logo





شارل بودلر

هفت پیرمرد*

برگزدان از مانی

دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶ - ۰۲ اکتبر ۲۰۱۷

Charles-Baudelaire.jpg
به ویکتورهوگو

شهر رویا ها، زند آدم در آن چون مورغُل
رهگذر را ، روزِ روشن، میدهند اشباح هُل!
رمز وراز چون شیره ی جان هرکجا بینی روان
در مسیرِ جوی های تنگِ این دیوِ دَمان.

صبحِ آنروز خانه ها از غلظت مِه درهوا
قد بلند ترمینمودندد از دو سوی کوجه ها:
رودِ طغیان کرده ای، غرق اش دو ساحل تا گلو،
مثلِ نقشِ قهرمانِ این روایت، عینهو

از بخاری زرد و تیره آسمان بُد باردار...
دررهی لرزنده زیرِچرخِ گاری هایِ بار،
جنگجوئی با پی و اعصاب خوردی را مثال،
ره روان با خود و روح خسته میکردم جدال.

پیر مردی ژنده پوش، از کُهنه ی زردیش لباس
کا ز مِه و باران آن روز گو تو میکرد اقتباس
شد پدیدار ناگهان، با تخم چشمانی شریر
غرقِ در صفرا، نگاهش سرد تر از زَمهریر

که ش نه برقِ شیطنت هرگه جَهان از دیده بود
بی گمان بارانِ صدقه بر سرش باریده بود،
سیخ سیخ چون خنجری ریش بلند ش بی حیا
میزد از چانه برون چون ریشِ اسخریوطیا(1)

پُشتِ او تنها نه خم ، بل از وسط بشکسته بود،
هر دو پایش با تنه میساخت دو ضلعِ عمود،
چوب دستش خنده دار تر کرده بود این منظره
و به راه پیمودن اش میداد شکلی مسخره:

زآنِ چارپائی علیل، یا آن یهودیِ سه پا (2)
گیر کرده تا کمر دربرف و در گِل ! بینوا
میکند لِه مرده ها را زیر پا گو اینُ چُنان،
بی تفاوت نه ولی، با لعن و نفرین بر جهان...

چوب و پُشت و رَخت و چشم و ریش و پشم دیگری
شد پدیدار بار دیگرعینهو چون اولی
هر دو سویِ مقصدی مجهول، این اشباح پیر،
این دو قو لوهای صد ساله، طی کردند مسیر!

بهر تحقیر من است آیا تفالی این چنین؟
آن کدامین اتفاق شوم هستم در کمین؟
یک زپشت دیگری اینسان شمردم هفت بار
پیر مردِ شوم شُد تکثیر ورفتم از کنار!

او که میخندد ز تشویشِ من ازاین چیستان
و نمی لرزد به خود درهمدلی با من از آن
گو بداند، با همه فرتوتی و درماندگی
هفت کریهان را بُد انگار جاودانه زندگی!

بینم آیا تا که جان دارم به جشم آن هشتمین
لِنگه زین زنجیرِطنز آلودِ محتوم و حَزین،
ققنوسِ نفرت انگیز، هم پدر هم پورِ خویش؟
پشت کردم برجهنم لیک و ره رفتم به پیش

همچو آنکو جُفت بیند، بس بُوَد مست و خراب،
باز گشتم خانه، دربستم، دمغ، پُراضطراب،
منگ و تب آلود، بیمار، منقلب، افسرده جان
دل پُر ازخون زین تفالِ گنگ و پوچ، زین چیستان.

بُد عبث سعی ام که فرمان را بگیرد عقل دست،
آب میرفت کوشش ام زامواجِ این توفانِ مست،
رقص میکرد روی آب بر زورقی روحم سوار،
سطحِ دریائی که هیچ سوی اش نمیدیدی کنار.

شارل بودلر
Charles Baudelaire
برگزدان از مانی

________________

* این شعر همانند شعر " پیر زنان" از جمله اشعاری ست که در انتشار دوم " گلهای شر" به سال 1861 با زیرعنوان " تابلو های پاریسی" به مجموعه اول اشعار منتشره در سال 1857 افزوده شد. در گلهای شر 1857 بودلر با وسواس و تعصب خاصی تعداد 100 شعر را در آن گنجانده بود، ولی بدنبال شکایتی که از برخی اشعار این مجموعه، به نظر شاکیان "مستهجن" ، به عمل آمد، به حکم دادگاه 6 شعر از این مجموعه حذف شد و خود بودلر هم محکوم به پرداخت جریمه سنگینی شد. ایبن رویداد نه تنها عدد "جادوئی" 100 شعر مجموعه 1857 را بر هم ریخت بلکه سبب شد که بودلر دچار یاس و افسردگی عمیقی شود. به همت ناشر گلهای شر مجموعه دومی به سال 1861، اینبار در بلژیک، به چاب رسید. در انتشار گلهای شر در سال 1861 شاعر خود را مقید به عدد "جادوئی" 100 شعر نکرد. مجموعه دوم 126 شعر را در برمیگرفت ودر کنار اشعاری با همان زیرعنوان های مجموعه ی 1857، زیر عنوان دگری بنام "تابلو های پاریسی" حاوی 18 شعر بدان افزوده شد ولی اشعار سانسور شده بتوسط دادگاه همچنان غایب بودند. در سال 1866، یعنی یک سال قبل از مرگ اش، بودلر مجموعه ای حاوی 23 شعر از جمله شش شعر سانسور شده را تحت عنوان " گمشده ها" در بتژیک منتشر کرد. در سال 1866 مجموعه دیگری از گلهای شر حاوی اشعار ممنوعه "گمشده ها" بعلاوه چندین شعر دیگر انتشار یافت. بعد از مرگ بودلر و به همت دوستانش در سال 1868 نسخه دیگری از گلهای شر با تعداد 23 شعر اضافی، از جمله 11 شعر از "گمشده ها"، که پیش از آن یا در مجلات انتشار یافته بودند یا اصلا چاپ نشده بودند منتشر شد.
باید دانست که بودلر به عنوان منقد آثار نقاشی با بسیاری از نقاشان مشهور زمان خود آشنا بود و با آنها رفت و آمد داشت. از جمله این هنرمندان یکی هم نقاش و گراور سازی بنام " کنستانتن گی" بود که موضوع آثار خود را از بین مردم عادی در شهر شلوغ و نوسازی شده پاریس به همت "بارون هوسمان" انتخاب میکرد. این موضوع یک نوع نو آوری در هنر نقاشی و تصویر گرائی به شمار میرفت و قبل از آن سابقه نداشت. بودلر کار "گی" را بسیار می پسندید و تحت تاثیر هنر او قرار داشت و در سال 1863 فرصت یافت مقاله ای زیر عنوان " نقاش زندگی مدرن" در باره "کنستانتن گی" انتشار دهد. هنر "گی" از یک سوی، و آثار "ادگار پو" نویسنده آمریکائی که بودلر خود مترجم آنها به زبان فرانسه بودانگیزه ای شد تا او هم به سرودن اشعاری در رابطه با رمز راز های شهر بزرگ و پر جنب و جوشی چون پاریس و زندگی اسرار آمیز و هیجان انگیز ساکنین این شهر، به ویژه به حاشیه رانده شدگان و ضعیفان آن کند" تابلو های پاریسی " مجموعه ی این اشعار را تشکیل میدهند و به اعتبار آن است که بودلر به " شاعر مدرنیته" شهرت یافته است. بودلر شناسان معتقد اند که بودلر برای تشریح پیچیدگی های این "مدرنیته" قالب کلام منظوم را تنگ میدید و از همین رو در برخی نامه نگاری ها با دوستان اشاره میکرد که خوب است کلام را در قالبی منثور ولی شاعرانه ریخت تا از عهرده ی ادای آن بر آمد. در مجموعه "ملال پاریس" که نام دیگر آن " اشعار منثور" است بودلر به این آرزو دست میابد و با نثری فاخر و شاعرانه صحنه های حیرت انگیزی را در رابطه با پاریس و ساکنان ا ش در قالب نوشته های کوتاه ترسیم میکند.

(1) اسخر یوطی، از حواریون عیسی مسیح که به او خیانت کرد و در "شام" آخر" با بوسه ای که با قرار قبلی بر شانه مسیح زد او را به سربازان رومی که در پیگرد او بودند شناساند.

(2) یهودی سه پا در اینجا کنایه از شخصی است که با ریش های سیخ اش شبیه اسخریوطی یهودی و با عصای در دست اش پیر و فرتوت است، مانند پیر مردی که با عصای دست اش گوئی سه پا دارد.

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد