دیدی، مخاطب من، آن یک وجب خاک را دیدی. آری یک قطعه بود؛ یک قطعه کوچک، قطعا اندازه پیکر یک کودک بود؛ همان کودکی که در روز سیاه نوزدهم با گلوله جنگی بسیجی در خون تپید و بر خاک افتاد. قطعه، یکی از قطعههای گمنام گورستان خاوران نبود، در بهشت زهرا هم نبود دور از آبادی بود، خیلی دور، جاییکه نیروهای امنیتی نمیتوانستند، خط آن را بگیرند و پیدایش کنند. مخاطب من مجسم کن، پیش خودت مجسم کن، تنها تو هستی که شاید بتوانی با کمک حس قوی و عاطفه عمیق و غنی انسانی در جستجوی عزیزان گمشده به کشف آن قطعه دسترسی پیدا کنی. آری، جلوی قطعه مردی را می بینی که چهار زانو نشسته و توی خودش مچاله شده است، یک بلوز آبی تیره تنش کرده، سرش را پوشانده و تو ی خودش قوز کرده، با احتیاط دست چپش را گوشه قطعه گذاشته و میگرید، نه نمی گرید. ابتدا می شکند. در خود می شکند. آنگاه می موید.
مخاطب من ، روی سخنم با توست،از مردی حرف می زنم که در کنار قطعه عزیزش چهار زانو نشسته و می موید. دور و برش زمین خاکستری است، نه باغچهای در کار است، نه سبزهای، مرد تنهاست، روز است, حوالی عصر است، نه درختی دیده میشود، نه شعاع نوری. فقط اگر نیک بنگری، شاهد پرواز - عبور پرندهای خواهی بود که آشیان گم کرده و به دنبال جفتش است. آنجا مثل کویر خشک می ماند؛ زیرا پیرامون قطعه،ت و گویی نمکزار است، شوره زار است، از این رو، مخاطب من، دشوار است پیش خودت مجسم کنی، آن قطعه در خطه شمال واقع است یا خطه جنوب. حالا هر کجا که هست ، تو حتی نمی توانی یک تک درخت پیرامون قطعه ببینی. بنابراین می توانی پیش خودت تجسم کنی.
قطعه کوچک است درست بهاندازه پیکر یک کودک خردسال.مرد می موید. شانههایش تکان می خورد. او را به حال خود بگذارید، بعد از این، او دیگر آن آدم سابق نیست. یک چیزی در او شکسته است. در او مرده است، هیچ چیزی نمیتواند کودکش را به او باز گرداند. برای او زمان از حرکت باز ایستاده است، از زمانی که قلب کودکش از تپش باز ایستاد، و او توانست پیکر بیجانش را شناسایی کرده و از دست مأمور امنیتی بدزدد، آری بدزدد و بهدورترین نقطه ممکنه بیاورد و شبانه بهدور از چشم آنان به خاک بسپارد. مکانی که هیچ چشم ناپاک نتواند ردش را پیدا کند.
قطعه کوچک بود. مرد روی قطعه را با گلهای داوودی پوشانده بود؛ زرد سفید و رویش را با نایلونی سفید پوشانده بود که وزش باد گل ها را پراکنده نکند. دو سه قلوه سنگ هم گوشه کنار آن گذاشته بود. بالای سر قطعه، یک سبد کوچک گل داوودی بود. یک شاخه گلایول قرمز هم وسط شاخهها کاشته بود .رویهمرفته میتوان گفت سبد گل زیبا بود. معلوم نبود چند ساعت مرد آنجا نشسته است، از کجا آمده است و بعد از دیدار فرزندش به خانه باز خواهد گشت یا نه جایی در آن حوالی بیتوطه خواهد کرد و صبح برای دیدن فرزند به قطعه باز خواهد گشت.
مخاطب من, همانطور که می بینی مرد در عوالم خودش غرق هست .او دیگر کاری به کار کسی ندارد. بگذار در کنار قطعه بماند. بگذار برای خودش در همان حوالی پرسه بزند. چیزی که برای او حائز اهمیت است، این است که هیچ چشم ناپاکی نتواند رد قطعه را پیدا کند. نه نباید دست هیچ اهریمنی به آن قطعه برسد. قطعه از آن اوست. همو اوست که زین پس به قطعه خواهد رسید، هر روز قطعه را با آب شستشو خواهد داد. این قطعه، -یکی از هزاران - نماد نسل جوان این سرزمین است .
۱- گل داوودی: یکی از گلهایی که در فرهنگهای مختلف دنیا نماد« مرگ » است، گل داوودی می باشد. همچنین رز سیاه، گلایول و لیس سفید«لیلیوم،» نیز میتواند نماد مرگ - عزا - عزاداری باشد.
پاریس ،سیزدهم ماه فوریه سال ۲۰۲۶.
محسن حسام