گفت عجب و چشمش خیس شد ،جوانی که همسن و سال پسرش بود ، پیش پایش خونین افتاده بود. فکر کرد چگونه اورا در این شب هولناک که رگبار گلوله ها لحظه ای قطع نمی شد ، به جایی امن برساند .
آن هم با دو چرخه هرکولس قدیمی اش که به زور پایدان زدن های پیرانه اش چند خیابانی اورا به این طرف و ان طرف می برد.
با دیدن این همه خشم و گلوله و اتش حال خوبی نداشت . فکر نمی کرد. غروب زمستانی شهرش این جور خونین بشود .
به زنش که گفته بود: " پیر مرد! تو این شلوغ و پلوغی کجا می خوای بری ؟"
زیر لب جواب داده بود: " چرخی می زند و چیزهایی را که یکی دو روزه خبرش را شنیده ، می رود از نزدیک بیند و گفته بود : "شنیدن کی بود مانند دیدن."
حال حیران و نگران شاهد رقص و کف زدن جوانانی بود که سرود خوان درخیابان های شهر به سوی مرگ می رفتند . دختران و پسران جوان زیبایی که همسن و سال عروس و پسرش بودند .
مردان و زنان میان سالی را می دید که نظاره گر فریاد فرزندان خود بودند . جوانانی که دسته دسته در محله های تاریک و روشن شهر در حال دویدن بودند و شعار می دادند . از نان و آزادی گرفته تا مرگ بر... و زنده باد ...
.............
در میان جمعیت پر شوربود که یکهو جوان را افتاده کنارش دیده بود .
از چند نفری که دورش بودند کمک خواست .
با تعجب نگاهش کردند :
" عمو جان ! زیر این همه گلوله و بگیر و ببند... مگه میشه ببریش مرکزشهر ... اون هم توی بیمارستان و در مانگاهی که معلوم نیست چه بر سرش بیاد ."و یکی شان که دختر گیسو کمندی بود.
گفت " عمو جان بهتره فعلا ببرش خونه .." و زخم جوان را با شال دور گردنش محکم بسته بود و کمک ش کرد ه بود که جوان را روی دو چرخه اش جا ی دهد.
............
زن با دیدن مردش آن هم در پارکینگ خانه ناخوداگاه داد زد :
"چرا آوردیش خونه، نکنه از خونریزی تلف بشه، آخه از پزشکی چیزی می فهمی ..." و دستی به سر جوان کشید و قربون صدقه ش رفت:
" بمیرم برات.. "
و گریه کنان زد به سر و سینه ش: " بیچاره مامان و بابات.."
جوان که بیست ساله می زد ، لبخندی زد و با چشم وصورتی که از شدت خون ریزی، رو به زرد شدن بود ، به جیب گل وگشاد شلوار ورزشی اش اشاره کرد که موبایل ش را دراورند و به مادرش زنگی بزنند.
مرد دست پاچه از جیب جوان، تلفن همراهش را در اورد و با دستمال لکه های خون روی ان را پاک کرد. که یکهو متوجه شد جوان بی حال موبایل را در دستش رها کرد .
ظاهرا نمی توانست و از انها کمک می خواست.
زن گوشی را از دست مردش که گیج شده بود . گرفت وتلاش کرد بازش کند.
غمگین گفت :
" گل م باز نمیشه .. مگه گوشی ت رمز داره ؟"
که متوجه شد جوان سرش را روی شانه مردش گذاشت.
مرد دست پاچه شماره عروس ش را گرفت و گفت "دانشگاه رفته است حتما می داند چه کنیم " و گوشش را به سینه جوان چسباند . نه تپ تپی می شنید و نه پیامی از عروس،که تلفن را روی بلند گو گذاشته بود.
بوق ممتد و جمله چند باره مخاطب در دسترس نیست....خسته اش کرد .
عصبی و پریشان گفت:
زن ! موبایل جوان را بده ببرم پیش کسی که سررشته دارد و فکر کرد به دانشجویی که در محله باش گپ وگفت داشت و یکی دو کوچه بالاتر می نشست.
........
نیم ساعت گذشت از مردش خبری نشد . زن نگران جوان بود که ناگهان زنگ خانه به صدا در امد . با تعجب عروسش را دید . مضطرب در بغلش گرفت و جریان را دردوسه جمله برایش گفت .
عروس با دیدن شانه خون الود و چهره جوان. کمی با اب جوش و دوا قرمز دور زخم گلوله را تمیز کرد و در شکاف چند میلیمتری آن ، پنبه ای فرو کرد.
و نگران بلند شد: " راه نجات .. بردنش به بیمارستانه ..مادر " و علیرغم اصرار زن، منتظر امدن مرد نشد و جوان را به ضرب و زور روی صندلی پرایدش خواباند و پتویی روی بدنش کشید و به طرف درمانگاهی که بهیارش را می شناخت راه افتاد .
درمانگاه شلوغ و پر از زخمی بود و جایی برای خواباندن جوان نبود . عروس پیاده شد و با التماس و خواهش رفت توی درمانگاه و بهیار اشنا را توی ماشینش اورد، تا فکری به حال جوان کند .
بهیار زخم را که دید گفت نیاز به عمل دارد و در این نا امنی و این تعداد زخمی در راهروها، نمیتواند کاری انجام دهد، بهتر است ببرش خانه تا ببیند می تواند پزشکی را پیدا کند.
هنوز بهیار چند قدمی دور نشده بود که وانتی از مردان ریشو مسلح که شکل و قیافه شان رعب انگیز بود ، دورشان را گرفتند و عروس و بهیار و جوان زخمی را بی اعتنا به داد و فریاد زن :" که کجا می بری شون؟ این جوان در حال مرگه ....عروسم که گناهی نکرده ...." با خود توی وانت انداختند و بردند .
زن گیج و گریان در پراید عروس دستگیر شده نشست. نگران شماره اش را گرفت و در جواب فقط فریاد مردش را شنید :
"دارم میام .. چرا اونه بردین ....چرا عروس منتظرم نموند... و....چرا ... "
.....
آفتاب هم انگار گریان باشد کدر و بی رمق ، بر سر پدران ومادران ، فرزند اسیر و زخمی شده می تابید، همگی در عین خشم ، ماتم گرفته وبه امرین و مجریان قتل عام و بازداشت فرزندان شان دشنام می دادند.
مرد هم مانند انها کنار زن نشسته بود و درفکر بود. چطور از کسی خبر بگیرد ، مانده بود به پسرچه بگوید ؟ آن هم پسری که برای زندگی بخور نمیرش آواره عسلویه شده بود و با چند غاز حقوق کارگری نمی توانست کرایه خانه اش را هم تامین کند.
در انتظار تلفن دوست دانشجویش بود، که گفته بود: " رمز موبایل راکه پیدا کند حتما به او و خانواده جوان اطلاع می دهد ."
آن هم جوان نازک اندامی با دسته موی سیاه وصورتی مهتابی که گلوله ای اتشین ناکارش کرده بود. با هفتاد واندی سالی که داشت، طاقت این همه درد را نداشت . در گوشه ای کز کرد و دقیقه شمارساعات غمگین زندگی مردمانش شد .
.......
صدای شیون پیرزن و پیرمرد ودختری جوان که با نوای غمگین دستمال تکان می داد و می گریست، فضای قبرهای دوربرش غمگین تر کرده بود.
یک به یک قبرهای تازه را نگاه کرد.
گفته بودند شاید در قبرستان ردی از انها پیدا کند . سه روز از ان شب هولناک گذشته بود و حال می دید قبرستان پر شده از جوانان به خون خفته . همه جوان و زیبا . سی تایی را شمرد .که ناگهان با دیدن زنی گریان روی قبر سی و یکم ... کنار عکسی روی بلوکی سیمانی. زانویش سست شد.
جوان را شناخت . شروع کرد گریستن . انگار فرزندش را به خاک سپرده بودند.
زن غمگین نگاهش کرد : " فقط هجده سال داشت .. چقدر التماس ش کردم ...مامان نرو ...بمون پیشم . ... چقد گفتم مامان نرو.. تنهام... "
مرد ماند چه بگوید .
فکر کرد اگر در خانه مانده بودند؟
اگر جراح پیدا می شد، اگرحاکمان خونریز و قسی القلب نبودند و دهها اگر ..
شاید عروس گم وگور نمی شد و شاید جوان زنده بود...
بلاتکلیف نشست کنار زن و زد زیر گریه . گریه ای ازخشم و فریاد .
بهروز رحیمی/ 5 بهمن 1404
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد