|
مجید نفیسی نگو جاوید شاه نگو: جاوید شاه!
بگو جاوید زن
تا مردسالاری برافتد
و زن با مرد برابر شود.
بهمن پارساآهو (۱۵) وقتی وارد خانه شدیم، برای من طوری بود که انگار هرگز از آنجا دور نبودهام. همهچیز آشنا بود. بوهای جاری در فضا، در تمام این دو سال دوری، تغییری نکرده بود. باغچهٔ مادر شاداب و تازه بود؛ درست مثل همیشه. آنوقتها خیال میکردم اگر بوها همان باشد، همهچیز همان است.این شادابی را مدیون ِجوونُومی بودیم و سیما جون.
منوچهر برومند سها مرغ جگر خوار نسيم رهگذار از كوى دلدار
مرا آگه كند زآن ناله ى زار
نفيرِ گريه بارِ داغداران
كزآنم در جگر يكسر خلد خار
حسین دولت آبادیشنا بر سنگ! ( نگاهی به تاريخچة کانون نويسندگان ايران « در تبعيد») در همۀ این سال ها، نویسندگانی از افقهای فکری و سیاسی متفاوت زیر سقف کانون در تبعید ماندند و برای آرمانی مشترک در حد توان و امکاناتشان مبارزه کردند و مبارزه میکنند و این دستآورد کم نظیری در جنبش روشنفکری ایران است. بیشک، کانون نویسندگان ایران «در تبعید» در دورههائی کمکاری، اشتباه و کجرویهائی نیز داشته است که به اختصار به آن ها اشاره شد ولی به رغم همۀ افت و خیزها و بحرانها، به همت عزیزانی که یکدم دست از تلاش برنداشتند زنده ماند و به عهدی که در آغاز بسته بود وفا کرد و از چنان اعتبار و حیثیتی برخوردار گردید که شایستۀ نویسندگان تبعیدی ایران است.
باربارا بریجر بارش برف ترجمه علی اصغر راشدان
تغییر روشنی حاصل از برف، میدان را پوشاند، تاریکی مقبره با روکش مرمر، ناگهانی و گیجکننده بود، اما به مرور لنین درمعرض دید قرار گرفت. با ظرافت استخوان بندی و دربهترین کت شلوارش، شیک پوش بود، به آرامی روی پایه عظیمش تکیه داده بود. خوشایند به نظر میرسید، اگر چه میتوان گفت: کمی پریده رنگ و مومی رنگ بود. خیلی کوچکتر از آن که مجسم کرده بودم. ایستادم که نگاه نزدیکی به انگشتش داشته باشم، اما دو نگهبان درکنارم پیدا شدند و خواستند حرکت کنم. این درخواست را با تکان مسلسل همراه که کردند، راهم را ادامه دادم.
توماس اِ. اشمیت آموختنِ تابآوردنِ زندگی نگاهی به رمان «دزدی» اثر عبدالرزاق گورنه رمان تازهٔ عبدالرزاق گورنه در زادگاه نویسنده میگذرد: زنگبار؛ سرزمینی که امروز بخشی از تانزانیاست، اما بهعنوان جزیرهای با تاریخی مستقل، درجهای از خودمختاری را حفظ کرده است. گورنه در این اثر، داستانهای گروهی از جوانان را روایت میکند: آفریقاییهایی مسلمان و مدرن که از خاستگاهها، مسیرهای شغلی، خوشبختیها و ناکامیهایشان سخن میگویند. گاه در کانون روایت آرام و بدون هیجاننماییِ او قرار میگیرند و گاه به حاشیه رانده میشوند و بهصورت شخصیتهای فرعی باقی میمانند.
محسن حسامامشب هوا توفانی است مخاطب من، لابد یا خودت خواهی گفت آن چه را که راقم سطور میخواهد بنویسد، چیز تازه ای نیست. حق با توست. اما بگذار با تو بگویم همانگونه که در نهمین روز، اعتراضات، در جای جای میهنمان بهرغم سرکوب مستقیم مردم معترض و جان به لب آمده، بی وقفه ادامه دارد. معترضان همچون امواج خروشان سطوح خیابان ها را در بر میگیرند. خیزش عمومی ارکان حکومت را می لرزاند.
ا. رحمانویایِ آزادی تعلیق-ام- در زمانِ زاینده
فراموش کرده بودم
شهر فراموشم نمیکند
شهری که صدایش
از پشتِ دیوار بلندی
پایانی ندارد
محمد بینش (م ــ زیبا روز )همزبان با منطق الطّیر (۳) پرسش اینجاست که چنین تفاوتی در معنا چگونه قابل جمع ست؟ آخر باید لیلی یی جدا از مجنون موجود باشد تا وی به عبادتش برخاسته در او محو گردد. آیا عطار متوجه این دو دیدگاه نبوده ست؟ پاسخ این ست که در فرهنگ تصوف اسلامی دوران عطار یعنی تا قرن ششم و ربع اول قرن هفتم هجری ــ تا زمان مرگ عطار در حمله مغول به نیشابور یا چندسالی پس از آن بین سال های ۶۱۸ تا ۶۲۸ ه.ق ــ، هنوز دیدگاهی بنا بر اصل فلسفهٔ وحدت وجود که اختصاص به نظر ابن عربی ( فوت ۶۳۸ ه.ق در دمشق ) داشت ، رواج پیدا نکرده بود.
سيروس"قاسم" سيف«کلام هشتاد و دوم از حکایت قفس – دولتشرکت جولاشگا- » نترس! لوتون نمی دم! هرچی هم که نباشه، تو، پسرم هستی و اونهم دومادم. ديدم که خواهرت هم، تازگی ها، نماز خون شده و حرف های بودار می زنه! پس، من، مار توی آستينم پرورش می داده ام و خودم خبر نداشته ام! بسيار خوب! اين حرفی که می خواهم الان به تو بگويم، به خواهرت و شوهرش هم گفته ام! از اين لحظه به بعد، چشم و گوش من، چشم و گوش دولت است. هر چيزی که از شما ببينم و يا بشنوم که مخالف مصالح مملکت باشد، خودم شخصن، دستتان را می گيرم و می گذارم توی دستشان. تمام!).
محمود میرمالک ثانیبرگ هفتم از داستان پنجره میزبان لیوان آب را تا ته سر می کشد و از سیراب شدن خود به وجه می آید و می گوید: هیچ چیزی نمی تواند جای آب را بگیرد حتی یک شراب پنجاه ساله... با نوعی شیطنت که در صدایش مشهود است، ادامه می دهد: اما هر یک از اینها در جای خودش به زندگی طراوت می بخشند و نباید با این وجود هیچوقت از شراب پنجاه ساله غافل شد. جمله اش را با خنده ای ملایم پایان می برد و از پرستار جوان درخواست میکند که گیلاس های شراب را مجددا پر کند قبل از اینکه شب به پایان رسد.
رسول کمالبارانِ امید در هنگامه ی بیم وُ امید
از کوچه های زخمی
زمزمه های باران
می بارید
چون سُنبل وُ عطر
سنگفرشهایِ کوچه
بهمن پارساآهو(۱۴) بعد از دو سال دوری از وطن، مادر آرامآرام به تدارکِ سفر به ایران پرداخت؛ به کرمان. ده روز پس از آن شبی که پدر قول داده بود همهچیز را سامان بدهد، صبحِ زودِ یک روزِ یکشنبه، در نوری که هنوز شب را کاملاً رها نکرده بود، با ماشینی کرایهای راهیِ فرودگاه پاریس شدیم. پدر، با مهری بیصدا و صبوریای که انگار پایانی نداشت، من و مادر را در جابهجایی چمدانها همراهی کرد و تا آستانهی سالنِ پرواز کنارمان ماند.
دویچهوله : کهنترین زبان جهان کدام است؟ سومری، مصری باستان یا عبری؟ پاسخ دادن به این سؤال دشوار است، زیرا بدون مدارک نوشتاری، اطلاعات کمی دربارهٔ منشأ زبانها داریم. دانش گردآوریشده میتواند بهسرعت از بین برود؛ مثلاً بهخاطر رسانههای ذخیرهسازی منسوخشده که امروزه کسی از آنها استفاده نمیکند. اطلاعات روی فلاپیدیسک یا دیسکت، در صورت نبود دستگاههای خواننده، غیرقابل دسترسی باقی میماند. افزون بر این، زبان و نوشتار دائماً در حال تغییرند؛ بنابراین حتی اطلاعات یک کتاب—که دستکم میتوان آن را باز کرد—ممکن است غیرقابل فهم شود. تقریباً غیرممکن است که به اطلاعاتی دست یافت که هرگز جایی ثبت نشده و برای آیندگان محفوظ نماندهاند.
جعفر پناهی دربارهٔ فیلم جدیدش «تبعید بهای کار من است» گفتوگو از: توماس آبلتسهاوزر نباید سینما را ایدئالیزه کرد. ساخت یک فیلم سالها طول میکشد. تأثیرش کندتر است، اما تاریخیتر. امروز هر فردی رسانهٔ خودش را دارد تا بیدرنگ خود را بیان کند. سینما فقط بخشی از این مقاومت است ــ اما بخشی که باقی میماند. من این تقدیر را بهطور کلی بهحساب سینمای ایران میگذارم. و برای خودم، بیش از هر چیز انگیزهای است برای فکر کردن به اینکه فیلم بعدیام دربارهٔ چه خواهد بود.
من آنجا بزرگ شدهام. کارم، زندگیام، زبانم آنجا ریشه دارد. حتی اگر مثل حالا مدت طولانیای را در خارج از کشور بگذرانم تا فیلمم را معرفی کنم، نمیتوانم در تبعید بهطور پایدار سازگار شوم. هر کاری بهایی دارد و من پیامدهایش را میپذیرم.
س. سیفیگوزنهای بیژن جزنی از نقش این دو گوزن اصلی تابلوی زندگی، در مجموع چهار پا به نمایش درمیآید. به عبارتی دیگر، پاهای گوزن دیگر در فضایی از رنگآمیزی تابلو محو میگردد. سوای از این، گوزن جلویی تابلو ماده است؛ چون شاخ ندارد. با همین نشانهگذاری هنری است که بیژن جزنی دانسته و آگاهانه گوزن ماده را بر گوزن نر رجحان میبخشد. سه بچه گوزن هم در زیر پاهای همین گوزن ماده نقاشی شدهاند که انگار بخواهند از مادرشان شیر بخورند. بیژن جزنی خواسته است با ثبت زندگی جمعی گوزنها، زیست گروهی انسانهای جامعه را ارج بگذارد. او همچنین مسؤولیتپذیری آگاهانهی گوزنهای تابلویش را برای آدمهای جهانِ پیرامون نمونه میآورد تا شاید همگی مسؤولیت اجتماعی چنین زیستی را بپذیرند.
|