ساراگفت " بعضی روزا، من داخل میمونم، ویدیوهارو می بینم، ازپنجره بیرون رو نگا می کنم. نمیتونم این کار رو بکنم. خیلی زیاده. "
به این نتیجه رسیدم که مقوله ای از مقیاس است. شماره پله های سیمانی پیوسته ی روبه پائین و به طرف میدان و عمق برف فشرده، خوشههایی از قندیلهای یخ به طول یک متر که از ناودان شش طبقه بالاتر آویزانند وچهار ردیف ترافیک که باید بگذری تا به مترو برسی.
داشتیم میرفتیم میدان سرخ که لنین را ببینیم. سارا گفت:
" تنها یه انگشت مونده بود، بقیه فقط موم بودن، اون انگشتم که از بین رفته باشه، مجبور می شن دفنش کنن. "
تغییر روشنی حاصل از برف، میدان را پوشاند، تاریکی مقبره با روکش مرمر، ناگهانی و گیجکننده بود، اما به مرور لنین درمعرض دید قرار گرفت. با ظرافت استخوان بندی و دربهترین کت شلوارش، شیک پوش بود، به آرامی روی پایه عظیمش تکیه داده بود. خوشایند به نظر میرسید، اگر چه میتوان گفت: کمی پریده رنگ و مومی رنگ بود. خیلی کوچکتر از آن که مجسم کرده بودم. ایستادم که نگاه نزدیکی به انگشتش داشته باشم، اما دو نگهبان درکنارم پیدا شدند و خواستند حرکت کنم. این درخواست را با تکان مسلسل همراه که کردند، راهم را ادامه دادم.
مدتی بعد با یکی از همکار های مدرسه انگلیسی سارا دیدار کردیم. گرگ یک جای خوب برای غذا خوردن بلد بود. به پائین پله هائی، داخل زیرزمینی تاریک با تعدادی صندلیهای چوبی فکسنی آویخته دور چند میز زهوار در رفته هدایتمان کرد. تمام مکان حس اواخر دهه پنجاه میلادی به سبک بیت نیک ها راداشت. تمام دیوارها رنگ سیاه داشتند، نورپردازی سعی داشت ظریف باشد، اما تنها در خلق یک تابلوی تیره و تار موفق و شامل چند کارمند بود که به پیشخوان تکیه داده بودند.
گرگ با گارسون مان گپ زد. خانم پوست برهنهی یک انگر را داشت و با فاصله ای مودبانه و سرشار از شهوت، باگرگ برخوردکرد. درفاصله ای که گرگ حرف میزد، با گونه جلو داده، خودرا به طرف خانم گارسون تکیه داد. شمع روی میز مان نیمرخش را به طرز چشمگیری روشن کرد، گلوی رنگپریده و آسیب پذیرش را آشکار و چهرهاش را به تصویری کامل از التماس تبدیل کرد.
معلم ها معمولا مدت یک یا دو سال می ماندند، اما گرگ تمدید قرار دادش را ادامه داد. نومیدانه عاشق گارسون بود و تقریبا هرشب میرقت رستوران - بار. درمسکو گیر افتاده بود، تبعیدی تحرکات خود بود. نتیجه کاملاً قابل قبول یک شهر به نظر میرسید، جائی که احساسات علناً آنقدرنقاب زده اند که بیان خصوصی شان بینهایت بارمندتر میشود.
خودم شروع کردم به عاطفی بودن کامل، از فکر اینکه چطور باید نیم مایل تا مترو پیاده برویم و یخ بزنیم، خسته شدهایم. روی این حساب، گرگ را با گارسونش در بار تنها گذاشتیم و خارج شدیم. روی پله برقی طولانی به سمت پایین، یک جفت جوان را دیدیم. با حالتی مشتاق، در یکدیگر پیچیده بودند، در آغوش کشی عادی که آنقدر شدید وشوکه کننده بود، ناگهان دلم خواست به خاطر عشق و عشق بی پاسخ گرگ، به خاطر غیرممکن بودن محض و دلخراش بودنش گریه کنم.
هرایستگاه متروی مسکو غرفه های معاملاتی سیار خودرا دارد، آبجو ووکا می فروشند. غرفه ها همچنین درمسیر جاده هائی که به حومه های پایان ناپذیر منتهی میشوند، ردیف شده اند. یک بار در طول نیم مایل پیاده رو یمان از مترو، پنجاه شیشه ی خالی آبجورا شمردم. درجاهای لانه سازی برفی، از دست بچه هائی افتاده و رها شده بودند. سارا گفت: گاهی اوقات دستهائی هم آنجا دیده شده. الکل فشارخون را پائین می آورد و دستها متعلق به تن های مست یخزده ی دفن شده زیر برف و یخند که در زمان آب شدن برف ویخ بهاری، پیدا شده اند.
محدوده وترکیب افرادی که کنار غرفه ها می نوشند، همیشه متعجبم می کرد. زنهای فوق العاده زیبا بالباس خز و چکمه های ساقه بلند، بطریهای آبجو را سر می کشیدند. زنهای جوان کت شلوار پوشیده با کیفهای دستی، با پیرمردهایی که گاریهای سبزیجات گلآلود را میکشیدند، گیلاسهای ودکارا به سلامتی هم به هم میزدند و سرمی کشیدند.
به ایستگاه سارا رسیدیم، مترو هنوز هم باگرمای مترو عایق بندی شده بود، دو ودکا خریدیم و روی یک دیوار کوتاه گذاشتیم، یک بار غیر رسمی هم با یک دوجین بطری دکور بندی شده بود. این بار پائین پله ها بود، همانطور که می نوشیدیم، مسافرانی که از کنار مان رد میشدند و بالا وطرف بیرون و خیابان میرفتند را تماشا می کردیم.
خسته، اما کاملا خرسند که در اینجا، آخرهای شب، بیرون یک ایستگاه مسکو، در حال نوشیدن ودکا بودم. پاهام را رو زمین می کوبیدم و برای سارا توضیح میدادم، متوجه شدم یک زن مسن بالا و وسط پله ها ایستاده. موهای تیره ش، به شکل یک رشته ی دراز، دور سرش پیچیده شده بود و پوستش خیلی روشن بود. شبیه یک مادر بزرگ آرام مهربان به نظر میرسید، یک بابوشکا با خنده ای شیرین وگونه های بنفش.
رو به رو با موقعیت استراتژیک مسافرهائی که از ایستگاه ظاهر می شدند، زن تقریبا به طور اتفاقی خود را به دیوار تکیه داده بود. این حالت بدنش باعث شد بیلبوردی که روی شانههایش آویزان بود، در زاویه ی نامناسبی قرار گیرد. مستطیل جلوی تابلو از گونه ش به طرف پاهاش دوید، گلویش را برید و تصویر بزرگی از شخصیت شاد عمو سامِ یک رستوران زنجیرهای آمریکایی متخصص در مرغ سوخاری جنوبی را به خود گرفت.
بابوشکا خود را به یکی از رهگذرها تکیه داد که برگ تبلیغی را به آنها ارائه دهد و بیلبورد لغزید. بابوشکا تقریبا با حرکتی آهسته، فروغلتید و نتوانست خود را جمع کند و در ساندویچ چوبیاش محدود شد. پائین پله ها که روی زمین افتاد، یک بند نگهدارنده، یک طرف بیلبورد را شکست و بابوشکارا رها کرد که آزاد حرکت کند.
بابوشکا روی پاهاش ایستاد و آهسته درجا چرخید و شالش را دوباره روی شانه ش جمع و تا کرد. صورتش از قبل بنفش تر شد. با هردوچکمه و لبخند دو باره روی صورتش، دقیقا شبیه عروسک ماترویوشکا به نظر میرسید.
به برج بلوک سارا نزدیک که شدیم، فهمیدم بابوشکا قرار است به طرف آپارتمانی مشابه، در بلوکی مشابه و در اطراف میدان برف انباشته ی مشابه برود. در داخل، کنار پنجره که ایستادم و پائین نگاه و راه رفتن بابوشکارا توی عمق برف مجسم کردم که سرهنگ سندرز را با صورت پایین میکشید و در میان گل و لای یخزدهی شب مهتابی مسکو، مسیری عریض را باز میکرد...
__________________________________________________
باربارا بریجر برای اجرا و روی صحنه می نویسد. نمایش هاش به صورت ملی وبین المللی اجرا شده، نوشتن اشعار منثور وانتقادیش در رده ی روزنامه ها به اضافه ی ریویوی فیمنیستی، استند، وارویک ریویو، مجله لندن، حیوانات توی حصار، خبرگزاری اروپائی مطالعات زنان و روزنامه نوشتار و تمرین خلاقیت چاپ شده اند. برنده ی جایزه نویسنده نثر سال 2002 ( شرکت نویسندگان) و در سال 2023 نامزد چند جایزه بوده است. در دو بخش جایزه ی " کینگ لیر" بسیار مورد تقدیر قرار گرفت...
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد