ویرجینیا وولف، نویسندهٔ نامدار انگلیسی، که از افسردگی رنج میبرد، در بهار ۱۹۴۱ به زندگی خود پایان داد. مایکل کومپفمولر در رمان تازهاش، ده روز پایانی پیش از مرگ او را روایت میکند. نگاه شفاف وولف به رنجِ خویش، او را عمیقاً مجذوب کرده است. مایکل کومپفمولر در رمانش، "آه ویرجینیا" ، به روزهای آخر این نویسنده میپردازد.
«عزیزترینم، یقین دارم که دوباره دیوانه میشوم، دیگر نمیتوانم با آن مبارزه کنم» — این جمله را ویرجینیا وولف در نامهٔ خداحافظیاش مینویسد؛ نامهای که همسرش، لئونارد، ده روز بعد آن را خواهد یافت. در ۲۸ مارس ۱۹۴۱، این نویسنده به زندگی خود پایان میدهد. مایکل کومپفمولر، نویسندهٔ ساکن برلین، در رمان «آه، ویرجینیا» شرح میدهد که این تصمیم چگونه شکل گرفت.
رنجِ روانی یا سرچشمهٔ خلاقیت؟
کتاب او صرفاً پرترهای از یک نویسندهٔ انگلیسی نیست، بلکه مطالعهای صمیمی دربارهٔ انسانی است که دورههای حملهٔ افسردگیِ شدید را از سر میگذراند و همزمان آنها را با نگاهی روشنبینانه بازاندیشی میکند. بهگفتهٔ کومپفمولر، ویرجینیا وولف در نامهها و دفترهای روزانهاش، آشوبِ حالات روانی خود را با دقتی مثالزدنی توصیف میکند؛ جایی که افسردگی را «محلِ یادگیریِ روح» مینامد.
کومپفمولر میگوید: «من معتقدم بیماری روانی با سرچشمهٔ خلاقیت او پیوند خورده است.» از نظر او، تمایز روشن و قطعی میان «جنون» و «طبیعیبودن» اساساً ممکن نیست: «برای منِ نویسنده این پرسش مهم بود که تا چه حد میتوان این وضعیت را دنبال و درک کرد، بیآنکه او را یا قربانی بدانیم یا مقصر؛ بلکه همچون کسی که در چنین قلمرو دشواری عمل میکند.»
خودکشی — هنوز هم یک تابو
زندگینامهٔ ویرجینیا وولف به موضوعی دست میزند که تا امروز نیز تابو محسوب میشود: خودکشی. کومپفمولر میگوید: «خودکشی کنشی برخاسته از نومیدی است — اما اغلب در عین حال نوعی پرخاشگریِ معطوف به بیرون نیز هست.»
در جایی از رمان، واژهٔ «خیانت» به کار میرود: لئونارد وولف چنین احساس کرده بود که تصمیم همسرش برای پایان دادن به زندگی، نوعی خیانت است؛ بهویژه از آنرو که او را تا آخرین لحظه در بیخبری نگاه داشت. کومپفمولر با نمایی نزدیک، خودمحوریِ خشنِ افسردگی را به تصویر میکشد: بهتدریج، میدان دید کاملاً بر «خودِ آسیبدیده» متمرکز میشود. نویسنده در «منشیفتگیِ» ویرانگر و افراطیِ ویرجینیا وولف الگویی را بازمیشناسد که آن را در شیوهٔ زیستِ امروز ما نیز میبیند:
«با نهایت احتیاط میتوان گفت که این، یکی از مشکلات جوامع غربی است — میتوان از “جامعهٔ نارسیستی” سخن گفت — اینکه منِ فردی در نهایت به وضعیتی تهی و سرشار از استیصال میانجامد.»
پیشگام فمینیسم
برای نویسنده تا چه حد خطرناک بود که ویرجینیا وولف را به شیوهٔ خود بازتفسیر کند؟ نویسندهای که نهتنها زبانِ فرمیِ رمان مدرن را بهطرزی رادیکال گسترش داد، بلکه با جستار «اتاقی از آنِ خود» یکی از متون بنیادین فمینیسم را نیز نوشت. آیا برای یک مرد، تصاحب چنین نویسندهای بهعنوان شخصیت ادبی، مخاطرهای بزرگ نبود؟
مایکل کومپفمولر چنین تردیدهایی نداشت: «البته که من بهعنوان یک مرد، در فرو رفتن در هر چینوچروکِ اندیشهٔ زنانه محدودم، اما پیش از هر چیز، من یک انسانم.» او با «جنسیتیکردنِ مجوز سخن گفتن» — که در نهایت بر «نسبتدادنهای بیرونی» استوار است — موافق نیست.
شهامتِ آندروژنی (Androgynen): «من هم یک زن هستم»
کومپفمولر به مفهوم آندروژنی اشاره میکند که در دههٔ هشتاد میلادی هنوز بسیار پررنگ بوده است: «این ایده امروز برایم بهغایت پیشرو به نظر میرسد، چون من همیشه میگویم: من هم یک زن هستم. من نیز وجوه زنانهای دارم که میتوانم آنها را زیست کنم.» از اینرو، برای او بدیهی است که صدایی مردانه نیز بتواند دربارهٔ یک زن بنویسد.
او میگوید: «این دیدگاه که بهویژه در آمریکا بسیار بحثبرانگیز شده و میگوید در آینده فقط کسی حق دارد دربارهٔ امور سخن بگوید که خود مستقیماً از آن متأثر است — این نوع اندیشهٔ هویتیِ چپگرا را فاجعهای مطلق میدانم؛ زیرا در نهایت به این میانجامد که گروههای “ما” فقط دربارهٔ خودشان حرف بزنند و سرانجام تنها “من” دربارهٔ خودش سخن بگوید، و این را یگانه مشروعیت بداند.»
او که میتوانست باشد؟
او میگوید سه ماه، شب و روز، در نوشتههای ادبی و شخصی ویرجینیا وولف غوطهور بوده و کوشیده است بفهمد «او که میتوانست باشد — در متن، چرا که بیش از متن چیزی از او در اختیار ندارم».
و اگر ۱۲۰ سال دیگر، کتابی با عنوان «آه، مایکل» منتشر شود که خودِ کومپفمولر را به شخصیت ادبی بدل کند، چه؟ نویسنده این گمانهزنی را با آرامش میپذیرد: «وقتی مرده باشم که دیگر هیچچیز آزارم نمیدهد. و اگر نمرده باشم، در هر صورت آن را خواهم خواند.»
به نقل از سایت دویچلند کلتور