امید همائی

بی تو

بی تو سرد است زمین
و ندارد سبزه
سر رستن بر خاک.
دیرگاهی است که گل
رفته از خاطرهُ گلدانها



reza-maghsadi-1s.jpg
رضا مقصدی

مثل یک سیب ِ تَرَ ک خورده ،هراسانم

از چه باید به تو بنویسم ؟
از غروبی که مرا از تو جدا کرده ست ؟
از همان ساعت ِ شومی که نَفَس ها ی ترا
به شب ِ یخزده ی بهمن ، پیوند زده ست ؟
از چه باید به تو بنویسم ؟



abolfazl_mohagheghi_0.jpg
ابوالفضل محققی

چمدانی کوچک در یک کمد قدیمی (قسمت هفتم)

فکر نمی‌کردم بتوانم پشت دار قالی بنشینم. حوصله هیچ‌چیز نداشتم. سروه خانم گفت: "می‌دانی، اولین گره را که بیندازی دوست خواهی داشت و دلت می‌خواهد ببافی، نقش بیندازی رنگ‌ها را کنار هم بچینی و نهایت تمامش کنی، درست مثل نقاشی است اما با نخ و پشم. این‌طور روزها کوتاه می‌شود و حواسمان به قالی ." درست می‌گفت؛ بعد از سال‌ها حسی زیبا داشت در درونم شکل می‌گرفت.



ا. رحمان

بخوان...

تو ترانه ات را بخوان،
اما نه با حزینی
از این اندوه سرای دیر پایِ
ستم پیشه گان،
با طراوتی که از
یاس های وحشی دامنه های فتح



abolfazl_mohagheghi_0.jpg
ابوالفضل محققی

چمدانی کوچک در یک کمد قدیمی (قسمت ششم)

تازه عید را پشت سر گذاشته بودیم بهار در خانه آمده بود. گل‌های میمونی و بنفشه باز شده بودند. پدرت بعد از دستگیری تو آن قسمت حیاط که اتاق تو مشرف بر آن بود را تنها بوته گل سرخ کاشته بود! سرخ و سفید. خود پای بوته‌ها را بیل می‌زد و برای خودش شعر می‌خواند. هر چه که به یادش می‌افتاد. گاه ترانه‌ای را زیر لب زمزمه می‌کرد: " گل سرخ و سفیدم کی می‌آیی؟ بنفشه برگ بیدم کی می‌آیی؟" آه می‌کشید و همان‌جا پای بوته می‌نشست. برای او یک صندلی کنار گل‌ها نهادم با یک میز کوچک. گفت: " می‌خواهی کنار باغچه پسرم تنها بنشینم؟" صندلی دیگری نهادم.



homa-mirafshar1.jpg
دکتر منوچهر سعادت نوری

هما میرافشار: شاعره ای موسیقی دان و ترانه سرا

هما میرافشار با بسیاری از خوانندگان معروف ایرانی همکاری داشته‌ است. وی در سال ۲۰۰۵ برنده ی جایزه ی شیر طلایی ایران از آکادامی موسیقی شد. ترانه ‌های هما میرافشار دارای سبکی خاص است. هما میرافشار در کارنامه هنری خود بیش از ۲۵۰ ترانه برای خوانندگان معروف سروده است. وی هم‌اکنون ساکن لس آنجلس بزرگترین شهر ایالت کالیفرنیای آمریکاست. هما میرافشار، دارای دو فرزند است یک پسر به نام کیوان و یک دختر به نام کتایون: بسیاری از تارنماها



abolfazl_mohagheghi_0.jpg
ابوالفضل محققی

چمدانی کوچک در یک کمد قدیمی (قسمت پنجم)

نخستین سالی که به مدرسه رفتی کمد قدیمی را به تو دادیم. با چه دقتی وسایل اندک خود را درون آن چیدی، تشکچه‌ای را روبروی در آن انداختی، در یک طرف را باز می‌کردی و کف کمد را که در حالت نشسته برابرسینه‌ات بود، تبدیل به میز می‌کردی و می‌نوشتی. پدرت چراغ کوچکی داخل کمد کشید. می‌گفتی: "بابا برایم اتاق درست کرده است".



alireza-jabari.jpg
علی رضا جباری

هشدار!

برای رضا شهابی و یاران همزنجیرش در زندان رجایی شهر کرج

بارها گفته ام و بار دگر می کویم
که گذشتن از جان در پیش ستمکاران
که کر و کور وستمباره و سرکوبگرند
و ندانند سخن جز به ره استبداد،
و نپویند رهی جز ره ویرانی خلق،
بر شما راهروان ره فردای کارگر و زحمتکش،
نیست روا.



Nilofar
نیلوفر شیدمهر

طاووس خانوم

آن روزها در تابستان‌های داغ هم
خود را می‌پوشاندم
با آن نقش فریبا
گسترده
روی قرمزی پتویم



Aliasghar-Rashedan05.jpg
علی اصغر راشدان

درزو اوزالا

« تاجائی که حافظه م قد میده، تو فیلمه درزواوزالا راه بلد جنگلای یخزده تایگا بود. زبون جنگل، شیر و پلنگ، گوزن و آهو، برگ و گل و گیاه طبیعت رو می فهمید و باهاشون رابطه داشت. کمک حال هر جانور و حیون وآدم راه گم کرده و گیر یخ بندون افتاده بود، هر درد بیدرمونشونو درمون می کرد. از دور ترین فاصله شاخ گوزن و با تیر میزد. تیرش خطا نداشت. یه گروهان سرباز راه گم کرده رو بارهااز مهلکه و باتلاقای یخزده جنگلا نجات می ده »




رضا اغنمی

دوران ناصری
دربازخوانی خاطرات اعتماد السلطنه

نقد و بررسی کتاب

پیشگفتار از اعتماد السلطنه می گوید: «هفده کتاب ازیادداشت های روزانه ی او را دربرمی گیرد که شانزده جلد از آن به خاطرات او ازشانزدهم ربیع الثانی ۱۲۹۸ تا ماه شوال ۱۳۱۳ قمری باز می گردد. اما جلد قدیمی تراین خاطرات، مستقل از جلدها های دیگر، یادداشت قسمت هایی ازسال ۱۲۹۲و۱۲۹۳ قمری را دربردارد. به عبارت دیگر اعتماد السلطنه ازسال ۱۲۹۳ تاسال ۱۲۹۸ قمری به مدت پنج سال ازنوشته روزنامه ی خاطرات دست می کشد».



abolfazl_mohagheghi_0.jpg
ابوالفضل محققی

چمدانی در یک کمد قدیمی (قسمت چهارم)

به خانه آمده‌ام. می‌دانم دوست نداری که به خاطر تو خانه رنگ ماتم بگیرد. همیشه می‌خندیدی. هنوز صدای خنده تو و دوستانت را از اتاقت می‌شنوم. صدای صحبت‌های بی‌پایانتان. نمی‌دانم بعدازاین همه خواهم توانست استانبولی‌پلو که تو دوست داشتی درست کنم ؟ آیا از گلویمان پائین خواهد رفت ؟ داخل اتاقت نشسته‌ام. از پنجره آفتاب کم‌رمقی به داخل اتاق می‌تابد. به ‌ردیف کتاب‌های چیده شده داخل کتابخانه‌ات نگاه می‌کنم. به‌عکس‌ها؛ به عکس دسته‌جمعی که نمی‌دانم در کدام کوه ‌گرفته‌ای؟ چند نفر از این دوستانت باقی‌مانده‌اند؟



س. سیفی

از بوسه‌های حافظ تا بوسه‌پرانی‌های ایرج

حافظ در دیوان‌اش ۱۶ بار واژه‌ی بوسه را به کار می‌برد. جدای از این ترکیب "بوس و کنار" نیز سه نوبت در دیوان او انعکاس یافته است. اما او در تمامی این نمونه‌ها به معنای متفاوتی از بوسه و بوسیدن دست می‌یابد. همچنان که ضمن شعرهایی که در دیوان حافظ ارایه می‌گردد، بوسه‌‌ها به دو گروه حلال و حرام تقسیم می‌شوند. انگار بوسه جنس و متاعی به حساب می‌آید که هرگز نباید به این جنس و متاع در معامله‌ای حرام دست یافت. اما شاعر گاهی حاضر می‌شود که در این معامله‌ی نه چندان کاسب‌کارانه، برای یک نوبت بوسه، جان خود را هم به عنوان بها به معشوق بپردازد. به واقع اقتصادِ بوسه در نگاه حافظ تا به آنجا اهمیت می‌یابد که او می‌پذیرد که در این مزایده‌ی احساسی و نابرابر از جان خود هم صرف‌نظر نماید.



GilAvaei.jpg
گیل آوایی

چهار پاره شعر

از کدام فاجعه می آیی!؟
که بازخنده هایت هم می گریند!
پنهان چه می کنی!؟
هنگام چشمهای تو به هزار فریاد می گویند!
سوگهایت را می گریم هنوز!



abolfazl_mohagheghi_0.jpg
ابوالفضل محققی

چمدانی در یک کمد قدیمی (قسمت سوم)

پسر جوانی چمدان طوسی‌رنگت را برداشته است و در کنار من حرکت می‌کند. نمی‌دانم شاید دیوانه شده‌ام! احساس می‌کنم در کنارم حرکت می‌کنی. حتی گرمی نفست را حس می‌کنم. می‌گویم: "لطفاً چمدان را به من بدهید!" جوان سخنی نمی‌گوید. چمدان را می‌گیرم، روی سینه‌ام فشار می‌دهم، گوئی قلبی درون آن می‌زند. ماشینی جلوی پایمان می‌ایستد. " بفرمائید من شما را به خانه خانم شریفی می‌رسانم. " سوار می‌شوم ویکی از مادران مادر حمید نیز کنارم می‌نشیند بی‌اختیار سرم را بر شانه مادر حمید می‌گذارم و گریه امانم نمی‌دهد.



may-skaf1.jpg
ناصر رحمانی نژاد

می اسکاف، بازیگر سوری در برابر سیاستمداران

ما به لحاظ اضطراری ترین نیاز، نگاهمان به اروپا برگشت. ما فکر کردیم: اروپا به ما کمک خواهد کرد. اروپا ما را نجات خواهد داد. اروپا به این جنگی که علیه مردم سوریه آغاز شده پایان خواهد داد. اروپا به سرکوب شدگان و پناهندگان امنیت خواهد داد. اما هنگامی که روشن شد اروپا نمی تواند یا نمی خواهد به این جنگ پایان دهد، فرار آخرین امید ما شد. ما مطمئن بودیم که آنها ما را خواهند پذیرفت، و قوانین ابتدایی آنها و معاهدات بین المللی اجازه نخواهد داد که دست رد به سینه مردم سوریه بزنند. اما ناگهان فرودگاهها هدف هایی دست نایافتنی شدند، دفاتر فروش بلیت آستانه های عبور ناپذیر شدند. هزاران نفر تنها در برابر یک انتخاب، یعنی راه اقیانوس، رها شدند. مرا باور کنید. سوری ها دریای مدیترانه را هزار سال است که می شناسند.



abolfazl_mohagheghi_0.jpg
ابوالفضل محققی

چمدانی کوچک در یک کمد قدیمی (قسمت دوم)

دیروز هم نامت خوانده نشد .هم خوشحالم هم مضطرب و بلاتکلیف . این بی‌خبری دارد از پایم می‌اندازد .هیچ‌چیز به‌اندازه بلاتکلیفی دردناک و کشنده نیست .مرتب به خود دلداری می‌دهم .اما ته قلبم لبریز از وحشت است . توان دلداری مادران دیگر را ندارم !با آن‌ها می‌گریم اما تمامی حواسم متوجه توست.



Vida-Farhoudi05-s.jpg
ویدا فرهودی

زندان اگر چه سنگی...

*(پیشکش مبارزان زندانی میهن)

آید خبر از ایران، این باده نوش بادت
هر ماتمی که داری در دل، خموش بادت

بر بال بیقرارت رو تا خزرشتابان
خیزاب استوارش در گوشِ هوش بادت



جهان آزاد

شهریورانه ی ۹۶

اي بادِ نرمِ بامدادِ كوهساران
ابرِسپیدی را بباغ ما بباران

ابری که موجی سبز و شور انگیزو دانا
از بارشش گردد روان در جویباران



Mohammad
محمد احمدیان(امان)

انگار که

از منافع تو تبعیت نمی کنم. تویی که بیشتر از چشمانم دوستت می دارم. نه از منافع دوستانم. نه از منافع این شهر. نه از منافع این کشور. نه از منافع این قاره. نه از منافع همه ساکنان این سیاره.
از منافع آن هایی نیز که پس از ما بر این سیاره خواهند زیست.




ا. رحمان

...گلوی سحر را می شکافند

ماه می تابد که شبِ کوه
ظلمت دیر پا یش را
دوام آورد
صخره گنگ،
در این شب دلواپسی
سخت آرمیده تنها_



Aliasghar-Rashedan05.jpg
علی اصغر راشدان

اولین شعرم

تو فروشگاه چند طبقه ایران سه راه شاه قدم می زدم. اولین فروشگاه به آن سبک بود. هنوزاز کوروش و شهروند و دیگرانی از این سری فروشگاه ها خبری نبود. فروشگاه ایران محل خرید، تفریح، قدم زدن توچند طبقه ش و پاتوق چشم چرانی و دوست دختر پیداکردن جوان هابود. پشت لبم تازه به کلک نشسته بود، بیست ساله بودم. گوشه دنچی می ایستادم، صورتم را رو به دیوار می گرفتم، مشتم را باز می کردم، تکه کاغذمچاله را کمی صاف و صوف می کردم، طوری که کسی نبیند، مصرع شعری راکه تو ذهنم ردیف کرده بودم، روش می نوشتم. مصرع شعرم اول خیلی هشلهف بود. نمیخ واستم کسی ببیند.



marzie-shahbazaz.jpg
مرضیه شاه بزاز

رقصِ باد

دشت و سوار و مادیان، در زنجیر
دخترک ایلاتی!
از ملال زندان این شهر
در طرحِ پیکاری، کدام راه گریز را می جویی
هنگامیکه رامشگران در بندند
و جیرجیرکها بزرگترین سمفونی فلات را می نوازند



abolfazl_mohagheghi_0.jpg
ابوالفضل محققی

چمدانی کوچک در یک کمد قدیمی

آخ چه سال‌های زیادی پشت در این زندان‌ها گذراندم. چه سال‌های سختی. بیشتر این مادران و پدران را می‌شناسم؛ ما سال‌های زیادی باهم پشت این درها ایستاده‌ایم. من نام تعدادی را که می‌خوانند می‌شناسم. با هر نامی، قلبم از جا کنده می‌شود. هنوز نام پسرم را نخوانده‌اند. آیا ممکن است که با او کاری نداشته باشند؟ شاید زخم‌های پایش را دیده و خجالت کشیده‌اند؟ شاید یکی از زندانبان‌ها او را شناخته و حمایتش کرده است؟ شاید اصلاً او را نشناخته‌اند؟ شاید آنجا هم یاد گرفته است که خود را جایی مخفی کند. همان‌طور که وقتی بچه بود و خود را مخفی می‌کرد و هیچ‌کس نمی‌توانست پیدایش کند. روز دارد به پایان می‌رسد هنوز اسم پسرم را نخوانده‌اند. او زنده است. من چمدانی نخواهم گرفت. اما نمی‌دانم چرا قلبم این‌طور می‌لرزد؟ قادر به ایستادن نیستم. ببخش پسرم که از من خواسته بودی هرگز زاری نکنم و خم نشوم. می‌خواهم، اما نمی‌توانم. تمام بدنم درد می‌کند. هر بار به تو فکر کردم یاد شکنجه‌ها و دردهای تو افتادم، همراه تو شکنجه شدم، درد کشیدم. شلاق اگر به پای تو خورد به قلب من اصابت کرد. قلب مادران چنین است.



mohammad-farsi03.jpg
محمد فارسی

مزد جان!

باد می پیچد در ستیغ کوه
می پیچاند زوزه گرگان را
در گوش کولبران
در بوران بی امان.
شب ِقیرگون می مکد به درون
اشباح سنگینشان .