logo





«کدام عشق آباد»
کابوس يک انقلاب اسلامی شده ...

دوشنبه ۲۴ تير ۱۳۹۸ - ۱۵ ژوييه ۲۰۱۹

ماشالله آجودانی

کدام عشق آباد، جلد اول رمانی است سه جلدی از سيروس سيف، که در خارج از کشور منتشر شده است. در اين رمان، واقعيت و رؤيا در زبانی رمزآميز و کنايی در هم آميخته شده است تا هولناکی کابوس يک انقلاب اسلامی شده را، در متن تاريخ ما – تاريخ تجدد ما – به نمايش بگذارد.
در دو دهه اخير، در آميختن ساختار واقعيت با ساختار رؤيا و برهم زدن عمدی نظم و توالی زمان و مکان در داستان ، بجا و نابجا – و بيشتر نابجا – يکی از شگردهای مسلط داستان نويسی معاصر ما شده است. بخش بسيار مهمی از پيچيدگی های تصنعی و نامفهوم بودن دور و دراز داستان ها، در داستان نويسی امروز، از کاربرد نابجا و دل بخواه همين شگرد مسلط مايه می گيرد.
اما " کدام عشق آباد " ، به رغم اشتباه های چاپی چشم آزار، يکی از نمونه های موفق و خوب و به يادماندنی داستان نويسی امروز است که جوهر واقعيت يک قرن تاريخ تجدد در ايران و تناقض عميق چنين تجددی را، در ساختار واقعيت داستان، برملا کرده است. بی آنکه شعاری داده شود و يا از ديدگاه خاص سياسی و ايدئولوژيک به واقعيت نگريسته گردد.
مکان داستان، يعنی " دولت آباد" ، مجموعه آبادی هائی است به فاصله چند فرسخ، اما جدا از هم، که هنوز به " شهر " تبديل نشده است. " مسافرانی که از سوی کوير می آمدند، دولت آباد را همچون غولی می ديدند که چمباتمه زده است ميان سه کوه و بر شانه ای قلعه "خان سالار" را نگهداشته است و بر شانه ای مسجد " آخوند ملا محمد " را. قلعه و مسجد به وسيله رودخانه ای از هم جدا می شدند..." ( ص 7 )
" دولت آباد " در تصرف دو قدرت مسلط زمان: خان سالار و آخوند ملا محمد است. چنين جائی هم گوشه از جغرافيای ايران است که همه ايران آن زمان، ايران عصر مشروطه را به نمايش می گذارد و هم نمادی است از ساختار سياسی دولت و حکومت با دو قدرت توانمند " شرع " و " عرف ". اشاره هائی که در داستان به اختلاف های ريز و درشت خان سالار و آخوند ملا محمد در عصر شاه شهيد
( ناصرالدين شاه ) می شود، نشان می دهد که فضای داستان، فضای عصر مشروطه و روزگار نهضت تجدد است.
فضای سنتی دولت آباد با چنين ساختاری از قدرت، با آمدن غريبه ای راه گم کرده به نام " فرشاد عارف " ، دستخوش دگرگونی می گردد. غريبه آمده است تا در دولت آباد ماندگار شود، موافقت خان را برای ماندن جلب کرده است، جواز ماندنش را آخوند ده بايد صادر کند و می کند.
از پس يک هفته، در مسجد، آخوند به منبر می رود، آسمان و ريسمان را بهم می بافد، بحث را به علوم قديم و جديد می کشاند و سر انجام از غريبه ای سخن می گويد که اسمش " فرشاد " است و کنيه اش
" عارف " . از جانب پدر نسبش می رسد به " مهاجران " و از جانب مادر به " انصار " و ...... " در پايان همه صلوات فرستادند و همان صلوات، شد جواز ماندن فرشاد عارف در دولت آباد ".
اگر پيش تر ها، دولت آباد فقط در تصرف دو قدرت مسلط شرع و عرف ، يعنی آخوند و سالار اداره می شد، اين زمان با آمدن غريبه به دولت آباد، ساختار سنتی قدرت دستخوش تحول می گردد. غريبه با ازدواج کردن با "بانو" دختر خان سالار ( دختری که دل در گرو عشق شيخ علی، پسر آخوند ملا محمد دارد)، سهمی از قدرت را به خود اختصاص می دهد. همين قدرت جديد است که چهره دولت آباد را دگرگون می کند. اين زمان، دولت آباد در تصرف ، سالار و غريبه است.
داستان با همه ظرافت ها و پيچ و خم هايش بر اساس چنين طرحی، گسترش می يابد. بانو که به عقد غريبه در آمده است، در همه زندگی مشترکش با غريبه، همچنان دل در گرو عشق شيخ علی دارد و همين عشق بانو به او، مايه استمرار ارتباط غريبه با شيخ علی می شود.
اما فرشاد عارف يا غريبه چه کسی است و از کجا آمده است؟ او خود مدعی است که از شهری آمده است به نام " برزخ" و برزخ شهری است مثل شهر "جابلقا"، مثل شهر " جابلسا"، مثل شهر " هور قليا". شهری است پر از عجايب. . . در آنجا نه خورشيد ی هست و نه ماهی و نه ستاره ای. نور آن شهر از سوی " کوه قاف" می آيد. نوری که به آن نور " سرالاسرار " می گويند و. . . (صص 26 و 27 )
فرشاد عارف و عارفی های ديگر، به " سه دنيا" باور داشتند : " دنيای ظاهر، دنيای باطن و دنيايی که بين دنيای ظاهر و باطن در حرکت بود که به آن دنيای برزخ می گفتند. در نظر آنها داستان آفرينش عالم و آدم، داستان همين سه دنيا بود که در ازل يکی بودند و در ابد يکی می شدند".
در جای ديگری در داستان که از دنيای " از ما بهتران " سخن به ميان می آيد ، از قول آخوند ملا محمد نقل می شود که از ما بهتران مسلمان و غير مسلمان هم دارند. آنها هم مثل شما، آخوند ملا محمدی دارند. " آنها هم دهی دارند مثل همين ده دولت آباد . . . اصلا اينطور خيال کنيد که آئينه ای را گرفته باشيد جلوی همين دولت آباد يا جلوی همين دنيا. توی آن آئينه دنيای از ما بهتران است . . . تا وقتی توی آئينه هستند به چشم نمی آيند. اما وقتی از آئينه بيرون بيايند ، آنوقت ما آنها را می بينيم. علاجش هم يک بسم الله است. بسم الله که بگوئيد، به اذن خدا دوباره می روند توی آينه. توی دنيای خودشان " ( ص 121) و صدای معترضی می گويد: ". . . اين که می شود همان آينه خيال. همان شهر برزخ. همان شهر هور قليا، همان شهرهايی که فرشاد عارف می گويد" (ص 121 )
پس عالم برزخ همان عالم خيال است. فرشاد عارف هم " دولت آبادی " در عالم خيال خود دارد و می خواهد دولت آباد موجود واقعی را به " دولت آباد ما " يعنی دولت آبادی که در خيال دارد بدل سازد. داستان " کدام عشق آباد " از همين زاويه از واقعيت به رؤيا و تخيل و از رؤيا و تخيل به واقعيت در حرکت است. در سراسر داستان، در زبان و بيانی " مثالی "، دنيای خيال در دنيای واقعيت در هم تنيده می شود. اما در همه اين در هم تنيدن ها، چهره فرشاد عارف و عارفی ها، چه در صورت مثالی و تخيلی اش و چه در شمای واقعی اش ، آشنا و شناختنی است.
فرشاد عارف، زمستان به دولت آمده بود و بهار سال بعد چند روزی از دولت آباد بيرون رفته بود، کجا؟ کسی نمی داند. وقتی برگشت " چندتا غريبه هم " با او بودند. با زن و بچه هاشان . فرشاد عارف می گفت آنها را از سر حدات آورده است ، برای آباد کردن دولت آباد. فرشاد عارف به کمک همين غريبه ها دست به آباد کردن دولت آباد می زند. آسياب ده وقتی شروع به کار می کند، " گندم دولت آباد که به جای خود، گندم آبادی های ديگر هم حريفش نمی شد". کارهايش را به حساب خرق عادت می گذارند. وقتی همه جا پيچيد که " آسياب تاريک منور شده " ، فرشاد عارف، دولت آبادی ها را توی آسياب جمع کرد و گفت: " اسم آن حباب شيشه ای منور، لامپ است و نوری که از آن ساطع می شود نامش الکتريسته است. الکتريسته قوه ای است نامرئی در آب که کار مرئی کردن آن با علم است. . . بايد درسش را خواند و عالم شد" (ص 9 ). چند ماه بعد، قلعه خان و خانه آخوند و مسجد و حمام هم، به دست فرشاد عارف و غريبه ها منور می شود و شروع می کنند به ساختن مدرسه.
بنا براين فرشاد عارف روشنفکر تجدد خواه است. هم دنيايی آرمانی در سر دارد و هم در عمل در کار تجدد و مدرن کردن دولت آباد است. او روايت خوانا و ناخوانای تجدد ايران است . با همه گوناگونيش. پس در دولت آبادی که يک نفر پيدا نمی شد که بگويد: " من می گويم" و همه می گفتند که " شايع شده است " (ص131 ) بعيد نبود که او را " آدم انگليس "، " آدم روس ها " بدانند. يا بگويند: " از جنگلی ها است، شايع است که با خيابانی ها بوده است" و يا بگويند: " از اين چهار شق خارج نيست. يا آدم لاری ها است. يا پسيانی است يا آدم آلمانی ها است و يا بلشويک است " (ص 181 )
اما داستان فرشاد عارف، داستان همه اين ها است و هيچکدامشان نيست. او عصاره و جوهر آشکار همه جريان های روشنفکری ايران است. هم بلشويک است و هم نمازخوان. هم کافر است و هم مسلمان. هم بيگانه است و هم خودی. اما در چپ بودن او ترديدی نيست. چپ به روايت خودی: چپ ايرانی.
البته چنين تناقض ناهنجاری را به روايت قصه و داستان در آوردن، کار ساده ای نيست. لبه تيغی است که اگر بلغزی، به گزارشگر دروغ پرداز تاريخ بدل می شوی. آنجا که با جوهر و فهم تاريخ يک دوره و نه خود تاريخ و جزئيات آن سر و کار داری، کار مشکل تر می شود. رمان " کدام عشق آباد " نشان داده است که می توان جوهر تاريخ يک دوره را در واقعيت داستان ريخت و در همه مراحل داستان نويس باقی ماند.
تکنيک در هم آميزی واقعيت و رؤيا، آنگونه که در اين رمان به کار گرفته شده است ، تکنيکی نيست که به شيوه تصنعی از بيرون به فضای داستان تحميل شده باشد. اينجا اين واقعيت تاريخ ما است که در هاله ای رؤياگونه، در بيانی رمزی بازگوئی و بازخوانی می شود. بيان رمزی و رمزآلوده ای که خودی است و از درون رمزها و رازهای زبان تصوفی شيعی ، مذهبی و متشرعانه ، - که ته رنگی از رمز آلودگی زبان عرفان شکوهمند ما دارد – سر برمی کشد. حتی ساختار سازمان ها و احزاب چپ و روابط حاکم بر آنها با مصطلحات رمزآميز تصوف شيعی و نيمه مذهبی، باز نموده می شود. انگار زبان تصوف با ذهن و زبان سياست درهم می تند. اگر در ساختار احزاب سياسی چپ، همه چيز از بالا ، از مرجعی نامرئی ديکته می شود و همه دستورها از جائی نامرئی می رسد، اينجا هم فرشاد عارف ، از فرستاده " سرالاسرار" که دانای همه راز و رمزها است، دستور می گيرد که با دختر خان سالار ازدواج مصلحتی و سياسی بکند. دستور می گيرد که با آخوند دولت آباد بسازد و در جمع او بماند تا بتواند دولت آباد مثاليشان را از عالم برزخ و هور قليا به عالم واقع بکشاند. بر روابط اعضای اين احزاب و رهبری آنها، همان ارتباط مريد و مرادی و همان مصتلحاتی حاکم است که در خانقاه ها و در نظام تصوف شيعی حاکم است. بلشويک و مارکسيست، روشنفکر چپ، همه صوفيانی هستند با مصطلحات و زبان آشنای صوفيانه. اگر در تجربه های صوفيانه، ارتباط با سرالاسرار، با کالبد خاکی امکان پذير نيست، اينجا هم در ساختار حزبی، با کالبد مثالی بايد با سرالاسرار در ارتباط بود.
بر همين مبنا، عالم واقع و عالم مثال در هم تنيده می شود تا نشان داده شود که چگونه نهضت تجدد ايران در هاله ای از يک سوء تفاهم جدی و بزرگ، از انقلاب اسلامی و از زير عبای کسی سر در می آورد که خود، نظريه پرداز بزرگ نوعی تصوف متشرعانه بود.
شخصيت های رمان هم به همين شيوه ، هم واقعی اند و هم مثالی. اما در هردو بعد آشنا. چنانکه فرشاد عارف، آنگاه که به " حاج احمد محمدی " يا " دکتر علفی " تبديل می شود ، همچنان عارفی است. همان اندازه حاج احمد محمدی است که فرشاد عارف يا دکتر علفی. نه چنانکه دو روی يک سکه. سکه ای با رو های مختلف. چنانکه شخصيت شيخ علی ، شيخ حسين ، آخوند ملا محمد و سرالاسرار، روی های مختلف يک سکه فرضی اند.
بانو دختر خان سالار و همسر فرشاد عارف و معشوق شيخ علی، تصوير گمشده ای از زن ايرانی است که به داستان معاصر بازگردانده می شود. زنی که همچنان دل در سنت دارد و سر در تجدد، گرچه با سر می انديشد و همچون فرشاد، عارفی است و عضو شبکه يک حزب سياسی، اما در دل عاشق شيخ علی است و رنج و درد اين عشق ممنوع را بايد در " کدام عشق آباد " خواند تا باور کرد که بانو
" حقيقت " دارد. همانگونه که کدام عشق آباد حقيقت دارد، همانگونه که عشق يعقوب به مهربانو حقيقت دارد.
چاپ و نشر اين رمان را بايد گرامی داشت و خواندنش را به ديگران توصيه کرد.
___________________________________


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد