قدیم ها کربلا رفتن و کربلائی شدن، مثل مکه رفتن امروزها بود. هنوز اتوبوس نبود، با کاروان، زمینی و منزل به منزل میرفتند، زنده که برمی گشتند، براشان علم کتل و سلام وصلوات راه می انداختند و جلوشان گوسفند قربانی میکردند. هر ننه قمری نمیتوانست کربلائی شود. کربلائی محمد که می گفتند، یعنی حاج محمد امروزها.
تا آنجا که به خاطر می آورم، کربلا محمد خانه درندشتاش را بین چهار پسرش تقسیم کرده بود. آب و ملک و زمین و باغ هم حتما داشت که در اختیار پسرهاش گذاشته بود. سه چارساله بودم و هنوز آن مقولاتش حالیم نبود. اما تقسیم حیاط و خانه را خوب به خاطر دارم، چراکه خودم یکی از اهالی خانه بودم.
عینهو خانه های بی در و پیکر اربابی دوران فئودالها، پسرهای کربلا محمد در چهار دور حیاط ساکن بودند. خانه، پستو و انباری شرقی به پسر بزرگ، علی و خانواده ش رسیده بود، خانه طرف شمال به کربلاحسن پسر دوم و خانوادهش تعلق گرفته بود، خانه ی طرف جنوب به حسین و زنش اختصاص داشت، خانه ی غربی که دو سه تا پله هم داشت، به خلیل، جوانترین پسر تازه داماد، داده شده بود. خود کربلا محمد هم توی یک تک اطاق نسبتا بزرگ توی دالان منتهی به در خروجی ساکن بود.
پسرهای کربلا محمد توی آبادی یکه بزنهای معروف بودند، خیلی از داش مشدیها از شاخ وشانه کشیدنهاشان حساب می بردند و فاصله میگرفتند.
من سورچران کبیری بودم، میانه م از همه بیشتر با عمو خلیل جوان و کربلا محمد بابا بزرگم حسنه بود. بیشتر صبح ها و گاهی نهارها توی خانه تازه و نو نوار عمو خلیل شکم چرانی میکردم. میانه ما خیلی حسنه بود، پیش از ازدواجش، بیشتر وقت ها روی کول عمو خلیل بودم، تنها پسر ته تغاری برادر بزرگ، معروف به دائی علی و سورچرانیم تامین بودو نازم خریدار داشت.
روزهای آفتابی اواخر زمستان، کربلا محمد گیلمش را روی زمین حیاط پهن میکرد، توی سینه کش آفتاب ملس میخوابید، خوابش که می برد، خرخر می کرد، نزدیک در خانه ی عمو کربلاحسن بود، کربلاحسن ازاین خرخرها خیلی دلخور و توی لب بود، گاهی بیدارش میکرد، گاهی هم که با بیل میرفت سراغ زمین و آب و باغ، کنار کربلا محمد می ایستاد، دور اطراف را می پائید، من را توی باغچه مشغول بازی که می دید، چشمک میزد وزیرلب می گفت:
" شیطونه میگه با همین کاسه ی بیل بکوبم تو کله ش و خودمو از شر اینهمه خرناسه خلاص کنم!..."
انگار کار خلافی کرده باشد و کسی تعقیبش کند، بیلش را روی شانه میگذاشت و با سرعت ازدربیرون میزد.
بابا بزرگ کربلا محمد، اغلب بیدارمی شد، اما خودش را بخواب میزد. عمو کربلاحسن که میرفت، چشمش را نیمه باز و صدام میکرد:
" بیا بابامجان، بیا اینجا کارت دارم. "
می خندیدم و شلنگ انداز میرفتم کنارش، رو به پشت برمیگشت، دمر میشد و میگفت:
" این پشت لاکردارم خیلی درد میکنه، پیرم را درآورده، الان کمی گرم و ملایم شده، برو رو پشتم، کمی راه برو، پشت و کمرم را لقد کن..."
میرفتم رو پشت بابابزرگ، خوب که رو پشت و کمرش راه میرفتم، برمی گشت، می نشست و پشتش را روی دیوار کاهگلی تکیه میداد، من را روی زانوش می نشاند، سر و صورتم را دست می کشید و می بوسید، با حسرت نگاهم میکرد و زمزمه وار میگفت:
" حسابی پشتم نرم و ملایم شد، پیر شی، موی سفید از سینه ت دربیاد، خوش به حالت، تازه شروع کردی، هنوز سالای آزگار وقت داری که زندگی کنی، کاش منم همسن تو بودم، حیف که فرصتم تمومه، خیلی خوردنی واسه ت قایم کرده م، بریم تو اطاقم تا بهت بدم، بابامجان..."
*
انگار آه بابابزرگ دامنگیر عمو کربلاحسن شد، در سن سی، سی وپنج سالگی، ناغافل افتاد تو رختخواب و مرد. عجیب است که با آهمه روابط حسنه، مردن بابابزرگ کربلا محمد را اصلا و ابدا ندیده م، یا اگرهم دیده م، کوچکترین ذره ش را هم به یاد ندارم. حالا با خودم فکر میکنم چرا توی آن همه همنشینی با بابابزرگ کربلا محمد و سور چرانیها، یک کلمه از زنش حرف زده نشد؟ یعنی من هیچ اسمی ازمادر بزرگم پدریم نشنیده م، کی و اهل کجا بود؟ چند سال زندگی کرده بود و کی مرده بود؟ کربلا محمد چهار پسر و دو دختر داشت، همه شان را دیده و می شناختم، حتما این شش نفر را زنی زائیده بود، چرا هیچ اسم و حرف وگپی درباره ش نشنیده بودم؟ تا هنوز هم هیچ چیزی درباره ی مادر بزرگ پدریم نمیدانم و نشنیده م...
مادر بزرگ مادریم، کربلائی صغرا را تنها یک مرتبه توی شهر دیده م، پیرزن خوش روئی بود، توی جوی کنار خیابان آب زلال بلوری کاریز فرحبخش جریان داشت، جفت پاهاش را توی آب گذاشته بود، کنارش نشسته بودم، روی سرو صورتم دست کشید، خندیدو گفت:
" پیر درد پیری بسوزه، جفت پاهام داغ میشه و آتیش میگیره، توی این آب سرد کاریز گذاشته م که کمی خنک بشه و حالم جا بیاد، مثل من صد ساله که بشی، میفهمی چی میگم، ننه م جان..."
دیدار همین یک بار بود و بس، دیگر هم ندیدمش، تعریف می کردند صد وبیست سال عمر کرده و دندان طفولیت در آورده بوده. شوهرش، یعنی پدربزرگ مادریم را اصلا ندید م، تعریف میکردند برادر و میرآخور سردار بوده، امنیههای رضا جودزد که با نامردی، از پشت به تیرش می بندند، با اشاره آخرین لحظه های سردار، خورجین سکه ها را برداشته و فرار کرده و رفته عشق آباد و در آنجا دوباره برای خودش ایل و اولادی درست کرده...
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد