logo





یاکوب هاینر

«در انتظار گودو»
پُراجراترین نمایشنامهٔ جهان در زندان‌ها

دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۲ فوريه ۲۰۲۶



در زندان پلوتسنزهٔ برلین، نمایشنامهٔ «در انتظار گودو» با بازی زندانیان روی صحنه رفته است؛ بکتی خشن‌تر و صادقانه‌تر از آنچه معمولاً بر صحنه‌های بزرگ تئاتر می‌بینیم. این‌که «گودو» پُراجراترین نمایشنامه در پشت میله‌هاست، دلیل ویژه‌ای دارد.

هیچ نمایشنامه‌ای مانند «در انتظار گودو» در پشت دیوارهای زندان به چنین شهرتی نرسیده است. این امر بیش از همه مدیون بازیگر و کارگردان سوئدی، یان یونسن است که این اثر جهانی ساموئل بکت را ـ با حمایت خود نویسنده و برندهٔ نوبل ادبیات ـ در دههٔ ۱۹۸۰ با زندانیان زندان‌های فوق‌امنیتی کوملا (سوئد) و سن کوئنتین (آمریکا) به روی صحنه برد. این داستان با عناوینی چون «یک پیروزی» و «همه‌اش فقط تئاتر؟» اخیراً راهش را به سینما هم باز کرده است. اکنون «در انتظار گودو» را می‌توان در یک زندان برلین دید: گروه تئاتر زندان AufBruch این کلاسیک تئاتر ابزورد را با زندانیان زندان پلوتسنزه تمرین و اجرا کرده است. انتظار؛ چیزی که زندانیان خوب می‌شناسند.

راهروها و دیوارهای مسیر منتهی به سالن فرهنگی زندان پلوتسنزه چندان رنگارنگ نیستند؛ جز در گوشه‌های ملاقات، جایی که عروسک کودکانه‌ای به نام «پلوتسی» ـ ماهی رنگارنگ و بیش‌ازحد سرزنده ـ از دیوار لبخند می‌زند. اما آنچه طراح صحنه، هولگر زیربه، ساخته نیز چندان رنگی (و البته عاری از «پلوتسی») نیست: دیوارک‌های عریان به رنگ آبی تیره که به‌شکل مستطیلی رو به جلو گشوده شده‌اند و در دل خود درختی گره‌خورده و بی‌برگ با چند نیمکت را جا داده‌اند. به‌سادگی می‌توان این صحنه را حیاط سرد و غم‌زدهٔ یک زندان تصور کرد؛ جایی که هر روز همان زندانیان همیشگی برای هواخوری گرد هم می‌آیند. هیچ اتفاقی نمی‌افتد. آدم‌ها حرف می‌زنند، بی‌آنکه چیز زیادی بگویند؛ فقط برای کشتن وقت.

همکاری با بیرمنگام

گروه هفت‌نفرهٔ بازیگران ـ همگی زندانیان پلوتسنزه که اغلب در بروشور تنها با نام کوچک یا لقب معرفی شده‌اند ـ به دست طراح لباس، آنّه شارتمن، شلوارها و تی‌شرت‌های تیره پوشیده‌اند و بعضی کت هم به تن دارند. آنچه در نگاه اول صرفاً کهنه یا خاک‌گرفته به نظر می‌رسد، در نگاه دوم یادآور عکس‌های رادیولوژیِ روی‌هم‌افتادهٔ یک نیم‌تنه است: انسان‌هایی آن‌قدر به حداقل‌های زیستی تقلیل یافته که گویی اسکلت‌شان از زیر پوست پیداست. هولناک. صحنه زمانی وهم‌آلودتر می‌شود که بازیگران نقاب‌هایی با کاسه‌های چشم خالی بر چهره می‌گذارند و با همراهی نافذ پیانو، همچون رؤیایی، در چشم‌انداز تهی با درختی مرده پرسه می‌زنند؛ شبیه ارواح و اشباح.

برای ساخت این نقاب‌ها، گروه تئاتر زندان AufBruch برای نخستین بار با گروه تئاتر Geese از بیرمنگام بریتانیا همکاری کرده است؛ گروهی که کارگاه‌های ساخت و بازی با نقاب را در زندان‌ها برگزار می‌کند. در چارچوب تبادل فرهنگی آلمان و بریتانیا، هنرمندان انگلیسی با نقاب‌هایشان به برلین آمدند تا بازیگران پلوتسنزه را در هنر والای نقاب‌پردازی آموزش دهند. این نقاب‌ها واقعاً لحن تازه‌ای به کارگردانی پیتر آتاناسوف بخشیده‌اند؛ کارگردانی که معمولاً به کُرهای پرحجم تکیه دارد. اکنون با صحنه‌های نقاب‌دار، صداهای آرام‌تری وارد اجرا شده است؛ فضایی رؤیایی‌تر و سوررئال‌تر. غنیمتی برای زبان فرمی تئاتر زندان و ـ چنان‌که شنیده می‌شود ـ تجربه‌ای خوشایند برای خود بازیگران.

نقش‌های ولادیمیر و استراگون را گروه به‌صورت جمعی ایفا می‌کند. بازیگران مدام به گرد هم می‌چرخند، یکدیگر را می‌پایند، از هم جدا می‌شوند و دوباره به هم می‌پیوندند: مردانی که منتظرند؛ که می‌خواهند بروند، اما نمی‌توانند؛ که ناچارند باز هم بیشتر انتظار بکشند ـ و در پایان حتی نمی‌دانند دقیقاً منتظر چه هستند. زیستنی در وضعیت انتظار؛ وضعیتی ناآشنا برای زندانیان نیست. این‌که در پس‌زمینه ویدیویی از خشونت‌های قرن بیستم ـ قرنی که تاریخ‌نگار اریک هابسبام آن را «قرن افراط‌ها» نامیده ـ پخش می‌شود، چندان هم لازم نبود. جذابیت ضدقهرمانان، یا بهتر بگوییم ضدپیکره‌های بکت، در همان بداهت رازآلودشان است: هرکسی می‌تواند با آن‌ها ارتباط بگیرد، حتی اگر هیچ‌کس نداند دقیقاً چه کسانی‌اند.

دیالکتیکِ فرسوده

و بعد پوتسو و لاکی هستند که آن شب کاملاً کلاسیک، با ویلچر و وسایل پیک‌نیک، ظاهر می‌شوند. آن‌ها دیالکتیکِ فرسودهٔ ارباب و بنده را مجسم می‌کنند. اگر پوتسوی مستبد در نخستین حضورش هنوز خدمتکارش لاکی را به نمایش می‌گذارد، در حضور دوم دیگر چیز زیادی از آن باقی نمانده است: در پایان، ارباب کور می‌شود و فرمان‌بردگان لال.

و گودو؟ همچنان پیدایش نمی‌شود. آیا با این حال امیدی هست؟ شاید. وقتی زندانیان در پایان، به صورت کُر، ترانهٔ «من عاشق زندگی‌ام» از ویکی لئاندروس را می‌خوانند، به‌سختی چشمی بی‌اشک می‌ماند. آن‌جا پسرها ـ بسیاری‌شان جوان‌اند و بعضی نه برای نخستین بار در تولیدی از AufBruch حضور دارند ـ نشان می‌دهند که هنوز از زندگی چیزی می‌خواهند. آنچه در زندان پلوتسنزه دیده می‌شود، بکتی خشن‌تر و صادقانه‌تر است از مثلاً اجرای درخشان و بسیار مصنوعی لوک پرسووال در تئاتر برلین. احتمالاً هر دو اجرا به مذاق خود بکت خوش می‌آمد.

این‌که درست «در انتظار گودو» به یک کلاسیک زندان بدل شده، در حاشیه به یک جزئیات هم مربوط است: در اجرای سوئدی یونسن، بخشی از گروه از فرصت استفاده کرد و گریخت. آن‌ها دیگر نمی‌خواستند منتظر بمانند؛ حتی نه برای گودو. گفته می‌شود بکت از این ماجرا به خنده افتاده و گفته است این بهترین اتفاقی بوده که برای نمایشنامه‌اش افتاده است. در برلین، در شب افتتاحیهٔ پرشور چهارشنبه، هنوز همهٔ بازیگران حضور داشتند؛ اجراها تا اوایل فوریه ادامه دارد.
به نقل از سایت ولت تاریخ: ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۲۶

توضیح مترجم:

*چگونگی فرار به‌طور خلاصه چنین بود:

اجرای «گودو» باعث شد برای نخستین بار گروهی از زندانیانِ بازیگر به‌صورت کنترل‌شده از زندان خارج شوند؛ آن‌ها اجازه داشتند برای اجرای عمومی نمایش در بیرون از زندان (در چارچوب برنامه‌های فرهنگی و با نظارت) حضور پیدا کنند. در جریان همین خروج قانونی برای اجرای تئاتر، دو نفر از بازیگران زندانی از موقعیت استفاده کردند و دیگر بازنگشتند. به بیان دقیق‌تر، فرار نه در حین خودِ اجرا روی صحنه، بلکه در حاشیهٔ برنامه‌های نمایشی و جابه‌جایی میان زندان و محل اجرا رخ داد.

این اتفاق در زمان خود بازتاب گسترده‌ای در رسانه‌ها داشت و باعث شد ادامهٔ پروژه با محدودیت‌ها و حساسیت‌های امنیتی بیشتری دنبال شود. واکنش ساموئل بکت ـ که از پروژهٔ یونسن حمایت کرده بود ـ معروف است: او با شنیدن خبر، خندیده و گفته بود این فرار «بهترین چیزی است که می‌توانست برای در انتظار گودو اتفاق بیفتد»، چون مضمون بنیادین نمایش ـ امتناع از انتظار و عمل کردن ـ به شکلی کاملاً واقعی محقق شده بود.



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد