logo





مارگارت اتوود

یکی بود، یکی نبود

ترجمه علی اصغر راشدان

شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۷ فوريه ۲۰۲۶

new/margaret-atwood02.jpg
_ روزگاری یه دختر فقیر بود، به همون اندازه که زیبا بود، خوبم بود و تو یه خونه ی تو جنگل، با نامادری بدجنسش زندگی می کرد.
_ جنگل؟منظورم از جنگل توگذشته ست، تمومشو تو این مناطق داشته م. امروزا تصویر درستی از جامعه ی ما نیست. بگذار برای تنوع، کمی شهری باشیم.
_ روزگاری یه دختر فقیر بود، به همون اندازه که زیبا بود، خوبم بود و تو خونه ی تو جنگل، با نامادری بدجنسش زندگی می کرد.
_ این بهتره. باید در مورد این کلمه فقیر، پرس وجو کنم.
_ اما دختر فقیر بود!
_ فقر آشناست. دختر تو یه خونه زندگی می کرد، نمی کرد؟
_ چرا.
_ پس از نظر اجتماعی-اقتصادی، فقیر نبود.
_ اما هیچ پولی مال دختر نبود! تموم نکته ی داستان اینه که نا مادری بدجنس پوشش دختر رو از لباسای کهنه میدوزه و تو فایرپلیس میخوابوندش...
_ آه ها! اونا یه فایر پلیسم داشتن! بگذار بهت بگم، فقر با فایرپلیس وجود نداره. بیا پایین پارک، بعد از تاریکی، بیا ایستگاه مترو، بیا پائین جائی که اونا تو جعبه های مقوائی میخوابن، تا فقر رو نشونت بدم!
_ روزگاری یه دختر طبقه متوسط بود، به همون اندازه که زیبا بود، خوبم بود...
_ درست همینجا وایستا. فکر کنم میتونیم زیبایی رو قطع کنیم، تو نمی تونی؟ زنای این روزا با خیلی از الگوهای فیزیکیِ ترسناک، همونجور که هستن، مجبورن معامله کنن، با اون عروسک‌های توی تبلیغات چی؟ نمی‌تونی یه کم معمولی ‌ترش کنی؟
_ روزگاری یه دختر بود که یه کم خپله و دندونای جلوش بیرون زده بود،که...
_ فکر کنم از ظاهر آدما سرگرمی ساختن نایس نیست. به اضافه، تو داری بی‌اشتهایی رو تشویق می‌کنی.
_ من سرگرمی نمی ساختم! فقط داشتم توضیح میدادم...
_ توضیح رو ولش کن. توضیح ستم میکنه. اما میتونی بگی دختره چی رنگی بود.
_ چی رنگی؟
_ میدونی. سیا، سفید، قرمز، و زرد. اونا انتخابن و دارم بهت میگم حالا درست میگی، من به اندازه ی کافی سفید داشته م. فرهنگ غالب اینه، فرهنگ عالب اونه...
_ من نمیدونم چی رنگه.
_ خب، احتمالا اون رنگ خودته، اینجور نیست؟
_ اما قضیه درباره ی من نیست! در باره این دختره...
_ همه چی درباره ی توست.
_ به نظرم میرسه انگار کلا نمیخوای اصلا این داستان رو بشنوی.
_ آه خب، ادامه بده. تو میتونی اون رو نژادیش کنی. این قضیه ممکنه کمک کنه.
_ روزگاری یه دختر بود از نژاد نامشخص، با ظاهری معمولی و در عین حال زیبا که با نامادری بدجنسش...
_ یه چیز دیگه. خوب و بد جنس. فکر نمی کنی بایداز اون القاب اخلاق‌گرایانه‌ی قضاوت‌گرایانه‌ی خشکه‌مقدسانه جلوتر بری؟ منظورم اینه، خیلی از اون تهویه مطبوعاست، مگه نه ؟
_ روزگاری یه دختر بود از نژاد نامشخص، با ظاهری معمولی و در عین حال زیبا که با نامادریش زندگی میکرد که یه شخص خیلی خوش برخورد و دوست داشتنی نبود، واسه این که خودشم تو بچگیش آزار و اذیت دیده بود.
_ بهتره. اما من از تصویرزنای منفی و نا مادرا خیلی خسته م !
_ اونا همیشه این قضیه رو به گردن میگیرن! با ناپدری عوضش کن، واسه چی این کارو نمی کنی؟ در هرحال، بیشتر احساس برانگیزه، قبول کن، رفتارتو در این باره توضیح بده. یه کم شلاق و زنجیر رو بنداز دور. ما همه اون مردای میانسالِ عقده ای، سرکوب شده و افسرده مثل... رو می شناسیم...
_ هی، یه دقیقه صبرکن! من یه مرد میانسالم...
_ بس کن دیگه، آقای نوزی پارکر. هیچکس بهت نگفت پارو بزن، یا هر اسمی که دلت میخواد به اون چیز بده. این فقط بین ما دو نفره. ادامه بده.
_ روزگاری یه دختر بود...
_ اون دختره چن سالش بود؟
_ نمیدونم. اون جوون بود.
_ این قضیه بایه ازدواج خاتمه پیدا میکنه، درسته؟
_ خب، نه اینکه طرح داستان رو لو بدم، اما آره.
_ پس میتونی اصطلاحات پدرسالارانه‌ی تحقیرآمیز رو کنار بگذاری. اون زنه، رفیق. یه زن.
_ روزگاری...
_ این چی بوددیگه، روزگاری؟گذشته ی مرده بسه دیگه. از الان بگو.
_ اونجا...
_ خب ؟
_ خب، که چی؟
_ خب، واسه چی اینجا نباشه؟...
___________________________________________________

مارگارت اتوود
( ۱۹۳۹) نویسنده ای اهل کانادا و برنده ی جایزه است. اتوود نویسنده ی بیش از چهل کار، داستان، شعر و مقالات، درزمینه ی نقد است، کتابهاش در بیش از سی وپنج کشور چاپ و منتشر شده اند. همچنین اتوود احتمالا اکنون به خاطر رمان دیستوپیایی‌اش «سرگذشت ندیمه»، شناخته ترین نویسنده است. این داستان به طرز درخشانی هوش و ذکاوت و تخیل خلاق اتوود را به نمایش می‌گذارد.




نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد