abolfazl_mohagheghi_0.jpg
ابوالفضل محققی

چمدانی کوچک در یک کمد قدیمی (قسمت هفدهم)

"می‌دانید، دوری او برایم بسیار سخت است یک‌طرف قلبم خالی‌شده. دل‌تنگ او هستم. اما همین‌که رفت من دوباره زنده شدم. بار اول که خارج شد در مرز او را دستگیر کردند. وقتی شنیدم، تمام شب در سجده بودم درد در تمام بدنم می‌پیچید. گفتم: خدایا سال‌ها عبادتت کرده‌ام، هراندازه امتحانم کردی طاقت آوردم، اما طاقت این امتحان را ندارم. پسرم را به من برگردان وگرنه دیگر بنده تو نخواهم بود!"



abolfazl_mohagheghi_0.jpg

چمدانی کوچک در یک کمد قدیمی (قسمت شانزدهم)

قادر به صحبت نبودم. همان‌طور مات نشسته بودم. چیزی مانند یک گردو راه گلویم را بسته بود. هیچ حسی نداشتم! حتی قادر به تکان دادن دست و پایم نبودم. دلم می‌خواست تنها بتوانم روی تختت دراز بکشم، دهانم را روی بالشت بگذارم و نفس عمیق بکشم. نمی‌دانم چند مدت همان‌گونه بر صندلی نشسته بودم. نمی‌خواستم به تو فکر کنم. ذهنم قادر به فکر کردن نبود. سنگین و خالی! چه خواهم کرد؟ کجا خواهم رفت؟ از فکر کردن به تو هراس داشتم. هر بار که مقابلم ظاهر می‌شدی خون آلود بودی! بسته به تختی در اطاقی تاریک، صدای فریاد، درد، خونابه، چهره‌های وحشتناک با ریش‌های انبوه و چشمانی مات که دوره‌ات کرده بودند. فریاد می‌کشیدم خدایا کمکش کن.



س. سیفی

ذِکر همه عضوی روا نباشد / سعدی

سعدی ضمن دسته‌بندیِ موضوعی گلستان، چیزی قریب صد و نه حکایت را در باب هشتم آن آورده است. بابی که "در آداب صحبت" نام می‌گیرد. او در همین باب داستانی را می‌آورد تا به مخاطب خویش توصیه کند که انسان در محاوره‌ی عمومی به حتم باید از به‌کارگیری نام برخی اعضایش بپرهیزد. سفارش او به شکل زیر در این باب انعکاس می‌یابد: "ریشی (زخمی) درون جامه داشتم و شیخ (استاد) از آن هر روز بپرسیدی که چون است و نپرسیدی که کجاست. دانستم از آن احتراز (پرهیز) می‌کند که ذکر همه عضوی روا نباشد ...".



mohammad-farsi03.jpg
محمد فارسی

زمزمهء شبانه !

میان تن تو
گم کرده ای دارد
دستان تشنه ء من .
آنجا
که بی انتهائی بُهت است
و پاسخی به گوارائی تشنگی ام .



ا. رحمان

اضطراب کدام روزهای نیامده

ببین با این همه راه طولانی
با کوله باری از کلمه ها
بعد از آن سالهای طوفانی،
آذرخش در آسمان تیره درخشید
باران هم آمد



Mohammad
محمد احمدیان(امان)

از داوری خویش

من جزیی از کل هستم. اما من تابع کل نیستم. به آن تعلق دارم. چنان چه جزیی از کل نمی بودم، برایم راحت تر می بود. چنان چه تابع کل می بودم، برایم راحت تر می بود.
به خدا یا آفریننده می گویم، حالا که تو برایم این چنین دشوار کرده ای، به خود زحمت می دهم، داوری کنم. از داوری خویش تبعیت خواهم کرد.



رضا اغنمی

روزها در راه

نقد وبررسی کتاب

این کتاب با ارزش با تضادهایی که درداوری خط مشیِ گفتارها وآثار و سلیقه ی دیگران دارد، نمونه دم دستی: (بارها ازبزرگ علوی با گفتاری ستایش آمیز یاد کرده، آخرسر اورا "عوضی" خطاب می کند)، با این حال اثری ست خواندنی و تاریخی، از یک نویسنده آگاه و جستجوگر با دانش که تا آخرین روزهای زندگی در راه پیشبرد فرهنگ ایران درتلاش بود و درتبعید ناخواسته از جهان رفت.



بهروز داودی

ياقوت *

رنج نامه ى سى ساله ات
در دست
چشمى
به مرزهاى بى نشان
چشمى
به كناره ى ميدان
نگران



abolfazl_mohagheghi_0.jpg
ابوالفضل محققی

چمدانی در یک کمد قدیمی (قسمت پانزدهم)

ما نگران بودم یک روز با خوشحالی آمدی گفتی: "بیشتر بچه های قدیمی سازمان و رهبری از ایران خارج شدند. حال من نفسی راحت میکشم". پرسیدم: "تو چرا نرفتی؟" نگاهم کردی؛ می‌دانستی که دلم می خواست که تو هم خارج می‌شدی. راستی! تو چرا نرفتی و ماندی؟



abolfazl_mohagheghi_0.jpg
ابوالفضل محققی

چمدانی در یک کمد قدیمی (قسمت چهاردهم)

پدر توان برخاستن نداشت. تابوت پسرش را در مقابلش قرار دادند. تاکسی‌باری گرفت و جنازه پسرش را به آن باغ دور افتاده برد. تنها کسی که به‌ یاریش شتافت، پسر تنها عرق فروشی شهرشان بود که در همان شهر رشت زندگی می کرد. ترس را کنار نهاد؛ بی‌هراس از عاقبت کار یاریش داد. مادر، بالای جنازه فرزند نشست و آن دو مرد در آن زمین سخت سنگی، گور کندند و جنازه را دفن کردند.



Aliasghar-Rashedan05.jpg
علی اصغر راشدان

حضور در مجلس ختم خود

«تو مجلس ختم و فاتحه این بنده خاص حضور یافته ایم. ختم، یعنی خاتمه یافتن زندگی نکبتبار دنیوی. فاتحه، یعنی فتح باب، یعنی بازشدن درهای بهشت، رسیدن به وصال حوریه و غلمان بهشتی، جوی های جاری شیر و شکر و شراب. خوشابه حال این بنده خاص که به لقاالله پیوست وغرقه شدن در آن همه نعمات بهشتی....»



abolfazl_mohagheghi_0.jpg
ابوالفضل محققی

چمدانی در یک کمد قدیمی (قسمت سیزدهم)

چقدر در آن سال‌های سخت مونس من شد. چه میزان آرامشم داد. زنی که مثل کوه بود و می‌توانستی به او تکیه کنی! حال خسته و دل‌شکسته سر بر زانویم نهاده بود. دست به موهای بلندش که بیشتر سفید شده بود کشیدم. هر بار که دست بر مویش می‌کشیدم گوئی هزاران رشته که نمی‌دانستم از کجا سرچشمه می‌گرفتند، تمام وجودم را در خود می‌پیچاندند و آرامشی لذت‌بخش را که قادر به توصیف آن نیستم در من ایجاد می‌کردند.



reza-maghsadi-1s.jpg
رضا مقصدی

جایی که «کلمه» ، «حرف» می زند

با خسرو گلسرخی به نمایشگاهی رفته بودم تا تماشگر ِ رقص ِ "خط" های اردشیر محصص هنرمند ارجمند ِ کاریکاتور باشیم. دیوارها سرشار از رفتار ِخط های پُراعتبار ِاو بودند.محصص در گوشه ای، آرام وُ بی کلام وبا حُجب وُ حیای همیشگی اش نشسته بود واز پس ِ پشت ِ عینک ِ درشت ِ ذره بینی اش ،باچشمهای ریزوُ تیزش ،در سکوتی طولانی وسری فرو افکنده، تنها به تماشاگران ،نگاه می کرد وُ دیگر هیچ.



Nilofar
نیلوفر شیدمهر

دمیده

برمی‌گردم
بادهانی همه تمشك تو را
از خواب بيدار می‌كنم
تو سرا‌پا جنگلی
بوی دميدن و نمی
از عشق‌بازی پیش از صبح



abolfazl_mohagheghi_0.jpg
ابوالفضل محققی

چمدانی در یک کمد قدیمی (قسمت دوازدهم)

دو هفته بعد هیوا همراه دیانا از ایران خارج شدند. سروه خانم و پدر مادر دیانا تا آخرین شهر مرزی با آن‌ها رفتند. آن‌ها شب از مرزعبور کردند و ده روز بعد خبر رسیدن و سلامتی خود را از سوئد دادند. سروه خانم بعد از مدت‌ها خوشحال بود. گفت: "آخرش خدا مجبور شد حداقل برای یک‌بار هم که شده در رحمتش را به رویم باز کند و اندک آرامشی به قلبم دهد."



Nasim-Khaksar4.jpg
نسيم خاكسار

پنهان میان برگ برگ سبزی‌ها و شکفتن در تاریکی‌ها

خوانشی از دو کتاب زندان: "شب بخیر رفیق" نوشته‌ی احمد موسوی و "مالا" از محمد خوش ذوق

زندان و کشتار زندانیان سیاسی یکی از این مقوله‌هاست. مقوله‌ و مفهومی که برای شناختن آن و رسیدن به یک مفهوم عام و فراگیر، باید آنچه را که از آن، در خاطرات زندانیان ریز به ریز شرح داده شده یا در داستانها آمده، در ربط با آن مفهوم کلی که بیان وجودی ماست زیر ذره بین بیاوریم تا به صورت امری تجربی درآید. یکی از این کارها خواندن دقیق آنهاست. ذهن ما انبار خاطره‌های کمرنگ یا فراموش شده است. پس خواندن دقیق ما ربط به آگاهی دارد. ربط به بیداری دارد. بیداری از بیدار بودن حاصل می‌شود. بیدار بودن به امور واقع و بُردن امور واقع به درون یک تجربه عام و آشکار و از دل آن درآمدن. تجربه‌ای عام که بتواند پاسخگوی پرسشهای وجودی ما در امر مبارزه با نظام جنایت پیشه‌ای باشد که رفتار زندانبان‌هایش در زندان‌های سیاسی با زندانی‌ها نشان دهنده ماهیت آن است.



abolfazl_mohagheghi_0.jpg
ابوالفضل محققی

چمدانی در یک کمد قدیمی (قسمت یازدهم)

هنوز گروه سیاسی که پسرش در آن فعالیت می‌کرد با خمینی می‌جنگیدند. من هم دلم می‌خواست بروم. اما همان اندک دیدن تو برایم همه‌چیز بود. حتی یک دقیقه یک ثانیه آن. حس زیبایی آن لحظه که در را برایت می‌گشودم و چهره خندانت پشت در ایستاده بود! می‌دانستی که لذت می‌برم، خود تو هم لذت می‌بردی. هیچ‌وقت با کلیدت در را باز نمی‌کردی. در می‌زدی و در انتظارم می‌ماندی. خنده‌دار است من هم همیشه اگر بیرون می‌رفتم و بازمی‌گشتم، در می‌زدم. فکر می‌کردم باشد که در غیبت من آمدی در زدی نبودم، داخل شدی و حال در را به رویم بازخواهی کرد. گاه چنین می‌شد!



mohammad-farsi03.jpg
محمد فارسی

شوکران نوشان!

در کجای جهان ایستاده اید؟
دست در دست خورشید
چشم در چشم شیطان
گسترده فرش زیر پای وجدان
یا در بسته ؛بروی ایمان؟
با جام شوکران در دست
یا جامی ز خون انسان؟



ا. رحمان

دنیا،
پشت آرزوهایمان به خواب رفته


کسی پشت در نماند
بدون خداحافظی ِِ این کرانه های
قریبِ امیدوار...
ما را فراموش کند
و در کنار آتشِ بیداد
رو به آرزوهایمان ماندیم-



bineshe-zibarouz3-s.jpg
محمد بینش (م ــ زیبا روز )

سحوری

می سوزم از نگا هت خوش می کشی به خویشم
باز آ که بی کنارت، حیران و دل پریشم
گاهی مرا بخوانی، گاهی ز خود برانی
مهر و عتاب هر دم ، آورده نوش ونیشم
آیینۀ محبت، صافی ست از صفایت
ای وای اگر به آهی ، تاری شود ز خویشم



farrokh-Azbari.jpg

رقص ماه

در هوائى كه نفس هاى تو نيست
چه قَدَر روز و شبان يكسان است
فصل ها در يخِ بهمن گير است
زندگى نغمه بى شاد و غم است
آسمان دلگير است



reza-barahani.jpg
رضا براهنی

ديـــده شــــدن در محـاصــــره

آرزوى ديدار دوست قوى‌تر از آن است كه با مرگش‏ آشتى كنم. جنازه‌اش‏ بر دوش‏ من است، اما مرگش‏ را باور ندارم. وجودم تقسيم شده بين رفتن او و نرفتنش‏. و خود زير بار اين تقسيم‌شدگى خرد شده‌ام. از اين نوشته‌هايى كه او به جا گذاشته، اين شعرها، جدا نيستم. از خود او هم جدايى در كار نيست. عارف نيستم. مريد و مرادى را هم هرگز برنتافته‌ام. اگر از شمس‏ گهگاه حرفى به نقل مى‌آورم، سببش‏ تب مشترك جانهاست كه در او مى‌بينم: »من صد اسبه تاخته‌ام روى در تو دارم، تو مشغول به جاى ديگر شوى، ترا برمى‌آيد مرا برنمى‌آيد. من كلى روى در تو كرده‌ام. كلى بكُلكَ مشغول جزاى آن است كه كلى بكُلكَ مبذول.



Aliasghar-Rashedan05.jpg
علی اصغر راشدان

واکسی

یک چارپایه، چند قوطی گردواکس، یک چکش دستی کوچک، برس وفرچه ودوسه تکه پارچه چرکمرده ودیگرخرت پرت های لازم یک واکسی، همه ی بساطش بود. به فاصله بیست قدمی درشیشه ای بزرگ اداره، کناردیوارپیاده روبساط پهن می کرد. سیه چرده وحول وحوش بیست ساله بود. شبهاتوقهوه خانه می خوابید. بچه های اداره بازدیدمحل که میرفتندوکفشهاشان خاکی وگلی میشد، یاساعت نهار بیرون که میرفتند، یاارباب رجوع ها، کفشهاشان رابهش می دادندواکس بزند.
بعدازظهرهاارباب رجوع فروکش می کردومشتری نداشت، یک جفت دمپائی دست می گرفت وراه می افتادتوتوطبقات اداره ی هفت هشت طبقه، تودفاترواطاقهاسرک می کشید.



kambiz-gilani.jpg
کامبیز گیلانی

زمان، همه ی زمان

در کنار ما ایستاده اند
آنها
که دوستشان داریم.
در کنار ما زندگی می کنند
آنها
که هزاران سال پیش
امروز ما را دوست می داشتند.



abolfazl_mohagheghi_0.jpg
آرمان محمد پور

چمدانی کوچک در یک کمد قدیمی (قسمت دهم)

وی جنگ در همه جا پیچید ه بود. خمینی سرمست نعمت جنگ سرکوب می کرد. چند ماهی بود دانشگاه ها که بسته شده بودند. من وسروه خانم آن شب بسته شدن دانشگاه‌ها چه کشیدیم؛ یک پایمان مقابل پلی تکنیک و یک پا دانشگاه تهران. پدران ومادران مضطرب و دسته‌های اوباش و اراذل جمهوری اسلامی سلاح بردست و عربده کشان اطراف دانشگاه‌ها. چاقو می زدند، تیر اندازی می‌کردند و با چوب و چماق حمله می کردند.