من و مادر سه روز در خانهی جوونُومی ماندیم. عمو تهمورث و حتی «سیماجون»، خالهام، معتقد بودند مادر به استراحت و آرامش نیاز دارد. جوونُومی هم سیماجون را قانع کرده بود که فعلاً ماندنِ ما آنجا برای همهمان بهتر است. برای من که حتماً بهتر بود؛ من عاشقِ جوونُومی بودم. چه جایی بهتر از آنجا؟
در آن چند روزی که در خانهی جوونُومی بودیم، عمو تهمورث و سیماجون مرتب میآمدند و با دقّت از حالِ من و مادرم میپرسیدند. ظاهراً از دیگر آشنایان خواسته شده بود حالِ مادرم را رعایت کنند و دیدارها بماند برای هفتهی بعد.
در این مدّت، من و جوونُومی برای هم قصّه گفتیم؛ فراوان. من برای او از «جوجهای که میخواست دریا را ببیند»، از «بِل و سباستین»، از پارکِ محلّه، قطار و اتوبوس و فروشگاههای بزرگ حرف میزدم. او، آن مهربان، با صبوری گوش میداد. کمکم با کارملا هم خوب آشنا شده بود. گاهی میگفت:
«وای نَنِه، چه سرِ نترسی داره ایی دخترو…»
که یعنی کارملا. از باوفایی و شجاعت و تیزهوشیِ بِل بیشتر خوشش میآمد تا سباستین.
گاهی مادرم از اتاقِ جلویی، با صدای بلند میگفت:
— آهو جون، دخترم، خانمجونو خسته نکن دیگه!
(مادرم از سرِ احترام، جوونُومی را «خانمجون» صدا میکرد.)
آن وقت جوونُومی با اشارههای سر و صورت به من میفهماند اعتنا نکنم و قصّهام را ادامه بدهم.
پدر همواره با ما در تماس بود. حالا که فکر میکنم، تماسهایش بیشتر شبیه اطمیناندادن بود تا پرسوجو. در هر مکالمه، مادر یادآوری میکرد رودهدرازی نکنم؛ پول تلفن زیاد میشد. آن روزها هنوز نمیدانستم بعضی تذکرها از دلِ نگرانی میآیند، نه از حسابوکتاب.بالاخره حالِ مادر و من جا آمد. وقتش بود که به خانه ی خودمان برویم.
مادر میبایست به احوال خانهای برسد که دو سال تمام، زحمتِ مراقبتش بر دوشِ سیماجون و جوونُومی افتاده بود. آنجا خانهٔ ما بود؛ جایی که هفت سال از زندگیام را در آن گذرانده بودم. خانهای که فکر میکردم هنوز همان است.
جمعه عصر، عمو تهمورثِ عزیز آمد و ما را، با چمدانها و اسبابووسایلمان، به خانهٔ خودمان برد.
وقتی وارد خانه شدیم، برای من طوری بود که انگار هرگز از آنجا دور نبودهام. همهچیز آشنا بود. بوهای جاری در فضا، در تمام این دو سال دوری، تغییری نکرده بود. باغچهٔ مادر شاداب و تازه بود؛ درست مثل همیشه. آنوقتها خیال میکردم اگر بوها همان باشد، همهچیز همان است.این شادابی را مدیون ِجوونُومی بودیم و سیما جون.
با شادمانی به اتاقی رفتم که مالِ من بود. اتاق همان بود که میشناختم.اما خیلی زود فهمیدم چیزی سرِ جایش نیست.
یا شاید دقیقتر این باشد که بگویم: کسی سرِ جایش نبود.
گیج میزدم و نمیدانستم دنبال چه میگردم. حالا میدانم آدم میتواند چیزی را گم کرده باشد بیآنکه اسمش را بداند.
مادر با حالی دیگرگون به هر گوشه سر میکشید. پردهها را پس و پیش میکرد؛ نه، این آن چیزی نبود که میخواست. به کمد لباسها سرک میکشید؛ راضی نمیشد. آنچه را میجُست، نمییافت.
همهچیز سرِ جای خودش بود، اما ما دنبال چیزها ــ یا کسان ــ دیگری بودیم. آن زمان فکر میکردم این فقط یک دلتنگی است. حالا میدانم بازگشت، همیشه با کمبود همراه است.
مادر با حوصلهٔ تمام، چمدانها را باز کرد و هرچه میشد، سر و سامان داد. بعد به آشپزخانه رفت؛ مثل غریبهها به در و دیوار نگاه کرد. قفسهها را وارسی کرد. شعلههای گاز را روشن و خاموش کرد. نفهمیدم چرا شیر آب را باز کرد و چند لحظهای خیره به جریانش ماند.
سالها بعد فهمیدم بعضی آدمها با صداها آرام میگیرند.رو به مادر گفتم:
ــ مامان… دلت تنگ شده بود، نه؟
به مهربانی نگاهم کرد. با انگشت، گوشهٔ چشمهایش را پاک کرد و گفت:
ــ آره عزیزم، آره… خیلی هم تنگ شده بود. تو چی؟
به سادگی گفتم:
ــ دلم فقط برای جوونُومی تنگ شده بود.
مادر چیزی نگفت.سکوتش برای من معنایی نداشت.
چند دقیقه بعد پرسیدم:
ــ امشب شام چی میخوریم؟
حالِ مادر طوری بود که انگار اصلاً به این موضوع فکر نکرده بود. نگاهم کرد و گفت:
ــ راست میگی آهوخانوم… شام چی بخوریم…
و هر دو خندیدیم؛ خندهای که بیشتر شبیه نفسِ تازهکردن بود. مشغولِ جمعوجور کردن و وارسیِ گوشهوکنارِ خانه بودیم، طوری که نفهمیدیم غروب از راه رسیده؛ آفتاب داشت میرفت تا صبحی دیگر بازگردد.
گفتم: «مامان، من گرسنهام!»
هنوز صدا به مادرم نرسیده بود که زنگِ در خانه به صدا درآمد. واکنش هر دوی ما یکی بود:
«کی میتونه باشه؟!»
دواندوان به طرف در رفتم و بازش کردم. سیماجون بود و شوهرش، جمالآقا. با اینکه مادر از پشت سرم میآمد، بلند داد زدم:
ــ مامان! سیماجون و دایی جمال!
همه خندیدند.
سیماجون و دایی جمال ــ من شوهرخالهام را دایی جمال صدا میکردم ــ وارد حیاط شدند. برای ما شام آورده بودند. بیهیچ تعارفی، سیماجون یکراست به آشپزخانه رفت؛ ظرف دو سال با همهچیز آشنا شده بود. خیلی زود بساطِ شام برپا شد.
دور هم شام خوردیم. دایی جمال هر از گاهی چیزی از من میپرسید تا سرگرمم کند؛ چون مادر و سیماجون سخت مشغول گفتوگو بودند. من هم برای دایی جمال بلبلزبانی میکردم.در میان حرفها، او به مادرم گفت:
ــ آهو جون لهجه پیدا کرده، نه؟!
اولین بار بود چنین چیزی میشنیدم. خودم اصلاً از آن خبر نداشتم.
سیماجون موقع رفتن گفت فردا میآید تا با هم برویم و چیزهای لازم و مواد خوراکی بخریم.
بعد از رفتنشان، از مادر خواهش کردم تا آمدنِ پدرم شبها پیش او بخوابم. پذیرفت. آن زمان فکر میکردم از ترسِ تنهایی است؛ حالا میدانم بیشتر از نیاز به کنارِ همبودن بود. تا آمدن پدر، هر شب پیش مادر خوابیدم.
بعضی شبها میرفتیم روی تختی در حیاط مینشستیم. به آسمان نگاه میکردم؛ اینهمه ستاره و آسمانی به این رنگ در شب، در هیچکجای جهان وجود ندارد. حتی اگر من همهجای جهان را ندیده باشم.
***********
بالاخره پدر آمد. دنیای کوچکِ ذهن و خیالِ من دوباره تازه شد. احساسِ امنیتی گستردهتر مرا در خود پیچید. از روزِ ورودِ پدر تا بازگشتمان به لیل، یا مهمان بودیم یا مهمان داشتیم. به چند روستا و شهرستانِ کوچکتر هم سفر کردیم.
باید حرمتِ بزرگانِ فامیلِ پدر و مادر رعایت میشد؛ لازم بود بدانندکه پدرومادرم ایشان را از یاد نبردهاند. صحنههای دستبوسیِ پدر یا مادرم از بانویی مسن یا مردی با ریش و سبیلِ سفید، هر بار اشک مرا جاری میکرد.
در تمام زندگیام، هرگز به شدّتِ روزی که با پدر و عمو تهمورث برای دیدار و ادای احترام به مادربزرگ و آقابزرگم به روستا رفتیم ــ آن روز نمیدانستم ماهان است ــ تحتتأثیر قرار نگرفتهام. آنچه آن روز دیدم، مثل نقشی است کندهشده بر صخرههای ستبرِ کوهستان.
پدرم به محض دیدنِ آقابزرگ، با تمامِ قد، سجدهکنان به سوی پاهای او فرو افتاد. آن قامتِ بلندِ بر خاکافتاده و شانههایی که در تلاطم میلرزید… همه به پا ایستاده بودند و این عمیقترین صحنهی بزرگداشت را مینگریستند.
آقابزرگ، بلندبالا و استوار، ایستاده میگریست؛ انگار توانِ دوتا شدن و برگرفتنِ پدرم را از خاک نداشت. عمو تهمورث، بعد از مکثی کوتاه، به سویشان رفت؛ دستِ آقابزرگ را بوسید و کمک کرد تا پدرم از خاک برخیزد. آقابزرگ به صورتِ پدرم نگریست، او را در آغوش گرفت و پیشانی و چشمانش را بوسید.
دیدارِبا مادربزرگم خود عالمی دیگر بود. من و مادر پیش از این، همراهِ عمو تهمورث، برای دیدار و ادای احترام به آنجا رفته بودیم؛ اما آن روز، با حضورِ پدرم، یکّه و یگانه ماند.
مثلِ هر سفرِ دیگرِ زندگی، عمرِ این سفر هم کوتاه بود. تمام شد و همانطور که آمده بودیم، بازگشتیم. در تمامِ مدتِ آمادهشدن برای بازگشت، تا لحظهی فرود در فرودگاه پاریس، کابوسِ سفرِ از پاریس به کرمان رهایم نمیکرد. نمیخواهم یادش کنم.
این بار از پاریس تا لیل را با قطار آمدیم؛ با چند چمدان و وسایلِ دستوپاگیر. اما به هر حال رسیدیم. همان خانهی کوچکِ طبقهی سومِ ساختمانی قدیمی در لیل.
از در که وارد شدیم، عمیقاً حس کردم:
این خانهی من است.
خانهی من اینجاست.
بیتفاوتیِ چهرهی مادر و دلمشغولیِ پدر را به چیزی نگرفتم. آنها دنیای خودشان را داشتند: کرمان، برادران و خواهران، پدر و مادرهاشان، و آنهمه چیزها و آدمهای دیگر.من آنچه را در کرمان دیدم، همیشه در یاد نگه داشتهام. این یادها میراثِ مناند.
اما خانه و زندگیِ من اینجاست.این آپارتمان ــ که دوستش دارم ـ این شهری که در آن زندگی میکنم و این کشوری که هر روز بیشتر به آن دل میبندم.
جوونُومی هم، همیشه، در قفسهی سینهام با من است.
آن روزها نمیدانستم کِی و چگونه دوباره به ایران سفر خواهم کرد.
اما این را خوب میدانستم:
کاش به این زودیها نباشد.
پدر از صبحِ دوشنبه کارش را آغاز کرد. من هنوز فرصت نکرده بودم به خودم بجنبم که مدرسه باز شده بود. مادر هم باید کلاس زبان را از سر میگرفت. زندگی، بیآنکه از ما اجازهای بخواهد، شیوهی معمولِ خودش را دوباره به دست گرفت؛ همانطور که همیشه میکند.
آموزگارِ من در دو سالِ کلاسهای سوم و چهارم، زنی نازنین بود به نام «پاتریسیا». امروز که به آن سالها فکر میکنم، میفهمم بعضی آدمها فقط درس نمیدهند؛ جهتِ نگاه را عوض میکنند.
من مثل همهی مردم نگاه کردن را بلد بودم؛ دیدن را پاتریسیا به من آموخت.
صداهای جهان را میشنیدم؛ گوش دادن را از او یاد گرفتم.
فرقِ سبز و آبی و قرمز و دیگر رنگها را میدانستم؛ اما رنگها، تا پیش از پاتریسیا، برایم معنا نداشتند.
با موسیقی نه آشنا بودم و نه بودن و نبودنش برایم اهمیتی داشت. پاتریسیا آهسته و بیادعا به من فهماند که هر صدایی، صدا نیست؛ و صداهایی هست که فقط بعضی آدمها میتوانند بشنوند. آن روزها نمیدانستم نامِ این را بعدها «شنیدنِ دقیق» خواهند گذاشت.
پاتریسیا در هر قدم، چیزی تازه به کلاس میآورد؛ نه فقط برای آموختن، که برای کشف کردن. با او بود که برای نخستین بار در زندگیام به موزه رفتم. یعنی رفتیم؛ همهی بچههای کلاسش. ما را به
Palais des Beaux-Arts de Lille
برد. زیر سقفهای بلند و باشکوه آن بنا، انبوهی از آثار هنریِ قدیمی و جدید گرد آمده بود. امروز میدانم آنچه ما را مبهوت کرده بود، فقط تابلوها و مجسمهها نبود؛ شیوهی نگاهِ پاتریسیا بود. با چند جملهی کوتاه، آنچه پنهان بود را پیشِ چشمهای کنجکاو و حیرتزدهی ما روشن میکرد.
دو سال شاگردی در کلاسِ پاتریسیا، مرا واقعاً از این رو به آن رو کرد. رابطهی من با او صمیمانه بود؛ آنقدر که یک روز، بیهیچ مکثی، به مادرم گفتم:
«خوش به حال بچههای پاتریسیا.»
آن روز نمیدانستم او فرزندی ندارد. امروز میفهمم چرا این جمله هنوز در خاطرم مانده است.
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد