logo





یک شعر، یک شاعر، یک نگاه

يکشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۹ - ۲۶ ژوييه ۲۰۲۰

داوود جلیلی



یک شعر، یک شاعر، یک نگاه -۱

احمد شاملو (الف.بامداد) سرود "ابراهیم در آتش" را در ۱۳۵۲ به مناسبت اعدام مهدی رضایی یکی از مجاهدین سرفراز دادگاه های رژیم ستم‌شاهی سروده است. سالی که از یک سو تیم های درنده خوی ساواک تلاش خود برای شکار مبارزان را به اوج رسانده اند، و از سوی دیگر بازتاب عملِ چریک ها به ویژه پس از رویدادِ سیاهکل، و عکس هایی که ساواک از بقایای آن ها در گوشه و کنار شهر و کشور منتشر کرده است، ذهنِ جامعۀ شهری، به ویژه دانشجوها و روشنفکران را تا حدی درگیر کرده است.

شاملو عنوان شعرش را با یک استوره آغاز می کند: ابراهیم [1][2]. سرود ابراهیم در آتش ساختاری نمایشی دارد. نمایش آیینی ( به ویژه تعزیه) که در آن ابتدا راوی بخشی از داستان را روایت می کند، پس آن‌گاه بازیگر وارد صحنه می شود، وضعیت خود را شرح می دهد و از صحنه بیرون می رود، و باز راوی وارد گفتگو با تماشاگر می شود و حکایت به پایان می رسد.
در این شعر شاعر در قالب راوی تماشاگران را با حکایت آشنا می کند:

« در آوارِ خونینِ گرگ ‌ومیش
دیگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز می‌خواست
و عشق را شایسته‌ی زیباترینِ زنان»

شاعر درهمدلی با قهرمان حکایت ادامه می دهد :

که این‌اش
به نظر
هدیّتی نه چنان کم‌بها بود
که خاک و سنگ را بشاید.


شاعر - راوی که از توصیفِ قهرمانش به وجد آمده است، با صیقلِ کلمات، که ذهنِ شنونده را به آشوب همدلی و افسوس می کشاند به ستایش خود ادامه می دهد:

چه مردی! چه مردی!
که می‌گفت
قلب را شایسته‌تر آن
که به هفت شمشیرِ عشق
در خون نشیند
و گلو را بایسته‌تر آن
که زیباترینِ نام‌ها را
بگوید.

شاعر با به کار بردن فعل های گذشته شنونده را در انتظار و تعلیقی پر هیجان فرو می برد که خوب ! این مرد چه کرد؟چه شد؟ چه بر سر او آمد؟ اکنونِ او چیست؟

و شاعر با "شیر آهن کوه " خواندنِ او به شنونده - خواننده می گوید:

و شیرآهن‌کوه مردی از اینگونه عاشق
میدانِ خونینِ سرنوشت
به پاشنه‌ی آشیل[3]
درنوشت.-
رویینه‌تنی
که رازِ مرگش
اندوهِ عشق و
غمِ تنهایی بود.

شاملو دومین استوره اش را با خواننده در میان می گذارد. آشیل؛ قهرمانِ افسانه ای یونان که روئین تنی است که رازِ مرگ او در پاشنۀ پایش قرار داده شده زیرا در هنگام تطهیر او را از ناحیه‌ پاشنه‌ی پا گرفته و از سر در آب مقدس فرو برده بودند. قهرمانِ شاملو هم روئین تنی است که نقطۀ ضعفی دارد و با همین نقطه ضعف، مرگ را به استقبال می رود. رازِ قهرمانِ شاملو بر خلاف آشیل پاشنۀ پا نیست، بلکه "اندوهِ عشق" است و"غمِ تنهایی". فضایی که شاعر می سازد، همۀ عواطفِ انسانی خواننده را به هیجان می آورد و او را در انتظار چرایی "اندوهِ عشق" و "غمِ تنهاییِ" قهرمان نگه می دارد. شاعر در تاکید بر این همدلی و تشویق هم ذات پنداری خواننده، برگِ دیگری از عزا رو می کند:

» - آه، اسفندیارِ مغموم!
تو را آن بِه که چشم
فروپوشیده باشی«!»

و سومین قهرمان استوره ای شاملو وارد میدان می شود . اسفندیار[4] ، قهرمانِ روئین تنِ زرادشت نامه و شاهنامه . قهرمانی که رازِ مرگ او در چشمانِ او قرار دارد که هنگام تطهیر، بسته و از تماس با آبِ مقدس محروم بوده است. هریک از این استوره ها در نبردِ کفر و ایمان، حق و ناحق و ظلم و عدالت شهره گشته اند. ابراهیم در برابرِ کفرِ نمرود، آشیل در برابر تهاجمِ یونان به تروا، و اسفندیار فاتح جنگ با ارجاسب، پادشاهِ خیون ها. در نظر شاعر، همۀ این قهرمان های استوره ای در سمتِ درستِ نبرد ایستاده اند، هم چنان که قهرمانِ معاصرِ او، و آن چه این استوره ها و قهرمان معاصر شاعر را به همان پیوند می دهد، منطقِ مبارزه با نارواهای زمانِ خویش است.

صحنه اول نمایش که حکایت راوی است در اینجا به اتمام می رسد و نوبت نمایشِ قهرمان فرا می رسد. قهرمان سخنانش را با یک پرسش آغاز می کند. او در صحنه ای به درازای تاریخ از حاضران می پرسد:

«ــ آیا نه
یکی نه
بسنده بود
که سرنوشتِ مرا بسازد؟

انگار که نگاهی به حاضران در صحنه داشته باشد درنگی می کند و ادامه می دهد:

من
تنها فریاد زدم
نه!
من از
فرورفتن
تن زدم.

قهرمان به بدیهی ترین حرکتِ خود ، نه گفتن و تن‌زدن از فرو رفتن خود اشاره می کند. اما روشن نمی کند به چه "نه" گفته است و از کدام"فرو رفتن" تن زده است . چشمِ امید به همدلی حاضران در صحنه دارد که معاصرِ اویند و آن چه را که باید بدان "نه" گفت و چرایی "تن زدن" از فرو رفتن را می دانند. قهرمانی که رازِ مرگ او "اندوهِ عشق" است و "غمِ تنهایی"، در نهاد ناآگاهِ خود به حاضران باور دارد که چه و چرایی نه گفتن و تن زدن را می دانند. اما این دانش برای او کافی نیست. از این رو فریاد می زند:

صدایی بودم من
ــ شکلی میانِ اشکال ــ،
و معنایی یافتم.
من بودم
و شدم،
نه زانگونه که غنچه‌یی
گُلی
یا ریشه‌یی
که جوانه‌یی
یا یکی دانه
که جنگلی ــ
راست بدانگونه
که عامی‌مردی
شهیدی؛
تا آسمان بر او نماز بَرَد.

قهرمان از بود و شدِ خود می گوید. تحوّلِ خود را از گونۀ تغییراتِ تدریجی تکامل نمی داند و از تبدیل "عامی مرد" به "شهید" سخن می گوید. قهرمان حکایت روایت تحوّلِ خود را "کُن فَیَکونی" می داند. همان گونه که آتش ابراهیم با "کُن فَیَکونِ" خدایی به گلستانی تبدیل می شود یا آشیلی که با تغسیل (غسل یافتن و تظهیر) در آب مقدس "روئین تن" می شود، یا اسفندیار" که در آنی، با غوطه خوردن در رودِ مقدس از "شکلی میان اشکال" رهایی می یابد و اسفندیار معنا می یابد. نگاهی آیده الیستی که با آگاهی از تحوّلِ تدریجی و صیرورتِ تاریخی، که در تحولِ ریشه و دانه به آن ها اشاره می کند، به نفی آن می پردازد و به امری خلق الساعه و"بشو، می شود" تبدیل می شود.

سخنان قهرمان از زبان شاعر- راوی بیان می شود و می توان پرسید که آیا نگاه و اندیشه شاملو هم "کُن فَیَکونی" است؟ آیا او هم تدریج و تکامل را انکار می کند و به ایدآلیسمِ "تحوّلِ آنی" باور دارد؟ ایدآلیسمی که با کلام و ادبِ مذهبی در می آمیزد، "آسمانی" که بر " شهید" نماز می برد! با این که شاملو به هم ذات پنداری با قهرمانش می پردازد که مذهبی است، اما می داند تحول و رشدِ قهرمان هم تابعِ زمان و تدریج و تکامل بوده و امری خلق الساعه و "کُن فَیَکونی" نبوده است. شاهد مهم این ادعا، سیرِ تاریخی پیدایش و برآمد خودِ مجاهدین بود که مهدی رضایی، خُرده روایتی از روایتِ کلانِ سرگذشتِ مجاهدین است. باری، قهرمان همچنان در صحنه است و از هستی خود سخن می گوید:

من بی‌نوا بند‌گکی سربراه
نبودم
و راهِ بهشتِ مینوی من
بُز روِ طوع و خاکساری
نبود:
مرا دیگرگونه خدایی می‌بایست
شایسته‌ی آفرینه‌یی
که نواله‌ی ناگزیر را
گردن
کج نمی‌کند.
و خدایی
دیگرگونه
آفریدم».

قهرمان با ویژگی های خود خدای سنّتی را بر نمی تابد و به "آفرینشِ خدایی دیگر گونه" دست می یازد. آن خط ایدالیستی همچنان به بقای خود در قهرمان ادامه می دهد: "مرا دیگر گونه خدایی می بایست" و"خدایی دیگر گونه آفریدم"، تقابلِ خداها در ذهنِ قهرمان، تقابلِ دو رَویه و رویکردِ مختلف به هستی است : طوع و خاکساری یا شورش؟ گردن نهادن به "نواله‌ی ناگزیر" یا قد بر افراشتن برای شورش بر ناگزیری نواله؟

خواننده - شنونده در این صحنۀ نمایش، با دنیای سیّالِ نبردِ خدایانِ طوع و خاکساری با شورش و تن زدن درگیر می شود، نبردی در درون ناظرِ صحنه تولد خود را آغاز می کند: سر به راهی و کج کردن گردن یا شورش و "خلق خدایی دیگر"؟

شاعر - راوی تماشگر- خواننده را باز در تعلیق دیگری رها می کند و کار خود پی می گیرد . این بار گویی که راوی با خویشتن خویش در گفتگوست :

دریغا شیرآهن‌کوه مردا
که تو بودی،
و کوهوار
پیش از آن که به خاک افتی
نستوه و استوار
مُرده بودی.

شاعر در ضمن دریغ و سوگ، خودِ خواننده - شنونده را در گیرِ معمای تازه ای می کند. معمایی که از گوشه های ذهن شاعر بیرون می پرد "و کوهوار/ پیش از آن که به خاک افتی/ نَستوه و استوار/ مُرده بودی." چرا شاعر گمان می کند که قهرمانش پیش از آن که به خاک افتد، مرده بود؟ رازِ مرگ او چیست؟ که "نَستوه و استوار" می میرد؟ خواننده - شنونده در برابر این پرسش، ناگزیر است به بخش نخست نمایش باز گردد. لازم است دانسته هایش را مرور کند. قبلا گفته بود "که رازِ مرگش / اندوهِ عشق و/غمِ تنهایی بود." و اکنون با نقبی هنرمندانه خواننده - شنونده را به حرکت می خواند. اگر مرگِ این قهرمان، این استوره، دردِ جانکاهی را در شما برمی انگیزد. راهِ حمایت از او "عشق ورزی" و جمع بودگی است. او را نمرود و ارجاسب و جنگِ تروا نمی کشد، او کُشتۀ اندوهِ عشق و غمِ تنهایی است. از این رو پیش از آن که به خاک افتد، نَستوه و استوار از اندوهِ عشق و غمِ تنهایی می میرد. ضعف او در ضعف های جسمیش نیست، مرگ او در نبودِ کُنش‌های انسانی عشق و تنهایی است. وضعیتی که تمامِ چریک ها در غیابِ تودۀ مردم گرفتار آن بودند. شاعر نمی خواهد و یا نمی تواند به فراسوی واقعیت نقب بزند، نمی خواهد با شعارهایی بر انگیزاننده، تودۀ ناظر را به هم سویی بخواند. همان نقطه از وجود را هدف می گیرد که رازِ مرگِ هر قهرمانی است. قهرمان هایی که می بالند و خواهند بالید و در تکرارِ مصیبتِ اندوهِ عشق و غمِ تنهایی، پیش از آن که بر خاک افتند، خواهند مرد.

راوی این بار روی به قهرمان به سخنانش ادامه می دهد:

اما نه خدا و نه شیطان ــ
سرنوشتِ تو را
بُتی رقم زد
که دیگران
می‌پرستیدند.
بُتی که
دیگران‌اش
می‌پرستیدند.

این فراز پس از ذکر مرگ نَستوه و استوارِ قهرمان به او یادآورمی شود که خدا و شیطان (باز هم دو نمودِ مذهب) سرنوشت تو را رقم نزدند، تعیین کنندۀ سرنوشت تو بُتی (نماد مذهبی دیگر) بود که دیگرانش می پرستیدند. شاعر که با وادار کردن خواننده به مرور آن چه گذشته است ، ظاهرا رو به قهرمان- که مرده است-، اما در واقع روی به خواننده - شنونده می گوید تعیین‌کنندۀ سرنوشتِ قهرمان، بُتی است که شما می پرستید. دیکتاتوری است که بوسۀ اطاعت بر دستانِ او می زنید و بر این نکته با تکرار "می پرستیدند"، تاکید می گذارد. صحنه ای که خواننده و شنونده را شرمسارِ کُنشِ خود می کند. شعر با اتمامِ خود در ذهن و وجود خواننده ادامه می دهد. او را در دو راهی دشواری قرار می دهد: پرستشِ بُت و تعیینِ سرنوشتِ قهرمانان یا شراکت در اندوهِ عشق و غمِ تنهاییِ قهرمان!

متن این سروده را به همراه لینک شنیدن آلبوم کامل صوتی دفتر "ابراهیم در آتش"حاوی 31 سروده با صدای زنده‌یاداحمد شاملو و موسیقی مرتضی حنّانه در ادامه می خوانیم و می شنویم.

***

سرودِ ابراهیم در آتش

(در اعدامِ مهدی رضایی در میدانِ تیرِ چیتگر)
در آوارِ خونینِ گرگ ‌ومیش
دیگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز می‌خواست
و عشق را شایسته‌ی زیباترینِ زنان
که این‌اش
به نظر
هدیّتی نه چنان کم‌بها بود
که خاک وُ سنگ را بشاید.
چه مردی! چه مردی!
که می‌گفت
قلب را شایسته‌تر آن
که به هفت شمشیرِ عشق
در خون نشیند
و گلو را بایسته‌تر آن
که زیباترینِ نام‌ها را
بگوید.
و شیرآهن‌کوه مردی از این‌گونه عاشق
میدانِ خونینِ سرنوشت
به پاشنه‌ی آشیل
در نوشت.ــ
رویینه‌تنی
که رازِ مرگش
اندوهِ عشق و
غمِ تنهایی بود.
»ــ آه، اسفندیارِ مغموم!
تو را آن به که چشم
فروپوشیده باشی«!
ــ آیا نه
یکی نه
بسنده بود
که سرنوشتِ مرا بسازد؟
من
تنها فریاد زدم
نه!
من از
فرورفتن
تن زدم.
صدایی بودم من
ــ شکلی میانِ اشکال ــ،
و معنایی یافتم.
من بودم
و شدم،
نه زانگونه که غنچه‌یی
گُلی
یا ریشه‌یی
که جوانه‌یی
یا یکی دانه
که جنگلی ــ
راست بدانگونه
که عامی‌مردی
شهیدی؛
تا آسمان بر او نماز بَرَد.

من بی‌نوا بند‌گکی سربراه
نبودم
و راهِ بهشتِ مینوی من
بُز روِ طوع و خاکساری
نبود:
مرا دیگرگونه خدایی می‌بایست
شایسته‌ی آفرینه‌یی
که نواله‌ی ناگزیر را
گردن
کج نمی‌کند.
و خدایی
دیگرگونه
آفریدم».
دریغا شیرآهن‌کوه مردا
که تو بودی،
و کوهوار
پیش از آن که به خاک افتی
نستوه و استوار
مُرده بودی.
اما نه خدا و نه شیطان ــ
سرنوشتِ تو را
بُتی رقم زد
که دیگران
می‌پرستیدند.
بُتی که
دیگران‌اش
می‌پرستیدند.
***


آلبوم کامل خو انشِ اشعار دفتر ابراهیم در آتش
با صدای احمد شاملو و موسیقی مرتضی خنّانه



کتاب صوتی "ابراهیم در آتش" شامل ۳۱ قطعه از سروده های سالهای 1352-1348 از شاعر بامداد، احمد شاملوست که در سال های ۱۳۷۲-۱۳۷۳ در منزل او ضبط شده است.
https://poemp3.blogspot.com/2016/11/blog-post_12.html
برگرفته از ماه‌نامۀ ارژنگ شماره 8 تیر 1399
https://www.mahnameh-arzhang.com

_______________________

[1]در بین النهرین به پیامبری مبعوث شد و نمرود حاکم زمان خود و مردم آن ناحیه را به آیین توحید دعوت کرد. عده کمی دعوت او را پذیرفتند و چون او از ایمان‌آوردن آنها مأیوس شد، به فلسطین مهاجرت کرد. برپایه آیات قرآن، قوم بت‌پرست ابراهیم، او را به‌جهت آنکه بت‌هایشان را شکسته بود، در آتش انداختند، اما آتش به فرمان خدا سرد شد و ابراهیم از آن سالم بیرون آمد.
[2]
[3] آشیل؛ به یونانی: Ἀχιλλεύς, Akhilleus) قهرمان اسطوره‌ای یونان در داستان جنگ تروآ است. آشیل پسر پلئوس پهلوان یونانی و از یاران هراکلس و یک پری دریایی به نام ثتیس و قویترین جنگجوی یونانیان در جنگ تروآ و قهرمان حماسه ایلیاد هومر بود. تمامی پیکر او به جز پاشنه پایش رویین بود و همین بخش تنش هم مرگ او را رقم زد.
[4] اسفندیار؛ پسر گشتاسپ و کتایون، و نوۀ لهراسپ، شاهزاده کیانی در تاریخ اسطوره‌ای و حماسی ایران و قهرمان جنگ‌های مقدس کیش زرتشتی است که بیشتر برای نبرد سوگ‌انگیزش با رستم، دیگر پهلوان ایرانی شناخته می‌شود.[1] برادرانش پشوتن و فرشیدورد، عمویش زریر و پسرانش نوش‌آذر و مهرنوش و بهمن نام داشته‌اند. اسفندیار رویین‌تن بود، در شاهنامه به چگونگی رویین‌تن شدن اسفندیار اشاره‌ای نشده‌ است اما در زراتشت‌نامه از زرتشت بهرام پژدو آمده است که زرتشت اسفندیار را که نوزادی بیش نبود، در آب مقدس شست‌وشو داد که همین سبب رویین‌تنی او گشت و تنها چشمانش آسیب‌پذیر باقی‌ماند. اسفندیار در نبرد با ارجاسب فرماندهی سپاه گشتاسب را بر عهده داشت، و با پیروزی به نزدیک پدر برگشت اما گُرَزم پادشاه را علیه اسفندیار شورانید؛ چنان‌که دستور داد اسفندیار را در دز گنبدان زندانی کنند. اسفندیار توسط رستم (با رهنمایی سیمرغ) با تیری از درخت گز که به چشمانش برخورد کرد کشته شد.


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد