logo





مهاجرت - قسمت سوم
رسیدن به کابل

سه شنبه ۱۷ تير ۱۳۹۹ - ۰۷ ژوييه ۲۰۲۰

ابوالفضل محققی

abolfazl_mohagheghi_0.jpg
روز سوم رسیدنمان به نیمروز بود که افسری به دیدنمان آمد واعلام کرد که ساعتی بعد ژنرال عبدالحمید اگر نامشان درست در خاطرم مانده باشد بدیدنمان می آید. قراراست که فردا بکابل منتقل شویم.گفت: اگر در این چند روز بشما سخت گذشته ببخشید امکاناتمان محدود است.اما قلب هایمان بزرگ". همه تشکر کردیم وساعتی بعد مردی بلند قد ،چهار شانه، سبزه رو در لباس ژنرالی بدیدنمان آمد. فرمانده قوای سرحدی بود. بسیار با احترام ومتواضع! از این که چند روزی به خاطر عید ونبودن پرواز معطل شدیم عذر خواست. ساعتی با ما بود ورفت.

فردا درمیان بدرقه گرم سربازان وچند افسر بایک هواپیمای نظامی به کابل منتقل شدیم .سفری پرماجرا که با سوارشدن به یک هواپیمای نظامی تکمیل میشد.نزدیکی کابل دیدیم که فشفشه های آتشینی بطرف هواپیما شلیک می شود. بشدت ترسیده بودیم.یکی از خدمه هواپیما بشوخی گفت "برای خیر مقدم توپ شلیک می کنند"!پذیرائی گرم ، بخصوص احترامی که به آقای نامور می شد .یک لحظه براستی فکر کردیم بعید نیست.

احترام زیاد !در تداوم خود توهم مهم بودن را درانسان دامن می زند. توهمی که سرانجام درسطوح مختلف، روح منیت و برتری طلبی را در انسان غلغلک می دهد.

من این را در دوران مهاجرت بخوبی دیدم. با آن همه هراس از ایران گریخته بودیم . یورش ،دستگیری،هراس و گریز در پروسه ای کوچک تمام نشان های افتخار ما را گرفته بود. طوری که دیگر آن فاصله بوجود آمده در تشکیلات وقرارگرفتن افراد در جایگاه های مختلف مطرح نبود.همه برای مدتی در یک صف بودیم .

اما درفاصله همین زمان کوچک بمحض این که وارد افغانستان گردیدیم . بر خورد مهمانداران افغانی باما که میتوان گفت تنها حزب توده را می شناختند وآن ها را مورد خطاب فرار می دادند جدا از شخص آقای رحیم ناموردر چند تن ازهمراهان حزبی ما نوعی برتری کودگانه را دامن میزد.

خود را صاحب خانه دیدن و حق آب وگل داشتن و این که این امکان حزب توده است که مورد استفاده ما قرار می گیرد.نکته ظریفی که ما بین گفتگو ها در لفافه بیان می شد. برای من کاملا مشهود بود تغیر آرام آن جان جان های چند روزه درخانه قاچاقچی و هراس مشترکی که در زابل داشتیم با این چند روزاحترام مضائف برحزب درزرنج ،بخصوص بعد از ملاقات با "ع .خ" که دلگرمی دوستان حزبی افزون ترو عصبیت ما را بیشتر کرده بود.

حال ترس ، فرو ریخته وباز هر کس در پوست شیر خود رفته بود . خدمه ای که بشوخی گفته بود " فشفشه های شادی واستقبال است .توضیح داد که این ها فشفشه های حرارتی است برای گم کردن رد حرارتی بر خاسته از قسمت انتهائی هواپیما برای رد گم کردن راکت های اشرار که دنبال مرگز حرارت می گردند.

دیگر فرصتی برای ترس نبود. چند دقیقه دیگر بکابل رسیدیم. حدود ساعت چهار بود.از فرودگاه کابل که میدان هوائی نامیده می شد تا چهار راهی آریاناکه هتل کمیته مرکزی حزب دموکراتیک در آن قرار داشت برای من که همیشه هرنشانه ای مرا بلافاصله به خاطراتم متصل می کند!این مسیر حکم رویا را داشت .

هنوزعید قربان تمام نشده بود. خیابان مستقیم ونسبتا طولانی بین فرودگاه تا هتل فضائ عید داشت. مردم با لباس های عیدانه که اکثرا با لباس های ،سفید وآبی کم رنگ افغانی که بخشی از جلوی سینه آن سوزن دوزی زیبائی شده بود همراه زن و کودکان خوددر حرکت بودند. با دستارهای رنگارنگ که وابستگی به قومی معین رانشان می داد!

تعداد زیادی چرخ فلک های چوبی با رنگهای شاد در چند میدان گاهی ، یا گوشه ورودی کوچه ها دیده می شد که تعداد زیادی کودک دور آن ها حلقه زده بودند .چرخ فلک های کوچک با ظرفیت حداکثر ده کودک که به زیبائی با رنگ های روشن نقاشی شده بودند.

تصاویری که من را به اولین باری که در ده سالگی به قزوین رفتم می انداخت به محوطه کنار" امامزاده شازده حسین" که همراه پسران خواهرم رفتم. چرخ فلک ، بساط های مارگیران درخت های توت با سایه های عظیمشان وآفتابی که از لابلای برگ ها عبور می کرد،توت های رسیده با مردمی که دور بساط پهلوان ها چمباتمه زده و غرق در شگفتی بودند.برایم دنیائی با رنگ های جادوئی می ساخت!

حال بعد از بیست سال بار دیگر آن تصاویر فراموش شده آن تصاویرکودکی دو باره در ذهنم جان می گرفت واحساسی بسیار آشنا و خوشایند را در من زنده می ساخت. گوئی از زنجان به قزوین آمده ام این حس زمانی که داخل هتل آریانا گردیدیم تمامی وجودم را پر کرد.

چند باغچه پر از گل های اطلسی وکوکب که دورباغچه ها را با آجرهای مورب چیده شده ، تزئین کرده بودند. با گل دان های شمعدانی در کنار پله ها ودرخت توت بزرگی که در آن ظهر تابستان داشت تن وبرگهای خود را به آفتاب می سائید! احساس امنیت و لذت درخانه خود بودن در من زنده می کرد.

گوئی درحیاط ورودی خانه پدری بودم.یاد مادرم افتادم! چه میزان خوشحال می شد اگرمیدانست ما بسلامت از آن کویر وحشت گذشتیم وحال در حیاطی غرق درگل های اطلسی اسکان گرفته ایم .البته بخش زیادی از این جمعیت خاطر به برخورد بسیار گرم مهماندارانمان برمیگشت .

از همان فرودگاه ما را از دوستان توده ای جدا ساختند آن را به خانه هائی که محل پذیرائی مهمان های خارجی حزب دموکراتیک بود بردند وما را در هتل کمیته مرکزی که عمدتا محل پذیرائی مسئولان بلند پایه حزبی بود جای دادند. در ورودی هتل یکی از دوست داشتنی چهره های سازمان مازیار کاکووان با همان حجب وخنده همراه رئیس هتل آقای فراهی ایستاده بود.مردی درشت هیکل با چهره ای شبیه به اروپائی ها که بلا فاصله من را بیاد هنرپیشه فیلم اسپارتاگوس "چارلس لاتون" انداخت البته نه با آن استقلال رای اش در سنا وهماوردی با کراسوس. دیدن مازیار برایم بسیار لذت بخش بود.اوچند روزی قبل از ما آمده بود.

هتل جمع .جوری بود با یک ساختمان قدیمی که در طبقه اول لابی ،یک سالن بسیار بزرگ قدیمی داشت که بعنوان غذا حوری هتل استفاده می شد ودر مراسم های رسمی یا برخی از اجلاس های حزبی مورد استفاده قرار می گرفت. در همان طبقه اول و طبقه بالا تعداد نه چندان زیادی اطاق های بزرگ که حمام وتواتت داشتند قرار گرفته بود که افراد کمیته مرکزی و هیئت سیاسی را در آن اطاق ها جا می دادند. در سمت راست ورودی هتل ساختمان دو طبقه تازه سازی قرارداشت با اطاق هائی در ابعاد هجده متری بدون حمام وتوالت. در هر طبقه تعدادی دستشوئی وحمام توالت مشترک قرار داشت .که ما را در طبقه دوم همین ساختمان جای دادند .

اطاق تمیز ودلبازی بود که با موکت آبی نفتی یکی از رنگ های دلخواه من فرش شده بود.اطاقی آرام و شاد. وسایلی نداشتیم جز چند تکه کهنه ولباس بچه ای که چهل روزه بود و خوشبختانه شیر مادر میخورد.خودمان یک لا قبا هائی بودیم که جان از مهلکه بدر برده وبعد ازماه ها ترس و دلهره این نخستین روزی بود که می خواستیم در اطاقی تمیز با تخت وملافه های سفید و پاکیزه سر بر بالش بگذاریم.

ادامه دارد

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد