حاجی انصاری پشت میز حجرهاش نشسته بود. تسبیح کهنهاش را آرام از میان انگشتان میچرخاند و با هر دانه زیر لب میگفت: «سبحانالله… سبحانالله…»
حاج شیخ غلام نجفی، دوست قدیمی و همسفر سالهای دور مکه، در حالی که آمادهی ترک ایران بود، وارد حجره شد و با صدایی بلند گفت:
— سلام علیکم حاجی جان! چه خبر؟ چرا اینطور درهم و گرفته نشستهای؟ نکند کشتیهایت غرق شده؟
حاجی سر بلند کرد. با دیدن دوست قدیمی، لبخندی نیمهجان بر لب نشاند و از جا برخاست.
— وعلیکمالسلام و رحمةالله و برکاته… خوش آمدی حاج شیخ. قدمت روی چشم. بفرما، بنشین.
رو به شاگردش صدا زد:
— نبی! دو تا چای با نبات بیار که مهمان عزیز داریم.
حاج شیخ غلام نشست .
حاج انصاری گفت:
— خب حاجی، چه شده یادی از ما کردی؟
حاجی کمی جابهجا شد و آهی کشید.
— راستش را بخواهی، قصد رفتن دارم. چند تخته فرش مانده که میخواهم قبل از رفتن بفروشم.
— انشاءالله به سلامت. چند هفتهای میروی یا خیال ماندن داری؟
نبی چای را آورد و گذاشت روی میز.
— حاجیآقا، کار دیگری نیست؟
— نه، برو حواست باشد دوباره کسی قالیچهای نبرد.
حاج شیخ غلام با تعجب پرسید:
— یعنی چه؟ مگر کسی چیزی برده؟
حاجی با ناراحتی گفت:
— دست روی دلم نگذار حاجی. دیروز مردی آمد توی حجره، یکی از گرانترین قالیچهها را زد زیر بغلش و دوید.
— خب چه کردی؟
— نبی را صدا زدم، گفتم برو دنبالش. او هم دوید.
— گرفتش؟
حاجی تلخ خندید.
— نه. بعد از دو ساعت دست خالی برگشت. گفتم: نبی چه شد؟ چرا نگرفتیاش؟
سرش را انداخت پایین و گفت:
«حاجی، او برای خودش میدوید… من برای شما. برای همین نتوانستم بگیرمش.»
حاج شیخ غلام با شنیدن این جمله زد زیر خنده.
حاجی با دلخوری پرسید:
— چه چیزش خندهدار است؟
حاج شیخ غلام جرعهای چای نوشید و گفت:
— چون راست گفته. فرقِ دویدن برای خود و دویدن برای دیگری همین است.
ملت ما هم همینطورند حاجی… از صبح تا شب میدوند، اما برای خودشان نه. آخرِ روز، خسته و دستخالی به خانه برمیگردند. یکی میبرد، یکی فرمان میدهد بدو، یکی تماشا میکند.
آن که برای خودش میدود، یا میبرد یا میگریزد.
اما آن که برای دیگری میدود، اگر هم جان سالم به در ببرد، آخرش فقط سرزنش نصیبش میشود.
حجره ساکت شد.
صدای تسبیح دیگر شنیده نمیشد.
————-
۲۰۲۶/۲/۱۱
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد