abolfazl_mohagheghi_0.jpg
ابوالفضل محققی

مهاجرت
روزنامه حقیقت انقلاب ثور «بخش ششم»

ساختمان مطبعه دولتی از دو قسنت جدید وقدیم تشکیل می شد قسمت قدیمی که پشت ساختمان جدید قرارمی گرفت بخش حروف چینی وچاپ بود با کارمندان و کارگرانی که سالها بود در این قسمت کار می کردند. کسانی که سالها بود با حرف سربی برروی صفحات روزنامه نقش می زدند. انتشاراتی قدیمی بود با دستگاه های چاپ عمدتا کهنه که بخشی مارک آلمان غربی داشت وبخشی شرقی. اما با تمام محدود بودن امکانات شبانه روزکارمی گردند وعمده نیاز کشور را جواب میدادند.



new/rasoul-kamal1.jpg
رسول کمال

دوباره می‌آیم

مانده ام
هنوز
چون آن صنوبر پیر جنگل
با پاره پاره رویا ها
و
تکه آرزوهایم



abolfazl_mohagheghi_0.jpg
ابوالفضل محققی

مهاجرت «قسمت پنجم»

روابط دو کشور ومردم بقدری نزدیک وصمیمی بوده که افغان ها در دوره قبل از ورود قوای شوروی به روسها وکسانیکه از طرف شوروی در افغانستان کار می کردند "ماما " یعنی "دائی " خطاب می نمودند . اما تحولاتی که منجر به آمدن روسها به افغانستان گردید تمام این رشته های دوستی چند ده ساله رادرید و فرصت به نیرو های مذهبی داد که با حمایت غرب صف مجاهدین را با حمایت لایه های روستائی و بخش هائی از مردم عمدتا کسبه ولایه های عقب مانده !آن جنگ خونین را که تا امروز ادامه دارد راه اندازی کند!



new/reza-aghnami1.jpg
رضا اغنمی

از آنجا و از اینجا

این کتاب خواندنی شامل ۱۳ قصه و یک نمایشنامه است که در۲۲۵ صفحه تدوین و به چاپ رسیده است. نویسندۀ آگاه و بسی مهربان آن را درفوریه سال گذشته برایم فرستاده بود که، از برکت خانه نشینی «کورنا" ی نکبت بار، درایام حصرخانگی جهانی، ازلابلای کتاب ها پیدا کردم و با خوشحالی شروع به مطالعه کردم.



gooshegir-ezat.jpg
عزت گوشه گیر

نسترن

اسمم نسترن است. بیست و شش ساله ام. در تهران بدنیا آمده ام و تنها دختر پدر و مادرم هستم. پدرم که یکی از کارخانه داران صنعتی در دوران شاه بود، پس از دستگیری ها و اعدام های سریع دوران انقلاب، بعد ازیکسال و نیم زندگی مخفی، سرانجام ایران را ترک کرد و از راه جنوب به لبنان گریخت و از آنجا به فرانسه. من توی آنهمه بگیر وببند ها و متواری شدن ها نتوانستم مثل بقیه همسن و سالهایم به مدرسه بروم. پدرم بهایی بود.



new/ali-ebadi1.jpg
علی عبادی

از زیر خاک

«از زیر خاک» مجموعه نوزده داستان ‌کوتاه از نسیم خاکسار است که از سوی نشر دنا در هلند منتشر شده است. نوشته‌ی زیر به نقد داستان "از زیر خاک" از این مجموعه اختصاص دارد. (آوای تبعید)
“زیر خاکم، اما نمرده ام.” داستان با این جمله کوتاه به تاثیر گذارترین شکل ممکن آغاز می شود، جمله ای تکان دهنده که به خوبی انگیزه دنبال کردن داستان را به خواننده می دهد و این در داستان کوتاه بسیار اهمیت دارد. شروع پرقدرت و جذاب به موفقیت داستان کمک زیادی می کند.



new/aliasghar-rashedan6.jpg
علی اصغر راشدان

آري، اينچنين بود

« یه ریزمن بمیرم وتوبمیری میزنی وادعای هم پیالگی میکنی، پیش ازاداری شدنمونم خیاط کارکشته بودی. سالای آزگاره این کت صاب مرده روتنم زار میزنه، بالاخره کی میخوای تکلیف رفاقتتوبامایه طرفه کنی،آق پیروز؟ »
« کی لب ترکردی که درخذمت نبودم؟ماهمکارنیستیم، یه روح تودوتاجسمیم. اداره تعطیل که شد، غروبی میریم خیاطی اوستام، سرخه حصاری. هرجورپارچه م بخوای، خودش داره. ازاونجام میریم آقارضاسیهلا. »



Nilofar
نیلوفر شیدمهر

عمو عباس، ارثیه قصه و عشقِ مسری سینما

روزی روزگاری كه من هنوز به دنيا نيامده بودم عمويی داشتم به نام عباس كرباسی. روايت‌های خانوادگی می‌گويند عموعباس در اثر ابتلا به سل که گویا در دهه بیست شمسی در مشهد فراگير بوده درگذشته. بر اساس تاریخ دیپلمش که اکنون از متعلقات من است و محاسباتم، عمو عباس متولد ۱۲۰۹ شمسی بوده.



abolfazl_mohagheghi_0.jpg
ابوالفضل محققی

مهاجرت « قسمت چهارم»
«مردی که باید می ماند»!

دو روز بعد وقتی انوشیروان لطفی سر قرار من آمدتا من را به امکان دیگر ببرد .گفت " بهروز تو خوش شانس ترین آدم دنیا هستی! میدانی که شب قبل ریخته اند آن خانه وهمه را دستگیر کردند.اگر تو هم بودی دستگیر می شدی و رفته بودی ". معلوم شد که پسر خانواده از امریکا برگشته و شب ها همراه دوستانش زن ومرد در طبقه سوم با مایو می نشسته مشروب میخوردندوقمار بازی می کردند.خانه روبرو خانه یکی از بستگان نزدیک زن خمینی بود .به کمیته اطلاع می دهند .کمیته تعدادی را برای کنترل می فرستد . از قضا آنشب دور هم جمع نمی شوند. دوشب بعد که جمع شده بودند ریخته همه را دستگیر کرده می برند. کلی خندیدیم "هیچکس نمی تونه مثل تو خوش شانس باشه ".



new/jalil-mohammadzadeh1.jpg
جلیل محمد قلی زاده

دلاک

ترجمه : بهروز مطلب زاده

محمد ولی رفت، میان علف ها گشت، ازهمان علف خاردارپیدا کرد، کمی ازآن کند وبا دست چپ اش توی سوراخ های دماغ اش فروکرد و با دست راست اش هم یکی دومشت به زیر دست چپ کوبید تا علف حسابی تو برود. بلافاصله خون از دماغ محمدولی بیرون زد. نیم ساعتی گذشت، خون همینطور داشت بیرون می آمد. محمدولی، با انگشت های دستش دماغش رامحکم گرفت تا شاید جلوخون ریزی را بگیرد. اما افاغه نکرد. خون دماغش قصد بند آمدن نداشت. دست آخرمادرش را صدا کرد. مادرش هم نتوانست چاره ای بیندیشد. درهمین حین، مش صادق که ازبازاربرمی گشت، با سبد گوشت به خانه رسید.



بهمن پارسا

حوض

ما، بیشتر دوس داریم تو خرابه بازی کنیم تا تو میدونگاهیه محلّه،واسه اینکه تو میدونگاه را رفتن رو چَمَنا قَدَغَنه، ولی تو خرابه اصن چمن نیس تازه اگرم بود رفتن رو چمن قدغن نیس. امّا یه چیزی تو میدونگاهی هس که تو خرابه نیس، اونم یه حوض با حاله ، با ماهی و مرغابی و ،میشه توش با قایقا مون بازی کنیم.



abolfazl_mohagheghi_0.jpg
ابوالفضل محققی

مهاجرت - قسمت سوم
رسیدن به کابل

روز سوم رسیدنمان به نیمروز بود که افسری به دیدنمان آمد واعلام کرد که ساعتی بعد ژنرال عبدالحمید اگر نامشان درست در خاطرم مانده باشد بدیدنمان می آید. قراراست که فردا بکابل منتقل شویم.گفت: اگر در این چند روز بشما سخت گذشته ببخشید امکاناتمان محدود است.اما قلب هایمان بزرگ". همه تشکر کردیم وساعتی بعد مردی بلند قد ،چهار شانه، سبزه رو در لباس ژنرالی بدیدنمان آمد. فرمانده قوای سرحدی بود. بسیار با احترام ومتواضع! از این که چند روزی به خاطر عید ونبودن پرواز معطل شدیم عذر خواست. ساعتی با ما بود ورفت.



ا. رحمان

«تب بر جانش نشسته»
و «زبان فروبند»

همیشه باری بر دوشم سنگینی می کند؛
وقتی که حرفهایم،
در نور و درخت وخیابان،
شعرمی شود.



new/hofmann-kafka.jpg
فرانتس کافکا / مایکل هافمن

چهار داستان کوتاه

ترجمه فارسی: گیل آوایی

ما خواستیم خودمان را نشان دهیم که می توانیم. او گذاشت که ما تلاش کنیم اما بسختی می توانستیم کارد را که دسته اش هنوز با تلاشی که پدر کرده بود داغ بود، بلند کنیم. پدر خندید و گفت:
بنظر بیش از توانایی ماست. ( انگار زورِ ما به آن نمی رسد – م) آن را کنار بگذارید، حالا می خواهم بیرون بروم. امشب دوباره سعی می کنم. اجازه نمی دهم یک قرص نان از ما یک دلقک بسازد( باعث تمسخر ما شود –م). قرص نان متعهد است خودش را برای بریده شدن بگذارد. البته مجاز است مقاومت کند همانطور که مقاومت می کند"
ولی با وجودی که او می گفت، نان مانند دهان حریص آدمی مصمم، چروکیده و مانده می شد.



new/rasoul-kamal1.jpg
رسول کمال

فریاد

ردِ پای تان
مانده هنوز
بر شاه راههایِ این شورِ زار
و
تارُک تاریکِ تاریخمان



masouddelijani2.jpg
مسعود دلیجانی

اما...

زمانه،
بن مایه های نیستی را
از هر آنچه که هست٘ خواهد شد
باز می شناساند.
اما،
دگرگونی دستانی آگاه می طلبد.
دستان تو و من.



abolfazl_mohagheghi_0.jpg
ابوالفضل محققی

قنبر و آرزو

یکی بود یکی نبود اما نه! خیلی ها بودند. قنبر و آرزو هم بودند یکی دختر شاه بود و دیگری پسر وزیر شاه. اما از آن پسر ها که قصر پدر ترک کرده و چوپانی می کرد. نی می زد و آواز می خواند مردم شهر هم با او می خواندند. پرنده و چرنده دورش حلقه می زدند و بعضی از پرنده های خوش الحان هم همراهیش می کردند. طوطیان شیرین سخن وشیرین گفتاراز اومی گفتند.



abolfazl_mohagheghi_0.jpg
ابوالفضل محققی

مردی که دندان هایش را سیبری جا گذاشت

شروع به تعریف بدبختی هایش در سیبری کرد ونهایت زمین گیر شدنش،آرزوی رفتنش به کاشان نشستن وسط گل های سرخ را داشت .آرزوی یکبار دیگر گردیدن در کوچه های کاشان در فصل گلاب گیری ."باور می کنی در میان برف وسرمای سیبری که بینی یخ می زد بعضی موقع ها بوی گلاب را در مشامم حس می کردم به هرکس می گفتم می خندید.اما کم کم یاد گرفتم که از بوی کاج بخصوص وقتی که بریده می شد عطر خاصی درفضا می پیچید لذت ببرم وشاید باور نکنی همین حس من را به ادامه زندگی وا دار می کرد. حواسم به عطری بود که دیگران حس نمی کردند .اما این ودکای لعنتی این حس را هم از من گرفت حتی حس بوی گلاب".



ابوالفضل محققی

مهاجرت :"نخستین روز" - قسمت اول

هنوزدر ازبکستان هر گاه که گذرم به کوچه های بخارا می افتد و از مقابل درهای چوبی آبی رنگ که تازه آب وجارو کرده اند عبور می کنم بوی نم خاک ، فضای قدیمی کوچه ها من را بدروان کودکیم بر می گرداند.به آن کوچه های قدیمی به آن بوی آشنا و چهره های مهربانیکه دیگر دارند کم رنگ می شوند. به همان خانه کاه گلی در شهر نیم روز که ما را با مهربانی درخود جای داد غربت تلخ دوری رابا مهر بانی ساده وصمیمی چند سرباز و افسر ودرجه دار بر ما آسان نمود.



new/Abtin-Aeineh-03.jpg
آبتین آیینه

هم آوایی با نوریزاد

تو بانگِ آن دادِ فریاد
بالِ باورِ آن باد
بارانِ بسترِ آن آب
آذرخشِ آتشِ آن آفتاب
تو هستی زیست بوم بان
آبِ خروشانِ ایران



majid-sedghi.jpg
مجید صدقی

سایه استالین

برای گرت جونز , روزنامه نگار جوان بریتانیایی که به تازگی وارد این حرفه شده گفتگو با شخصیت های خبرساز سیاسی جهان بسیار مهم است . او پس از گفتگو با آدولف هیتلر که تازه به قدرت رسیده , در سال ۱۹۳۳ به مسکو می رود تا با استالین درباره ( معجزه معروف شوروی ) گفتگو کند ولی در بدو ورود به مسکو حیران و سرخورده می شود . همه جا ماموران اطلاعاتی اورا زیرنظردارند و با بیگانگانی که به کشورشان می آیند با شک و سوء ظن نگاه می کنند . در حالی که جونز برای گفتگو با استالین تلاش بسیار می کند مردی او را متقاعد میکند که بهتر است نخست به اوکراین برود. او در قطاری که به اوکراین می رود به یک حقیقت غیر قابل تصور دست می یابد و ..



Nilofar
نیلوفر شیدمهر

مجادله بر سرِ مقام رهبر و انتقام چکی

معلوم بود که روس‌ها آزادسازی دولت از سیطره حزب کمونیست و لیبرالیسمِ نسبی و تغییرهای اساسی همچون انتخابات آزاد و آزادی بیان را خوش نداشتند و نمی‌خواستند چکسلواکی از حوزه نفوذ شوروی خارج شود و به استقلال نسبی دست پیداا کند. این بود که ارتش سرخ بار دیگر وارد چکسلواکی شد. این بار نه برای آزاد کردن آن از دستِ آلمان نازی بلکه برای اشغال آن و سرکوب اعتراض‌ها. واین‌گونه بهار پراگ رقم خورد. نیروهای شوروی دوبچک و اعضای دولتش را به زور سوارِ هواپیمایی خصوصی کردند و به مسکو به اسارت بردند.



Mohammad
محمد احمدیان(امان)

سری افراشته

پیر مرد
با موهای بلند جوگندمی
سری افراشته
با کابشن بارانی زرد رنگ
در هوای نیمه بارانی
در خیابان



m-darwish70.jpg
محمود درويش

«پل» *

ترجمه‌ی آزاد از حسن عزیزی

گفتند :
پیاده .. یا با دست وپای ، خزیده ،
به وطن بازمی گردیم .
صخره ی بزرگِ روبه روشان ،
کوچک وکوچک تر می نمود ..
وشب راهنما ی شان .