logo





بانو، آينه ای برای «فرشاد»، فرشاد - فرشاد، آينه ای برای «ما»

" پنجمين هنگام"

سه شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۷ - ۰۵ مارس ۲۰۱۹

سيروس"قاسم" سيف

seif.jpg
منطقه ی قنات، پر از آدم شده بود. همه، بر سر زنان و شيون کنان، به سراغ کشته هايشان می رفتند:
- چه کسی اينهمه آدم را کشته است؟!
- کسی نمی داند!
شاهدان واقعه، " شيخ علی. همسرخان. صولت "، ميان امواج پچپچه هائی که در اطرافشان جريان داشت، بهت زده، به رو به رويشان خيره شده بودند و نه انگار که در اين عالم اند:
- کار، کار " صولتی" ها است!
- چرا صولتی ها؟! اگرصولتی ها بودند که سر تفنگچی های خودشان را نمی بريدند! می بريدند؟!
- چرا " محمدی" ها را نمی گوئيد؟!
- آخر به عقل جور در می آيد که محمدی ها، بيايند و آنهمه آدم را بکشند وصولت و زن خان را زنده بگذارند و بروند؟!
- چرا عارفی ها را نمی گوئی که هم به خون شيخ علی تشنه بودند و هم به خون صولت و زن خان؟!
- اگر نگوئی که من هم از عارفی ها هستم، می گويم که عارفی ها در مرامشان، آدمکشی نيامده است. حالا، گيريم که به قول تو، همه را عارفی ها کشته باشند، پس چرا صولت و شيخ علی و زن خان را زنده گذاشته اند. ها؟!
- اگر کار، کار هيچکدام از آنها نباشد، پس، کار" از ما بهتران " بايد باشد که توی تاريکی از چاه های قنات بيرون آمده اند و کار همه را ساخته اند!
- نگاه کنيد! عارفی ها دارند می آيند.
عارفی ها آمدند، با علم و کتل. فرشاد عارف و بانو در جلو و کبير و ديگران، پشت سر آنها. يک راست رفتند به طرف شيخ علی. فرشاد، جلوی شيخ علی زانو زد و دست او را بوسيد. بانو هم دامن عبای او را. بعدهم، کبير و ديگر عارفی ها. پس از آن، رفتند به سوی صولت و و همسر خان و به آنها سرسلامتی دادند و تسليت گفتند و بعدهم، به ديگران پيوستند برای جمع آوری و کفن و دفن کشته ها. اما، در ميان مردم عده ای بودند که نه تنها به عارفی ها روی خوش نشان نمی دادند، بلکه آنها را با خشم از کنار کشته هايشان می راندند. کبير رفت و قضيه را به گوش شيخ علی رساند و شيخ علی با عصبانيت از جايش برخاست و رو به مردم کرد و گفت:
- چرا چنين می کنيد؟! چرا عارفی ها را از خودتان می رانيد؟! مگر عارفی ها چه کسانی هستند؟! همه شان که از برادران و خواهران و يا پدران و مادران و دوستان و آشنايان خود شما هستند! چرا نمی خواهيد که از واقعه ی ديشب، پند بگيريد؟! مگر با چشم خودتان نديديد که جناب فرشاد عارف و بانوی مکرمه شان، چه کردند همين حالا؟! آنچه آنها کردند، يعنی توبه! يعنی برائت از اعمال گذشته شان! دشمنان ما، عارفی ها نيستند. دشمنان ما، همان کسانی هستند که خان را به دره انداختند و آخوند ملا محمد را به شهادت رساندند و از نيت خير جناب فرشاد و بانوی محترمه شان که خواسته بودند مالشان را برای رضای خدا، بين مردم تقسيم کنند، سوء استفاده کردند و بنام عارفی ها، ولی به کام خودشان، دست به تصرف عدوانی املاک مردم زدند و ديشب هم، همان ها از درون تاريکی بر ما يورش بردند و اينهمه خون ريختند که می بينيد! و حالا هم بين شما ها شايع کرده اند که پس چرا من و جناب صولت و عيال مرحوم خان زنده مانده ايم؟! در حالی که اين خود آنها بوده اند که آنهمه آدم را کشته اند و ما را به خيال خودشان زنده گذاشته اند که رد گم کنند و باز بيايند و بين شما ها اختلاف بيندازند تا باز به جان همديگر بيفتيد و خودتان، ريشه ی خودتان را از بيخ و بن برکنيد! اما، آنها غافل هستند و نمی دانند که شما مردم، هوشيار هستيد و گول آنها را نخواهيد خورد. صبر داشته باشيد. امروز همه مان عزاداريم. به وقتش، خودم به شما ها خواهم گفت که قاتلين اين مردم چه کسانی هستند! اما تا آن زمان، بايد با هم وحدت داشته باشيم. و هم اينجا، به نوبه ی خودم به جناب صولت و صولت آبادی ها و عيال مرحوم خان و جناب فرشاد و بانوی محترمه شان و به همه ی دولت آبادی ها، تسليت عرض می کنم و از خداوند بزرگ می خواهم که به همه ی ما، صبر جزيل عطا فرمايد و باز، در همين جا عرض می کنم که صلاح همه ی ما، در اين است که اگر ميان شما ها، کسانی هستند که ملکی را بدون رضايت صاحبش تصرف کرده اند، به نحوی که رضايت طرفين حاصل شود، مسئله را بين خودشان حل نمايند و .......
کبير، از جايش برخاست و فريادزد: " تکبير!". ديگران، سه دفعه با هم گفتند " الله اکبر" . صولت از جايش برخاست و رفت به طرف شيخ علی و دست و صورت او را بوسيد و همسر خان هم، دامن عبای او را. کبير فريادزد: " صلوات! " . ديگران، سه دفعه با هم گفتند: " ا َ لهُم صّل عَلی مُحمد و آل مُحّمد " و به علامت آشتی، همديگر را در آغوش گرفتند. شيخ علی، کشته ها را شهيد در راه خدا ناميد. همه گريه گردند. دعای وحدت خواندند. بر کشته ها نماز گزاردند و آنها را در همان مکان، کنار قنات دفن کردند و شيخ علی، آنجا را " آرامگاه وحدت " ناميد و هفت روز هم عزای عمومی اعلام کرد و در پايان مراسم، صولت به همراه صولت آبادی ها، به صولت آباد بازگشت و شيخ علی، فرشاد عارف، بانو و همسر خان، به همراه ديگر دولت آبادی ها، به دولت آباد. به غير از کبير و چند نفر ديگر که گفتند روحشان غبار گرفته است و می خواهند بروند به مشهد، برای زيارت امام رضا.
تا مسجد و خانه ی شيخ علی، آماده شود و همسر و بچه هايش از نجف بيايند، فرشاد و بانو، او را بردند به خانه ی خودشان. و بانو، شخصا خدمت به او را بر عهده گرفت. در يکی از همان شب ها، پاسی از نيمه ی شب گذشته بود که فرشاد با صدای مناجات شيخ علی که از اتاق پهلوئی می آمد و می خواند:
" الم. غلَبت ِ الروم........"، از خواب بيدار شد و در همان لحظه، صدای هِق هِق گريه ی بانو را که در کنارش دراز کشيده بود، شنيد. و با اين خيال که بانو دارد خواب می بيند، آهسته تکانش داد و گفت:
- بانو. بانو. بيدار شو. بانو!
بانو غلتی زد و بر شکم خوابيد و گفت:
- داد نزن! بيدارم.
- داشتی گريه می کردی. فکر کردم که باز داری خواب می بينی!
- گفتم که بيدارم!
فرشاد سکوت کرد و چشم به تاريکی دوخت. لحظاتی چنان گذشت. دلش طاقت نياورد. خودش را به بانو نزديک کرد و دهانش را به نزديک گوش او برد و آهسته گفت:
- دارد مناجات می کند! صدايش را می شنوی؟!
بانو، باز غلتی زد و با فاصله ی بيشتر، پشت به او کرد و گفت:
- آری!
فرشاد سکوت کرد. لب به دندان گزيد که چيزی نگويد، اما نتوانست و گفت:
- و چه گريه ای هم می کند!
- می شنوم!
- دارد سوره ی " روم " را می خواند!
- می شنوم!
- الم غلبت الروم! الف. لام. ميم. همان که تو در خوابت.....
بانو، ناگهان از جايش جهيد و نشست و خشمگين و خفه ، فرياد زد و گفت:
- ديگر بس است فرشاد! کارد به استخوانم رسيده است، از دست اين کنايه زدن های تو! يا همين حالا، آنچه را که در درون داری، بر زبان می آوری و يا لب فرو می بندی و خاموش می شوی و اينقدر نمی گوئی که شيخ علی چنين! شيخ علی چنان! و گرنه، دهان باز می کنم و فرياد می کشم و همه ی دولت آبادی ها را، از عارفی گرفته تا غير عارفی، می کشانم به اينجا و می گويم همه ی آن چيزهائی را که تا به حال نگفته ام. آنوقت، اين تو هستی که بايد جواب همه ی چراهايشان را بدهی!
با شنيدن سخنان بانو، تمام تنش خيس عرق شد. نفسش تنگی کرد. کور شد و کر و همه ی تاريکی اتاق سرازير شد به سوی درونش و باز، خود شکاک سر برآورد و بغض کرده گفت:
- وای چه ذلتی! وای چه خفتی! ببين کارت به کجا رسيده است که دارد تو را تهديد می کند. بانو، ماری بوده است در آستينت که تا به حال، خون جسم و جان و انديشه ات را خورده است و چنين اژدهائی شده است. تا هنوز دير نشده است، خفه اش کن! بکشش! همين حالا. هم او را و هم شيخ علی را. بعدش برو به ميدان ده و بخوان همه ی عارفی ها را و ......
خود مصلحت انديش، دست بر دهان خود شکاک گذاشت و او را کشاند به درون و آنقدر گلويش را فشرد تا بی رمقش کرد و آنگاه خودش به بالا خزيد و گفت:
- آخرش، خون به پا می کند اين شکاک! خام نشو. گوش به سخنانش نده. کدام ذلت؟! کدام خفت؟! کدام مار؟! کدام اژدها؟! بانو، همچون شمشيری بوده است در دست تو و هنوز هم هست. لرزشی اگر هست، نه از شمشير است، بلکه از دست های تو است. اين خود شکاک است که دست های تو را می لرزاند. شک را از خودت دور کن. دسته ی شمشير را محکم در دست بگير و بگذار که شيخ علی، تيغه ی آن را در آغوش بگيرد. کار شمشير، بريدن است. ديروز می بريد به نفرت، امروز می برد به عشق. مگر صدای ضجه های شيخ علی را نمی شنوی؟! کار همان شمشير است! ببين چگونه به جانش افتاده است و دارد قلب و روحش را پاره پاره می کند! شيخ علی دارد ذليل می شود. ذليل عشق بانو. پس خاموش باش و بگذار تا روزی که ذليل کامل ببينی اش!
سخنان خود مصلحت انديش، آبی شد و پاشيد بر شعله ی خشمی که می رفت تا همه چيز را به آتش بکشد. و چون اندکی آرام شد، بانو را در آغوش گرفت و بوسه ای بر سر و گونه هايش زد و بعد خميازه ای کشيد و گفت:
- شبت بخير بانو جان.
بانو هم گفت:
- شب تو هم بخير باشد!
و هنوز، صدای مناجات شيخ علی می آمد که ضجه می زد و می خواند:
- فا صبِر ا َ ن و َ عدالله حق و لا يستخفنک الذين لا يوقنون............
روز آن شب، شيخ علی بر منبر موقتی که در ميدان ده برايش تهيه ديده بودند، رفت و ابتدا، از مهاجرين و انصار گفت و بعد، از مرحوم پدرش آخوند ملا محمد و خان سالار و....... اينکه بالاخره همه ی انسان ها، جايزالخطا هستند و آنها هم خطاهائی مرتکب شده اند، اما نه به عمد. و بعد، صحبت از " حق الله" و " حق الناس " به ميان آورد و قول داد که همه به حق شان خواهند رسيد و آنگا، سخن را کشاند به موضوع جنگ و بيعت و گفت:
- حکايت آنهائی که بر سر مسئله ی جنگ و بيعت بحث می کنند، حکايت همان هائی است که بحث می کردند بر سر کلمه ی " عنب " و " انگور" . در حالی که مقصود هر دوی آنها، يکی بود و چون به مقصود رسيدند، ديگر نه کسی گفت که اين عنب است و نه کسی گفت که اين انگور است، بلکه در حالی که هر دوی آنها تناول می کردند، می گفتند که به! به ! عجب شيرين است و ......
صدای غش غش خنده ی بانو، بلند شد و همه ی مردم حاضر در ميدان، سر به سوی او برگرداندند و سکوتی سنگين حاکم شد تا شيخ علی، سرفه ای کرد و گفت:
- خواهران، توجه دارند که رعايت کنند مسئله ی محرم و نامحرم را که اگر خدای نخواسته، صدای خنده شان به گوش نامحرم برسد و در اثر آن خنده..............
شب آن روز، پس از شام که فرشاد و شيخ علی، بر سر اينکه جهان ، " حادث يا قديم " است، بحثشان گرفته بود، بانو با بشقابی انگور در دست وارد اتاق شد. بشقاب را روی سفره، بين فرشاد و شيخ علی گذاشت و گفت:
- بفرمائيد. چه قديم باشد و چه حادث، اما مزه اش شيرين است!
فرشاد که در بحر معانی چند وجهی قديم و حادث فرو رفته بود، متوجه ی بشقاب انگور نشد و رو کرد به بانو گفت:
- مزه ی چه بانو؟!
شيخ علی، غش غش خنديد و بانو هم از خنده ی شيخ علی به خنده افتاد و فرشاد در آن ميان، مانده بود حيران که آنها به چه می خندند. تا آنکه خنده ی بانو فروکش کرد و گفت:
- مزه ی همين که در در بشقاب است و نمی دانم که آن را انگور بنامم يا عنب!
شيخ علی دستش را دراز کرد و دانه ای از خوشه ی انگور کند و گفت:
- اگر شيرين باشد، مقصود حاصل است و بقيه اش، بحث بر سر الفاظ است!
فرشاد، با خشم فرو خورده ای رو به شيخ علی کرد و گفت:
- با اين تعبير که شما می فرمائيد، صدای خنده ی زن و بحث محرم و نا محرم هم بايد بحث بر سر الفاظ باشد و گرنه آنچه به گوش خوش آيد، مقصود حاصل است!
شيخ علی، دانه ی انگور را که در دهان گذاشته بود، جويده و نا جويده، فرو داد و سرفه ای کرد و ابرو در هم کشيد و بعد هم دو زانو نشست و گفت:
- نمک بر زخمم نپاشيد، جناب فرشاد! بحث بر سر" خواص" ، چيزی است و بحث بر سر
" عوام "، چيز ديگری است. اگر همه ی مردها، مثل شما بودند و همه ی زن ها، مثل بانوی محترمه تان، آن وقت، بحث بر سر اين که جهان، قديم است يا حادث، و بحث بر سر مرد و زن، محرم و نامحرم، و يا حلال و حرام، همه اش بحث بر سر الفاظ بود و عنب، همان انگور بود و انگور، همان عنب. مسلمان، همان عارفی بود و عارفی، همان مسلمان. اما، چه کنيم که چنين نيست. " کلمن الناس علی قدر عقولهم". نبايد از شياطين و شيطنت هاشان غافل بود. اگر من از سر منبر به بانو تذکر دادم برای بلند خنديدنشان و صحبت از محرم و نا محرم را به ميان کشيدم، از برای خاموش کردن آتش فتنه ای بود که هيمه اش را همان شياطين فراهم آورده بودند؛ همان شياطينی که هنوز هم می آيند و می روند و صحبت از جنگ با عارفی ها می کنند و به من می گويند که چرا بيعت عارفی ها را قبول کرده ای؟! اين ها، همان شياطينی هستند که خان را با اسبش به دره انداختند و زهر در چائی مرحوم پدرم ريختند! اينها، همان شياطينی هستند که از يک طرف، دور شما را گرفتند و فتنه ی عارفی ها را به راه انداختند و از طرف ديگر، برای من، نامه پشت نامه نوشتند و به نجف فرستادند که چه نشسته ای که اسلام از دست رفت و عارفی ها، دارند چنين و چنان می کنند! آنوقت، مرا به پشت ديوار دولت آباد کشاندند و يارانم را به شهادت رساندند! اگرچه، من از نجف به عزم جنگ با عارفی ها به سوی دولت آباد آمده بودم، اما در بين راه، چيزهای ديگری در باره ی عارفی ها شنيدم که نظرم را برگرداند. اما مگر از آنچه در دلم می گذشت، می توانستم با کسی سخن بگويم؟! تنها چاره را در آن ديدم که پشت ديوار دولت آباد چادر بزنم، به اميد آنکه شايد فرجی شود تا آنکه، پيک از طرف شما آمد و دانستم که خداوند، همان نوری را بر دل شما تابانده است که بر دل من تابانده بود. ولی مگر بازهم آن شياطين دست برمی داشتند؟! از من که نااميد شدند، دور صولت را گرفتند و فريبش دادند و بعد هم، شد آنچه نبايد می شد و آنهمه شهيدی که به جا ماند! من نمی خواهم بگويم که شما و بانوی محترمه تان، حس نيت نداشتيد. داشتيد اما خطای شما آن بود که به يکباره، همه ی پرده ها را به کناری زديد و حجاب ها را از ميان برداشتيد و معانی را عيان کرديد! کاری که اگر خداوند صلاح می دانست، آنوقت، يکصد و بيست و چهار هزار پيغمبر " مرسل" و " نامرسل" اش را نمی فرستاد که هر کدام بيايند و به اندازه ی ظرفيت مردم خودشان، گوشه ای از آن حجاب را به کناری زنند! عرض کردم که
" کل من الناس علی قدر عقولهم". خواص، عوالمشان فرق می کند با عوالم عوام. عوالم خواص، از " اسرار " است. " سُر " است، چون آن حجابی را که خود به کناری زده اند، نبايد برای کسانی که هنوز به آن عوالم نرسيده اند، کنار زنند! چون، آن عوالم ميسر نمی شود مگر به " علم " و
" عمل " به آن علم. برای خواص، خدا حاضر است در اعمالشان. برای عوام، خدا ناظر است بر اعمالشان. برای خواص، لفظی در ميان نيست و همه اش معنا است و برای عوام، همه چيز همان الفاظ است تا وقتی که عالم شوند به " معنی " و عمل کنند به علم شان و بشوند از " خواص " و......................
سخن شيخ علی که بدينجا رسيد، ناگهان بانو جيغی کشيد و از جايش برجهيد و چارقدش را به گوشه انداخت و موی پريشان کرد و حول دايره ای، رقص کنان و پای کوبان، خواند: " ای لوليان، ای لوليان، يک لولی ای ديوانه شد" . و چون، فرشاد خيز برداشت که بانو را از حرکت باز دارد، شيخ علی گفت:
- راحتشان بگذاريد! از نظر من مانعی ندارد.
شيخ علی، اين را گفت و چشم هايش را بست و سر به زير انداخت و شروع کرد به زمزمه کردن اورادی و چرخاندن سر، حول محور گردن، در يک نيم دايره. از راست به چپ و از چپ به راست، هم آهنگ با رقص و آواز بانو. کم کم، حرکت سر شيخ علی هم، به چنان شدت و حدتی رسيد که بر اثر آن، عمامه از سرش پرتاب شد و به گوشه ای افتاد و بعدهم، از جايش برخاست و حول محور دايره ی بانو، به حرکت درآمد.
فرشاد، پس از لحظاتی که گيج و منگ، چشم به آن صحنه دوخت، ناگهان بی آنکه اراده کرده باشد، از جايش برخاسته شد و رقص کنان و آوازخوانان، رفته شد به سوی آنها و يک دستش، در دست بانو گذاشته شد و از زمين کنده شد و بالا برده شد و دست ديگرش، در دست شيخ علی. آنگاه، دايره شان، يک دايره شد و بالا برده شدند تا به نزديک سقف که سقف شکا فته شد و........
از آن لحظه به بعد، فرشاد، ديگر چيزی نفهميد تا با صدای مناجات شيخ علی که از اتاق ديگر می آمد و می خواند که " قل أ عوذ برّب الفلق...... "، به خود آمد و خود را روی زمين، دراز کشيده ديد. چشم که برگرداند به جستجوی بانو، بانو را ديد که در گوشه ی اتاق، رو به قبله نشسته است و دست هايش را به حالت دعا رو به آسمان گرفته است و با صدائی بغض کرده، می خواند که " قل أ عوذ ُ برّب الناس......". می خواست با " خود " هايش بينديشد که چه دارد بر سرش می آيد، اما انديشه، ديواری شد سياه و سنگين. و ديگر، نه خود شکاک سر بر آورد و نه خود مصلحت انديش. درونش، سکوتی وهمناک بود و بيرونش، صدای بانو که می خواند " ....من الجنة و الناس ....." و صدای شيخ علی که می خواند " ....و من شر حاسدا اذا حسد....". فرشاد از جای کنده شد، به سختی ای که انگار از قير کنده شود و دويد رو به در اتاق و بيرون زد:
- به سوی کجا؟
- نمی دانست.
بی هدف، تمام شب را در کوه و دشت های دولت آباد قدم زد. گاه ايستاد و به آسمان چشمک زن نگاه کرد و گاه، گوش داد به خروش رود. اما، هيچکدام نه احساسی را در او بر انگيختند و نه فکری را. تا خورشيد که طلوع کرد، خسته و کوفته، از کوه سرازير شد به سوی دولت آباد. وارد خانه که شد، بانو را ديد که چارقد به سر، با انبری در دست، در حال گيراندن آتش است در آتش دان سماور. نزديک شد به بانو سلام کرد و گفت:
- پس، شيخ علی کجا است؟
بانو، بِی آنکه رو به سوی او بگرداند، گفت:
- ته باغ. زير درخت سيب. رفته است که آب را به تاکستان بيندازد.
- حالا، چرا شيخ علی؟! می گذاشتی، خودم می آمدم. عرقش خشک نشده، بيل دادی به دستش؟!
- من ندادم! خودش خواست!
- امروز که نوبت آب تاکستان نبود.
- چرا بود. دو روز هم از وقتش گذشته بود.
صدای شيخ علی را از پشت سر شنيد که می گفت:
- صبحکم الله و بالخير! کجا تشريف برده بوديد جناب فرشاد؟!
رو که برگرداند، شيخ علی را ديد که پا برهنه و گل آلود، با پاچه های ورماليده و بيل بر شانه، دارد می آيد. قدمی به سويش برداشت و گفت:
- راضی به زحمتتان نبوديم.
شيخ علی گفت:
- کدام زحمت؟! اگر هم زحمتی باشد، از جانب ما است!
شيخ علی، بيل را در گوشه ای نهاد و روی لبه حوض نشست و پاهايش را گذاشت درون پاشويه و شروع کرد به شستن آنها. فرشاد، خودش را کشاند به بالای پله های جلوی ساختمان و....... نشست.
ـــــــــــــــ ســـــــــــــــــــــــــــــکــــــــــــوت ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شيخ علی، از شستن پاهايش فارغ شده بود و داشت آستين ها را بالا می زد و آماده می شد برای شستن صورت. فرشاد، دست به زير چانه داده بود و گاهی به بانو نگاه می کرد و گاهی به شيخ علی و می ديد که هر دو، آرام اند و به کار خود مشغول، اما چيزی در آن ميان هست که صدای ضربه های انبری را که بانو بر آتش دان سماور فرود می آورد، متصل می کند به صدای قطرات آبی که شيخ علی بر صورت خودش می پاشاند. خود شکاک گفت:
- قطرات آب، همانطور از صورت شيخ علی فرو می پاشند که ذرات آتش، از آتش دان سماور بانو!
خود مصلحت انديش گفت:
- حوصله کن! خواهی ديد که آب شيخ علی را هم، بخار می کند اين آتش!
شيخ علی گفت:
- ديشب، با ما نيامديد جناب فرشاد؟
فرشاد، بی اراده گفت:
- به کجا؟
- به ناکجا.
- به ناکجا؟
شيخ علی آمد و کنار فرشاد، روی پله نشست و پس از آنکه نفس عميقی از سر رضايت کشيد، گفت:
- به جابلقا. به جابلسا. به برزخ. به سرزمين هور قليا. چقدر جايتان خالی بود، جناب فرشاد! زبان من که الکن است از توصيفش. شما بگوئيد بانو.
بانو، خاکستر سماور را تکاند و آمد و در طرف ديگر فرشاد، روی پله نشست و گفت:
- آه که چه شهری بود! شهری پر از عجايب. زمين آن به رنگ آرد خالص گندم. آسمانش، سبز زمردين. پادشاهش، حضرت خضر و .........
بانو، گفت و گفت و گفت و فرشاد، به ياد شب زفافش افتاد و آنچه در آن شب، به بانو گفته بود و حالا، بانو داشت همان را باز می گفت، اما نه در توصيف شب زفافش با او، بلکه در توصيف سفرش با شيخ عل به ناکجا! فکر کرد که مثل ديشب، باز دارد خواب می بيند. چشم هايش را چند بار، باز کرد و بست، ولی چاره نکرد. از جايش برخاست و به سوی حوض رفت تا مشتی آب بر صورت خودش بپاشاند، شايد که بيدار شود از خواب. اما، پايش لغزيد و با سر به درون حوض افتاد. دست و پا زد به اميد آنکه سر از آب و خواب، بيرون آورد و نبيند آنچه را که ديده بود و نشنود آنچه را که شنيده بود. ولی بيهوده بود و خوابی در کار نبود و شيخ علی و بانو، روی لبه ی حوض ايستاده بودند و دست به سوی او دراز کرده بودند تا کمکش کنند و از آب بيرونش بياورند و بيرونش هم آوردند و بانو، او را برد به درون اتاق و در همان حال که سر و تنش را خشک می کرد و لباس تازه بر او می پوشاند و بر گونه هايش بوسه می زد، زير گوشش زمزمه کنان، گفت:
- نگفتی که ديشب چرا با ما نيامدی؟!
خيره، به چشم های بانو نگاه کرد و در درون چشم های او، " کسی " را ديد که از دست رفته بود. سر به پائين برد. قلبش فشرده شد و چشم هايش پر از اشک. مانده بود که به بانو، چه جوابی بدهد. خود مصلحت انديش گفت:
- راه گريزی نيست! جادوی تو را، جادوی شيخ علی باطل کرده است و شکار را کرده است از آن خودش. تقصير از بانو نيست. دام ناکجا را، همين خود تو بودی که بر سر راه بانو نهادی! دانه های جابلقا و جابلسا و برزخ و و هور قليا را، همين خود تو بودی که درون آن دام پاشاندی! حالا، خود تو و بانو و دانه و دام جادوگريت، افتاده ايد به دست جادوگری بالاتر از خودت. پس، خاموش باش و افشای راز مکن! افشای راز و رمز جادوگری شيخ علی، افشای راز و رمز جادوگری خود تو است! می بينم که احساس ذلت می کنی، اما آن عزتی را هم که سرالاسرار، به تو وعده اش را داده است، فراموش مکن! عزتی که تنها برای تو نيست، بلکه برای همه ی عارفی ها است. و بانو، پلی است به سوی آن عزت. حالا، چه باک که دشمن هم چند صباحی پای بر روی آن پل بگذارد. اکنون، تو خاموش باش و بگذار تا من با بانو سخن بگويم.
آنگاه، سرش را بالا گرفت و در چشم ها ی بانو نگاه کرد و گفت:
- خواستم که با تو بيايم بانو، اما ناگهان، کالبد مثالی ام، مرا کشاند به ناکجائی ديگر.
بانو، دلشکسته ناليد و گفت:
- هميشه، آرزو داشتم که اگر به فيض رفتن به چنان عوالمی نائل شوم، در کنار تو باشم.
- من، در کنار تو هم بودم بانوجان. اما نه باکالبد خودم، بلکه با کالبد شيخ علی.
بانو، شگفت زده، جستی زد و او را در آغوش گرفت و بوسيد و گفت:
- پس، اين بود دليلش که گاه با او بودم و گاه نبودم! با خودم می گفتم که نه. اين نه همان شيخ علی است که می شناختم!
- و گاه، از خود می رانديش و گاه، به خود می کشانديش!
- آری. گاهی در زمين بودم و گاهی در آسمان!
فرشاد، با مهربانی دستش را روی شانه ی بانو گذاشت و در چشم هايش خيره شد و به آرامی به روی زمين کشاندش و زمزمه کنان گفت:
- و حالا بانوی من، وقت آن رسيده است که سّری را با تو در ميان بگذارم. سّری که بايد آن را در هفتوهای درونت پنهان کنی!
- پس، سرانجام رسيده ام به آن مرتبتی که صاحب سّر شوم؟!
- خيلی پيش از حالا رسيده بودی. و گرنه، بانوی بزرگ عارفی ها نبودی. اما تا اين لحظه، مصلحت نبود که آگاه به مرتبتت شوی.
- بگو! بگوشم.
- اول چشم هايت را ببند و سعی کن به خاطر بياوری زمانی را که تو و شيخ علی، هنوز کودکانی چهار و پنج ساله ای بيش نبوديد.
بانو چشمهايش را بست و پس از لحظه ای گفت:
- دارم به خاطر می آورم.
- حالا، سعی کن به خاطر بياوری که کی و کجا بود که برای اولين بار، دانستی که شيخ علی را دوست داری.
- دارم به خاطر می آورم.
- و حالا، می خواهم آن سّر را به تو بگويم. و آن اين است که آن کسی را که تو در آن لحظه دوست می داشتی، شيخ علی نبود، بلکه من بودم در کالبد شيخ علی!
بانو، چشم هايش را باز کرد و با شيطنت بچه گانه ای او را بوسيد و گفت:
- پس، آتش بيار آن معرکه، تو بودی ای بدجنس!
- آری. من بودم.
- پس، آنکه مرا رها کرد و رفت به نجف برای خواندن درس طلبگی، که بود؟!
- او، شيخ علی بود.
- آنکه، درشب عروسی مان از نجف به دولت آباد آمد، که بود؟!
- من بودم.
- آنکه، همان شب، سپيده نزده، دوباره ، دولت آباد را به عزم نجف ترک کرد، که بود؟!
- او، شيخ علی بود. و هم او بود که دختر آن تاجر مشهور نجفی را به زنی گرفت و هم او بود که لشکر کشيد به دولت آباد برای کشتن عارفی ها.
- و آنکه نکشت و بيعت را پذيرفت، که بود؟!
- من بودم. و هم او بود که در ميدان ده، بر منبر رفت و تو را به خاطر خنده ی بلندت سرزنش کرد. و هم او بود که......
بانو، سر به زير انداخت و با خودش زمزمه کرد و گفت:
- و تو بودی که عمامه ات را به گوشه ای انداختی و با من، به سماع برخاستی و دست در گردنم انداختی و بردی ام به ناکجا؟! آه فرشاد! حيرانم کردی. ترس از آن دارم که از اين پس، نتوانم شيخ علی را از تو، باز شناسم و تو را، از شيخ علی!
فرشاد، دست به زير چانه ی بانو برد و صورتش را بالا آورد و دوباره، در چشم هايش خيره شد و گفت:
- ميزان را آرامش درونت بدان. اگر از گفتار و کردار او آرامش يافتی، آن منم. اگر، درونت آشوب شد، آن شيخ علی است.
- پس، آنکه در نيمه های شب ضجه می زند و مناجات می کند، چه کسی است؟
- او، منم.
- اما، تو که.........
صدای شيخ علی از سوی باغ آمد که می گفت:
- بانو! آقای عارف، حالشان خوب است؟! خدای نخواسته که اتفاقی نيفتاده است!
بانو، به سوی پنجره رفت و به باغ سرک کشيد و گفت:
- نه. اتفاقی نيفتاده است. داريم می آئيم.
بانو، روی از پنجره برگرداند. به سوی فرشاد آمد و با لبخند معناداری، گفت:
- آنکه ما را همين حالا، از باغ صدا زد، تو بودی يا شيخ علی؟
فرشاد، با خشم فروخورده ای غريد و گفت:
- مسخره ام نکن بانو! می بينی که من، اينجا، پيش روی تو ايستاده ام!
بانوهم، با خشم فرو خورده ای، غريد و گفت:
- من، مسخره ات نمی کنم فرشاد! اين خود تو بودی که سالها در کالبد شيخ علی وارد شدی و مهر او را در دل من کاشتی و حالا......
- عارفی، اهل دل نيست!
- بس کن فرشاد! دل عارفی، همچون دريا است!
- اما، دريائی که به روی عارفی ها و دوستانشان باز است!
- مگر شيخ علی، دشمن است؟!
- نيست؟!
- اگر دشمن است، پس چرا با او بيعت کردی؟!
- به خاطر خوابی که تو ديده بودی!
- و خودت هم، در سفر با کالبد مثالی ات، به آن رسيده بودی!
- مصلحت بود بانو. مصلحت! به خاطر حفظ جان عارفی ها.
- خوب! حالا هم می بينی که عارفی ها، از جانب او در امان هستند. ديگر، دشمنی ات با او برای چيست؟! شيخ علی با ما سر دوستی دارد نه دشمنی. ديدی که ديشب، چطور صحبت از عوام و خواص می کرد و ما و خودش را، از خواص می دانست!
- پدرش آخوند ملا محمد هم، وقتی به دولت آباد آمدم و به مسجد رفتم و پشت سرش نماز خواندم، از در دوستی در آمد و نسب ام را رساند به مهاجر و انصار. اما، وقتی خان مرد و صحبت از حق و حق خواهی به ميان آمد، کافرم خواند و فتوا به کشتنم داد!
- شيخ علی، با پدرش فرق می کند.
- خوب خامت کرده است!
- من خام نشده ام! اگر ديشب به ناگهان در ميان صحبتش، چارقدم را به گوشه ای انداختم و پای به دايره ی سماع گذاشتم، قصدم آن بود که راست و دروغش را بيرون بياورم. ديدی که چطور عمامه اش را به گوشه ای انداخت و پريد درون دايره ی من. ديدی که چه سماعی هم می کرد. ديدی که..........
فرشاد، خشمگين و خفه، خروشيد و گفت:
- بانو! به تو گفتم آن کسی که با تو به سماع آمد، من بودم، نه شيخ علی!
بانوهم، خشمگين و خفه، خرو شيد و گفت:
- پس تو که هروقت اراده کنی، می توانی به کالبد شيخ علی درآئی، چرا برای هميشه در کالبدش قرار نمی گيری تا بتوانی او را به تمام و کمال، به راه عارفی ها بکشانی؟!
- مگر ورود و خروجم به کالبد شيخ علی، به اراده ی خودم است که قرار و بی قراريم باشد زن!
بانو، حيران و مستاصل، به گوشه ای رفت و سرش را به ديوار تکيه داد و گفـت:
- گفتم که حيرانم کرده ای! گفتم که ترس از آن دارم که که از اين پس، نتوانم شيخ علی را، از تو بازشناسم و تو را از شيخ علی! می بينی که چه به روزم آورده ای! می بينی؟!
بانو، شروع کرد به گريه کردن و فرشاد مانده بود حيران که چه بگويد. به کنار پنجره رفت و به بيرون نگاه کرد. شيخ علی را ديد که کنار حوض نشسته است و خيره به آسمان نگاه می کند. روی از پنجره برگرداند و شروع کرد به قدم زدن دور اتاق و انديشيد که چه بايد بکند؟! خود شکاک پوزخندی زد و گفت:
- مرا پس راندی و خود مصلحت انديش را ميدان دادی که با ترفند خانه کردن تو در کالبد شيخ علی، تو را از چاله ای که در آن افتاده بودی بيرون بکشد، اما همان ترفند، اکنون چاهی شده است و تو را به درون خود کشانده است و بانو، بر سر آن چاه ايستاده است و دارد سرزنشت می کند که چرا هميشه در کالبد شيخ علی نمی مانی! بمانی که چه بشود؟! که بانو با يک تير، دو نشان بزند؟! هم شيخ علی را داشته باشد و هم تو را! روح تو، در کالبد شيخ علی؟! شرم نمی کند اين زن!
خود مصلحت انديش، دلجويانه گفت:
- نگران نباش! ترفند خانه کردن تو را در کالبد شيخ علی، به آن دليل به ميان آوردم که ديوار حاشای بانو را فرو بريزم و ديدی که فرو هم ريخت و عشقی را که سالها نسبت به شيخ علی داشت و از تو پنهان داشته بود، بی هيچ شرمی بر زبان آورد! حالا، گيريم که تقصيرش را بر گردن تو بيندازد. آن کس که در اين ميان، از چاله به چاه افتاده است، خود شيخ علی است، نه تو. از پنجره که نگاهش کردی و ديدی که چگونه به آسمان خيره شده بود و از سرالاسرارش می خواست که او را از چاه بيرون آورد. چاه او، بانو است. و تو بر بالای چاه ايستاده ای. کافی است که يک قدم به سوی بانو برداری و در چاه را ببندی و کار را تمام کنی!
- چگونه؟!
- خودت را به من بسپار. بيا!
خود مصلحت انديش، او را برد به سوی بانو و دست او را گرفت و گذاشت روی شانه ی بانو و با مهربانی گفت:
- بانوی من. بانوی نازنينم. سرزنشی در کار نيست. کار، کار سرالاسرار است و کار سرالاسرار، بی حکمت نيست. اگر تا به حال، حکم بر اين بوده است که من در کالبد شيخ علی خانه کنم و تو او را دوست داشته باشی، حتما برای چنين روزهائی بوده است. شيخ علی، اگر تو را دوست دارد، نبايد عارفی ها را دشمن بدارد. اصلا، من و تو و شيخ علی، وسيله هائی هستيم برای رسيدن ما به دولت آباد " ما ". و اين، يعنی همان هدفی که به خاطرآن، تن به ذلت بيعت داده ايم. غمگين نباش. عزتمان را دو باره باز خواهيم يافت! حالا هم برخيز که شيخ علی گرسنه است و صدای قار و قور روده هايش را از همين جا می شنوم!
بانو، لبخندی زد و اشک هايش را پاک کرد و از جايش برخاست و او را بوسيد و گفـت:
- " انا لل الله و انا اليه الراجعون" .
فرشاد هم دست در گردن او انداخت و همچنانکه به طرف در می رفتند که از اتاق خارج شوند، گفت:
- همه از اوييم و به او باز می گرديم!
از اتاق خارج شدند و رفتند به اتاق ديگر. شيخ علی سماور را آورده بود و سفره را هم چيده بود. نشستند دور سفره و شروع کردند به خوردن صبحانه. پس از چند لحظه ای که سکوت ميانشان خسبيده بود، شيخ علی سرفه ای کرد و گفت:
- بعله جناب فرشاد! وصف آن عالم را از زبان بانو شنيديد و به درون حوض افتاديد! حالا، ببينيد که بر من و بانو، چه گذشت که حاضر و ناظر در آن عالم بوديم!
فرشاد، لقمه ئی را که در دهان داشت، به زور فرو داد و گفت:
- چاره ای نبود جناب شيخ! اگر در حوض نمی افتادم، می افتادم در کوزه!
شيخ علی خنديد و گفت:
- اين چه فرمايشی است که می فرمائيد! دشمنانتان در کوزه بيفتند. انشاأالله، صدها سال زنده باشيد تا بتوانيم با هم و در کنار هم، کار خيری را که برای اين مردم در پيش داريم، به اتمام برسانيم. البته، عرض کردم که عوام، هميشه مانع خواهند بود. خوانده ايد و شنيده ايد که همين عوام، چه بلاهائی بر سر پيغمبر خدا آوردند. ما که جای خود داريم. اما، همچنانکه آنها مقاومت کردند و به وظيفه شان عمل کردند، ما هم بايد به وظيفه مان عمل کنيم. منتهی، هرکدام به راه و روش خودمان. اما، در اين زمان، مصلحت اين است که آدمی مثل من، با عبا و عمامه و ريش و تسبيحش جلو بيفتد و شما هم به دنبالش. مردم، قضاوتشان به چشمشان است. اسلامشان، همين اسلام ريش و تسبيح و عبا و عمامه است. هنوز، وقتش نرسيده است که به آنها بگوئيم:
" مقصود، توئی. کعبه و بتخانه، بهانه است " و يا " می بخور، منبر بسوزان، مردم آزاری مکن". چون، فورا به همان معنای ظاهری الفاظ می چسبند و هی عرق می خورند و منبر و مسجد را به آتش می کشند! مگر، علی عليه السلام ، در آن جنگ معروف که دشمنان اسلام، قرآن ها را بر سر نيزه ها کردند و حمله بردند به مسلمانان، نفرمود که گول اين کافران را نخوريد! قرآن ناطق من هستم. حمله کنيد به آنها. چون، آنچه آنها بر سر نيزه هايشان کرده اند، مشتی کاغذ است که بر روی آن، الفاظی نوشته شده است.؟! آنوقت چه شد؟! مگر کافرش نخواندند؟! مگر خانه نشينش نکردند؟! مثلا، همين عوالمی که من و شما و بانوی محترمه تان، درهمين چند روز با هم گذرانديم، آن شور و حالمان! آن آواز و سماعمان! اگر عوام ناظر بر آن صحنه ها بودند، از ما چه می ديدند؟! هيچ!. همان ظاهر را! آنوقت، کافرمان می شمردند و کارمان تمام بود! بنابراين، بايد هوشيار باشيم و رعايت ظاهر را بکنيم و بهانه ندهيم به دستشان. البته، بانو که رعايت ظاهر را کرده اند و می کنند. چارقد خوب است. نمی گويم که بد است، اما کافی نيست. چادر، اثرش بيشتر است در چشم عوام. شماهم که بحمدالله، چند روزی است که محاسنتان را نتراشيده ايد و يک حالت روحانی پيدا کرده ايد. اگر آبخور شاربتان را هم بگيريد، ديگرمی شود، نور علی نور. تسبيحتان هم با من. بفرمائيد. من، دو تا دارم. اين مال شما.
تسبيح را که خواست بگيرد، برای لحظه، نگاهش در نگاه شيخ علی گره خورد. بی اراده، دستش را عقب کشيد. شيخ علی خنديد و گفت:
- ای جناب فرشاد! کار دنيا بر تظاهر می گردد. تظاهر را اگر از ميان برداريد، توی همين دولت آباد، خشتی روی خشت ديگر بند نخواهد شد. حالا، می خواهد تظاهر به کفر باشد يا تظاهر به اسلام. شماهم که يک عمر، تظاهر به کفر کرده ايد و به مقصود نرسيده ايد. حالا هم مدتی تظاهر به اسلام کنيد، شايد انشاأالله فرجی شود. کسی چه می داند. ها؟!
تسبيح را از شيخ علی گرفته بود تا تظاهر به اسلامش را کامل کند. بانو هم از روز بعد، چادری بر سر کشيده بود و تا همسر شيخ علی از نجف بيايد، کارشان شده بود رفتن به مسجد و گشت و گذار در دولت آباد و سرزدن به تاکستان ها و زمين های وقفی. شب ها هم که به خانه می آمدند، قرآن و ديوان حافظ و مونالا را در وسط می گذاشتند و شيخ علی، از اسلام می گفت و فرشاد و بانو، از کفر. در طول گفتگو، کفر و اسلامشان در هم می آميخت و آنوقت، کافرانی می شدند مسلمان و مسلمانانی کافر.
شيخ علی، نيم دنگ صدائی داشت و فرشاد، دستی به سه تار. بانو هم، چون به وجد می آمد، گردن و سری تکان می داد و پائی بر زمين می کوباند و چون آتش سماع در او شعله ور می شد، عمامه ی شيخ به گوشه ای می افتاد و سه تار، به گوشه ای و سه دايره شان، يک دايره می شد و آنگاه، سفرهاشان آغاز می شد به جابلقا، به جابلسا، به برزخ و هورقليا.
همه ی آن ساز و آواز و سماع و سير و سفرهاشان، درون زير زمينی بود که برای ورود به آن، بايد از چند در و پله های پيچ در پيچ می گذشتند. اگر کسی هم، بر فرض محال، از ديوار باغ بالا می آمد و از محوطه ی تاکستان و درختان ميوه و قطعات صيفی کاری شده و باغچه های گل، می گذشت و خودش را به پشت در اصلی زير زمين می رساند، باز هم ممکن نبود که بتواند صدای ساز و آواز آنها را بشنود. با اينهمه، کسانی در دولت آباد بودند که صدای ساز و آوازهائی را که از درون باغ آمده بود، با گوش های خودشان شنيده باشند و در مقابل آنها، کسان ديگری هم بودند که منکر بشوند و بگويندکه: نه! اين از محالات است که عارفی ها، پس از بيعت با آقا شيخ علی، باز هم ساز و آوازشان را به راه انداخته باشند. آنهم وقتی که هنوز آب غسل اجساد شهدای قنات خشک نشده است و همه ی مردم عزادارند. بخصوص که خود آقا شيخ علی هم در همان باغ باشد!
- پس می گوئی دروغ می گويم؟!
- من تهمت دروغ به يک مسلمان نمی زنم. شايد هم راست می گوئی، اما از کجا معلوم که عروسی از ما بهتران نبوده است؟!
- از ما بهتران، توی باغ چه می کنند؟!
- ای با با ! از ما بهتران که مثل ما نيستند. هر کجا که بخواهند، ساز و آوازشان را به راه می اندازند. حتی توی آسمان!
داستان ادامه دارد ............................



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد