logo





شناخت نزدِ اسپینوزا

سه شنبه ۲ دی ۱۳۹۹ - ۲۲ دسامبر ۲۰۲۰

امید همائی

اسپینوزا این رویکرد را رد میکند. رویکردِ اسپینوزا به راستی یا حقیقتِ یک گزاره، یک رویکردِ ریاضی است. حقیقی بودن گزارۀ "مجموعِ زوایایِ مثلث صدو هشتاد درجه است." از مشاهده و تجربۀ مثلثها روشن نشده بلکه از استدلال ریاضی نتیجه شده است و در خودِ گزاره نهفته است. برایِ اسپینوزا حقیقی بودن، ذاتیِ یک گزاره بدون ارجاع به دنیایِ بیرونی است. برایِ او نیز شاید آفتاب آمد دلیلِ آفتاب.
مقدّمه

مسئلۀ شناخت از مسائلِ مهمّی است که ذهن بیشترین فیلسوفان را بخود مشغول کرده و گاه جایِ بزرگی را بدان اختصاص داده است. کانت تا آنجا پیش میرود که کارِ فیلسوف را نه شناختِ جهان بل شناختِ شناخت میداند.

شناختن چگونه است؟ از چه راههائی حاصل میشود؟ چگونه میتوان به شناخت خویش یقین داشت؟ انواعِ شناخت چیست؟ حقیقت چیست؟ اینهمه نکاتی هستند که در گردۀ نظریۀ شناخت قرار میگیرند.

در بارۀ شناخت این مقاله را بخوانید:
http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=49808

اسپینوزا برایِ بیانِ فلسفۀ خود نوشتاری استدلالی را بر میگزیند و متونش سبک دروسِ هندسه را دارد. او دعاوی و احکامش را ثابت میکند و صحّت آنها را ضرورت میداند. او از اصول و تعاریفِ غیرِ "پیشینی" می آغازد. به گزاره یا صورتِ قضیه میرسد و در صدد اثباتِ آن بر میاید. او در این راه نمونۀ ریاضیات را پیشِ چشم دارد و این بی انگیزه و اتّفاقی نیست. این انتخاب نتیجۀ تفکّر در ماهیّتِ شناخت و ارتباطش با ضرورت است. برای آشنائی با اندیشۀ وی در این زمینه باید از نکاتِ مطرح شده در کتابِ "رساله در باز بینیِ فهم" (1)شروع کرد.

جهانِ اسپینوزا

مبنایِ جهان گوهر (جوهر) است. گوهر(01) از خود و در خود بوجود آمده و بینهایت است. گوهر خود آ، پس همان خداست. گوهر دوصفت دارد: اندیشه(02) و گستره (03). صفت(04) بینهایت حالت(05) دارد. آنچه دیده یا حس میشود حالت است. انسانها، اشیاء، پدیده هایِ طبیعی حالاتِ صفتِ گستره هستند. اندیشه ها و افکار، حالاتِ صفتِ اندیشه اند. همه و همه در گوهر و جزئی از گوهرند. بر این جهانِ گوهر و صفت و حالت قوانینی ضروری حاکمند.

پایه های شناخت
اسپینوزا در کتابهای خود:
رساله در بازبینی فهم
رسالۀ مختصر(2)
اخلاق (3)
به انواعِ شناخت میپردازد.

او در کتاب رساله در بازبینی فهم، انواعِ مختلف ادراک را از یکدیگر متمایز میکند:

١- شناخت از راهِ شنیده ها.

٢- ادراکِ تجربی، آنچه که از راهِ حواسِّ پنجگانه حس میکنیم و همه با آن توافق میکنند. این ادراک بر استدلال استوار نیست. با اینهمه تا جائی که نقض نشده معتبر است.

٣- درکِ استنتاجی، که به روشی بی تناقض و سازگار و خردمندانه نتیجه میگیرد که پدیده ای در جهانِ بیرونی چنین است. استدلال و استنتاج ما در اینجا برپایۀ یک اصل صورت میگیرد ولی سرچشمۀ این اصل را بدست نمیدهد.

٤- دریافت ناگهانی (درکِ ماهوی یا اشراق)(31). این شناخت به ناگهان چیزی را بر ما روشن میکند. اصلی که در پایۀ سوّم بدان استناد میکنیم در این مرحله درک میشود. آنچه اسپینوزا "عشق به خدا" مینامد شناختی از این نوع است و به نظر او این نوع شناخت بالاترین مرتبه است که از آن بیشترین خشنودی از ذهن بدست می آید.

برایِ روشن کردنِ دریافت ناگهانی مثالِ زیر را میآوریم:
نسبت یک به دو مثل نسبت چه عددی به شش است؟ پاسخ از دو راه میتواند به دست آید:

١- از طریقِ محاسبه. ١ضربدر ٦و حاصل آن تقسیم بر دو که میشود ٣. پس پاسخ عدد ٣ است. این همان درکِ استنتاجی یعنی پایۀ سوّم است.

٢- بطورِ ناگهانی عددِ ٣ را به عنوان پاسخ در مییابیم. این همان شناختِ پایۀ چهارم یا اشراق است.

شناخت در پایۀ اوّل که شنیداریست، وما چیزی را در جائی شنیده ایم، یقین و موثّق نیست. مثلاً همیشه فکر میکنیم که زادروزمان را میشناسیم بی آنکه بتوانیم آن را تحقیق کنیم.

ادراکاتِ ما در پایۀ یک و دو در غیر استدلالی بودن اشتراک دارند و درنتیجه صدق یا حقیقتشان مسلّم نیست امّا در زندگیِ روزمرّه به کاربرده میشوند. اگرچه شناخت نمیتواند بر پایۀ آنها بنا شود. اسپینوزا در کتاب اخلاق از آنها بعنوانِ نقطه نظر(4) یا تصوّر(5) یاد میکند و برآن است که این نوع شناخت بسندگی (51) لازم برایِ درک حقیقت را ندارد. پایۀ سوّم شناخت که استدلالیست پدیده و ظاهر را کنار نمی نهد و آنهارا در یک زنجیرۀ منطقی برایِ نتیجه گیری به یکدیگر مربوط میکند. این آن چیزیست که دکارت در کتابِ گفتار در روش، زنجیرۀ خرد مینامد. امّا حلقۀ اولیۀ این زنجیر یا پایۀ استدلال به کجا آویخته است؟

فرض کنید سه گزاره در دست داریم. حال زنجیرۀ زیر را در نظر بگیرید:

گزارۀ سه درست است چون گزارۀ دو درست است. گزارۀ دو درست است چون گزارۀ یک درست است. حال چرا گزارۀ یک درست است؟ باید دلیلی یافت. اینجاست که به یک اصل پذیرفته شده احتیاج پیدا میکنیم چرا که اگر درستیِ گزارۀ یک را به درستی گزارۀ دو یا سه موکول کنیم دچارِ دورِ تسلسل شده ایم. این اصل را از کجا بشناسیم؟ شناختِ این اصل، شناختی از پایۀ چهارم است. منشأ این اصل از نظرِ اسپینوزا "خدا" ست که قائم به ذات است. اوست که نقطۀ آغاذینِ مطلق هر شناختی است.

پس از کتابِ رساله در باز بینی فهم، پایه هایِ شناخت از چهار به سه تقلیل مییابند.

ژیل دولُز(6) با سه مثال این سه پایه را که در کتابِ اخلاق ارائه شده اند روشن میکند:

-شناخت پایۀ یک: تجربی: در آب دست و پامیزنم و تنم حرکتِ آب را حس میکند.

-شناختِ پایۀ دو: هم تجربی و هم عقلانیست:

وجهِ عقلانی: شنا کردن را بلدم به این معنی که میتوانم خودرا رویِ آب نگهدارم.

وجهِ تجربی: شنا میکنم.

شناخت پایۀ سوّم: صرفاً عقلانیست: ماهیّتِ آب، موج، حرکت و اصل ارشمیدس و علل آنها را میشناسم.

حقیقت

حقیقت در منطق و فلسفۀ کلاسیک به معنی تطبیقِ گزاره با واقعیّت است. یک گزاره حقیقی یا صادق است اگر بر واقعیّت گواهی دهد. بنا بر این رویکرد، حقیقی بودن منوط به بیرون از گزاره است. حقیقت داشتنِ گزاره ای دربارۀ جهانِ پیرامون با ملموسات و مشاهداتِ ما تائید یا تکذیب میشود.

اسپینوزا این رویکرد را رد میکند. رویکردِ اسپینوزا به راستی یا حقیقتِ یک گزاره، یک رویکردِ ریاضی است. حقیقی بودن گزارۀ "مجموعِ زوایایِ مثلث صدو هشتاد درجه است." از مشاهده و تجربۀ مثلثها روشن نشده بلکه از استدلال ریاضی نتیجه شده است و در خودِ گزاره نهفته است. برایِ اسپینوزا حقیقی بودن، ذاتیِ یک گزاره بدون ارجاع به دنیایِ بیرونی است. برایِ او نیز شاید آفتاب آمد دلیلِ آفتاب.

در کتاب اخلاق آمده است: همانطور که روشنائی خود را و تاریکی را میشناساند، راستی نیز خود معیارِ خود و معیارِ ناراستی است.
اسپینوزا از اندیشۀ بسنده (7) یا کافی صحبت میکند که خصوصیّاتِ حقیقت را نیز داراست.

اندیشه در فلسفۀ او محصولِ تلاشِ ذهنی است. اندیشه میتواند بسنده و از جمله حقیقی و یا نابسنده و نا منطبق بر واقعیّیت باشد.
گزارۀ " کُره از گردشِ نیمدایره دورِ قطرِ خود پدید میاید." بسنده است چرا که جز کُره چیزی را به ذهن متبادر نمیکند و برایِ تعریفِ کُره کافی است.

گزارۀ "سگ حیوانی چهار پاست." بسنده نیست. چرا که حیواناتِ بسیاری چهار پا هستند و این گزاره برایِ مشخّص کردنِ سگ کافی نیست.

اندیشۀ بسندۀ مربوط به دنیایِ بیرونی، حقیقی هم هست.

اسپینوزا سه ویژگی برایِ حقیقت شمارش میکند:

١- حقیقت در درون و ذاتیِ گزاره است. نگرشِ ریاضی اسپینوزا او را به ردِّ شرط انطباق با موردِ خارجی میکشاند.

٢- حقیقت خود نمایندۀ خود است چرا که روشن و متمایز است.

٣- گزارۀ راست بر مصداق بیرونیِ خود انطباق دارد ولی این ویژگی گزاره است و نه شرطِ حقیقی بودن آن.

از دریافتِ نظراتِ شما خوشحال خواهم شد.
homaeeomid@yahoo.fr

منابع:

-Spinoza A Very Short Introduction, Roger Scruton
-THE THREE FINAL DOCTRINES OF SPINOZA:
INTUITION, AMOR DEI, THE ETERNITY OF THE MIND
MICHAELA PETRUFOVÁ JOPPOVÁ
-Reason and Knowledge in Spinoza
John Grey

واژه ها:

01-Substance
02-Thought
03-Extension
04-Attribute
05-Mode
1-On the Improvement of the Understanding
2-A Short Treatise on God, Man and His Well-Being
3-The Ethics
31-Intuition
4-Opinion
5-Imagination
51-adequacy
6-Gilles Deleuze
7-Adequate idea


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد