logo





مهاجرت
گرفتن نشان صداقت «قسمت هفتم»

پنجشنبه ۲۶ تير ۱۳۹۹ - ۱۶ ژوييه ۲۰۲۰

ابوالفضل محققی

abolfazl_mohagheghi_0.jpg
اندکی از دیگر وقایع فاصله می گیرم تا بتوانم خاطراتم را در روزنامه حقیقت انقلاب ثور بپایان برسانم.
عصر بود که آقای کاوون تعدادی از افراد هیئت تحریریه را به اطاقی که جلسات صبح روزنامه برگزار می شد فرا خواند. می شد خوشحالی را در چهره اش دید .گفت "فردا در ساختمان ارگ بمناسبت پنجمین سال تاسیس روزنامه حقیقت انقلاب ثور با رفیق کارمل دیداری رسمی خواهیم داشت. این عده برای دیدار دعوت شده اند". مجموعا ده یا دوازده نفری می شدیم . من و دوست حزبی علی رجامند نیز جزو دعوت شدگان بودیم .
خوشحالیم حدی نداشت .انسان همیشه این گونه است از این که در چنین سطحی مورد توجه قرار گیرد احساس غرور می کند .برای من نیز چنین بود. مشگل لباس رسمی نداشتم چرا که کابل دارای یکی از بزرگترین بازار های لباس های دست دوم بود . لباس های" لیلامی "بازار های طولانی که می توانم بجرئت بگویم نیمی از مجموعه بازارهای کابل را تشکیل می داد.
نه تنها ما بلکه بسیاری از اعضای بلند پایه حزب نیزبخشی از لباس های خود را از این بازار ها تهیه می کردند وما از مشتریان پرو پا قرض این مغازه ها بودیم .دراین مغازه ها از لباس های دهه شصت تا آخرین مد های غربیی را می توانستی پیدا کنی وبه قیمت ارزان بخری. امری که باعث شیک پوشی بسیار خانم ها و آقایان می گردید. طوری که در روزنامه فکر می کردی که در کدام نشریه غربی مشعول کار میباشی .
از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در این مغازه ها یافت می شد. از لباس مارک بوس تا والینتینا .من یک سوزن دوزی ظریف و آنتیک چینی ویک جعبه بسیار قدیمی و آننتیک فرانسوی را با قیمت بسیار ارزان از همین مغازه ها خریده بودم .واقعا هر دو کار اعجاب بر انگیز بودند. لباسی بسیار خوش دوخت همراه با کرواتی خوش رنگ داشتم که در تمام مراسم های رسمی می پوشیدم .
وقتی نخستین بار از کابل برای دیدن دوستانم به تاشکند رفتم همه از شیک بودن لباس ها متعجب بودند. بعد ها از این لباس های دست دوم برسم هدیه برای رفقای تاشکندی ارسال می کردیم .شب اطوی جانانه ای زدم .صبح با سر وضعی آراسته وهیجان زده جزءاولین نفراتی بودم که مقابل در روزنامه ایستاده بودم .
اصولا همیشه عجله داشتم عادتی که هنوز نتوانستم ترک کنم .اگر این روزها چنین عجله ای ندارم تنها بخاطر پیری و پارکینسون است وگرنه درونم همچنان بی تاب است و عجول!
بخاطر دارم کلاس سوم متوسطه وقتی در شهرم زنجان در رشته نقاشی اول شدم وقرار شد که به اردوی رامسر بروم .روزی که ساعت هفت باید در گاراژ موسوی می بودم از ساعت چهار شب در میدان روبروی درب گاراژ روی پله های سنگی زیر مجسمه شاه نشسته انتظار می کشیدم . نفر اولی بودم که از در اتوبوس وارد شدم صندلی اول را گرفتم و بپاداش شب زنده داری تمام مسیر زیبای زنجان تا رامسر را لذت بردم و بقول دوستان افغانی "خیال پلو زدم " .
ساعت ده بود که از در بزرگ ارک شاهی وارد محوطه ارک شدیم .افسری ارتشی بسیار بلند قد و ورزیده ای که گمانم آجودان نظامی آقای کارمل بود به استقبال ما آمد.هیج بازرسی صورت نگرفت. داخل ساختمان سنگی قصر شدیم برعکس فضای باز وپر نشاط بیرون داخل فضائی سرد ونیمه تاریک داشت.ساختمانی بود دو طبقه که ما باید به طبقه دوم می رفتیم .
بالای پله ها آقای محمود بریالی برادر آقای کارمل که در عین حال بر روزنامه هم نظارت داشت با آقای عبدالله سپتنگرمسئول شعبه تبلیغ به استقبالمان آمدند.وارد اطاقی بزرگی شدیم که تزئینات چوبی لاک الکل خورده ای داشت با میز کنفرانسی در وسط وصندلی های چرمی سرخ رنگ بر دور آن .
همه بترتیبی که معین شده بود نشستیم .اندکی بعد آقای ببرک کارمل وارد اطاق شد وشروع به دست دادن با همه نمود.چشمان سیاه و بسیار گیرائی داشت. وقتی بمن رسید آقای کاوون که مشغول معرفی بود گفت" رفیق ناصر از رفقای فدائی "اندکی مکث کرد در چشمانم خیره شد دست بر صورتم نهاد گفت "نوشته هایش را می خوانم "! خوشحایم حدی نداشت. باور کردنی نبود!نوشته های من را می خواند.
وقتی با همه دست داد به قسمت بالای میز رفت ونشست .نخست آقای بریالی بمناسبت پنجمین سال گزارشی داد وسپس کاوون سردبیر روزنامه از وضعیت روزنامه، تیراژ آن و چشم اندازهای آتی گزارش مفصلی ارائه نمود .
آقای کارمل از همه تشکر کرد و درارتباط با روز نامه ونقش آن مفصل سخن گفت . در حین صحبت اندکی مکث کرد ودر چهره من خیره شد گفت" رفیق ناصر ما ملت غریبی هستیم مردم ما غریبند .شما بسیار خوب وبا احساس می نویسید.اما درست نمی نویسید واقعیت را بیان نمی کنید! نمی نویسید که ما حزبی ها به این مردم غریب وعده دادیم که روی نان سیاه وخشکشان مسکه"کره" می مالیم ! نه تنها مسکه نمالیدیم بلکه نان سیاهشان را هم گرفتیم! این را بنویسید! فاصله نزدیک بود من حلقه زدن اشگ را در چشمان درخشانش دیدم .جوابی نداشتم .
ادامه داد از انقلاب افغانستان از دشواری ها ونقش امریکا وپاکستان گفت واز دوستی اتحاد شوروی.ازدوستی خلق های دو کشور و از استراتژی و تاکتیک ، سپس باردیگر رو بمن کرد وپرسید."رفیق ناصر بگو آیا دوستی ما با خلقهای اتحاد جماهیر شوروی استراتژیک است یا تاکتیک ؟" من بی آنکه مکث کنم گفتم "استراتژیک"! تبسم آرامی کرد وگفت "نی نی غلط کردید ! نه استراتژیک است ونه تاکتیک !دوستی ما جاودانه است ! عمر استراتژی و تاکتیک یک روز تمام می شود اما دوستی جاودانه و بی خلل می ماند "! فکر کردم چرا ذهنم نگرفت .شرمنده از جوابم به تعریف جدیدی که شنیده بودم فکر می کردم .
سپس اعلام شد که به دعوت شدگان بخاطر تلاششان در کار تبلیغ وترویج ایده های انقلاب با تمام مشکلاتی که دارد مدال داده می شود.من و آقای رجامند هریک نشان صداقت گرفتیم که توسط آقای محمود بریالی برسینه ما نصب گردید. هرگز آن لحظه را فراموش نمی کنم جوانی پر شور ،ایده های انقلابی که هر روز در مغرم منفجر می شدند ! آن روز های پرشورمبارزه، زندان ، شکنجه ، خانه تیمی، روزهای انقلاب ، سال های بیم وامید وسرانجام تن دادن به جدائی نا خواسته وحال بعد اینهمه راه در کابل نشان صداقت را بر سینه ام نصب می کردند .اشگ در چشمانم حلقه زده بود. در همان لحظه کوتاه یاد رفیقانم افتادم !بیاد چهره های زیبائی که در زندگیم ظاهر شدند وبا دنیائی از صداقت ومهر سرود خوان در مقابل جوخه های اعدام ایستادندو غریبانه رفتند.
مراسم پایان یافت من گوئی در میان ابر ها ایستاده ام در نئشه این قدر دانی همراه گروهمان خارج شدم. روزی که هرگز فراموش نخواهم کرد .
نامه تقدیری سازمان برایم ارسال کرد .حال سالها از آن روز می گذرد .اتحاد شوروی در هم پاشید! آقای ببرک کارمل در غربت وطن چشم از جهان فرو بست. آقای محمود بریالی نیز در غربت مهاجرت در خاک آلمان دیده برهم نهاد .
دوستی خلق ها بتاریخ پیوست .تئوری ها وباورها در گذر زمان کم رنگ شدند.اما هنوز درخت اودیسه در وجود من زنده وشاداب است. حال در این انتهای راه پیموده شده. با شاخه ای از درخت زندگی ،مدال صداقتی بیادگار مانده از آن روزها بر میگردم به راه رفته می نگرم !راهی که با عشق و شور جوانی آغازش کردم .از چه تنگ راهه ها و کج راهه ها که نگذشتم.در هر پیچی از زندگی اندگی صیقل خوردم، برنیک وبدجهان، برنسبی بودن باورها ، جاودانه نبودن پیمان ها نظاره کردم و هنوز نظاره میکنم! حال نیک می دانم که هیچ چیزی جاودانه نیست .شاید آنچه که جاودانه است. تنها صدای سخن عشق است وحدیث عاشقان "یاد گاری که در این گنبد دوار بماند".

ادامه دارد



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد