رؤیاهایم را در این واپسین دم هابیل
با خود به گور نخواهم برد.
آنها را،
پیش از آن که قابیل، سرزمین پدری را ترک کند،
به تو میسپارم
به تو که همزاد کابوسهایت هستی
و در سرزمینهای نفرین شده به دنیا آمدهای
و به تو که وارث یأس پدرانت هستی،
میسپارم.
رویاهایم را
پیچیده در حریر سحر و زرورق آفتاب
برای تو،
که در این سیارهی خونین سهمی جز کابوس نداشتی،
به جا میگذارم.
برای تو
که رویاهایت را پیش از بانگ خروسها
به دار آویختند
و تو سوگوار در جستجوی اجسادشان
در گورستانهای متروک پنجه به خاک کشیدی،
به جا میگذارم.
رویاهای من، رؤیا نیستند
که تنها در خواب به سراغم بیایند
و در بیداری از چنگم بگریزند.
رویاهای من،
درست مثل کابوسهای تو حقیقیاند.
آنها را در این واپسین دم،
به تو،
که طغیان هزار سالهی این سرزمینی،
میسپارم.
به تو
که قرنهاست در تطاول طوفان
با آرزوهایت بر دارها آونگ بودهای
و رهگذران از کنارت بیاعتنا گذشتهاند،
میسپارم.
رویاهایم را در دستان لرزانت بگیر
تا هم آوای ضربان قلب تو
در دشتهای ظلمانی سیارهات
و در مسیر خاموش یأس تو،
به ستارهی چشمکزنی بدل شوند
و تو را به من
و مرا به تو برسانند.
شهریار حاتمی
استکهلم ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
لینک دکلمه میراث ماندگار
https://on.soundcloud.com/ucSRjku51P2VdjLoLm/a>