چند سال پیش، زن نویسنده و روزنامه نگاری به معضل تبعید، انسان تبعیدی و پریشانیهای روحی او اشاره کرد و به من پند و اندرز داد تا به روانپزشک مراجعه کنم و در این باره با پزشک حرف بزنم. آن روز پشت فرمان تاکسی نشسته بودم، در کوچۀ ریولی « Rivoli» راه بندان سرسام آوری بود و زن روزنامه نگار، (مسافر)، در گفتگوئی که بین ما پیش آمده بود، پی به مشکل و روز و روزگار اینجانب برده بود و میگفت:
«من هم نویسندهام، اشتباه میکنید، نوشتن دردی از من و شما دوا نمیکند، نه آقا، باید به روانشناس مراجعه کنیم و مشکل روحی و روانیمان را با متخصص در میان بگذاریم...»
زن نویسنده و روزنامه نگار حتا نشانی روانشناسی را که میشناخت، پشت بیجک نوشت و به من داد و توصیه کرد
«اهمال نکنید.»
باری، از آنجا که درد بیدرمان خودم را بهتر از هرکسی میشناختم، پند و اندرز او را به گوش نگرفتم، نزد روانشناس نرفتم، با روزگار نامناسب ساختم و این رنج را اگر چه به سختی، ولی با «نوشتن و نوشتن»، بر خودم هموار کردم. چرا، چون به یقین میدانستم که سالها پیش، سر مرز ایران وترکیه چیزی از من در آنسوی کوهها جا مانده بود، چیزی از هستیام، از وجودم کسر شده بود و آن حفره و خلاء با هیچ چیزی و با هیچ ترفند و تمهیدی پُر نمیشد و تا این «علّت» به قوت خویش باقی بود، «معلول» از میان نمیرفت.
به باور من کسی که وطناش را بهاجبار از دست میدهد، (تأکید می کنم، به اجبار) چیزی نامرئی و وصف ناشدنی از وجود او، از هستی او کسر میشود و این کمبود نامرئی ولی محسوس، تعادل روحی او را بر هم میزند؛ شاید معجزهای رخ بدهد و پس از سالها و سالها تبعید و دوری از یار و دیار، روزی از روزها به وطناش برگردد؛ شاید روزی به این باور برسد و بپذیرد که جهان وطن اوست و به صلاح و مصلحت اوست که وطناش را آگاهانه و هوشیارانه و برای همیشه فراموش کند و گذشته را از یاد ببرد؛ حتا اگر این اتفاق غیرممکن بیفتد، حتا اگر این واقعیّت را بنا به ضرورت بپذیرد و به آن گردن بگذارد، باز هم این کمبود را گاه و بیگاه احساس خواهد کرد و آن حزن، اندوه کهنه و چرکمرد هراز گاهی به سراغاش خواهد آمد؛ چرا؟ چون عواطف و احساسات ما خارج از اراده و عقل ما و آزادانه عمل میکنند و بی توّجه و بیاعتنا به فرمان عقل، تحکّم اراده و استدلال منطق به راه خویش میروند. باری، بیتردید به مرور زمان و آرام آرام این احساسات و عواطف انسان تبعیدی زنگار میگیرند؛ در پیری و کهنسالی کند و کدر میشوند، ولی به باور من هرگز از میان نمیروند. نه، این فیل پیر تا زمانی که زنده است گاه و بیگاه، بیاختیار بهیاد هندوستان خواهد افتاد و در خواب راهاش را به سوی موطناش کج خواهد کرد؛ مگر این که فیل سالخورده و دور مانده از زادگاهش بیمار و دچار نسیان شود و همه چیز را از یاد ببرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*در میان حیوانات حافظۀ فیل، کلاغ و زاغ گویا از سایرین قویتراست. در فرانسه کسی را که حافظۀ خوبی داشته باشد، به فیل تشبیه می کنند.
Il a une mémoire d’éléphant, il se souvient de tout.