.... اما، آق غلام پيدايش نشده بود که نشده بود!:
- پيدايش میشود. آق غلام از آن آدم هائی نيست که زير قولش بزند. حتما، بايد بلائی به سرش آمده باشد که سر قرارش حاضر نشده است!
- شايد هم، بلائی به سرش آورده باشند!
- چه کسی؟!
- کسانی که زبانم لال، از مرگش سود میبرند!
ظن همه شان، میرفت به رئيس نظميه ؛خسرو اژدری و بعد هم، برای هم داستانی را تعريف میکردند که: ...... بعله! قضيه از اين قرار است که يک روز آق غلام، سر پيچ کوچه ای، با گاريش، راه را بر جيپ اژدری میبندد و هرچه اژدری بوق میزند، آق غلام خودش را میزند به نشنيدن! مردم هم، کم کم جمع میشوند دور گاری آق غلام و جيپ اژدری. اژدری از جيپ اش پياده میشود میرود طرف آق غلام و سرش داد میزند که مگر کر هستی! چرا کنار نمیروی؟! در همان لحظه، اسب آق غلام، بی تربيتی میکند و میگوزد. آق غلام میزند زير خنده و سرش را میبرد نزديک گوش اسبش و با صدای بلندی که همه بشنوند، میگويد:ای بی تربيت! جواب آقای رئيس نظميه را اينطور میدهی؟! نمیترسی بندازدت توی هلفدونی که آب خنک بخوری؟! مردم میخندند و اسب آق غلام، دوباره میگوزد و به راه میافتد! آق غلام، رو میکند به اژدری و میگويد: اسبم ميگه: ببخشيد. شکم گرسنه، آقا و ماقا سرش نميشه! اژدری رو میکند به غلام و میگويد: غلام! آخرش آن زبان سرخت، سرت را بر باد میدهد! آنوقت، آق غلام، اين شعر را میخواند:
گر ما ز سر بريده میترسيديم،
در محفل عاشقان نمیرقصيد يم!
پس، میخواهی بگوئی که اژدری ، بلائی سر آق غلام آورده است؟!
- چرا حرف توی دهن مردم میگذاری؟! تو، گفتی که قضيه ی گوزيدن اسب آق غلام را برايت تعريف کنم، خب! من هم تعريف کردم!
روزی که در شهر، شايع شده بود که غلام پسر شيخ علی، در قم، وسايلش را ريخته است وسط مدرسه و به آتش کشيده است و بعد هم رفته است و سر از کوره پزخانههای تهران درآورده است، دکترعلفی رو کرده بود به حاجيه بانو گفته بود:
- بانو! دارم میبينم که غلام عارفی شده است.
- امکان ندارد!
- باشد تا خودت با چشمهای خودت ببينی!
بعدا که غلام با گاريش وارد دولت آباد شده بود و يکراست رفته بود به کاروانسرا، دکترعلفی رو کرده بود به حاجيه بانو و گفته بود:
- میبينی بانو؟! شد آنچه میگفتم!
- نه. هنوز هم نمیبينم!
- صبر کن. خواهی ديد!
وقتی خبر آورده بودند که غلام توی قهوه خانه، چاقويش را روی ميز کوبيده است و گفته است که از اين لحظه، هر کس به او بگويد پسر شيخ علی، سر و کارش با اين چاقو خواهد بود، دکتر علفی رو کرده بود به حاجيه بانو گفته بود:
- بازهم نمیخواهی ببينی که غلام، عارفی شده است؟!
- با چشمهای تو؟! چرا. میبينم!
- آن روز خواهد آمد که با چشمهای خودت هم ببينی!
چند سال بعد، حاجيه بانو با چشمهای خودش ديده بود که غلام گاريچی، سر اسبش را در بغل گرفته است و هی چشمهای او را میبوسد و زار زار گريه میکند. حاجيه بانو به غلام نزديک شده بود و گفته بود:
- چه شده است آق غلام! چرا گريه میکنی؟!
- از خجالتم حاجيه بانو. از خجالتم!
- خجالت از چی؟! از کی؟!
- از همين اسبم! توی اين گرما، از کله ی سحر تا حالا که غروب آفتاب است، از او کار کشيده ام و بيشتر از ده بار، خودم آب خورده ام، ولی يادم رفته است که به اين حيوان زبان بسته هم، بدهم!
- ای آق غلام! مثل اينکه شما اهل دولت آباد نيستی! تـوی اين شهر، آدم را میبرند سر چشمه و تشنه برش میگردانند. اسب که ديگرجای خود دارد!
- من توی دولت آباد زندگی میکنم، اما دولت آبادی نيستم حاجيه بانو!
- اهل هر کجا که هستی آق غلام، خداوند حفظت کند که خوب آدمی هستی!
- خدا از زبانتان بشنود حاجيه بانو!
حاجيه بانو، ازغلام خداحافظی کرده بود و چند قدمی که دور شده بود، برگشته بود و نگاهش کرده بود و ديده بود که پاهای غلام، روی زمين نيست! انگار که توی هوا راه میرود و دور اسبش میچرخد! به خانه که آمده بود و قضيه را برای دکترعلفی تعريف کرده بود، دکترعلفی گفته بود:
- حالا، با چشمهای خودت ديدی؟!
ديدم. ولی، هنوز هم باور نمیکنم!
- مگر نديدی که به حال اسبش گريه میکند؟!
- چرا. ديدم!
- مگر نگفت که توی دولت آباد زندگی میکند، اما دولت آبادی نيست؟!
- چرا. گفت!
- مگر نديدی که از زمين کنده شده بود؟!
- عروج؟!
- خودت میگوئی عروج، پس ترديدت ديگر برای چيست؟!
- نمیدانم! نمیدانم! نمیدانم!
روز پيش از آن شبی که غلام ناپديد شود، يکی از عارفی هائی که توی نظميه کارمی کرد، آمده بود به باغ و به دکترعلفی و حاجيه بانو، گفته بود که از تهران دستور رسيده است که اژدری، بايد غلام را دستگيرکند و کتف بسته ببرد به تهران و تحويلشان دهد:
- به چه جرمی؟!
- میگويند که با شلوغیهای سرحدات، رابطه دارد. آدم آنها است!
- کدام سرحدات؟!
- کدام سرحدات اش را ديگر نمیدانم!
عارفی که از باغ رفته بود، دکترعلفی رو کرده بود به حاجيه بانو و گفته بود:
- خوب! نظرت چيست. چه بايد بکنيم؟!
- بايد کمکش کنيم.
- پس، ترديدت زايل شد و غلام را عارفی میبينی؟!
- چه غلام، عارفی باشد و چه نباشد، روشن است که بر دولت، ياغی شده است. جدائی از دولت آبادیها و ياغی شدن بر دولت، به نفع عارفیها است، حتی اگر عارفی نشده باشد!
آن وقت، نشسته بودند به گفتگو که چگونه غلام را از مهلکه برهانند. سر انجام، قرار شده بود که دکترعلفی، روی تکهای کاغذ بنويسد که " آق غلام! همين امشب فرارکن که دارند میآيند تو را دستگيرکنند و کتف بسته، تحويل تهرانت دهند!" . بعد هم، حاجيه بانو، چادر سياهش را بر سر کشيده بود و در تاريکی همان شب که غلام از قهوه خانه به سوی خانه اش در حرکت بود، سر پيچ کوچه ای، خودش را به غلام رسانده بود و کاغذ را گذاشته بود کف دستش و به سرعت، در خم کوچه ی ديگری، ناپديد شده بود.
يک هفته از ناپديد شدن غلام گذشته بود که برای حاج آقا شيخ علی، خبر آوردند که چه نشستهای که کوکب زن غلام، سکينه دخترشش ماهه اش را بسته است به پشتش و با يعقوب پسرش، نشستهاند روی گاری و آمدهاند به ميدان بار!:
- برای چه؟
- برای کار!
- برای کار؟! آنهم به ميدان بار؟! استغفرالله! مگر ديوانه شده است اين زن!
حاج آقا شيخ علی، آدم فرستاده بود که کوکب را، هرطورشده است، منصرفش کنند. کوکب، سر باز زده بود و گفته بود:
- اگر روزی حاج آقا شيخ علی، به دست خدا است، روزی من و بچه هايم، به دست غلام شوهرم بوده است. حالا که غلام نيست، خودم بايد شکم آنها را سير کنم. مگر کار بدی میکنم؟!
- آخر! رسم نيست خواهر که......
- شکم گرسنه، رسم و غير رسم نمیشناسد!
- حاج آقا شيخ علی، فرمودهاند که مخارجتان را تا پيداشدن غلام، به عهده میگيرند.
- به حاج آقا شيخ علی بگوئيد که کوکب چلاق نيست! خودش کار میکند و مخارج زندگی بچه هايش را در میآورد.
فرستاده ی حاج آقا شيخ علی که رفته بود، گاريچیها، دور کوکب را گرفته بودند و گفته بودند:
- اگر غلام نيست، ما که هستيم!
- حرفی بزنيد که شدنی باشد! آمد و غلام تا سالهای سال، پيدايش نشد. آن وقت چی؟! خانه بمانم و منتظر و چشم به دست شما؟! آنوقت، صدای زن و بچه هايتان در نمیايد؟!
- خب! رفاقت برای همچين روزهائی است کوکب!
- اگر رفيق هستيد، پس بگذاريد که کارم را بکنم!
- آخر، اين کار که کار زن نيست! بار را بايد بالای گاری ببری و پائين بياوری!
- باری را میگيرم که بتوانم. يعقوب هم که ديگر بچه نيست. دارد برای خودش مردی میشود. مگر نه يعقوب؟!
- ها. به بابام هم کمک میکردم. مگر نمیکردم؟!
کوکب، بارهای سبک تر را میگرفت و دستمزدش را هم دو برابر کرده بود. هر صاحب کاری که میگفت چرا؟! کوکب جواب میداد که: چون، آق غلام گفته است! و اين جمله را، طوری میگفت که انگارآق غلام، کنارش حاضر و ناظر ايستاده است. البته، همه رعايت حالش را هم میکردند. بالاخره، عروس حاج آقا شيخ علی بود و زن غلام گاريچی که عدهای دوستش میداشتند و عدهای هم از او میترسيدند و فکر روز مبادائی را میکردند که آق غلام، دوباره پيدايش شود!
کوکب، توی قهوه خانه هم که مینشست، همان جائی مینشست که جای آق غلام شوهرش بود و به مرور زمان، به بهانه ی وجود کوکب در قهوه خانه، سر و کله ی ديگر زنان گاريچی هم پيداشده بود. مینشستند دور هم و با حرف زدن، از اينجا و آنجا، خستگی در میکردند. به ملاحظه کوکب، کمتر حرف آق غلام را به ميان میآوردند. اما، اگر پيش میآمد، با به ميان آمدن نام غلام، لايهای از غم، چهره ی هميشه خندان کوکب را میپوشاند و چشم هايش پر از اشک میشدند . گاهی چنان غصه اش سنگين میشد که تحمل ماندن در قهوه خانه را نداشت و سکينه را بغل میزد و به يعقوب میگفت:
- پاشو يعقوب! پاشو که هزارتا کاردارم
داستان ادامه دارد........ ..........
توجه:
الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" عارفی ها، حاج آقا شیخ علی، شیخ حسین، دکتر علفی،حاجیه بانو و غلام گاریچی- پسر شیخ علی- می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.
ب: "رمان کدام عشق آباد"، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی، در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است.