علی آشوری

شرم ناگفته ی قرن
حلبچه

نعمت آسمان کار ش را کرده بود
که آوایی
می له واند «” سوختم مادر
اینجا هو را مان است :
نغمه و گل و دندان رودبار ها در هاج و حیران



Mohammad
محمد احمدیان(امان)

روز به روز

مخالفتی با این ندارم، که نفرت نیز به این بازی تعلق داشته باشد، که ما زندگی می نامیم. با این مخالفت دارم، که با نفرت در قلبم روز را پایان برم و بخواب روم.
آن را تف کن! روز به روز. پیش از آن که بخواب روی. نفرتی سرگردان در تو، با گذشت زمان روان ترا تباه می کند.



asad-seif.jpg
اسد سیف

بکارت جاودانه درخت

(نگاهی به رمان ماجرای ساده و کوچک روح درخت اثر شهرنوش پارسی‌پور)

رمان با چند جمله كوتاه آغاز مى شود: "نشستن روى مبل، تكيه دادن به مبل، خيره شدن به زيلو، توجه داشتن به سوختگى موكتِ زيرِ زيلو. بلاهتِ تداوم اين حركت‌ها در روز و شب". و اين در اصل، پايان داستان است. راوى در آپارتمانش نشسته و با ديدن زيلو و سوختگى زيرِ آن، به برهه‌اى از زندگى‌اش مى انديشد كه دستمايه شهرنوش پارسى‌پور است براى نوشتن اين رمان. حادثه‌اى اتفاق افتاده و داستان خاتمه يافته است. خواننده اينك به همراه راوى سفرى به ذهن را آغاز مى كند تا علل حوادث را بررسد و ماجرا را پى گيرد.



nafisi.jpg
مجید نفیسی

تماشای برف با وندی

حافظ در شیراز
قله‌ی پر برفِ دراک را می‌دید
با این همه در غزلهایش
از آتش در کوهِ طور می‌گفت،
و گوته در وایمار
دلباخته‌ی ماریانِ جوان بود



Aliasghar-Rashedan05.jpg
علی اصغر راشدان

دخترحاج رسول

چی؟ دروغ میگم؟ به توهم میگن خواهر؟ یه عمرباهم سرکردیم، حالام که ته خطیم، هنوزمیگی دروغ میگم؟ازبس چاخان کرده م؟ بادستای خودت کفنم کنی اگه یه کلمه دروغم بگم. واسه چی میخوام سفره دلموپهن کنم ودرددلاموبریزیم روسفره؟ واسه این که حال وروزم خیلی خرابه، ممکنه همین امشب یافردابیفتم، ریغ رحمتوسربکشم ودیگه ازجام بلن نشم. وصیت کرده م بعدازمرگم همه کاره وقیمم توباشی.



seif.jpg
سيروس"قاسم" سيف

عارفی ها؛ مرغان عروسی و عزا

"هفتمين هنگام"

بعد از گذشت چهل سال، دولت‌آباد، " شهر"‌ی شده بود. شهری متشکل از چندين محله به نام های: محله‌ی دولت‌آباد، محله‌ی صولت‌آباد، محله‌ی آسياب، محله‌ی قنات و..... هرکدام از آن محله‌ها، با کوچه و پس کوچه‌های تنگ و درازی، به بازار بزرگ شهر وصل می‌شدند. آرامگاه وحدت که قبلا محل دفن شهدای واقعه‌ی قنات بود، کم کم، شده بود قبرستان عمومی که با احداث قبرستان جديدی در خارج از شهر، قبرستان قديم را کرده بودند، باغ ملی.



asgar-ahanin1.jpg
عسگر آهنین

چند شعر از عسگر آهنین

دچار چنان خواب عمیقی شده بودم
که دیگر رویاهایم را نیز
به یاد نمی آورم
تنها چیزی که از شب گذشته به جا ماندست
بوی گلاب پرده های پنجره هاست
شاید جایی در رویاهایم
فصل گلاب گیری بود؟



argon1.jpg
مصاحبه هاشم صالح با محمد آرکون)

روشنفکران عرب و غرب

ترجمه محمد جواهرکلام

در مورد رابطه با غرب و مفهوم تفاوت تاریخی بین ما و آنها، و مسأله موضعگیری در برابر عصر روشنگری و عقل کلاسیک و مساله مدرنیسم و پسامدرنیسم کاملاً بر هم منطبق‌اند. اعتراف می‌کنم که قبل از رفتن به دیدار او برای مصاحبه، از این مسأله کاملاً اطمینان نداشتم. بیم آن را داشتم که در برابر بعضی مواضع رادیکال که اخیراً در روزنامه «الحیات» (چاپ لندن) گرفته بودم و بحثهایی را بر انگیخته بود، محافظه‌کاریهایی نشان دهد. ولی تعجب کردم وقتی دیدم که او این مواضع را در بست تأئید می‌کند و تشویقم می‌کند که همچنان به این مواضع ادامه دهم و طبعاً پاره‌ای مسائل تازه را به آنها اضافه کنم. خواننده می‌تواند بعد از خواندن این مصاحبه خود در این باره قضاوت کند.



Nilofar
نیلوفر شیدمهر

تا آخرین سپیده‌دم

در پیه آغوش من
تا صبح می‌تند
آه خدایا

آی فلک ای طبیعت
چه می‌شود اگر او سر نزند
چون سحر پروانه‌وار



abolfazl_mohagheghi_0.jpg
ابوالفضل محققی

شاعر! زمان غزل های ترا از زبان عاشقان تکرار خواهد کرد.
با یاد حسین منزوی - شهرمن زنجان (قسمت سی وچهارم )

پلک ها بر هم گذارد . سایه ای محو در آن دور دست هامی چرخد سایه کودکی حیران در میان صد ها سپیدار که نسیم در برگ هایشان می پیچد خش خشی آرام ،ابرهای سفید به آرامی بر بالای سرش در حرکتند . روستای" چرگر" جائی که پدرش معلم تنها مدرسه آن است



abbas-khaksar2.jpg
عباس خاكسار

سه نویسنده ، چند اثر

این متن، درباره ی سه نویسنده وچند اثراست، صادق هدایت با دو داستان کوتاه «ِ آب زندگی » وداستان ِ« فردا»، بزرگ علوی با داستان ِنه چندان کوتاه « گیله مرد»، وجلال آل احمد با مجموعه ی داستانی « از رنجی که می بریم » که شامل هفت داستان مستقل ولی بهم پیوسته می باشد.
آثاری، که همه در دهه ی بیست خلق شده و با وجود تفاوت های بینشی ومنشی در بین این سه نویسنده، مضمونی مشترک ازویژگی این دوران را، که همان حضور مردمی وآرمان خواهی تاریخی در دل شرایطی تلخ وناگوار است, بدوش می کشند.



رضا اغنمی

نگاهی به «چاله عنکبوت»

نقد وبررسی کتاب

نوینسده، دیدگاه های جمهوری اسلامی را زیر ذره بین برده به درستی نقد می کند. اقلیت علوی حاکم درسوریه به سبب همخوانی باتشیع را از طیف بهارعربی جدا می کند. سرکوب اسد را «فتنه شام» و«اعتراضات خیابانی علیه حسنی مبارک، معمر قذافی و زین العابدین بن علی را «بیداری اسلامی» می نامیدند.



عدنان یوجل

یک صدا

بهرام غفاری

طپشِ غرور در تمامیِ سینه ها
چون لوکوموتیوهایِ عاصی در هر نفس
از قلبی به قلبی دیگر
می پیچد صدائی.



بهمن پارسا

هنوز فراموشت نکرده ام هموطن

تازه وارد بودم ،
نا آشنا، زبان نا بَلَد.
همسایه ام هر گاه مرا می دید
با لبخندی وبه نشانه ی احترام ،کلاه از سر بر میداشت.
بعدتر روزی به من فهمانید:
هرگاه مشکلی بود روی من حساب کنید.



Marzieh-Sh02.jpg
مرضیه شاه بزاز

ما برف نیستیم

ما برف نیستیم
که بر کوهپایه‌های شهر
خامش و سرد بنشینیم
خاک نیستیم
که هر سپیده دم
دُردانه‌ای را ببلعیم



bijan-baran.jpg
بیژن باران

خیابان زمان

چه کنم با شتاب بهار در راه؟
زمستان گریخت به پشت شب یلدا.
جوخه گل- لاله، سنبل، زعفران، نرگس
از سیاه خاک سر بر آورده بیقرار
نارنجک رنگ برای انفجار.



reza-allamezadeh70.jpg
رضا علامه زاده

پائیز تازه

ساعت را کوک کرده بودم که سر شش و نیم زنگ بزند. این سه ماه تعطیلی عادت کرده بودم پیش از ساعت هشت بیدار نشوم. نمی‌دانم چه شد که نیمساعتی قبل از زنگ زدن ساعت از خواب پریدم. اوّل فکر کردم از صدای پای او، که وارد راهرو شد، بیدار شده‌ام. یعنی نه اینکه فقط فکر کرده باشم؛ برایم مسلم بود که عمویم آمده. حتی دیدمش هم. انگار آمد جلو در اتاقم و برگشت. البته بعد از‌ اشتباه در‌آمدم؛ هیچکس نیامده بود.



abolfazl_mohagheghi_0.jpg
ابوالفضل محققی

خانه ای مهربان در شهر!
خانه میرزا سلیمان محسن اردبیلی .خانه« سعید محسن»
شهر من زنجان (قسمت سی وچهارم)


میرزا سلیمان محضر دار بزرگ شهر بود. بعد از انقلاب سفید و تقسیم زمین در بین دهقانان دفتر خانه او مسئول دادن سند منگوله دار به دهقانان شد . محال خمسه که زنجان مرکز آن به حساب می آمد از نظر تعداد ملاکین و گستردگی دهات جزو بزرگترین مراگز ی به حساب می آمد که اصلاحات ارضی در آن صورت می گرفت و دهقان ها سند رسمی دریافت می کردند .



Aliasghar-Rashedan05.jpg
علی اصغر راشدان
جان اشتاین بک

«روی تپه»

ترجمه علی اصغرراشدان

سلیگووکیدبی حوصله پاس چهل وهشت ساعته شان را شروع کردند.تو الجزیره بارها ساعت هشت بسته میشد،آنهاقبلاخودرابه اندازه کافی باشراب مست کرده بودند. یک شیشه شراب باخودبرداشتندورو ساحل درازکشیدند. شب گرمی بود. ته شیشه شراب رادونفره بالاکه آوردند، لباسهاشان رادرآوردندو زدند توآب ساکت. باسرهای بیرون، تو آب چمباتمه زدند.



Reza-Maghsadi03.jpg
رضا مقصدی

فروغ ِ فرزانه

از شهرهای خاطره ، می آیی
از باغ های عشق.
زیبایی ِنگاه ِ تو
دیری ست
بر یاس ها
باران روشنایی ِمهتاب است.



امید همائی

آقای کاد

آقای کاد تصميم گرفته بود که بنويسد. برای چه بنويسد؟ می خواست بنويسد. در جستجوی يک مخاطب. يک مخاطب غیر واقعي. مخاطبي که با او روبرو نباشد.وجود نداشته باشد. به آنچه که او ميگويد باور کند (يا باور نکند) و هيچ شک و ترديدی دربارهء آنچه آقای کاد بيان ميدارد ابراز ننمايد. واقعيت را به او بازگو نکند. او تحمل هيچ مخاطبي را هيچ موجود زنده ای را در برابر خويش نداشت. اما براستی مخاطبی هم وجود نداشت. آنها که بودند وقتی برای شنيدن يا پاسخ گويی به آنچه می شنيدند نداشتند. شايد خودخواه بودند يا زندگی خودخواهشان کرده بود.



seif.jpg
سيروس"قاسم" سيف

«ما» و از مابهتران«ما»

"ششمين هنگام"

تا تعمير مسجد و خانه‌ی شيخ علی به پايان برسد، همسر و بچه هايش هم آمدند و به او پيوستند. پس از اسباب کشی شيخ علی به خانه‌ی خودش، تا مدتی روابط دو خانواده، حسنه بود؛ يا فرشاد عارف و بانو به خانه‌ی شيخ علی می‌رفتند و يا شيخ علی و همسر و بچه هايش به باغ می‌آمدند. همسر شيخ علی، با زبان فارسی دست و پا شکسته‌اش و بانو با زبان عربی دست و پا شکسته‌اش، با هم حرف می‌زدند و بيان منظور می‌کردند. بانو، " غلام " پسر شيخ علی را که چهار سالش بود، اغلب اوقات، با خودش می‌آورد به باغ و آنقدرغلام به بانو علاقه مند شده بود که روزها و شب‌های متوالی، در همان باغ، پيش بانو می‌ماند و نمی‌رفت به خانه‌ی خودشان.



shahab-taherzade.jpg
شهاب طاهرزاده

در ستایش زن ایرانی

زن ایرانی چه بدبخت است اینچنین
گل و شاخه بریده و آبی نیست در زمین

کی پایان پذیرد فشار آهن و پولاد
زنی که خورد شد ولی صدایش هست کمین



nafisi.jpg
مجید نفیسی

آمیزه‌ی بامدادی

هر بامداد یارم برایم
فنجانی قهوه می‌آورد
با تکه‌ای شکلاتِ خالص.
من در بستر می‌نشینم
بالشش را پشتم می‌گذارم
بوسه‌ای به او می‌دهم
و با بوی قهوه در‌می‌آمیزم.




س. سیفی

همپوشانی سنگتراشِ عبید با موسا و شبانِ بلخی

عبید به منظور مکان‌یابی برای حوادث داستانِ سنگتراش به سراغ کوه طور می‌رود. در نتیجه وقایع داستان نیز به تمامی در همان کوه طور می‌گذرد. جایی که در استوره‌های سامی آن را مکان و مأمنی برای ارتباط موسا با خداوند دانسته‌اند. ولی در گزارشی از قرآن، موسا هرگز نتوانست در آنجا به دیدار خداوندش دست یابد. چون بنا به توجیه و تأویل قرآن، خداوندِ موسا خود را نادیدنی برای انسان‌ها می‌انگاشت.



»  اینجا کسی‌ آرمیده‌ست‌ ...
»  خداي تان ناوجود مانِ خواست
»  زنم
»  هشت مارس!
»  «اصحاب علی» کسی که آمدن ورفتنش را هیچ کس ندید! «شهر من زنجان ( قسمت سی وسوم)»
»  مُنجی‌ها
»  به پیشوازِ بهــــار
»  امیال سرخورده در آینه‌‏ی عشق پرده‌در
»  جهانی خواهم ساخت
»  علم، اعدام و خرد ، تعطیل کرد
»  تقسیم طاقت فرسا
»  معرفی کتاب نامه های هدایت
»  بانو، آينه ای برای «فرشاد»، فرشاد - فرشاد، آينه ای برای «ما»
»  پیروزی از آنِ عشق است
»  شرمِ سنگین
»  محافل سیاسی چپ در زنجان! شهر من در زنجان (قسمت سی ودوم)
»  غریبه
»  عطر عشق و دو شعر دیگر
»  وطنم
»  زیبایی در گذرِ تقدسِ زخم‌ها نمی‌ماند
»  معرفی کتاب داریوش آشوری
»  ‫‫عشق‬‬
»  بستنی
»  خروسی که بیست وسه سال کتابداری کرد شهر من زنجان (قسمت سی ویکم)
»  ساندویچِ جورج حبش
»  «درخت»
»  ترمه