new/talebi-reza.jpg
رضا طالبی

نگاهی به رمان ذره‌های خاکستری عشق- وصیت‌نامه

در پیچ‌وخم‌های سراسر رمان، مسیری، شاید شاه‌راهی درخشان دیده می‌شود که نویسنده تلاش دارد با برجای گذاشتن نشانه‌ها و ردپاهای تاریخی، سیاسی و ادبی پای خواننده را به این راه بکشاند. گذرگاهی که درآن از پیوند خلل‌ناپذیر زندگی، عشق و مرگ سخن می‌گویند و سرشار از رویدادهاییی از زندگان، عاشقان و مردگان است. ویژه‌گی این جاده در این است که همه از آن می‌گذرند.



new/hossein-dowlatabadi04.jpg
حسین دولت آبادی

کولیِ کالچه (۱)

کولی کالچه در جوانی دل به‌‌ صفدر، به دلاور ولایت داده بود، به همه چیز پشت پا زده بود؛ با دلدار فرار کرده بود و صفدر او را به «کالچه» برده بود و چند روز بعد در دهات پشت کوه با دختر کولی ازدواج کرده بود. در ‌این مدت کاروان کولی‌ها از آبادی رفته بود و بادها خبر مرگ صفدر را به ‌آبادی آورده بودند. مرگ نابهنگام صفدر اسرارآمیز بود و تا آخر اهالی نفهمیده بودند که چه چیزی مرگ‌آویز دلاورِ آبادی شده بود، نیش چاقوی زهرآلود مرد کولی یا نیش رطیل؟ گفته می‌شد که رطیل سیاه گردن صفدر را گزیده بود و داماد سرجالیزِ کالچه مرده بود.



new/faramarz-parsa.jpg
فرامرز پارسا

نسیم عاشق، غُرش دلخراش

هوا کم‌کم داشت لباس زمستانی‌اش را بر تن می‌کرد.
وقت‌اش رسیده بود؛ به یار دیرینه‌اش، باد، هم پیغام داده بود که هرچه زودتر برگ‌ها را از شاخه‌های درختان برگیرد.
و اما در مزرعه، طبیعت صحنه‌ای زیبا ساخته بود؛ چنان که کسی از آمدنش دلگیر نمی‌شد، بلکه برای دلداده‌ها فضایی شاعرانه و دل‌چسب پدید آمده بود.



new/m-broumand-saha.jpg
منوچهر برومند سها

ستمگر

با ستمگر ز مروّت نتوان گفت سخن
كاو همى حامل اهواى ِبَهيمى ١است به تن

روحِ قهّارِ ستم پيشه چو شد برده ى تن
از بد آيندِ نهان گشت به جان ناايمن



new/abdolrazak01.jpg

عبدالرزاق گورنه

جایزه نوبل همیشه موهبت نیست

به قلم یان اهلرت، ‌NDR

«این جایزه با خود خواسته‌های زیادی به همراه می‌آورد، آدم‌های زیادی را ملاقات می‌کنی و شاید نوعی اطمینان‌خاطر هم در کار باشد: خب، من به مقصد رسیدم، کار انجام شده، چرا باید بیش از این تلاش کنم؟» او در اینجا به ساموئل بکت اشاره می‌کند. هنگامی که بکت در سال ۱۹۶۹ جایزه نوبل را دریافت کرد، همسرش گفت: «دیگر تمام شد. او دیگر چیزی نخواهد نوشت!» پیشگویی‌ای که به‌طور کامل درست درنیامد، اما بزرگ‌ترین نمایشنامه‌های بکت پیش از دریافت جایزه نوشته شده بودند.



new/mahshid-amirshahi-mosahebe1.jpg
مهشید امیرشاهی:

«مردم فریاد می‌زدند: خون!»

مصاحبه: سارا معین

نمی‌توانم بپذیرم کسی مانند رضا پهلوی با حمایت قدرت‌های خارجی از راه دور دستور تغییر رژیم بدهد. برای من این بدتر از بزرگ‌ترین توهین است. از نظر شخصی نیز کاملاً مخالف دخالت دولت‌های خارجی در کشورم هستم. این فکر که کشورهای دیگر ــ چه ایالات متحده، چه اسرائیل یا هر بازیگر منطقه‌ای و بین‌المللی دیگر ــ بخواهند به این شکل در امور ایران دخالت کنند، برای من غیرقابل تحمل است.



new/virginia-w1.jpg
ویرجینیا وولف

علامت روی دیوار

ترجمه علی اصغر راشدان

احتمالا اواسط ژانویه زمان حال بود که اولین بار بالارا نگاه کردم و علامت روی دیوار را دیدم. به خاطر تصحیح تاریخ، لازم است به خاطر آورده شود کدام یک دید. روی این حساب، اکنون به آتش فکر میکنم؛ فیلم ثابت نور زرد روی صفحه ی کتابم؛ سه گل داوودی در کاسه شیشه‌ای گرد روی طاقچه بالای شومینه. بله، باید فصل زمستان بوده باشد، تازه نوشیدن چای مان را تمام کرده بودیم، برای بهتر به خاطر آوردن موضوع، داشتم سیگار می کشیدم که بالا را نگاه کردم و برای اولین بار، علامت روی دیوار را دیدم.



new/leyla-soleymani-01.jpg
گفت‌وگو با لیلا سلیمانی دربارهٔ رمان جدیدش

«برای بعضی‌ها بیش از حد غربی‌ام، برای بعضی دیگر بیش از حد عربی»

نوشتهٔ آنابل هیرش

نوشتن را به‌خاطر احساس شدیدی از بی‌عدالتی آغاز کردم. البته در ارتباط با پدرم، اما همچنین در ارتباط با مراکش؛ کشوری که در آن بزرگ شدم و خودم هم از بی‌عدالتی‌هایش سهم برده‌ام. همیشه از خودم می‌پرسیدم چرا چنین است، چرا بعضی همه‌چیز دارند و بعضی هیچ. بابتش احساس گناه می‌کردم. وقتی پدرم به زندان افتاد، طبعاً درگیر این پرسش شدم که او گناهکار است یا بی‌گناه، اما کم‌کم فهمیدم پرسش اساساً غلط است. بی‌گناهی مطلق وجود ندارد؛ اگر هم باشد، فقط در رژیم‌های فاشیستی است. آن‌جا که آزادی هست، انسان ناگزیر با زندگی‌کردن، بالغ‌شدن و تصمیم‌گرفتن، به‌نوعی گناهکار می‌شود. پیش می‌آید که سازش کنیم، خیانت بورزیم، دروغ بگوییم، خود را وفق دهیم، تظاهر کنیم.



new/omran-salahi1.jpg
به یاد عمران صلاحی در سالگرد مرگش

من بچه جوادیه‌ام

اولین شعرش را در سال ۱۳۴۰ در مجله «اطلاعات کودکان» چاپ کرد و اولین شعر نیمایی‌اش در سال ۱۳۴۷ در مجله «خوشه» منتشر شد که سردبیرش احمد شاملو بود. صلاحی طنزنویسی را از سال ۱۳۴۵ در مجله «توفیق» آغاز کرد و در این‌باره گفته است: «روزی یکی از بچه‌های شیطان جوادیه با سنگ زد یکی از پره‌های دوچرخه‌ام را شکست و پا به فرار گذاشت. من شعری نوشتم از زبان بچه جوادیه و با همان امضا فرستادم برای روزنامه فکاهی توفیق.



new/shahryar-hatami1.jpg
شهریار حاتمی

پیام دِی

اندیشه مدارید
چرا پرپرِ بادم
من همسفرِ باد، نه
هم‌گامِ شمایم



new/paul-cezan1.jpg
هانس-یوآخیم مولر

پل سزان
مردی که هنر را دگرگون کرد، بی‌آنکه آن را از نو اختراع کند

به نقل از سایت ولت

او طبیعت‌های بی‌جان میوه‌ها را کشید، زیرا همهٔ نقاشان همیشه چنین کرده بودند؛ و با دقتی بسیار کوشید حتی بدون پرسپکتیو مرکزی، هیچ سیبی از روی میز نیفتد. و وقتی طبیعت بی‌جان نمی‌کشید، وسایلش را جمع می‌کرد و به تپهٔ «له لوو» بالای شهر اکس می‌رفت؛ جایی که میان درختان زیتون و انجیر جای ثابتی داشت تا بارها و بارها راز رنگی رشته‌کوه «سنت-ویکتوار» را بجوید و صبر کند تا منظره به سبز تیره و سنگ‌ها به آبی آسمانی بدل شوند.



new/virginia-w1.jpg

«آه، ویرجینیا»
آخرین روزهای ویرجینیا وولف

به نقل از سایت دویچلند کلتور

ویرجینیا وولف، نویسندهٔ نامدار انگلیسی، که از افسردگی رنج می‌برد، در بهار ۱۹۴۱ به زندگی خود پایان داد. مایکل کومپفمولر در رمان تازه‌اش، ده روز پایانی پیش از مرگ او را روایت می‌کند. نگاه شفاف وولف به رنجِ خویش، او را عمیقاً مجذوب کرده است. مایکل کومپفمولر در رمانش، "آه ویرجینیا" ، به روزهای آخر این نویسنده می‌پردازد.



new/aliasghar-rashedan07.jpg
علی اصغر راشدان

طرحی نو

صلات ظهر یک روزا وایل پائیز بود.فصل تمام عیار کاروتمام رعیتهاتودشت و صحرا و باغها مشغول بودند. ربابه بیست ساله ی بالابلند، دختر سالار، به بهانه شستن ظرفهای شام شب گذشته، نظاف اطاق و تهیه شام،انگور چینی تو باغ را رها کرد و خود را به خانه رساند.
تو اطاق دستی به وصورتش کشید، گیسهای شبق گونش را شانه زد و رو دو طرف شانه های پروپیمان سفتش پخش و رها کرد. لبهاش را برق انداخت. باناز و عشوه های رندانه ظرفها را کنار حوض وسط حیاط کپه کرد .زیر چشمی پسر ارباب را پشت پنجره بالاخانه پائید.



seif.jpg
سيروس"قاسم" سيف

«کلام هشتاد و هشتم از حکایت قفس- هر کس به من بگوید -پسر شيخ علی- سر و کارش با همین چاقو خواهد بود!- »

ظن همه شان، می‌رفت به رئيس نظميه ؛خسرو اژدری و بعد هم، برای هم داستانی را تعريف می‌کردند که: ...... بعله! قضيه از اين قرار است که يک روز آق غلام، سر پيچ کوچه ای، با گاريش، راه را بر جيپ اژدری می‌بندد و هرچه اژدری بوق می‌زند، آق غلام خودش را می‌زند به نشنيدن! مردم هم، کم کم جمع می‌شوند دور گاری آق غلام و جيپ اژدری. اژدری از جيپ اش پياده می‌شود می‌رود طرف آق غلام و سرش داد می‌زند که مگر کر هستی! چرا کنار نمی‌روی؟!



ا. رحمان

تو بمان،

گورستانی ست سرزمینم
گلهای سرخِ را
تنگ در آغوش گرفته
اما آنان نمی دانند
در این خاکِ زاینده
رویش گلها تمام نمی شود



new/arundhati1.jpg
آرونداتی روی، حضور خود در برلیناله را لغو کرد

این‌که هنر نباید سیاسی باشد، باورکردنی نیست

روی این دیدگاه که هنر سیاسی نیست را «باورنکردنی و شوکه‌کننده» توصیف کرد. او نوشت: «چنین سخنی عملاً بحث درباره یک جنایت علیه بشریت را متوقف می‌کند، آن هم در حالی که این جنایت درست در برابر چشمان ما و در زمان واقعی در حال وقوع است — در زمانی که هنرمندان، نویسندگان و فیلم‌سازان باید هرآنچه در توان دارند برای متوقف کردن آن انجام دهند.»



Mohsen-hesam02.jpg
محسن حسام

یک قطعه کوچک

قطعه کوچک است درست به‌اندازه پیکر یک کودک خردسال.مرد می موید. شانه‌هایش تکان می خورد. او را به حال خود بگذارید، بعد از این، او دیگر آن آدم سابق نیست. یک چیزی در او شکسته است. در او مرده است، هیچ چیزی نمی‌تواند کودکش را به او باز گرداند. برای او زمان از حرکت باز ایستاده است، از زمانی که قلب کودکش از تپش باز ایستاد، و او توانست پیکر بی‌جانش را شناسایی کرده و از دست مأمور امنیتی بدزدد، آری بدزدد و به‌دورترین نقطه ممکنه بیاورد و شبانه به‌دور از چشم آنان به خاک بسپارد. مکانی که هیچ چشم ناپاک نتواند ردش را پیدا کند.



new/faramarz-parsa.jpg
فرامرز پارسا

او برای خودش می دوید

حاجی انصاری پشت میز حجره‌اش نشسته بود. تسبیح کهنه‌اش را آرام از میان انگشتان می‌چرخاند و با هر دانه زیر لب می‌گفت: «سبحان‌الله… سبحان‌الله…» حاج شیخ غلام نجفی، دوست قدیمی و همسفر سال‌های دور مکه، در حالی که آماده‌ی ترک ایران بود، وارد حجره شد و...



Nilofar
نیلوفر شیدمهر

چهلم سوزان

برف نبود می‌بارید
خاکستر بود
بعد آن دو شب
که هر ستاره
جای گلوله بود.

خاکستر بود
برف نبود
بر سر و روی بازماندگان
با شدت می‌بارید و یک شبه
پیر ‌می‌کرد جوانان را.



ا. رحمان

وطنم، قلبِ خونیم

وطنم
مردمکِ چشمانم
قلبِِ خونیم،
با كدامین زخمهایم
حرفهايم را مي شنوی‌؟
با کلماتی که نفس بریدند
و در لحظهِ انعقادِ شعرم
فرو می میرند



new/thomas-mann-herman-hesse1.jpg
مارک رایش‌واین

وقتی توماس مان با هرمان هسه به اسکی می‌روند

توماس مان برف را در «کوه جادو» شاعرانه کرده است. اما اسکی‌باز خوبی نبود؛ این فلات‌نشین هرگز اسکی را درست یاد نگرفت. دخترش به او می‌خندید. درست برعکسِ هرمان هسه، جنگل‌نشینِ شوارتس‌والد. مان ترجیح می‌داد عقب‌نشینی کند و به هتل برگردد. آنچه آنجا دید، در او «علاقه‌ای عمیق و اروتیک» برانگیخت.
دو نویسندهٔ نامدار در برف. این عکس در سن‌موریتس در سال ۱۹۳۱ یا ۱۹۳۲ گرفته شده است. یکی از آن‌ها، توماس مان، از سال ۱۹۲۹ شأنِ دریافت جایزهٔ نوبل ادبیات را دارد. دیگری، هرمان هسه، این جایزه را در سال ۱۹۴۶ دریافت خواهد کرد. هر دو نویسنده در اوایل دههٔ ۱۹۳۰ به‌طور منظم تعطیلات خود را در انگادین می‌گذرانند؛ اشرافی‌ترین درهٔ مرتفع آلپ.



هومن آزادیخواه

زنگی‌های گود قدرت: کالبدشکافی پیوند «قمه» و «قدرت» در تاریخ ایران

دنیای زنگی‌ها، دنیایی به شدت مردسالار و خشن نسبت به زنان است. کتاب به تاریخچه «شهر نو» می‌پردازد و اینکه چگونه سپهبد زاهدی با کشیدن دیواری به دور آن، این محله را به «قلعه» تبدیل کرد. نقره‌کار از زنانی چون «ملا فاطمه» (شاعر و فاحشه عهد کریم‌خان) یاد می‌کند تا نشان دهد که زنان در این لایه اجتماعی، همواره بین «ابتذال» و «استعداد سرکوب‌شده» در نوسان بوده‌اند.



Mohsen-hesam02.jpg
محسن حسام

شروین حاجی‌پور و ترانه «من ایرانم»

این ترانه بازتاب گسترده‌ای در فضای مجازی پیدا کرده‌است ‌پسر ایران شروین حاجی پور با اجرای ترانه «من ایرانم» هم‌چون همتای خود «توماج صالحی» به نماد مقاومت نسل معاصر تبدیل شده‌است. اگر در زندان‌های ایران زنان و مردان به‌عنوان عنصر مقاومت در زندان بر مواضع خود سخت پافشاری می‌کنند، در خارج از زندان نیز زنان و مردان جوان به مثابه دو بازوی مقاومت در برابر حاکمیت قد علم کرده اند. آن‌ها اهل مماشات نیستند. هم‌چون توماج صالحی و شروین حاجی پور انگشت روی نبض وطن می‌گذارند و تباهی‌ها را بر ملا می‌کنند.   



new/aliasghar-rashedan07.jpg
علی اصغر راشدان

بگومگوهای آق جواد

خیالت تخت باشه، شب درازه وقلندربیدار، خوابم که جنه ومن بسم اله. خیلی وقته تشنه این مجلسم. پرتوی ناب و آق جواد که باشه، دنیا به کامه، واسه شاه و شیخم تره خرد نمی کنم. واسه م با طول و تفصیل تعریف کن تواین چن ساله چی‌ها و چن‌تا قله رو فتح کردی. دفه آخر که باهم بودیم، انگار گفتی میخوای نویسنده شی، مثل بولدزر رو کتابا افتادی و شبانه روز خرخونی می کنی، درست میگم، یا اشتباه می کنم؟ تازگیا گرفتار فراموشی شده م، همه چی رو فراموش یا قاتی پاتی می کنم »



حمید سلطانی

می‌رفتند

در پی نانوشته‌ها
تا لغت به لغت در لبان زمینیان بیصدا بخوانند
رد پای عشق در خاک سرخ و آب دیده یافته و با آتش جان بپزند
تا خطوط سخت
چگونه
آزاد و یک سهم زاده شدن



»  «کلام هشتاد و هفتم از حکایت قفس –عارفی ها، مرغان عروسی و عزا!-»
»  سیاست بر پرده نقره‌ای «برلیناله پالاست»
»  نگاهی به دو روز تاریک و سیاه ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴
»  آه این روزها
»  گل در گلستان همین خانه می روید!
»  نامه به فرانکو
»  ویرجینیا وولف
»  هادی خرسندی و «اسم شب»
»  لنین بدبختم کرد (در نقد پدر)
»  زبان انسانی چگونه پدید آمد؟
»  آرمان‌های گمشده
»  سرزمین سوگوار
»  درآمدی بر زندگی و آثار لیلا سلیمانی
»  تحریف، تخریب و تباهی
»  یکی بود، یکی نبود
»  نمایش پیکر قربانی در گونی سیاه
»  آوازِ خوشِ کلاغ‌ها
»  گمنام
»  «شب هولناک»
»  «کلام هشتاد و ششم از حکایت قفس- شیخ حسین، ملک الموت شیخ علی است!- »
»  «زخم به تنم»
»  فیل سالخورده و خواب *
»  میراث ماندگار
»  اریش ماریا رمارک؛ نویسنده‌ای فراتر از زمان و مرزها
»  «قصیده برای انسان ماه بهمن»
»  یک قطعه کوتاه، سمفونی مردگان
»  گفت‌وگو‌ی تاریخ شفاهی با آقای نعمت میرزازاده
»  روز آخر
»  برگ آخر از داستان پنجره
»  «در انتظار گودو» پُراجراترین نمایشنامهٔ جهان در زندان‌ها
»  ده ده تا ، صد تا
»  خاک وطن تاب دفن این همه زندگی، این همه در خون تپیده را ندارد
»  این آخرین نبرده؟!
»  ناکامان ایران
»  جهانی پر از دروغ