logo





اختلاف بیژن جزنی با مسعود احمدزاده و پویان - بخش سوم

دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۲ - ۲۳ سپتامبر ۲۰۱۳

حمید نعیمی

masoud-bijan.jpg
اختلاف بیژن جزنی با مسعود احمدزاده و پویان - بخش نخست
اختلاف بیژن جزنی با مسعود احمدزاده و پویان - بخش دوم

بخش سوم

هسته های سیاسی- صنفی در رابطه با اشکال سنتی و مسالمت آمیزمبارزات توده ای یا پای سیاسی فد ائیان خلق

ما در نقل قول بیژن از چه گوارا دیدیم که او چگونه رابطه دیالکتیکی تاکتیک های قهرآمیز را با تاکتیک های مسالمت آمیز توده ها در شرایط دیکتاتوری بیان داشت. توده ها در این شرایط هرچند آماده بکارگیری اشکال قهرآمیز نیستند، اما درعین حال باینکه بتوانند در چارچوب اشکال مسالمت آمیز جنبش عمومی را به ابعاد توده ای وسیع برسانند(در شرایط دیکتاتوری) ناامید و بی باورند.
این نا امیدی و بی باوری سهم مهمی در رکود و خمودگی جنبش های اجتماعی و عدم حساسیت توده ها به سیاست بازی می کند. در این نا امیدی و بی باوری توده ها، تجربه شکست و عدم پایداری احزاب و گروههای سنتی (حزب توده و جبهه ملی دوم) در شرایط دیکتاتوری ( بالاخص پس از رفرم ارضی) نیز سهم مهی را برعهده دارند. این همه نوعی گرایش و استعداد پذیرش قهر را در ذهنیت جامعه فراهم میاورد.
بنابراین از نظر بیژن اعمال قدرت از جانب محافل روشنفکری در صورت تداوم و بقاء رو به گسترش آنان میتواند قدرقدرتی رژیم راکه باعث ایجاد ذهنیت منفعل ودرخودفرورفته ای درسطح جامعه شده است، به چالش کشیده و خدشه دار سازد.طنین این اعمال قدرت (تاکتیک ها ی قهرامیز) از چنان ویژگی وشدتی برخورداراست که قادربه عبورازتمامی سدهای دیکتاتوری وانعکاس درافکارعمومی میباشد. بدین ترتیب این تاکتیک های قهرامیزاز نظر بیژن درروندتداوم خود میتواند باعث ایجاد جوی شود که تودها را دعوت وتشویق به خروج ازحالت انفعال کرده وبه بیدار شدن حساسیت مبارزاتی وسیاسی درتودها کمکی موثرنماید وزمینه های عاطفی ومعنوی لازم راجهت نزدیکی وپیوند مابین این محافل روشنفکری وجنبش های اجتماعی(=جامعه مدنی) را فراهم اورد. اما بیژن بر خلاف مسعود و پویان این جلب توجه توده ها را به نیروهای روشنفکری وخروج انهاراازحالت انفعال هرگز به معنای امکان فعال شدن اعتراضات توده ای در قالب های قهرآمیز نمی بیند و شاید تمام اختلاف اوبامسعودوپویان در بسنده نکردن به تاکتیک های قهرآمیزوگشودن جبهه سیاسی( در جنبش ضددیکتاتوری) بمثابه تنها کانال مؤثر ارتباطی با جنبش های اجتماعی در همین جاست.همانگونه که ملاحظه میکنیم از دیدگاه بیژن (در شرایط دیکتاتوری فردی شاه و عدم وجود شرایط عینی انقلاب و ناامیدی و تسلیم طلبی توده ها در مقابله با رژیم) تأثیرات اعمال قدرت از طرف نیروهای روشنفکری زمینه تضعیف ناامیدی و فعال شدن جنبش های خود انگیخته اجتما عی را در پی گیری مطالباتشان در قالب هایی مسالمت آمیزبوجود آورده و همچنین زمینه ها و جو مثبتی را جهت ایجاد رابطه و اعتماد نسبت به این نیروهای روشنفکری در توده ها فراهم میآورد. بنابراین از نظراو تاکتیک های قهرآمیز بلحاظ مضمونی درمرحله نخست جنبه ای تبلیغی وتدارکاتی(برای انقلاب) دارد ودراین مرحله به هیچوجه این تاکتیک ها قادر به ایجاد پیوندی مادی ومستقیم با توده ها دراشکالی قهر امیز نمیباسد. دراین مرحله رابطه موثر و ارگانیک با تودها اساسا ازکانال جنبش های اجتماعی ای میگذرد که محتوی مطالباتی آنها عمدتا اقتصادی ومعیشتی بوده ودر چارچوب های مسالمت آمیز جریان دارد. بنابراین ازدیدگاه بیژن فدائیان خلق دراین مرحله تدارکاتی جهت ارتباطی مؤثر باید به سنتزی از تاکتیک های قهرآمیز و اشکال مسالمت آمیز اعتراضات توده ای در مشی خود دست یابند.
از دیدگاه بیژن شرکت ومداخله فدائیان خلق دراین اعتراضات مسالمت آمیزتوده ای بمثابه محل واقعی پیوند با مطالبات معیشتی و روزمره مردم امری ضروری و غیرقابل اغماض می باشد. توده ها دراستفاده از اشکال مسالمت آمیز به تجارب و سنت های تاریخی و گذشته خود متکی هستند و جامعه مدنی ایران با این اشکال مبارزاتی عمدتا از طریق فعالیت های صنفی و سندیکائی آشنائی دارد. بنابراین ایجاد هسته های صنفی- سیاسی( در گروههای متنوع اجتماعی جامعه مدنی) از طرف فدائیان خلق جهت در هم آمیختن باانان و گسترش هرچه بیشتر این اشکال در شرایطی که رژیم درشرایط بحرانی نیست وازثبات برخورداراست ، اهمیتی حیاتی و استراتژیک دارد.
این هسته های صنفی- سیاسی بلحاظ وظایف و ساختارهای تشکیلاتی خود، از روندها و قواعد مختص به خود و مغایر با هسته های سیاسی- نظامی تبعیت می کنند . بیژن وظایف این هسته ها را اینگونه بازگو می کند: "این گروهها (هسته ها) باید بر اساس تدارک جریانهای اعتراضی بوجود آیند و فرم خود را بر اساس این محتوی قرار دهند. گروهها و هسته های سیاسی- صنفی در هر مرکز کار جمعی و یا درهر صنفی میتوانند از عناصر آگاه و مبارز تشکیل شوند، دانشگاهها، مدارس، کارخانه ها، اصناف کارمندان مثل فرهنگیان، کارمندان بانکها، اصناف، پیشه وران، کسبه صنف های کارگری سنتی مثل خیاط، کفاش و غیره، زمینه تشکیل این گروهها و هسته هاست" (ص 23 چگونه مبارزه مسلحانه.توده ای میشود). و در جائی دیگر وظیفه اساسی این هسته ها را بنحو زیر توضیح میدهد:
"نباید (هسته های سیاسی-صنفی) فراموش کنند که علت وجودی آنها ایجاد ارتباط وسیع با مردم است" (ص 23 همانجا) و بار دیگر در رابطه با این هسته ها وظیفه آنان را این چنین گوشزد میکند: "نباید شیوه مبارزه با پلیس و اصول کار مخفی را از گروههای سیاسی- نظامی تقلید کرده، امکان تماس وسیع با صنف خود را از دست بدهند... و نباید ازبرخورد با پلیس و لو رفتن احتمالی وحشت داشته باشند"(ص 23 همانجا). و در یک صفحه دورتر به نکته ای دیگر در زمینه وظایف این هسته ها اشاره دارد: "این گروهها برای سازماندهی حرکات عمومی باید از همه امکانات قانونی مثل اتحادیه های قلابی و ظاهری دستگاه، مذاکره با مقامات دولتی و مانند آن استفاده کنند". (ص 24 همانجا)
می بینیم که از دیگاه بیژن برخلاف باور مسعود- پویان، امکان حرکات و اعتراضات توده ای ( هرچندمحدود) در حول و حوش مطالبات اقتصادی- معیشتی علیرغم جو خفقان و وحشت در رژیم مطلقه سلطنتی و محدودیت های ناشی از آن وجود دارد و دخالت و شرکت جهت بسط کمی و کیفی آن بوسیله ایجاد هسته های صنفی- سیاسی نیز میسر است. چنانچه دراین گفتمان ها دیده میشود، بیژن به تز ترس مطلق(توده ها) وقدرت مطلق(رژیم) که مفهمومی دبریستی است باورندارد. باور به این تز، درمشی مسعود-پویان، جایی برای امکان شکل گیری این هسته های سیاسی-صنفی نمی گذارد. از نظر بیژن این هسته ها میتوانند و باید بمثابه حلقه های واسط و میانجی(مابین جامعه مدنی وجنبش ضددیکتاتوری) امکان ارتباطی مؤثر و عاطفی را با با اهداف وشعارهای استراتژیکی فدائیان خلق فراهم آورند. او در این رابطه و اهمیت استراتژیکی این هسته ها نظر خود را چنین بیان میدارد: "اگر گروهها و جریانهای متشکل سیاسی- نظامی را در شرایط فعلی جایگزین نقش حزب طبقه کارگر فرض کنیم، جریانات متشکل سیاسی- صنفی، نقش اتحادیه های واقعی را در مقابل حزب بازی می کنند". (ص 18 همانجا)
مفهوم هسته های سیاسی- صنفی در آثار بیژن بمروربا توجه به تجارب فدائیان خلق ، که عدم آمادگی مردم را در بکارگیری تاکتیک های قهرآمیز با برجستگی خاصی نشان میداد، اهمیت و وزن بیشتری می یافت. و با توجه به مناظراتی که حول و حوش آن صورت میگرفت، از غنی، انسجام و اعتبار بیشتری برخوردار میشد. بیژن در آخرین اثرش( نبرد بادیکتاتوری شاه ) از اهمیت و وزن استراتژیکی اشکال مسالمت آمیز و ایجاد هسته های سیاسی- صنفی در جنبش ضد دیکتاتوری و دموکراتیک مردم، این چنین یاد می کند: "برای یک سازمان، ایجاد شاخه های مجزا با وظایف معین ضرورت دارد و برای جنبش ایجاد یک جناح سیاسی، جناحی که بمثابه پای دوم جنبش مسلحانه خواهد بود. در این صورت جنبش بر دو پا حرکت خواهد کرد و به پیش خواهد رفت. کاربرد تاکتیک های سیاسی و اقتصادی در جنبش به مراتب چیزی بیشتر از تبلیغات سیاسی توسط یک واحد سیاسی- نظامی است". (ص 38-39)
این گفتمان بیژن در حول و حوش اشکال و تاکتیک های سیاسی و اقتصادی هنگامی به سازمان ارائه میشود که هواداران مشی مسعود- پویان در صفوف فدائیان خلق، با دگم کردن ایده های مسعود و پویان همچنان بر تزهای دبریستی ایندو اصرار میورزیدند. و بکارگیری چنین تاکتیک ها و ایجاد چنین هسته هائی را در شرایط دیکتاتوری دران سا لها غیرممکن می دیدند وپیشبرد جنبش ضددیکتاتوری را تنها در رابطه مستقیم و در حول و حوش بکارگیری تاکتیک های قهرآمیز امکان پذیر میدانستند. وبکارگیری چنین اشکالی(هسته های سیاسی – صنفی) را ازبقا یای ادبیات نیروهای سنتی چپ درذهنیت نیروهای انقلابی میدانستند، و سرشت آنها را رفرمیستی و بمثابه رقیبی غیرقابل تحمل برای تاکتیک های قهرامیزتلقی میکردند. دقیقأ در رابطه با چنین برداشتی است که بیژن مخالفت خود را با آنها چنین بیان می کند: "گروههای سیاسی- نظامی باید باشکال سیاسی و اقتصادی مبارزه نه بعنوان رقیب خود، بلکه بمثابه مهمترین زمینه برای نضج جنبش مسلحانه نگریسته و از کوشش در راه گسترش مبارزات عمومی و ایجاد هسته های سیاسی- نظامی باز نمانند". (ص 21 چگونه مبارزه ...)
بیژن "رشد کمی و عضوگیری گروههای سیاسی- نظامی (را) عمدتأ از درون جریانهای مبارزاتی سیاسی- صنفی" میداند که "اعضای آن از تمایل مبارزاتی و آگاهی سیاسی"(ص21 چگونه مبارزه مسلحانه...) برخوردارند. بنابراین چنانچه این دوتاکتیک در تلفیق دیالکتیکی درستی قرار گیرند، به یار و مددکارو نه به رقیب یکدیگر تبدیل میشوند.
بیژن در آخرین اثر خود( نبردبادیکتاتوری شاه) با اتکاء به تجارب فدائیان خلق به هواداران مشی مسعود- پویان در صفوف سازمان، که بادگم کردن مفهوم دبریستی شرایط عینی انقلاب وتز ضعف مطلق(توده ها) – قدرت مطلق(حاکمیت سیاسی) درذهنیت توده ها، ضرورت بکارگیری اشکال سیاسی و اقتصادی وامکان ایجاد هسته های سیاسی- صنفی را نمی پذیرفتند، میگوید:
"در شرایط فعلی ما منکر هرگونه امکان کار سیاسی و یا حرکت جمعی نیستیم. این امکانات حتی در شرایط دشوارتر نیز کاملأ قطع نمیشود. آنچه مهم است این است که اختناق پلیسی و نظامی، امکان رشد و تکامل به این حرکات را نمی دهد... (اما) این اشکال مسالمت آمیز مبارزه که مردم با آنها آشنا هستند، در همین مقیاس محدود، توان بکار بستن آن را دارند، باید زیر رهبری پیشاهنگ که در حال حاضر شکل سیاسی- نظامی دارد، قرار بگیرد." (ص 39)
بیژن در مورد اهمیت و نقش حیاتی بکار گیری این اشکال و تلفیق انها با اشکال سیاسی- نظامی درمرحله ای که رشد تضاد های درون سیستم بطورمسالمت جویانه ای جریان دارد، می گوید: "این تلفیق اشکال غیر نظامی با شکل نظامی مبارزه به مراتب اهمیتی بیشتر از نقش کمکی دارد و راهی بشمار میرود که میتوان از آن برای پیوند یافتن مادی توده و پیشاهنگ استفاده کرد و به وسیله آن به غیرفعال بودن مردم در این مرحله از جنبش خاتمه داد." (ص 39همانجا). او در بخش پایانی این گفتمان به فدائیان خلق هشدار میدهد، چنانکه باین اشکال سیاسی و اقتصادی مبارزه بی اعتناء بمانند و از آن بمثابه رقیبی رفرمیستی یاد کنند"، عملأ دچار پدیده آوانگاردیستی شده و خود را به جدائی از توده و شکست محکوم کرده اند. (ص 39همانجا). ما دراخرین صفحه نبرد با دیکتاتوری شاه به این گفته اودررابطه با عدم درک هواداران مشی مسعود-پویا ن ازمضمون واهمیت اسراتژیکی این هسته ها در توده ای ساختن مشی ضد دیکتاتوری فدائیان خلق چنین میخوانیم،،وقتی ما از یک جریان پیشگام میشنویم که جنبش هم اکنون توده ایست ووجودما (یعنی نیروی پیشرو) به معنی حضور تودها دراین مبارزه است،درمییابیم که اصولا تصورروشنی ازمبارزه توده ای برای این رفقاوجود ندارد واهمیت مسئله (ایجا دهسته های سیا سی-صنفی) هنوزدرک نشده است..... ،،(ص104).در حقیقت انتقاد بیژن دراینجا به مفهوم دبریستی شرایط عینی انقلاب است که به تاکتیک های قهر امیز مضمونی مطلقا نظامی داده، وهرگونه خصلت تدارکی- تبلیغی را از این تاکتیک ها برای توده ای کردن مبارزه که درروند ی طولانی حاصل میشود، گرفته است. البته نقش گرایشات ایدئولوژیکی ما ئویستی رادراین زمینه نبایددرهواداران مشی مسعود نادیده گرفت.این گرایشات حامل نوعی توده زدگی بود و تمایل به حذف فاصله الیت(نیروها ی روشنفکری) وتود ه ها وانحلال الیت درانها(بالا خص پس ازانقلاب فرهنگی درچین) به نحو روشنی دراین گرایشات به چشم میخورد. ما دراخرین سطور نبرد با دیکتاتوری شاه میتوانیم دغدغه اولیه و وصیت بیژن را به سازمان نو پای فدائیان خلق دررابطه باخطری که انان رااز درون تهدید میکند ورابطه دیالکتیکی ان با ا پورتونیسم کهنه کارراست(حزب توده) ، اینگونه بخوانیم ،،(باید) بادگماتیسم بدون هراس مبارزه شودوامکان داده نشود که جنبش دراین اغازجوانی خود به،، عوارض پیرانه،، دچار شود.وبه این خاطر است که درحال حاضر مبارزه با اپورتونیسم راست که در بیرون از جنبش کمین کرده است،از کانال مبارزه با اپورتونیسم چپ درون جنبش انقلابی مسلحانه می گذرد،، ( ص104) .
این هشدار و پیش بینی بیژن، آیا بگونه ای پیش بینی ضربات سنگین سالهای 54 و 55 نبود که اوج آن را فدائیان خلق در 8 تیرماه 1355 با مرگ حمید اشرف و 11 تن از یارانش تجربه کردند. آیا سرنوشت تراژیک سازمان فدائیان خلق یعنی گرویدن منشعبین ،، اکثریت،، به حزب توده پس از انقلاب بهمن 57، طنین انتقادات او رابگوش ما نمیرساند؟ من به این پرسش ها تلاش خواهم کرد در جستار دیگری که در رابطه با حمید اشرف و حمید مؤمنی در سالهای شکوفائی فدائیان خلق (53- 54)، بمثابه کسانیکه نقشی مهم در رهبری این سازمان بعهده دارند، بپردازم.امادراینجا دررابطه با برداشت این دو دررابطه بامضمون واهداف این هسته ها ی سیاسی-صنفی تنها به نکاتی اشاره میکنم تاروشن شود تا چه حد باور نکردنی ان دو ازدرک گفتمان های بیژن دراین زمینه(ایجاد پای سیاسی) نا توان میباشند. برداشت حمید اشرف ازمضمون وقوانین وقواعد حاکم بر هسته های سیاسی- صنفی وهمچنین وظایف انها اساسا تحت تاثیر مضامین شوکه اور وهیجان بر انگیز تاکتیک های قهرامیزشکل گرفته بود.و درپیاده کردن استراتژی بیژن درزمینه ایجادپای سیاسی جنبش ضددیکتاتوری فدائیان خلق علیرغم تلاش هایش دراین زمینه ناکام ماند. وحمید مومنی که دراین سا ل ها( 1352-1354) بمثابه تئوریسین وگردانده اصلی نشریه نبرد خلق محسوب میشود ازدید گاه بیژن به کلی دور وبیگانه است.فرستادن افرادی از بخش نظامی ومخفی سازمان به کارخانه ها جهت کاردرمیان کارگران عدم درک او را نسبت به مضمون ووظایف هسته های سیاسی– صنفی به روشنی نشان میدهد. نباید فراموش کرد که حمید مومنی شدید ا تحت تاثیرادبیات مائوئستی وانقلاب فرهنگی چین بود.بنابراین میتوان گفت که یکی از اهداف فرستادن این افراد از خانه های تیمی به محیط های کارگری بایستی دررابطه بااشنایی ودر هم امیختن این افراد بازندگی روزمره وروحیات کارگری با شد.تا بدین ترتیب ذهنیت وعواطف این افراد مستعد جذب وپذیرش ایدئولوژی کارگری گردد. حمید مومنی درارزیابی خود از وزن ونقش طبقه کارگردرتحولات اجتماعی درایران پس از رفرم ارضی نگاهی پوزتیویستی(کمیت گرا) داشت و بوجود گرایشات سوسیالیستی درانقلاب ایران بهایی زیاد میداد.این نگاه نمی تواند بی ارتباط با فرستادن این افراد به میان کارگران ووظایف انها در کارخانه ها باشد. بدین ترتیب پربلماتیک مطرح شده از طرف بیژن دررابطه با جنبش ضد دیکتاتوری یعنی شبه تضاد بوجود امده مابین اشکال مسالمت امیز توده ای مبارزه واشکال قهرامیز نیروها ی روشنفکری ازطرف فدائیا ن خلق بی پاسخ گذاشته می شود.وپای نظامی فدائیان نیز با مرگ حمید خسته واز رمق می ا فتد. گرویدن بخش اکثریت فدائیان خلق(پس از انقلاب) به حزب توده وادبیات پدر سالارنه ان ودفاع تمام عیارازمشی ا ین حزب که مبتنی بر تشویق و حمایت ازسیاست های سرکوبگرانه رژیم ولایت فقیه بود، روایت دیگری است از درستی پیش بینی های بیژن نسبت به ضرورت ایجاد پا ی سیاسی از طرف فدائیان خلق درجامعه مدنی درجهت سد کردن خطرو نفوذ ویرانگر اپورتونیسم راست در جنبش های دموکراتیک وضد دیکتا توری درایران. ما ابعاد فاجعه بار گرویدن ،،اکثریت،، به حزب توده را در جستاری دیگر بازگوخواهیم کردودراینجا به همین نکات یاداوری شده بسنده می کنیم.
اما بیژن نیز همانند مسعود و پویان برای مشروعیت بخشیدن به مشی خود، بخش وسیعی از تلاشهای فکری اش در چالش با مفهوم سنتی حزب و عدم تبعیت از قطب های جهانی چپ (شوروی و چین) صرف میشود. زیرا همانگونه که گفتیم در ادبیات مارکسیستی، بکارگیری تاکتیک های قهرآمیز در رابطه با جنبش های وسیع اجتماعی، پس از عبور از مراحل مبارزات اقتصادی و سیاسی و تأمین اتوریته حزب براین جنبش ها یا به بیانی دیگر، وجود شرایط عینی انقلاب میسر است و منظور از حزب در ادبیات حزب توده و گروههای مائوئیستی در حقیقت همان مدلهایی بود که جنبش های چپ در انقلاب روسیه تزاری و چین تجربه و تعریف کرده بودند. و این مدل ها در ادبیات چپ ایران به صورت اصلی پذیرفته شده و "مفهومی اسطوره ای" درآمده بود. بنابراین باید دید که انتقادات او از مفهوم سنتی حزب از چه مفهومی برخوردار است و اختلافات او در این زمینه با مسعود و پویان چه سرشت و ماهیتی دارد.

*مفهوم سنتی حزب وهیراژیزه کردن ساختارهای مبارزات اجتماعی یا مشی متکی بر انتظار و صبر

مضمون اساسی انتقادات بیژن همچون مسعود و پویان در فشرده ترین تعریف خود چیزی نیست بجز رها ساختن عامل ذهنی از قید و بندهای تعاریف انتزاعی و دگم شده حزب در ادبیات سنتی مارکسیستی متکی بر اتوریته قطب های جهانی چپ. انتقادات بیژن اساسأ در حول و حوش درهم شکستن دگم هیراژیزه کردن اشکال اقتصادی و سیاسی و قهرآمیز در ساختار مبارزات اجتماعی جریان دارد. بیژن براین باور است که در شرایط دیکتاتوری و جو خفقان و وحشت، روند شکل گیری جنبش های اجتماعی بمثابه یک واقعیت عینی از چنین ساختار هیرآژیزه شده سننتی ای تبعیت نمی کند. و چنانچه چنین مدل از پیش تعریف شده ای بمثابه هدایت کننده فعالیت های محافل روشنفکری بکار گرفته شود، عامل ذهنی در وضعیت منفعل نسبت به شرایط موجود مبارزاتی قرار میگیرد. و این محافل را به اتخاذ مشی ای برپایه صبر و انتظار برای رسیدن لحظه ای موهوم (جنبش های خودبخودی وسیع اجتماعی) در شرایط استبداد مطلقه رژیم، تشویق مینماید. زیرا از نظر بیژن ،همانگونه که در فوق اشاره داشتیم، جنبش های خودبخودی در چارچوب استبداد مطلقه و انسجام رژیم سلطنتی و نبود حداقل شرایط دموکراتیک، قادر به بسط و گسترش خود در ابعاد وسیع نیست. بنابراین هرگونه توسل به چنین مدلی(با اتکاء به تجارب احزاب کمونیست شوروی وچین) از قبل تعیین شده، هسته مرکزی و جوهر مفهوم حزب را که عبارتست از وظایف مشخص نیروهای روشنفکری نسبت به شرایط عینی موجود، ، به فراموشی سپرده و آن را به دست روندهائی مکانیکی (خودجوش) وا میگذارد.بیژن دررد دیدکاه سنتی حزب توده دراین رابطه که او ازان بنام د ید گاه اکونومیستی یاد می کند چنین میگوید،،(ازنظرحزب توده) مبارزه طبقه کارگرباید مرحله سه گانه مبارزه اقتصادی،سیاسی ونظامی رادرهر شرایطی بدون چون وچرا بپیماید. ،،( ص 85 نبرد با دیکتاتوری شاه).ازنظربیژن براساس این دگم حزب توده باید روند تحول درجنبش ها ی خود انگیخته اجتماعی (واقعیت عینی) را بحال خود واگذارد. زیرا تحولات اجتماعی (درهرشریطی بدون چون و چرا) یعنی برپا یه جبری موهوم(انتزاعی وکلی) درروندی ازپیش تعین شده با سا ختاری کاملا هیرارژیزه شده وهد فمند جریان خواهد یافت تا درنهایت شرایط عینی وذهنی انقلاب رافراهم سازد،وبدین ترتیب به نیروهای روشنفکری امکان ایفای وظایف خود را که همانا تشکیل حزب میباشد،بدهد. نکته مرکزی دراین انتقادات بیژن به چپ سنتی احیاء نقش عامل ذهنی است که دراین میانه گم وگور شده و دراین برداشت مکانیکی ازشکل گیری واقعیات اجتماعی، درساختارهای جبرگرایانه ومتافیزیکی ان تماما جذ ب ومنحل گشته است.درحقیقت هدف او ازدرهم شکستن دگم اسطوره حزب که درایدئولوژی نیروهای سنتی چپ نقش بس مهمی را درکنارامدن انان باوضعیت موجود بازی میکرد چیزی نیست بجزوارد اوردن شوکی بیدار کننده وتشویش برانگیز به نیروهای چپ که پایه های اعتماد ویقین انها به ایدئولوژها ی سنتی چپ برزمینی سست ولغزنده قراردارند وهرگونه اتکاء به مفاهیم دگم واسطورای شده درانها مارا به مشی ای منفعل کننده وسازش با وضعیت موجود هدایت خواهد کرد. ایجاد شک وتردید درمفهوم سنتی حزب وبی اعتبار ساختن پایه های تئوریکی ان باعث شد که نیروهای چپ از خواب دگماتیسی خود به ناگهان بیدارشوند وزمین را زیر پای خود سست و لرزان احساس نمایند. این بیداری و احساس عدم اعتماد به مفاهیم دگماتیزه شده واسطورهای چپ سرانجام این نیروها رابه گسستی را دیکال ازایدئولوژی های سنتی پدرسالارانه ودیدگاه ها ی مکانیکی وجبرگرایانه انها کشاند.وبرای نخستین بارچپ ایران بلوغ فکری خود را از زبان بیژن چنین بیان داشت "مشارالیه (بیژن) اصولا باایسم مخالف بوده وپیروان ایسم را فاقد عقیده میداند وخود را همیشه پیرو ان چیزی میداند که بنظرش صحیح برسد. " (نقل ازگزارش ساواکاز اظهارات او در بازجوئی اش به تاریخ 1339-11-22 ). مضمون این گفتمان عصیا نگرانه اوچیزی نیست بجزدعوت وتشویق نیروهای چپ به گسست وعدم تبعیت ازایدئولوژی ها ی سنتی پدرسالارانه( متکی به اتوریته قطب های جهانی چپ) که د رنیروهای چپ ایرانی نفوذی بس عمیق داشت. همانگونه که ازاین گفتمان بیژن برمیاید گسست از اتوریته قطب های جهانی چپ(ایسم ها) پیش شرط شکل گیری واقعی مفهوم انسان مدرن یعنی شوژه (انسان خود مختار=خودراپیرو ان چیزی میداند که بنظرش صحیح برسد) درادبیات چپ ایران میباشد.درحقیقت او اتکاء به چنین مفهومی ازانسان( شوژه=انسان مدرن) راپیش شرط ضروری عبورازدرک مکانیکی وجبر گرا از پدیده ها ی اجتماعی، وباز سازی نقش ودخالت چالش گرانه عامل ذهنی(عامل انسانی) در شکل گیری واقعیات ومفاهیم اجتماعی میداند. از این دیدگاه دیالکتیکی عامل ذهنی از استقلالی نسبی و هستی شناسانه ای(انتولوژیکی) نسبت به عامل عینی برخوردار بوده وغیر قابل فروکاستن به ان است .تلاش بیژن برای جذب عامل ذهنی در روند تحولات اجتماعی به مفاهیم ایدئولوژیکی اوباری عاطفی واحساسی میدهد. وانها را ازمضمونی برانگیزاننده وچا لش گرانه در رابطه با وضعیت موجود اجتماعی برخوردارمیسازد. بدین ترتیب پا یه های شناخت شناسی(اپیستمولوژیکی ) مفاهیم ایدئولوژیکی بیژن نسبت به مفاهیم چپ سنتی دچار دگرگونی اساسی میشود.مضمون این تحول پیش از هر چیز دیگری گسستی است از بینش های جبر گرایانه وچرخشی است بسوی پراتیک و عمل( تضاد با وضعیت اجتماعی موجودوتلاش برا ی تغیر و عبور ازان ) که بمثابه جوهر وتعریف سوژه در معنای مدرن ان میباشد.بنابراین شور،شوق،فداکاری،شجاعت،خلاقیت، تخیل ودیگر خصائل بزرگ انسانی که در بسترپراتیک مبارزات اجتماعی بوجود میایند به بخش لایتجزایی ازمحتوا واستتیکت مفاهیم ایدئولوژیکی بیژن تبدیل میگردند.اومفاهیم ایدئولوژ یکی را با وسواس خاصی ازمفاهیم تئوریک وعلمی متمایز میسازد ودر این زمینه در مقاله،، درباره روانشنا سی،، میگوید ،،...درحالی که مصالح ومنافع اقتصادی طبقات اساس حالات واحساسات توده ها است،توده ها نه در یک حا لت تعقل وحسابگری بلکه دریک حا لت جذبه وشوربه انقلاب کشیده میشوند. پیشاهنگ(سوژه = عامل ذهنی) نیزنه دریک حالت،تحقیق علمی وازمایشگاهی، بلکه درحالی که اگاهی او به شوروفداکاری تبدیل شده واو را اماده جا نبازی ساخته است بسازماندهی وتدارک انقلاب می پردازد. ،،(ص8 سایت اتحاد کار، جزنی). اما در تلاش های اوجهت جذ ب ابعاد روانی سوژه (=عامل ذهنی)، همچون شوروفد ا کاری، در مفاهیم ایدئولوژیکی فدائیان خلق، عامل ذهنی همواره در پروسه عمل دررابطه دیا لکتیکی با عوامل عینی حدود وثغورخود را باز می شناسد.رد "وجود شراهط عینی انقلاب" وتکیه یک جانبه برعنصر شور وفداکاری (اراده گرایی) درروند پراتیک جنبش های اجتماعی که درمشی مسعود – پویان بچشم می خورد،نشان دهنده درک عمیق بیژن ازرابطه دیا لکتیکی پیچیده عوامل ذهنی وعینی درتحولات اجتماعی وسیاسی می باشد.درک وپذیرش اینکه ما بین تاکتیک های قهر امیز محافل روشنفکری وتاکتیک های مسالمت امیز توده ای درجنبش ضد دیکتا توری یک شبه تضادی (بطورعینی) وجود دارد که حل انها با اتکاء صرف به شور وفداکاری میسرنیست ، بیژن را پیش از پیش به خلق مفهوم هسته های سیاسی – صنفی وجذ ب ان دراستراتژی فدائیان خلق متقاعد ساخت.بدین ترتیب مضمون وظایف وساختا رسازما نی فدائیان خلق می باید تن به دگرگونی بنیا دین دهد تا بتواند ازکانال ایجاد هسته های سیاسی – صنفی به رفع این شبه تضاد پرداخته و در ارتباطی ارگانیک با جنبش های اجتماعی قرارگیرد.در حقیقت او به اصل تحزب(به لحاظ محتوی و نه فرم تاریخی ومشخص ان) در ادبیات سیاسی مدرن و مارکسیستی وفادار است و ایجاد و تشکیل احزاب را در رابطه با روشنفکران و جزء وظایف اولیه آنان قلمداد میکند و ضرورت ایجا د آن را بمثابه عامل ذهنی جهت دادن آگاهی های همه جانبه سیاسی به جنبش های خودانگیخته برای کسب قدرت سیاسی امری ضروری به حساب میاورد. دراین رابطه بیژن برخلاف مسعود روندتربیتی کادرهای سیا سی فدائیان خلق راازکانال فعالیت انان درشاخه سیا سی (هسته های سیاسی- صنفی) میسر میدا ند. و فعالین دراین شاخه را بمثابه عمده ترین منبع عضوگیری سازمان فدائیان خلق بحساب میاورد. او خانه های تیمی را اصولا فاقد ظرفیت های لازم برای تربیت کادرهای سیاسی سازمان میدانست.ما تعریف عضو را در اثاراو(برخلاف مسعود) با سلاح نمی بینیم. درحقیقت درک اوازمفهوم ونقش عامل ذهنی درمعنای مدرن ومارکسیستی ان ومیزان وزن وسهم ان درروند تحولات ا جتماعی بسیار عمیق ترازسایررقبای فکری اش میباشد. واین چیزیست که او را از ولونتاریسم و دگماتیسم در لحظه تدوین مشی مصون میدارد.
بدین ترتیب می بینیم که اوچگونه با اتکاء به تزهای چه گوارا به وظایف و مسئولیت روشنفکران، محتوی و اشکالی مشخص (درشرایط مبارزاتی پس از رفرم ارضی) داد و مشی فدائیان خلق را برپایه چنین وظایفی تدوین نمود و چگونه درک و دید سنتی چپ را در رابطه با پروسه تشکیل حزب بر مبنای هیراژیزه کردن ساختار اشکال مبارزاتی اجتماعی و منجمد ساختن رابطه این اشکال در این هیرارژی، در هم شکست و همچون مسعود و پویان موفق به نجات هسته مرکزی و جوهر مفهوم حزب از دیدگاههای مکانیکی و دنباله روانه از سیر خودبخودی روند جنبش های اجتماعی (اکونومیستی) گردید. بدین ترتیب جزنی دیدگاههای سنتی را هم بلحاظ معرفتی و هم بلحاظ ایدئولوژیکی که "بی عملی" و توجیه کنارآمدن با وضع موجود را تشویق میکردند آشکار و بی اعتبار ساخت. هرچند بیژن در رد و بی اعتبارساختن دیدگاههای سنتی حزب توده و گروههای هوادار چین با مسعود و پویان در جبهه واحدی قرار دارد و به بکارگیری تاکتیک های قهرآمیز در موقعیتی که شرایط عینی انقلاب و حزب وجود ندارند، باور دارد، اما همچنان که در مبحث مربوط به مشی دیدیم، در موضع انتقادی نسبت به ارزیابی آن ها از مفهوم شرایط عینی انقلاب وماهیت قدرت سیاسی ورابطه ان با امپریالیسم قرار گرفته و در لحظه تدوین مشی به رویاروئی تمام عیاری با مضامین واشکال تاکتیکی آنان میرسد. من در اینجا از تکرار آنچه درصفحات پیشین در زمینه این اختلافات و رویاروئی گفتم خودداری ورزیده و به مفهوم دیگری تحت عنوان مفهوم دوران و بازتاب اختلاف اودراین زمینه با مسعود وپویان در مشی می پردازم. این مفهوم بمثابه مفهومی مستقل و ایدئولوژیکی که از وزن و اعتباری در خور توجه در ادبیات سنتی چپ (بالاخص حزب توده )برخوردار بوده و بازتابی نیرومند در شکل گیری مفاهیم تاکتیکی و استراتژیکی مشی دارد.گفتمان دوران در آخرین بخش از ،،جمع بندی مبارزات سی ساله اخیر ایران،، نشان دهنده اهمیتی است که این مفهوم درشکل دادن به مشی فدائیان خلق دارد. اما چنین مبحثی بطور جداگانه در آثار مسعود و پویان یافت نمی شود و در اثر مسعود اشاراتی پراکنده به آن را شاهد هستیم. اما اختلافات بیژن و مسعود در حول و حوش چنین مفهومی از نظر نویسنده این جستار از اهمیتی بس مهم، چه در زمینه تدوین مشی و چه در زمینه نحوه گسست آنها از ایدئولوژی های چپ سنتی برخوردار است.

اختلافات بیژن و مسعود در زمینه مفهوم دوران و ایده دموکراسی و قطب های جهانی چپ

بیژن بحث در حول و حوش دوران را تحت عنوان "فهرستی از تضادهای جهان و رابطه آنها با یکدیگر" به پیش می برد و در این رابطه از پنج تضاد اصلی متمایز و در عین حال در رابطه ای دیالکتیکی با یکدیگر نام می برد: "1- تضاد خلقهای تحت سلطه باامپریالیست ها،که بصورت جنبش رهائی بخش ضد امپریالیست ظاهر میشود.2- تضاد دولت های سوسیالیستی با دولتهای سرمایه داری، 3- تضاداردوی کارگری ومتحدان ان باسرمایه داری.4- تضاد بین امپریالیست ها 5- تضاد بین کشورهای سوسیالیستی". (ص 181 "جمع بندی مبارزات سی ساله...") این تضادها از دیدگاه بیژن، تضادهایست که پس از جنگ جهانی دوم، مضمون دوران را میسازد.ا و در ادامه این گفتان خود میگوید: "و اما در جهان نیز مانند یک جامعه، همواره یکی از تضادها عمده شده و دیگر تضادها را تحت الشعاع خود قرار میدهد، تضادهای دیگر در این موقع از طریق این تضاد عمده رشد کرده و به حرکت خود ادامه میدهند". (ص 181 همانجا)
بیژن تضاد عمده دوران پس از جنگ جهانی دوم را با اتکاء به تعریف فوق، تضاد خلقهای تحت سلطه با امپریالیست ها میداند که همزمان با پایان جنگ کره و تثبیت کشورهای سوسیالیستی و رشد و شکوفائی جنبش های ضد استعماری که جنبش ملی کردن نفت در ایران بخشی از آن بود، میداند. مسعود برخلاف بیژن در زمینه دوران بحثی سیستماتیک و جداگانه ای ندارد، اما اشارات پراکنده او همگی دال بر توجه او به چنین تضاد ای بمثابه "تضاد عمده" در سطح جهانی است. ما در صفحات پیش دیدیم که او هنگام تحلیل خود از پروسه تسلط امپریالیسم بر جوامع شرق در رابطه با جهان شمولی آن به قضاوت زیرین رسید: "(سلطه امپریالیستی) تمام تضادهای درونی جامعه ما را تحت الشعاع خود قرار میدهد، تضادی که در مقیاس جهانی گسترش دارد: تضاد خلق و امپریالیسم." (ص 70 مبارزه مسلحانه هم استراترزی هم تاکتیک). هر چند بیژن نسبت به چنین فرمولبندی تضاد خلق و امپریالیسم همچنا نکه که دیدیم، انتقاد داشته و آنرا نارسا می خواند. واین فرمولبندی را مزاحم درک درست ازماهیت رژیم سیاسی درایران وعدم تشخیص نقش دستگاه حاکمه و تضاد عمده در جامعه ایران (دیکتاتوری فردی شاه) میدا ند،اما میتوان در کلیتی گفت که در زمینه تشخیص تضاد عمده جهانی در دوران پس از جنگ جهانی دوم، اختلافاتی مابین آندو بچشم نمی خورد. آنچه آندو را در زمینه برداشت شان در مبحث دوران از یکدیگر جدا و دور میسازد، اساسأ در حول و حوش نحوه برداشت آنان از سرشت و طبیعت اختلافات مابین کشورهای سوسیالیستی (چین و شوروی) در دهه های 60 و 70 میلادیست که بیژن از آن بمثابه تضادی نوین همروند با شکل گیری و کثرت یافتن کشورهای سوسیالیستی در دوران پس از جنگ جهانی دوم یاد می کند. بیژن و مسعود هر دو نسبت به این تضاد که خود را در قالب مناظرات و مجادلات ایدئولوژیکی مابین دو قدرت بزرگ کمونیستی نشان میداد، حساسیت خاصی ابراز میدارند. نظر به اعتبار و وزن سنگین این دو حزب در جنبش جهانی چپ، بازتاب آن را در مشی نیروهای چپ ایران بسیار پراهمیت میدیدند و موضع گیری در مقابل این تضاد (مابین چین و شوروی) را که در اوائل دهه 60 میلادی به رودرروئی خصمانه این دو حزب با یکدیگر و انشعاب حزب کمونیست چین از اردوگاه کشورهای سوسیالیستی را بصورت امری ضروری(از دودیدگاه کاملا متفاوت) تلقی می کردند. میدانیم که پس از این انشعاب احزاب چپ و کشورهای سوسیالیستی عمدتأ به دو بلوک حامیان چین و شوروی تقسیم شدند و مواضعی خصمانه و آنتاگونیستی نسبت به یکدیگر پیدا کردند.
مواضع بیژن و مسعود در مورد ماهیت این اختلافات در جنبش جهانی چپ و چگونگی بازتاب آن در مشی، که در رابطه با مفهوم دوران قرار میگیرد، محل دیگریست جهت توقف و تأمل در زمینه اختلافات ایدئولوژیکی آنان بالاخص نسبت به دو مفهوم "انقلاب" و "دموکراسی" در ادبیات سیاسی مارکسیستی.
مسعود در رابطه با اختلافات ایدئولوژیکی این دو حزب بزرگ در جنبش جهانی چپ یعنی چین و شوروی در دهه 60 و 70 میلادی، قضاوتی دارد که اختلافات او را در این زمینه با بیژن بخوبی آشکار میسازد. او موقعیت نیروهای چپ را در ایران بلحاظ ایدئولوژیکی در اوائل دهه 60 میلادی و انشعاب بزرگ در جنبش جهانی چپ، بسیار نامناسب و نا امیدوارکننده می بیند و مسبب این بی اعتباری ایدئولوژیکی نیروهای چپ را مشی حزب توده که او از آن بمثابه" کاریکاتوری" از یک حزب کمونیست یاد میکند و همچنین مواضع ایدئولوژیکی شوروی که بگفته او از دهه 60 روی به رویزینیسم آورده است، میداند. مسعود در اثر خود "مبارزه مسلحانه، هم استراتژیک هم تاکتیک"، پس از اشاره به شکست حزب توده (در کوتای 28 مرداد) و عکس العمل های منفعل و تسلیم طلبانه آن نسبت به کودتا هنگامیکه که جنبش عمومی در زیر شدیدترین سرکوب های رژیم قرار داشت، میگوید حاصل این رفتارایدئولوژی این حزب را نزد افکار عمومی بی اعتبار ساخت. مسعود در ادامه این گفتمان خود نقش اختلافات و انشعاب چین را در جنبش جهانی چپ در رابطه با این بی اعتباری ایدئولوژیکی نیروهای چپ در جنبش عمومی و دموکراتیک ایران چنین پیش میبرد: "اگر در همین ایام مرزبندی بین مارکسیسم- لنینیسم از یکطرف و رویزیونیسم و اپورتونیسم از طرف دیگر در یک مقیاس بین المللی شکل نگرفته بود، شاید سلب اعتماد از حزب توده در آغاز تا حدودی موجب سلب اعتماد از کمونیسم هم شده بود. اما اینک (پس از انشعاب چین) بنظر میرسد که مقام مارکسیسم - لنینیسم واقعی خالی است و باید پر شود". (ص53همانجا)
مسعود این ایدئولوژی واقعی را اینگونه معرفی می کند: "پس مارکسیسم - لنینیسم انقلابی، بمثابه تئوری انقلاب، تنها مرجع پیگیرترین انقلابیون شد ... که حالا با نام و اندیشه های رفیق مائو عجین شده است." (ص 53)
نباید فراموش کرد که در این اختلافات ایدئولوژیکی، حزب کمونیست چین از تز قهر و نفی همزیستی مسالمت آمیزمابین دو اردوگاه سوسیالیستی و امپریالیستی دفاع میکرد که در این سالهای دهه 60 و 70 بمثابه یکی از مباحث گره ای و داغ محافل روشنفکری چپ در مقیاس جهانی بود، واز جذابیت و گیرائی خاصی نزد روشنفکران ایرانی برخوردار بود وبه رادیکالیسم آنان در شرایط دیکتاتوری و ترور و خفقان رژیم پاسخی مثبت میداد. برداشت خوش بینانه مسعود نسبت به نیروهای هوادار چین در آمریکا ی لاتین و محافل مائوئیستی در ایران ناشی از همین سمپاتی او به اندیشه های انقلابی مائو می باشد.اودراین رابطه موضع دبره را نسبت به اختلافات ایدئولوژیکی چین وشوروی اینگونه مورد انتقاد قرار میدهد: "اما به نظر میرسد که رژی دبره ازموضع کوبا درجدال پکن ومسکو(که علیرغم تصور دبره نه تنها لفظی که عملی است) تاثیر می پذیرد، موضعی که در اغازاز وابستگی شدید اقتصادی کوبابه شوروی سرچشمه میگرفت که متاسفانه به نظر میرسد این وابستگی تاکتیکی شکل یک موضع ایدئولوژیکی وسیاسی را بخود گرفته که دراین جمله فیدل،، ما به هیچ فرقه ای تعلق نداریم،، انعکاس یافته است."(ص121). مسعود نسبت به سازمان انقلابی که که حاصل انشعاب از حزب توده(دردهه 60 میلادی) وبه هواداری وجانب داری از اندیشه های مائو شکل گرفته بود موضعی مثبت دارد.او این سازمان را اینگونه معرفی میکند: " سازمان انقلابی که درست به دلیل اپورتونیسم ورویزیو نیسم وخط مشی سازشکارانه حزب توده وبه منظور حفظ چشم انداز مبارزه مسلحانه از حزب (توده) جداشده بود... .". مسعود در سطور بعد به گفتمان خود چنین ادامه میدهد: "به نظر انها (سازمان انقلابی) هرگونه اذعان به تغیر یا تحول(دراثر رفرم ارضی واستقرار نضام سرمایه داری درایران) به منزله خدشه دار کردن ضرورت مبارزه مسلحانه وفراراز مبارزه قطعی واغاز سازشکاری بود. به همین دلیل معتقد بودن که فئو دالیسم هنوز پا برجاست وشرایط عینی برای مبارزه مسلحانه موجود. اما این اعتقاد گرچه عنصری ازاصالت انقلابی واصول انقلابی مارکسیسم-لنینیسم رادر خودداشت، با واقعیت مغایر بود."(ص56 همانجا). این موضع هوادارانه او نسبت به ایدئولوژی و مشی حزب کمونیست چین در اختلافاتش با حزب کمونیست شوروی وسازمان انقلابی ونیروهای مائو ئیست در ایران اساسأ با موضع بیژن در این زمینه متمایز است.
توصیه بیژن به فدائیان خلق در این زمینه برخلاف مسعود، داشتن موضعی است کاملأ بیطرفانه نسبت به این اختلافات. این توصیه بیژن با اتکاء به مفهوم دوران که او آن را تحت عنوان "فهرستی از تضادهای جهان و رابطه آنان با یکدیگر"، (ص181 جمع بندی سی ساله...) فرموله کرده است، صورت میگیرد. او در این فهرست همانگونه که دیدیم یکی از پنج تضاد اصلی جهانی در دوران پس از جنگ جهانی دوم را "تضاد مابین کشورهای سوسیالیستی" میدانست و از این تضاد بمثابه "تضاد اجتناب ناپذیر" (ص 193همانجا) یاد میکرد. بیژن اجتناب ناپذیری این تضاد را در بوجود آمدن کشورهای سوسیالیستی متعدد پس از جنگ جهانی دوم می بیند و میگوید: "تضاد بین کشورهای سوسیالیستی، تفاوت شرایط ساختمان سوسیالیسم، تفاوت موقعیت جهانی و منطقه ای این کشورها و نقش های متفاوت آنها در جهان است". (ص 190 همانجا)
بیژن از این تضاد، بمثابه تضادی با مضمونی نوین درعرصه تاریخی پس ازجنگ جهانی دوم یاد میکند که باید براساس ادبیات مارکسیستی از کیفیت و سرشتی مسالمت آمیز برخوردار باشد و با تضاد مابین کشورهای امپریالیستی و کهن اجتماعی بدین لحاظ تفاوتی آشکار داشته باشد. اما اینکه چرا این تضاد در دهه 60 و 70 میلادی خود را بصورتی اشکارودرشکلی انتاگونیستی نشان میدهد، برخلاف مسعود نه در ابعاد ایدئولوژیکی آن، بلکه در مفاهیم استراتژی عمومی پیش برد ساختمان سوسیالیسم در این کشورها که درشرایط تاریخی - اجتماعی متفاوت میباشند ،جستجو می کند. بنابراین بیژن ما را به منشأ هستی شناسانه(انتولوژیکی) وریشه های اجتماعی- تاریخی شکل گیری این تضادها راهنمائی می نماید و در این باره می گوید: "واقعیت اینست که نحوه برخورد کشورهای سوسیالیستی با استراتژی عمومی آنها مطابقت دارد. عوامل تعیین کننده این استراتژی در جامعه خودی قرار دارد نه در جامعه بین المللی، نقش جهانی شوروی و چین، چنانچه آزادانه انتخاب شود، بنا بر مصالح سیاسی و اقتصادی آنهاست". (ص 191همانجا)
بدین ترتیب از نظر بیژن، مشی و مفاهیم استراتژیکی احزاب چین و شوروی در اساس متأثر از مصالح سیاسی و اقتصادی خاص این دو کشور سوسیالیستی شکل گرفته است، و امکان جهان شمولی ( انیورسل) این مفاهیم و بسط و تعمیم آن به سایر کشورها که در شرایط تاریخی- اجتماعی دیگری بسر میبرند،تعمیم ای کاذب و نا ممکن است. ازنگاه بیژن، مشاجرات و مناظرات ایدئولوژیکی چین و شوروی در این سالها (دهه60 و 70 میلادی) بر خلاف نظر مسعود بلحاظ مضمون در حول و حوش بدست گرفتن سرکردگی جنبش جهانی چپ برای پیشبرد منا فع اقتصادی وسیاسی خاص خود جریان داشت.اودر ادامه گفتمان فوق میگوید : " حتی اختلاف نظر بر سرمسیرانقلاب یا مسیر ساختمان سوسیالیسم ناشی از مقدرات متفاوت این کشورها وبرنامه های اقتصادی متفاوت واستراتزی جهانی انها است. بدست گرفتن رهبری کشورهای سوسیالیستی به معنی قدرت بخشیدن به عواملی است که این استراتژی را تقویت می کند. داشتن نقش تعین کننده در سیاست جهانی به معنی تقویت عواملی است که رشد کشورسوسیالیستی راتسریع میکند. اگر فلان کشور سوسیالیستی نتواند نقش مؤثری در سیاست جهانی و در جنبش رهائی بخش بازی می کند، چگونه میتواند استراتژی خود را با این پروسه هماهنگ سازد، مگر آنکه ساده لوحانه منکر هرگونه اختلافی بین امکانات، برنامه ها و مشی کشورهای سوسیالیستی با هم و با جنبش های رهائی بخش بشویم". (ص 192همانجا) او درچند سطربعد به گفتمان خود این گونه ادامه میدهد: "...بنابراین مادامی که این مرزها(ملی) وجود دارد مادامی که دولتهای مختلف سوسیالیست وجود دارند این تضادها وافعیتی از جهان ما بشمار میرود."(ص 192همانجا).
بیژن به این تفاوت تاریخی- اجتماعی در این مرحله از تحول جوامع بشری یعنی تقسیم آنها به دولت- ملت، برای تدوین مشی در هر کشوری(خواه در مرحله سوسیالیستی و خواه در مرحله جنبش رهائی بخش باشند)، اهمیتی حیاتی قائل است. بدین ترتیب جزنی با اتکاء به این گفتمان را ه بر هر گونه انحلال این تفاوت و تمایز مشی در هر کشوری، در استراتژی عمومی قطب های جهانی چپ غیرممکن میسازد و امکان شکل گیری مفهوم منحصر بفرد بودن مشی (در هر کشوری) را فراهم میا ورد.او در فرازدیگری ازاین گفتمان بروشنی این مفهوم را بازگو میکند:
"جامعه و هر خلقی ناگزیر است در شرایطی متفاوت با خلق دیگر خود را آزاد سازد. این بمعنای راههای مختلفی است که انقلاب در کشورهای مختلف و در مراحل تاریخی مختلف می پیماید. این راهها که در عامترین قوانین خود از اصول واحدی برخوردارند، در استراتژی و تاکتیک و در مرحله انقلاب با هم اختلاف دارند. هر خلق انقلابی و هر جنبش کارگری در طی انقلاب خود به تجاربی دست می یابد که برای دیگر خلق ها قابل استفاده است، ولی مطلقأ قابل تقلید نیست. رهبری احزاب کمونیست پیروز شده، پس از پیروزی دیگر نمی توانند در شناخت راههای تازه برای پیروزی دیگر خلقها نقشی اساسی داشته باشند ... ولی گاه این تمایل دیده میشود که دیگر خلق ها را به همان راهی که خود داشته اند، راهنمائی کنند. البته این پدیده ای نادرست است ولی ریشه بسیاری از اختلافات بر سر تعیین مشی از این ناشی میشود. اگر رهبران پیروز شده، رسمأ نقش رهبری جنبش جهانی یا منطقه ای را به دست داشته باشند، این گرایش میتواند به انحراف و حتی شکست جنبش های تحت سلطه آن رهبری منجر گردد". (ص 190 همانجا)
بیژن ردپای این تمایل به سرکردگی وروحیه سلطه گری و نادیده گرفتن مفهوم منحصر بفرد بودن مشی در هر کشوری را درمفهوم قطب جهانی میبیند که ریشه در ا یدئولوژی پدرسالارانه (استالینیسم) دوران پیش از جنگ جهانی اول دارد. یعنی دردورانی که شوروی تنها کشور سوسیا لیستی محسوب میگشت واستالین نقش پدررا برا ی تمامی احزاب چپ بازی میکرد. این مفهوم (قطب جهانی) که بیژن از آن به نام "مفهومی اسطوره ای" یاد میکند، نقشی کلیدی در لحظه تدوین مشی نیروهای سنتی چپ بازی می کند و این نیروها را به تبعیت و تقلید کورکورانه ای از استراتژی عمومی این قطب بمثابه تأمین کننده منافع کارگران (بمثابه یک طبقه یکدست وهمسان) در سطح جهانی مینماید. درحقیقت این ترفند ایدئولوژیکی همسان سازی منافع کارگران درتمام کشورها چیزی نیست بجزمنحل ساختن تفاوت موقعیت تاریخی – اجتماعی و منافع کارگران واقشار دموکراتیک سایر کشورها درمنافع استراتژیکی قطب های جهانی چپ. بیژن همانگونه که از گفتمان فوق برمیآید با چنین تعبیر و تفسیری از استراتژی عمومی این قطب ها که در تقابل رادیکالی با مفهوم منحصر بفرد بودن مشی درهر کشوری می باشد، قرار میگیرد.ازنگاه بیژن این مفهوم که در ادبیات سنتی چپ خود را در هاله ای از تقدس پوشانده و بمثابه مفهومی اسطوره ای غیرقابل انتقاد معرفی شده بود، نه تنها بر پایه های معرفت شناسی ( اپیستمو لوژیکی) نادرستی قرار گرفته است، بلکه با نگاهی به تاریخ شکل گیری آن میتوان به ابعاد ایدئولوژیکی اش در رابطه با گرایش به تسلط جوئی قطب ها در مناسبات شان با کشورهای سوسیالیستی و جنبش های رهائی بخش چپ نیز پی برد. بیژن شکل گیری این مفهوم و ماهیت آن را در بستر تاریخی جنبش های چپ را، در گفتمان زیر اینگونه به روایت میکشد: "مادامیکه اتحاد شوروی تنها کشور سوسیالیستی بود، چنین تضادی (مابین کشورهای سوسیالیستی) وجود نداشت. جنبش خلقهای دیگر جهان گاه و بیگاه با استراتژی جهانی یا منطقه ای شوروی تضادهائی پیدا می کردند. این تضادها گاهی به برخوردهائی منجر میشد، ولی رویهمرفته بصورت مسالمت آمیز حل میشد. با آزاد شدن خلق های اروپای شرقی و خلقهای چین و کره و سپس ویتنام، دولت های دیگری تحت رهبری احزاب کارگری در جهان پیدا شدند. معهذا مادامیکه این کشورها مانند کل جنبش کارگری جهان زیر یک رهبری واحد عمل میکردند و به عبارت دیگر شوروی، رقیب و مدعی نداشت، تضاد این کشورها بدون سروصدا و یا کشمکش های بین المللی آنها، حل و فصل میشد". (ص 189 همانجا)
بنابراین در شکل گیری مفهوم قطب از همان ابتداء ما شاهد وجود تضادهائی مابین منافع و چگونگی راهبرد جنبش ملی رهائی بخش و استراتژی عمومی شوروی بمثابه "قطب جهانی" چپ می باشیم. هرچند این تضاد و تنش در دورانی که شوروی بمثابه تنها کشور سوسیالیستی، رقیبی نداشت، با اتکاء به مفهوم قطب، قابل کنترل در چارچوب مسالمت آمیز بود و سروصدا و بازتابی خارجی نداشت، اما از نظر بیژن در دوران پس از جنگ جهانی دوم، دیگر تنظیم روابط کشورهای سوسیالیستی و جنبش های رهائی بخش در کادر این مفهوم غیرقابل ممکن است. بیژن در ادامه گفتمان خود در حول و حوش مفهوم قطب که از دیدگاه او برپایه ایدئولوژی پدرسالارانه استوار است، مضامین انتقادی خود را به این ایدئولوژی اینگونه بیان میدارد: "نقش پدرسالارانه شوروی (بمثابه قطب)، نه تنها به یافتن صحیح ترین اشکال مبارزه در جنبش خلقهای مختلف آسیب میرساند، بلکه در روابط اقتصادی و سیاسی، این نابرابری باعث نوعی سوء استفاده می شد. رابطه شوروی بعد از جنگ جهانی دوم با ملل اروپای شرقی، نمونه هائی از این گرایشهای نادرست را نشان میدهد. درخواست نفت از ایران نیز از جمله این گرایشهاست. به این ترتیب اتحاد شوروی از موضع برتر خود در میان کشورهای سوسیالیستی و نقش رهبری بین المللی طبقه کارگر، به سود پیشبرد استراتژی جهانی و پیشرفت برنامه های اقتصادی خود کمک می گرفت. این نحوه استفاده از عوامل مورد بحث حتی از جانب احزاب کارگری و رهبری آن ها مجاز شناخته می شد و آن را با روابط انترناسیونالیستی پرولتری توجیه میکردند. (ص 189 همانجا)
بنابراین مضمون انتقادات بیژن حامل بعدی ایدئولوژیکی وستیزه جویانه، دررابطه باادبیات پدر سالارانه، میباشد. او در این زمینه میگوید: "تضاد کشورهای سوسیالیستی را (نمی توان) صرفأ در حد تئوری و شناخت آنها از پدیده ها تلقی کنیم" (ص 191همانجا). در حقیقت هسته مرکزی انتقادات او به مفهوم سنتی قطب های جهانی چپ که مبتنی بر ایدئولوژی پدرسالارانه (استالینیسم) می باشد، برملاء ساختن این میل و گرایش به "سوء استفاده" از جنبش های رهائی بخش و دیگر کشورهای سوسیالیستی با استفاده از موقعیت سرکردگی و به نفع استراتژی عمومی خود است.
کسانیکه با ادبیات مارکسیستی آشنائی داشته باشند، میدانند که مفهوم منافع انترناسیونالیستی پرولتاریا بمثابه مفهوم کلیدی، لحظه شکل گیری مشی در جنبش های چپ و کشورهای سوسیالیستی را تا چه حدی تحت تأثیر قرار میداد و آنان را بلحاظ ایدئولوژیکی ملزم به رعایت آن میکرد. دفاع از منافع انترناسیونالیستی پرولتاریا در ادبیات سیاسی چپ از جایگاهی بس ویژه برخوردار بود. در حقیقت رعایت منافع انترناسیونالیستی پرولتاریا ناظر برتنظیم روابط میان جنبش های چپ و شوروی سوسیالیستی نقش تعیین کننده داشت. این منافع تبلور خود را بنا بر ایدئولوژیهای سنتی چپ همانگونه که در نقل قول فوق بچشم میخورد میبایستی در استراتژی عمومی قطب ها (شوروی سپس شوروی- چین) مییافت.
بیژن اختلافات و انشعاب تیتو (یوگسلاوی سابق) و چین (پس از جنگ جهانی دوم) را بمثابه بحران در مفهوم قطب های جهانی متکی بر ایدئولوژی پدرسالارانه (استالیزم) میداند و ریشه این بحران را غیردموکراتیک بودن محتوی این مفهوم و عدم رعایت استقلال سایر کشورهای سوسیالیستی و جنبش های چپ در رابطه با استراتژی عمومی شوروی در سطح بین المللی ارزیابی میکرد.
همانگونه که گفتیم بیژن متقاعد شده بود، عوامل تعیین کننده استراتژی عمومی قطب های جهانی (چین و شوروی) "در جامعه خودی (یعنی چین و شوروی) قرار دارد نه در جامعه بین المللی. نقش جهانی شوروی و چین چنانچه آزادانه انتخاب شود، بنا بر مصالح سیاسی- اقتصادی آنهاست". و بدست گرفتن رهبری کشورهای سوسیالیستی به معنی قدرت بخشیدن به این عواملی است که این استراتژی را تقویت می کند". (ص 191 همانجا).
بنابراین جانبداری مسعود ازاندیشه های مائو در این بحران ایدئولوژیکی سالهای 60 و 70، نشان دهنده عدم آشنائی عمیق او با مضمون و سیر تحول تاریخی این مفهوم (قطب)، در ادبیات سیاسی سنتی چپ می باشد. شاید متوقف شدن او بر جنبه های صرفأ ایدئولوژیکی مناظرات حزب کمونیست چین و شوروی و مجذوبیت او "به ایده انقلاب" و "قهر" و لحن رادیکال حزب کمونیست چین، علت عدم توجه او به مضمون واقعی و ریشه تاریخی این مناظرات باشد. ما نمی توانیم این مناظرات را همانگونه که بیژن میگوید: "صرفأ در حد تئوری و شناخت آنها از پدیده ها تلقی کنیم"(ص 191)، یا به بیان دیگر، آنها را به مباحثاتی ایدئولوژیکی محدود نمائیم. از نظر بیژن انشعاب و موضع حزب کمونیست چین تا آنجائیکه به ایده قطب های جهانی چپ مربوط میشود، در همان چارچوب سنتی ایدئولوژیهای پدرسالارانه و غیردمکراتیک می باشد و قادر به حل و فصل این بحران نیست.
به باور بیژن هر دو قطب جهانی چپ (چین و شوروی) در این سالهای بحرانی دهه 60 با اتکاء به ایدئولوژی پدرسالارانه شکل گرفته بود. وانها تلاش داشتند روابط خود را با سایر جنبش های چپ و کشورهای سوسیالیستی براساس این ادبیات پدرسا لارابه تنظیم نمایند.بنا براین از نظربیژن جا ن مشاجرات اید ئولوژیکی ما بین انها را، که در حال ساختمان سوسیالیسم( باتوجه به شرایط تاریخی – اجتماعی متفاوت) درکشورهای خود میباشند ، باید عمدتا درحول وحوش تامین منافع خاص اقتصادی – سیاسی این دو کشوردر عرصه بین ا لمللی جستجو کرد نه همچون مسعود درنجات ،،ایده انقلاب،، و،،ایده قهر،،. بنابراین برداشت بیژن از این مشا جرات لفظی چین وشوروی ،هردو به دنبال سلطه جوئی برجنبش های چپ درسایرکشورها میباشند وبدین لحا ظ هیچ گونه تفاوتی با یکدیگر ندارند.
حساسیت بیش از حد بیژن به مفهوم قطب های جهانی چپ را،که او آن را میراث دوران تسلط استالینیسم درجنبش های جهانی چپ میدانست، باید دردو اصل مستتر درایده قطب(اصل خطا ناپذ یری پدروتبعیت کور کورانه از پدریعنی شخص استا لین) یافت، که از نظر او لطمات جبران ناپذیری را بر جنبش ملی کردن نفت در ایران زد و از شکل گیری استراتژی عمومی متکی بر دفاع از منافع عمو می جامعه ایران و تشکیل جبهه ای واحد ی از نیروهای چپ و دموکراتیک را( جهت پیشبرد چنین استراتژی ای) ناممکن ساخت. بیژن تأثیرات و بازتاب مهلک مفهوم قطب را در مشی حزب توده در جریان ملی شدن نفت که در تبعیت کامل از استراتژی عمومی شوروی درسطح جهانی شکل گرفته بود، در تقابل رادیکالی با مشی جبهه ملی برهبری مصدق میدید. بیژن شکل گیری مشی جبهه ملی را برپایه بهره برداری از تضاد آمریکا و انگلیس میدانست که بمثابه تضاد عمده پس از جنگ جهانی دوم در جامعه ایرانی درآمده بود. او تشخیص این تضاد و اتکاء به آن را از طرف مصدق در جریان ملی شدن نفت، ناشی از هوشمندی و تجارب تاریخی او میدید که در رابطه مستقیم با حفظ و دفاع از منافع عمومی جامعه ایرانی قرار داشت.
از نظر بیژن، حزب توده مشی خود را دردوران ملی شدن صنعت نفت در تبعیت کورکورانه از استراتژی عمومی شوروی پس از جنگ جهانی دوم یعنی ضدیت با آمریکا بمثابه دشمن اولیه جنبش های رهائی بخش و کشورهای سوسیالیستی قرار داده بود که نیروهای چپ را در ایران به تقابل و ضدیت با استراتژی عمومی ملی شدن صنعت نفت از طرف جبهه ملی کشاند که سرانجامی تلخ و تراژیک را بر جنبش ملی شدن نفت تحمیل کرد و بی اعتمادی عمیقی را نسبت به نیروهای چپ در جنبش عمومی باعث گردید.وبدین ترتیب شانس ای راکه تاریخ درجریان جنبش ملی شدن نفت برای استقرار نهادهای دموکرا تیک ومدرنیزه کردن ساختارهای سیاسی به جامعه ایران داده بود یکسره از میان برد. بیژن هیچ گاه چنین اشتباهی استراتژیکی را به رهبران حزب توده نبخشید وباعزمی راسخ درصدد بی اعتبارکردن اسطوره قطب های جهانی بر امد.
چنانچه می بینیم اشاره بیژن در "سوء استفاده" استالین درجریان نفت در ایران، دقیقأ اشاره به نادرست بودن "اصل خطاناپذیری" قطب های جهانی چپ و عقل کل دانستن آنهاست،که معنای واقعی ان جایگزین ساختن تضاد شوروی با امپریا لیسم امریکا(بخوان منافع شوروی) با تضاد عمده درایران(بخوان منافع ایران) است که برپایه آن باید مفاهیم استراتژیکی و تاکتیکی مشی درایران تدوین گردد. و بالاتر از آن اشاره بیژن باین نکته است که چنین مفهوم ایدئولوژیکی (قطب) میتواند زمینه هایی رشد گرایشات "سوء استفاده جویانه" و سلطه جویانه را در روابط قطب های جهانی با جنبش های چپ و کل کشورهای سوسیالیستی بوجود آورده و به سر منشاء تضادهای آنتاگونیستی مابین آنها منجر گردد. به علت چنین برداشت و تجاربی تاریخی (بالاخص تجربه ملی شدن نفت در ایران) است که بیژن گسست ا زایدئولوژیهای سنتی چپ را امری ضروری و تاریخی برای نیروهای چپ وحفظ منافع جامعه ایرانی می داند.میتوان گفت که هیچ مفهوم دیگری حساسیت او را در رابطه با ایدئولوژی نیروهای سنتی چپ (حزب توده و نیروهای وابسته به چین) باین اندازه برنیانگیخته باشد. ما این حساسیت او را در آثارش میتوانیم تا مرز عصیانگری تجربه نمائیم. ما اولین نشانه های عصیانگری او را در گزارش ساواک در باره او شاهد هستیم: "مشارالیه (بیژن) ضمن اعترافات، اظهار داشت که اصولأ با ایسم مخالف بوده و پیروان ایسم را فاقد عقیده میداند و خود را همیشه پیرو آن چیزی میداند که بنظرش صحیح برسد". (بتاریخ 22/11/1339) . اودر جای دیگری این حساسیت عصیا نگرانه خود را اینگونه بیان میدارد: "لکن برخورد مکانیکی(حزب توده) با مناسبات بین المللی ،پائین اوردن این مناسبات تا سطح استا د و شاگردی(اگرنه ارباب ورعیتی) ، وبا لاخره اعتقاد به اسطوره دیگری به نام "قطب جهانی" میبایست پایان پذ یرد. " (ص57 "نبرد با دیکتاتوری شاه").
او همواره نسبت به این پرنسیپ عصیانگرانه مبتنی بر رهائی از قید و بندهای ایدئولوژیهای پدر سالارانه وبسته چپ سنتی تحت هر عنوانی، خواه استالینیسم یا مائوئیسم، وفادار ماند. بیژن در رابطه با مواضع شوروی نسبت به سرکوب های خونین پس از رفرم ارضی رژیم و انتقادات خود باین مواضع به نتیجه عصیانگرانه زیر میرسد:
" این بارنیز این تحولات(درروابط دوکشور) بدون ارتباط باجنبش خلق انجام می یافت.یعنی درست هنگامی که رژیم به سرکوب شدید مردم وتحکیم دیکتاتوری خود پرداخته بود،ماه عسل مناسبات ایران وشوروی اغاز شد. این بار دیگر اثبات کرد که جنبش انقلابی ایران باید مسیر خود را مستقل از مشی و سیاست شوروی و هر قدرت خارجی دیگر پی ریزی کرده و با اتکاء به نیروی خلق به راه خود ادامه دهد، چنانکه شوروی و دیگر قدرت ها و جریان های جهان نیز بدون توجه به منافع و مصالح جنبش ما، مناسبات خود را با ایران تنظیم می کنند". (ص 62 همانجا)
"توجه به منافع و مصالح جنبش ما" را میتوان بمثابه دغدغه اولیه او بحساب آورد. حفظ و دفاع از چنین منافعی است که او را به انتقاد از مفهوم قطب های جهانی یعنی بر "ایسم" ها میکشاند و گسست او از ایدئولوژیهای سنتی را جهت اتخاذ مشی ای مستقل از مشی شوروی و هر قدرت خارجی دیگر و "با اتکاء به نیروی خلق"، باعث میگردد.
بنابراین ا زنظر بیژن، توجه به منافع و مصالح جنبش عمومی در ایران همانگونه که در مثال جنبش ملی شدن نفت در ایران بآن اشاره داشتیم، در تحلیل نهائی در اصطکاک و تنش با مفهوم قطب های جهانی چپ قرار میگیرد که در صورت عدم طرد این مفهوم در مناسبات احزاب چپ و کشورهای سوسیالیستی میتواند روابط این احزاب و کشورها را بسمت نوعی تضادهای آنتاگونیستی سوق دهد و راه را برهرگونه هماهنگی های انترناسیونالیستی مابین آنها سد نماید.
مشخصه و مضمون انتقادات بیژن نسبت به ایدئولوژیهای پدرسالارانه چپ سنتی (حزب توده و مائوئیست ها)، اساسأ در حول و حوش بی اعتمادی عمیق او نسبت به انتزاعی و کلی بودن مفاهیم ایدئولوژیکی در این جریانات سنتی جریان دارد. در این تفکر سنتی که برپایه اعتماد به اصل خطا ناپذیری قطب های جهانی چپ (چین و شوروی) و اتوریته پدرانه آنها در نیروهای چپ، شکل گرفته و به حیات خود ادامه میداد،نزدیک شدن به ساختارهای اجتماعی و سیاسی جامعه ایرانی و منعکس ساختن آنها در قالب مفاهیمی مشخص جهت دفاع از منافع و مصالح جنبش های عمومی، غیرممکن بنظر میرسد. و این ساختارها ی تاریخی-اجتما عی و سیاسی همچنانکه در جنبش ملی شدن نفت دیده شد، باید چنان دستکاری وکژوکوژمیگشت تا با استراتژی عمومی قطب های جهانی بدون اعتناء به منافع و مصالح جامعه ایرانی، متناسب و همسودرمی امد.ُ
بنابراین تلاش های انتقادی او برای دستیابی به تحلیلی مشخص از واقعیات اجتماعی وسیاسی جامعه ایران، به عبور ازاین مفاهیم انتزاعی و کلی(اونیورسالیسم ابستره) که درمحتوی عمدتا دفاع ازمنافع خاص کشورقطب رابعهده داشت ، جنبه کاملا ایدئولوژیکی و ستیزه جویانه مید هد. هدف غائی اوازعبوراز مفهوم اسطوره قطب جهانی در ادبیات سنتی چپ در حقیقت برملا ساختن و به برسمیت شناختن تضاد مابین کشورهای سوسیالیستی بمثابه تضادی نوین در دوران پس از جنگ جهانی دوم می باشد، که دیگرکنترل ان درچا رچوب مفهوم سنتی سانترالیسم پدرسالارانه( جهت تنظیم روابط مابین کشورهای سوسیالیستی وتامین هماهنگی این کشورها در عرصه بین المللی) غیرممکن بوده و منشاء نوعی بحران سیاسی درجهان چپ (بعلت گرایشات سلطه گرایانه نهفته درمفهوم قطب ها) میشود. بیژن بحران دهه 60 و 70 میلادی در جنبش جهانی چپ را نتیجه اعمال چنین سانترالیسم سنتی یکجانبه وامرانه شکل گرفته در دوران استالین محسوب میدارد.
او قضاوت خود را نسبت به تلاش های شوروی و چین برای در دست گرفتن رهبری جنبش جهانی چپ بر پایه ایدئولوژی پدرسالارانه (استالینیسم) اینگونه فرموله میکند: "دوره تک رهبری پایان یافته و غیرقابل بازگشت است". (ص 192)
بعبارت دیگرتلاش آنها را برای احیاء ایدئولوژی پدر سا لارانه عبث و غیردموکراتیک میداند و راه برون رفت از چنین بحرانی رادرعبوراز مفهوم قطب های جهانی متکی به ایدئولوژی های پدرسالارانه و جایگزینی آن با تفکر و ایدئولوژی مبتنی بر ایده دموکراسی جستجو می کند. اتکاء بیژن به ایده دموکراسی و اصرار او بر جذ ب و پذیرش آن بمثابه ضرورتی تاریخی درایدئو لوژی نیروهای چپ، لحظه گسست او را از ادبیات پدرسالارانه نیروهای سنتی چپ به نحو بارزی نسبت به رقبای فکریش در دههای 60 و 70 میلادی متمایز میسازد. ایده دمکراسی در آثار او نه تنها در ارتباط با توجه به تفاوت ها و ویژگی های طبقات و اقشار اجتماعی متنوع در ایران می باشد* که خود را در همکاری سیاسی جبهه ای برعلیه دیکتاتوری فردی شاه نشان میدهد، بلکه خود را برای اولین بار در ایدئولوژی نیروهای چپ انقلابی ایران(بر پا یه درک اواز مفهوم دوران) بصورت استقلال درمقابل قطب های جهانی چپ درلحظه تدوین مشی بازتاب یافته وبه شکلی مشخص درساختارمفاهیم استراتژیکی و تاکتیکی مشی ارائه شده ازجانب او به فدائیان خلق بچشم میخورد.
تلاش بیژن در جهت دموکراتیزه کردن تفکر چپ او را متقاعد میسازد که مفهوم انقلاب سوسیالیستی و در بیانی کلی تر انقلاب را باید از چارچوب های مفاهیم مسیحائی ورمانتیکی آن خارج ساخته و ذهنیت روشنفکران چپ را با اتکاء به تجارب تاریخی بدست آمده در این زمینه بالاخص در رابطه با تاریخ تجربیات چپ درایران مورد باز بینی قرار داد. در حقیقت ایده دموکراسی که در بستر انتقادات او به مفهوم قطب های جهانی چپ (چین و شوروی) در مبحث دوران خود را بصورت ضرورتی تاریخی بطوری برجسته نشان میدهد، حاصل توجه وتامل اوبه این تجارب تاریخی وبن بستی است که جنبش های رهایی بخش وکشورهای سوسیالیستی با ان مواجه بودند.
بیژن خروج از چنین بن بستی را در گرو درهم شکستن دیدگاههای رمانتیکی و مسیحائی چپ جوان از انقلاب سوسیالیستی میداند که از درک ریشه های تاریخی- اجتماعی شکل گیری تضاد مابین کشورهای سوسیالیستی در دوران پس از جنگ جهانی دوم بازمانده و به موضع ایدئولوژیکی جانب دارانه از یک بلوک (چین) در مقابل بلوک دیگری (شوروی) از کشورهای سوسیالیستی قرار گرفتند. بیژن این بحران درجنبش جهانی چپ رافرصتی مناسب جهت رهایی ازاسطوره مفهوم قطب جهانی چپ (در دهه 60 و 70) که حامل برداشت رمانتیکی و مسیحائی نسبت به پدیده انقلاب است تلقی میکند.رادیکالیسم حزب کمونیست چین دراین سالهای حساسییتی نسبت به حق ازادی انتخاب برای تدوین مشی در هر کشوری وبرسمیت شناختن تضاد خود با شوروی بمثابه تضادی مابین دو کشور سوسیالیستی نمیدهد،وسپس با سوسیال امپریالیستی خواندن شوروی سعی در بیرون راندن این کشور از جامعه جهانی چپ جهت تامین هژمونی(پدرانه) خود برکشورهای سوسیالیستی وجنبش های رهایی بخش دارد.به همین علت است که بیژن ایدئولوژی حزب کمونیست چین راعمدتا درخدمت احیاء اسطوره قطب مبتنی بر ادبیات پدرسالارانه می بیند تا هر چیز دیگری.دراین رابطه مناظرات بیژن با هواداران مشی مسعود- پویان به سبب مجذوبیت انها به گفتمان های ایدئولوژیکی رادیکال حزب کمونیست چین، در زمینه پذیرش تضاد مابین کشورهای سوسیالیستی و ایده دموکراسی بمثابه ضرورتی تاریخی برای خروج از بحران جهانی چپ، از اهمیت و وزن بالائی برخوردار است و محلی است که توقف و تأمل بیشتری را می طلبد.

ایده دموکراسی بمثابه تنها آلترناتیو ممکن برای خروج از بحران جهانی چپ و بازتاب آن در مشی فدائیان خلق

بیژن همانگونه که گفتیم اختلافات چین و شوروی را که از سالهای 1956 شروع شده و در اوائل دهه 60 میلادی باعث بحران و انشعاب در جنبش جهانی چپ و کشورهای سوسیالیستی گردید، حاصل شرایط نوین اجتماعی- تاریخی ای میدید که در دوران پس از جنگ جهانی دوم بوجود آمده بود. پس از جنگ جهانی دوم ما شاهد بوجود امدن وظهورکشورهای سوسیالیستی میباشیم که در کنار شوروی بمثابه اولین و تنها کشور سوسیالیستی پیش از جنگ جهانی دوم در صحنه بین المللی ظاهر شدند. از نظر بیژن هریک از این کشورها بلحاظ بافت تاریخی- اجتماعی خود با دیگر کشورهای سوسیالیستی متفاوت و متمایز بود و همین اختلاف (تاریخی- اجتماعی) مشی ای منحصر بفرد را جهت ساختمان سوسیالیسم متناسب با امکانات ویژه تاریخی هر کشوری را میطلبید،که در نتیجه استراتژی عمومی این کشورها را درعرصه جهانی دردرجه اول تابع این ضرورت های خاص میگردانید.از دیدگاه هستی شناسانه (انتولوژیکی ) بیژن این ویژگی ها نقشی تعیین کننده در شکل دادن به مفاهیم استراتژیکی در هر کشوری( خواه در مرحله مبارزات رهائی بخش و یا ساختمان سوسیالیسم) دارد. اصرار و تأکید او بر "مفهوم منحصر بفرد بودن" مشی در هر کشوری با اتکاء به چنین دیدگاه هستی شناسانه ایست که صورت میگیرد. این "مشی (منحصر بفرد)" همانگونه که دیدیم چنانکه در شرایط آزادانه ای شکل بگیرد لاجرم در رابطه مستقیم با منافع اقتصادی- سیاسی خاص آن کشورصورت گرفته ودر نتیجه مفاهیم استراتژیکی وتاکتیکی درمشی ان کشورنباید چیزی بجز بازتاب این منافع باشد.از نظر بیژن صلاحیت اتخاذ مشی درهر کشوری اساسأ بعهده رهبری جنبش های اجتماعی و سیاسی در آن کشور است. این رهبری ها با اشراف و آگاهی از پیچیدگی ها خاص وویژه گی های ساختارهای اقتصادی- اجتماعی و فرهنگی و روانی جامعه خود بیش از هر مرجع دیگری قادر به تشخیص این ویژگی ها می باشند. در حقیقت مفهوم رهبری از دیگاه بیژن در رابطه با تشخیص این ویژگی ها جهت جذب و بازتاب دادن اشان در مشی و شعارهای استراتژیکی جنبش، تعریف میشود. این تعریف از وظایف رهبری که دررابطه با اعتباری انتولوژیک (هستی شناسانه) بخشیدن به ویژگی (تفاوت) ساختارهای اجتماعی- تاریخی در هر کشوری صورت میگیرد، او را در تقابلی آشکار و آشتی ناپذیر با مفهوم قطب ها که وظایف رهبری را درتبعیت از استراتژی عمومی قطب ها در عرصه جهانی میدانست، قرار میداد. بیژن دراثار خود با اشاره مکرر به جنبش ملی شدن نفت درحقیقت تلاش دارد با اتکاء به این تجربه تاریخی زنده جامعه ایران به ایده منحصر بفرد بودن مشی درهرکشوری جنبه ای اثباتی دهد.درزمان جنبش ملی شدن صنعت نفت استراتژی عمومی شوروی (براساس نیازهای خاص این کشور درعرصه بین المللی) در رابطه با تضاد با آمریکا شکل گرفته بودوبا استراتژی جبهه ملی ایران که تضاد عمده را در ایران با انگلیس ونه امریکا میدانست درتضادی بس ا شکار قرارداشت.بیژن استراتژی مصدق در جریان ملی شدن صنعت نفت را بر اساس تشخیص درست از ویژگی های جامعه ایران و در رعایت و دفاع از منافع اقتصادی- سیاسی خاص آن میدانست.بنابراین مصدق در پیشبرد استراتژی خود می بایست به هماهنگی و بگونه ای به ائتلاف با آمریکا وجناح هوادارش در ایران برعلیه منافع انگلیس در ایران، تن میداد. در صورتیکه مشی حزب توده برپایه اصل خطا ناپذیری حزب کمونیست شوروی ضرورتا باید در تبعیت وهماهنگی کامل با استراتژی عمومی شوروی ودرضدیت با امریکا ومشی دولت مصدق قرار میگرفت. بیژن نتایج این مشی را که مبتنی بردنباله روی کورکورانه از استراژی شورویست برای ایجاد جبهه ای از نیروهای چپ ودموکراتیک در ایران مرگ اور میخواند. بیژن در آثارش براساس چنین تجربه تاریخی نه تنها اصل خطا ناپذیری حزب کمونیستی شوروی(ایده قطب) را بلحاظ تئوریک بی اعتبار میداند، بلکه پیش ازان این فرمول بندی را تابع ملاحظاتی از نوع ایدئولوژیکی- استراتژیکی ارزیابی میکند. او به سوء استفاده شوروی در جهت پیشبرد منافع اقتصادی- سیاسی خاص خود در جریان ملی شدن نفت اینگونه اشاره دارد: "رهبری شوروی ( در این سا لها پیش از جنگ جهانی دوم)از انحراف واشتباه خالی نبود.چه در مورد جنبش ها وچه در مورد کشورها.نقش پدر سالارانه شوروی نه تنها به یافتن صیحترین اشکال مبارزه در جنبشهای خلقهای مختلف اسیب میرساند،بلکه درروابط افتصادی وسیاسی این نابرابری باعث نوعی سوء استفاده میشد.رابطه شوروی باملل اروپای شرقی نمونه هائی از این گرایشها ی نادرست را نشان میدهد.درخواست نفت از جانب شوروی درایران نیز،ازجمله این گرایشهاست.به این ترتیب اتحاد شوروی از موضع بر ترخوددر میان کشورهای سوسیالیستی ونقش رهبری جنبش بین المللی طبقه کارگر،به سودپیشبرداستراتژی جهانی وپیشرفت برنامه های اقتصادی خودکمک می گرفت. ،،(ص189 ).بی گمان تجربه نتایج فاجعه بارمشی مبتنی برادبیات سنتی پدر سالارانه حزب توده (که درتمام دوران حیات سیاسی اش بان وفادار ماند) درسالهای ملی شدن صنعت نفت در ایران،نقشی تعین کننده در بی اعتبارساختن مفهوم قطب(ایدئولوژی پدر سا لارانه) در ذهنیت اوداشته است. بنابراین از نظر بیژن این ادعای چپ سنتی (حزب توده و مائوئیست ها) که استراتژی عمومی قطب ها میتواند تأمین کننده منافع استراتژیکی کلیه کشورهای سوسیالیستی و جنبش های رهائی بخش باشد، نه فقط به لحاظ معرفت شناسی بی اعتبار میباشد، بلکه بیش از آن با منافع خاص اقتصادی- سیاسی این کشورها درتضاد قرارمیگیرد.. از دیدگاه بیژن همین تضاد مابین منافع خاص کشورهای سوسیالیستی است که زمینه های بحران جهانی چپ را بعلت سنت های پدرسالارانه استالینیستی در هدایت و رهبری جنبش جهانی چپ در چارچوب تحمیل استراتژی عمومی دولت شوروی بوجود آورده واستعداد تبدیل شدن ان را به تضادی آنتاگونیستی درآستانه دهه 60 میلادی فراهم آورده است.
بیژن در باره تضاد مابین کشورهای سوسیالیستی با توجه به ریشه های هستی شناسانه آن (تفاوت در شرایط تاریخی- اجتماعی)، میگوید: "این تضاد اجتناب ناپذیر است" (ص 193 جمع بندی مبارزات سی ساله.....)، یا به بیانی دیگر این تفاوت حتی با "انقلاب سوسیالیستی" غیرقابل انحلال در مفاهیم استراتژیکی عام و انتزاعی کلی (انیورسل ابستره) قطب های جهانی چپ بوده و همچنان به بقاء و موجودیت خود ادامه میدهد. بیژن با توجه به چنین شناختی از ریشه های تاریخی- اجتماعی این تضاد و بحران ناشی از آن، مواضع احزاب کمونیست چین و شوروی و هواداران آنها در ایران را غیرقابل قبول میداند. او تلاش های این دو کشور بزرگ سوسیالیستی را در بدست گرفتن رهبری جنبش جهانی چپ که برپایه ایدئولوژی پدرسالارانه دوران استالین قرار داشت، نسبت به واقعیات تاریخی دوران پس از جنگ جهانی دوم، نامتناسب و غیرممکن میدید و احیاء مفهوم قطب جهانی چپ را که مضمون آن در بی اعتنائی کامل به تفاوت منافع خاص دیگر کشورهای سوسیالیستی و جنبش های رهائی بخش شکل گرفته را تلاش عبث و غیردموکراتیک ارزیابی می کند و در این زمینه همانگونه که گفتیم اعلان میدارد "که دروه تک رهبری(ایده قطب) پایان یافته و غیرقابل بازگشت است". (ص 192)
ما به کرات از قول بیژن به این نکته پر اهمیت اشاره داشتیم که او در ایده قطب ها نوعی استعداد و گرایش به سلطه جوئی میدید که پایه های معرفت شناسی آن را در همین نفی تفاوت های تاریخی و منافع خاص دیگر کشورها و یکدست و هم جنس دانستن (هموژن) این منافع می باشد. یا به بیانی دقیق تر منافع قطب ها بلحاظ هستی شناسی حامل منافع پرولتاریای جهانی و جنبش های رهائی بخش میباشد که در مشی و استراتژی عمومی قطب ها خود را متبلور و بیان میدارد. از نظر بیژن پایه های هستی شناسانه چنین دیدگاهی که برپایه هموژنیزه کردن و نادیده گرفتن موقعیت تاریخی متفاوت طبقه کارگر در هر کشوری است، جنبه ای کاملأ ایدئولوژیکی و در رابطه با گرایش سلطه جوئی این قطب هاست. که اگردررفرم وباز سازی در ان بر اساس معبار های دموکراتیک اقدامی صورت نگیردتضادهای موجود مابین کشورهای سوسیالیستی ضرورتا به به تضادهائی آنتاگونیستی تبدیل میشود.و بحران موجود (در جنبش جهانی چپ) را وخیم تر میگرداند. بیژن برخلاف مسعود، در یافتن راهی جهت برون رفت از این بحران، هیچگونه گرایش مثبتی به تلاش های ایدئولوژیکی حزب کمونیست چین نشان نمی دهد و در اندیشه های مائو، هیچ زمینه مثبت و واقع بینانه ای برای خروج از این بحران و نجات "ایده انقلاب" را نمی بیند. بالعکس هر دو حزب کمونیست چین و شوروی را مسئول کشانده شدن تضاد مابین کشورهای سوسیالیستی به مرحله ای آنتاگونیستی و بحرانی کردن ان تلقی می کند. بیژن در ضمن اشاره به مواضع این دو حزب بزرگ سوسیالیستی که در ایجاد بحران در روابط کشورهای سوسیالیستی و جنبش چپ جهانی نقش تعیین کننده ای داشتند، میگوید: "این تضاد (مابین کشورهای سوسیالیستی) اجتناب ناپذیر است، ولی کشاندن تضاد به آنتاگونیستم دلیل آشکاری است از حل نادرست آن. البته دولت های سوسیالیستی با ذخیره ای که از مارکسیسم- لنینیسم دارند، این مسئله را درک می کنند، که تضاد مابین دو کشور سوسیالیست، تضاد مابین دو خلق یا دو حزب کارگری نمی بایست به آنتاگونیسم بکشد، ولی برای توجیه این راه حل های نادرست اعلام می کنند که دیگری نه اینکه انحراف و یا اشتباهاتی دارد بلکه اساسأ تغییر ماهیت داده و دیگر یک کشور سوسیالیستی یا دموکراتیک محسوب نمی شود. و بنابراین قتلش واجب است، عجیب نیست که ما به یاد جنگهای شیعی و سنی بیافتیم که با مجوز مذهبی مسلمانان "یکدیگر را کافر شناخته، قتل عام میکردند". (ص 193همانجا).درحقیقت درگفتمان فوق موضع بیژن برخلاف مسعود ،که دیدی انتقادی نسبت موضع فیدل کاسترومبنی بر اینکه "ما به هیچ فرقه ای تعلق نداریم (دررابطه با اختلافات ایدئولوژیکی چین وشوروی)" دارد، درهماهنگی با موضع فیدل قرارمی گیرد.
در گفتمان فوق ما شاهد بیان دیدگاههای او نسبت به یکی از تضادهای پر اهمیت دوران پس از جنگ جهانی دوم و نگاه و برداشت واقع بینانه از آن می باشیم که با برداشت های رمانتیکی و مسیحائی نیروهای چپ جوان متمایز است.از دیدگاه بیژن پذیرش تضاد منافع اقتصادی- سیاسی بین کشورهای سوسیالیستی که ناشی ازتفاوت تاریخی – اجتماعی انها در دوران پس از جنگ جهانی دوم میباشد، باید بمثابه امری غیرقابل اجتناب تلقی گردد.اوبر این باور است که نادیده گرفتن این تفاوت ها به منظور تامین استراتژی عمومی واحدی درسطح بین المللی برای نیروهای چپ غیرممکن وفاجعه اوراست.تلاش های اوشاید اولین تلاش های جدی در تاریخ چپ ایران باشد که جهت رها ساختن "ایده انقلاب" از چارچوب های رمانتیکی و مسیحایی صورت گرفته است. "ایده انقلاب سوسیالیستی" هرگز نمی تواند حداقل تا زمانیکه جوامع بشری در قالب "دولت- ملت" با مرزهای مشخص جغرافیاتی خود بسر میبرند، از قید و بندهای زمینی (تاریخی- اجتماعی) یعنی تضاد منافع و تفاوت در استراتژی عمومی هر کشورسوسیالیستی با سایر کشورهای سوسیالیستی فارغ شود. هرگونه انکار این تضادها و ناچیزشمردن منافع خاص کشورهای سوسیالیستی نسبت به یکدیگر، ما را به برداشت های رمانتیکی و مسیحایی از انقلاب سوسیالیستی و بن بستی کامل در زمینه حل این تضادهاوآنتاگونیستی کردن آن ها هدایت خواهد کرد. و آنان را بسمت نوعی فرقه گرائی های قرون وسطائی میکشاند که در آن حقیقت مطلق (بخوانید منافع پرولتاریای جهانی بمثابه منافع عمومی بشریت) تنها در دستان یک فرقه یعنی یک کشور سوسیالیستی بمثابه قطب جهانی قرار دارد. این تز،،حقیقت مطلق بر اساس اصلی موهوم بنام "اصل خطا ناپذیری حزب کمونیست شوروی" وپس از ان حزب کمونیست چین شکل گرفت وازمیراث دوران استالین می باشد. البته لازم به یاد اوری است که هدف بیژن از مقایسه و تشبیه اختلافات و بحران در جنبش جهانی چپ با اختلافات فرقه ای مبتنی برجهان بینی دینی هرگز بمعنای یکسان دانستن ماهیت این دو جهان بینی با یکدیگر نیست، بلکه قصد او با بکارگیری چنین مفاهیم استعاره ای همچون "فرقه"، "شیعه و سنی"، "کافر"، "واجب بودن قتل کافر"، روشنائی بخشیدن هرچه بیشتر به نادرست بودن مفهوم قطب هاست که برپایه اصل خطاناپذیری پدر(را سیونالیسم ابستره مدرن) هرگونه تفاوت و اختلافی را(ما بین کشورهای سوسیالیستی) به تضادی آنتاگونیستی تبدیل کرده و خشونت برپایه حذف دیگری را بمثابه تنها راه حل برون رفت از این اختلاف می داند. در صورتیکه همانگونه که دیدیم از دیدگاه بیژن این اختلافات اجتناب ناپذیر بوده و ریشه های تاریخی- اجتماعی دارد که رعایت و پذیرش آنها بر اساس حقوق برابردربین کشور های سوسیالیستی وجنبشهای رهایی بخش تنها راه برون رفت از بحران جهانی چپ و شرط ضروری شکوفائی ایدئولوژیهای سوسیالیستی می باشد.
او دوران پس از جنگ جهانی دوم را دوران کثرت گرائی در مشی کشورهای سوسیالیستی میداند که بر اساس تفاوت شرایط تاریخی- اجتماعی این کشورها خودرا بنحو اجتناب ناپذیری در قالب مشی ای منحصر بفرد بیان می کند.این مفهوم منحصر بفرد نقشی کلیدی دررابطه با ایده دموکرسی در ادبیات سیاسی بیژن بازی میکند.بر اساس این مفهوم صلاحیت تدوین مشی در هر کشوری تنها وتنها دراختیاروانتخاب رهبران سیاسی این کشورهاست.درحقیقت مفهوم منحصر بفرد بودن(سنگولاریته) مشی در هر کشوری، که دررابطه دیالکتیکی وتعین کننده ای با ویژه گی های تاریخی – اجتماعی ان کشور(که بنا بر تعریف این ویژه گی ها به دور از دسترس قطب های جهانی چپ است) میباشد، راه را بر شکل گیری "اصل خطا ناپذیری" وعقل کل(انیورسالیته ابستره) دانستن کشور قطب غیرممکن می سازد. با اتکاء به چنین مفهومی است که او راه برون رفت از بحران دهه 60 میلادی را نه در بازگشت به ایده قطب ها، بلکه در پیوند یافتن با ایده دموکراسی می بیند، که خود را بصورت ضرورتی تاریخی و عاجل(دردوران پس از جنگ جهانی دوم) بر نیروهای چپ تحمیل کرده است. بنابراین از نظر بیژن آنچه در این انقلاب و بحران جهانی چپ در بازی است نه "نجات رمانتیسم انقلابی" با اتکاء به اندیشه مائو، بلکه پذیرش تضاد مابین کشورهای سوسیالیستی و گسست از ایدئولوژیهای پدرسالارانه با اتکاء به ایده دموکراسی می باشد.
بیژن در گفتمان زیر، راه برون رفت از بحران در ایدئولوژیهای پدرسالارانه (استالینیسم) را به روشنی بیان میدارد: "... در شرایطی که (بعلت قطب گرائی دوران استالین) روابط بین جنبش های کارگری و کشورهای سوسیالیستی مدتها دچار انحرافی جدی بوده است، سرانجام پس از بروز این اختلاف هاست که جنبش کارگری و کشورهای سوسیالیستی اسلوب صحیح تری برای همبستگی خود پیدا می کنند و به سلطه یک حزب بر همه و رهبری یک کشور بر همه کشورها، خاتمه داده میشود و ناگزیر راه را برای تساوی برادرانه حقوق باز خواهد شد". (ص 191جمع بندی 30 ساله ....)
بنابراین برداشت بیژن از ماهیت و سرشت این اختلافات و بحران (در جنبش جهانی چپ) در اوائل دهه 60، راه برون رفت از این بحران نه در گرویدن به اندیشه های مائو جهت فائق آمدن بر بی اعتباری ادبیات مارکسیستی درمحافل روشنفکری چپ، بلکه درپذیرش "تساوی برادرانه حقوقی" (ونه صوری و تبلیغاتی آن) برای دموکراتیزه کردن مناسبات مابین کشورهای سوسیالیستی و جنبش های رهائی بخش میباشد. از نظر بیژن استراتژی عمومی حزب کمونیست چین که برپایه اصل خطاناپذیری رهبری این حزب شکل گرفته است، در اساس همان استالینیسم است وبا ایده دموکراسی (تساوی حقوقی) در ستیز و بیگانگی قرار دارد و پذیرش آن را از طرف بخشی از جنبش چپ در ایران (مائوئیست ها) با توجه به تجربیات تاریخی جنبش، زمینه تکرار همان اشتباهات حزب توده (استالینیسم) میداند و در رابطه با مائوئیست ها آنان را اینگونه معرفی می کند: "در برخورد با مسائل بین المللی این پروسه ها، دنباله روی بی چون و چرای سیاست و شعارهای حزب کمونیست چین اند. اینها عملأ تمام مناسبات احزاب کمونیست را با حزب کمونیست شوروی در زمان استالین صحه می گذارند و امروز همان رسالت را برای حزب کمونیست چین و رهبران آن قائلند. عجیب این است که این سرسپردگی غیر مارکسیستی در جنبش خلق ما با تمام خصوصیات مضحک آن باید تکرار شود.این پروسه هادر بر خورد با مسائل داخلی حزب کمونیست چین بدون قید وشرط از،،جربان حاکم،، تبعیت میکنند.هنگامیکه لین پیائو کتاب سرخ را همچون ایات منزل ویا اوراد وطلسمات برای رفع هرگونه اپورتونیسم وکشف راه حل هر مساله سیاسی،اقتصادی واجتماعی عرضه میکند،اینان نیز دراینجا این عبارات را از بر میکنند وهنگامیکه که اعلان میشود لین پیائو خائن بوده وسا لها چهره خودرا پنهان کرده است این حکم را تکرارمیکنند.اینان چشم خود را برنارسائی ها واشتبا هات دولت توده ای چین دربر خورد با نسائل جهانی بسته اند.اینان انقلاب کوبا را قبول ندارند زیرا پروسه ای که این انقلاب طی کرده با نتیجه چینی انقلاب عینا مطابقت ندارد. " (ص 90نبرد با دیکتاتوری شاه). موضع این جریانات مائوئستی را دراین گفتمان بیژن در چند سطر بعد دررابطه با تغیر سیاست خارجی چین نسبت به رژیم ایران، اینگونه میخوانیم: ". . . خلاصه پس از انکه چین توده ا ی درلاس زدن با رژیم مخوف دیکتاتوری ایران گوی سبقت را ازشوروی سوسیالیستی ربود،این پروسه ها دچار درد سر شدند وبرای تفسیر این پده ها بد ست وپا افتادند.اینها برای توجیه سیاست جدید چین در منطقه سعی کردن به ،، خطر وحشتناک سوسیال امپریالیسم،، متوسل شوند."(ص90 همانجا). تز سوسیا ل امپریالیست بودن شوروی (دراواخر دهه 60 واوایل 70)بر ساخته چین بود ومضمونی کاملا ایدئولوژیکی داشت. بیژن این مضمون را اینگونه استنباط میکند: " . . . دولت چین به خاطر مصالح خود ورقابت با شوروی، رقابتی که به دشمنی کشیده شده است،در این منطقه می خواهد ولو با کمک امپریالیست ها ومتحدان انها در منطقه ازنفوذ شوروی و،،پیشروی ان،،جلوگیری کند. "(ص91همانجا). بنا براین تدوین مشی بر اساس استراتژی عمومی چین یعنی قربانی کردن منافع جامعه ایران برای تامین منافع استراتژیکی دولت چین. بیژن این پرسش اساسی در رابطه با مشی را دربرابرجریانات مائوئستی قرار میدهد؟: " ایا ما(درایران) در زیرستم ،،سوسیال امپریالیسم،، به سر می بریم یا درزیر سلطه امپریالیسم امریکا وانگلیس ودیگران؟"(ص91همانجا).اوپاسخ خود را به این پرسش کلیدی اینگونه بیان میکند: "مصالح جنبش انقلابی ایجاب میکند که ما با سیاست نادرست هر کشورسوسیا لیستی، خواه چین باشد یا شوروی درکشورمان مخا لفت ورزیم. این در عین حال کوششی است در تصحیح سیاست نا درست این دولت ها." (ص91همانجا). بیژن ماهیت انحرافی این جریانات مائوئستی را درعبارات زیر بیان میکند: " فقدان تشخیص انقلابی وبی ریشگی ایدئولوژیکی دراین پروسه ها باعث شده که نتوانند درک درستی ازاصل ،، عدم مجذوبیت به قطب های،، که ما سا لهاست بر ان تاکید میکنیم، داشته باشند." (ص91همانجا).
بنابراین گفتمان بیژن در اندیشه های مائو حداقل تا آنجائیکه به استراتژی عمومی چین در سطح بین المللی برمیگردد، همان گرایشات سلطه گرایانانه شوروی می بیند و هرگونه عدم توجه بآن را برای منافع جامعه ایرانی فاجعه بار تلقی می کند. البته همانگونه که بارها در طول این جستار تکرار کردیم، او هیچگاه مسعود را همردیف مائوئیست و در تبعیت از استراتژی عمومی حزب کمونیست چین قرارنمی دهد.
مضمون انتقادات بیژن به مسعود را باید درعدم توجه کافی مسعود به ماهیت بحران در جنبش جهانی چپ در رابطه با مفهوم قطب های جهانی چپ جستجو کرد. مجذوبیت مسعود نسبت به اندیشه های مائوکه او محتوی انرا نجات ،، ایده انقلاب ،، درتقابل با تزهای رویزیونیستی شوروی تلقی میکرد، نشان دهنده عدم اشنایی اوبا روند تاریخی شکل گیری این مفهوم وعدم درک درست از مفهوم دوران پس از جنگ جهانی دوم است. خوشبینی او به مائوئست های ایرانی عمیقا تحت تاثیر گفتمان ایدئولوژیکی انها در تکرار اندیشه های مائودر رابطه با ،،نجات ایده انقلاب،، قرار دارد. مسعود چنان مجذوب ،،نجات ا یده انقلاب،، شده بود که نتوانست رابطه مفاهیم ایدئولوژیکی مورد مناقشه چین وشوروی را با استراتژی عمومی (منافع سیاسی – اقتصادی خاص) انها ببیند.و با پذیرش تز های دبره درزمینه مفهوم شرایط عینی انقلاب درک او ازپدیده انقلاب هرچه بیشتر رنگی رومانتیکی ومسیحایی میگیرد. متاسفانه اودرهمان سا ل اول شروع فدائیان خلق به جوخه های اعدام سپرده شد و(براساس گفته بیژن به نویسنده این جستار) فرصت ای برای تجربه و تصحیح نظراتش دراین زمینه را نیافت. همانگونه که در صفحات پیش گفتیم هواداران مسعود درصفوف سازمان فدائیان خلق بادگم ساختن نظرات اوتلاش داشتند، راه را بر هرگونه تحولی درمشی این سازمان ازجمله نسبت به ماهیت وریشه تاریخی-اجتماعی بحران در نیروهای چپ، سد نمایند.نظرات حمید مومنی دیگر تئو ریسین فدائیان خلق وهواداری او از اندیشه های مائو واستالینیسم نشان دهنده عدم درک بخش های وسیعی از فدائیان خلق از ماهیت مشاجرات ایدئولوژیکی چین وشوروی وادبیات پدر سالارانه نیروهای چپ سنتی میباشد.مسعود ازبرسمیت شناختن تضادی بنام تضاد ما بین کشورهای سو سیالیستی سربازمیزند.و این سر باز زدن را نباید با برداشت او ازپدیده انقلاب بمثابه پدیده ای رومانتیکی ومسیحایی بی ارتباط دانسا. عدم توجه او به ایده دموکراسی و نقش کلیدی آن در برون رفت از بحران جهانی چپ را باید در همین نگاه رومانتیکی او به پدیده انقلاب جستجو کرد. بیژن با اینکه هردو جریان پروچینی وپروشوروی را از یک جنس میداند اما انها را بشکل زیر از یکدیگر متمایز میسازد: " روشنفکرجوان خارج ازکشور(این دو جریان فعالیتهایشان دردهه های 60و70 میلادی اساسادرخارج ازکشوربود) که داعیه مبارزه دارد یاطعمه راه ورسم جزب توده میشود ویا به سازمان هائی که وجودشان مبتنی بردفاع ازچین است می پیوندد.درصورت اول زندگی اش دربوروکراسی یک سازمان جامد می گذرد ودرصورت دوم به موضع گیری درمقابل حزب توده وهیاهوی انقلابی نما ئی وقت می گذراند." (ص25 ،، انچه یک انقلابی باید بداند،،).َُِّ می بینیم که بیژن دراین گفتمان دررابطه با مفهوم عمل ، یعنی پرنسیب ایدئولوژیکی متمایز کننده فدائیان خلق،تا چه حدی ازدرکی روشنتر وعمیق تری نسبت به مسعود برخورداراست. اگر بپذیریم که مفهوم عمل درادبیات فدائیان خلق یعنی شرکت ازادانه وموثرعامل ذهنی درروند تغیرات وتحولات اجتماعی است. بنابراین این مفهوم درستیزی سرنوشت ساز با مفهوم قطب قرارمیگیرد. واصالت محتوائی این مفهوم(عمل) درمیزان موفقیت اش در عبور از ایدئولوژیهای پدر سالارانه(اسطوره قطب) میباشد. امری که دران تجربیات محدود مسعود اجازه موفقیت کاملی را باو نمیداد. همانگونه که دیدیم بیژن ریشه بحران درچپ جهانی را در دوران پس از جنگ جهانی دوم دراید ئولوژی پدرسا لارانه (استالینیسم) میدید وعبور از انرا امری ضروری و تنها با اتکاء به ایده دموکراسی میسر میدانست. این برداشت است که او را به مواضعی کاملأ متفاوت با مسعود نسبت به اختلافات و مناظرات ایدئولوژیکی مابین چین و شوروی میرساند. بیژن برخلاف مسعود، که جذب طنین گفتمان های رادیکال و انقلابی حزب کمونیست چین شده و به جانبداری از اندیشه های مائو میپردازد، بر اساس ایده دموکراسی، موضعی غیرجانب دارانه نسبت به هردو قط جهانی چپ را برمی گزیند و آن را چنین توضیح میدهد: "اما وظیفه این جنبش (رهائی بخش) در مقابل تضاد این دولت ها (دولت های سوسیالیستی) چیست؟ جنبش های رهائی بخش قدرت و حق حل و فصل این تضاد را ندارند. آنها میتوانند برای کاهش تضادها در سوق دادن آن به مسیری اصولی حل و فصل، کوشش هائی بکنند. ولی حل و فصل تضادها در دست آنها نیست. آنها باید به وظایف انقلابی خود در جهت رهائی خلق خود ادامه دهند. آنها باید از کشورهای سوسیالیستی بخواهند که در هر مرحله به جنبش رهائی بخش کمک کنند، صرفنظر کردن از نقش کشورهای سوسیالیستی در جنبش رهائی بخش غیر ممکن است. تنها باید از دامن زدن به تضاد دولت های سوسیالیستی و فرصت طلبی در این مورد خودداری کرد. باید شرایطی را بوجود آورد که دولت های سوسیالیستی علیرغم تضاد خود به حداکثر وظایف خود در قبال جنبش های رهائی بخش عمل کنند. مشی ای که بنظر ما رهبری خلق ویتنام برگزید و آن را با موفقیت بکاربست، تجلی چنین سیاستی است". (ص 193 جمع بندی 30ساله...)
متبلورشدن مواضع بیژن در مدل "مشی رهبری خلق ویتنام" که مبتنی بر عدم جانبداری از مواضع ایدئولوژیکی و استراتژیکی عمومی دولت های سوسیالیستی چین و شوروی می باشد، نشان دهنده درک عمیق او از ریشه های تاریخی بحران دهه 60 میلادی در جنبش جهانی چپ است. اوبا صراحت پایان یافتن ،،اسطوره قطب جهانی،، را اینگونه اعلان میکند: " درشرایطی(دوران پس از جنگ جهانی دوم) که دوره تک رهبری پایان یافته وغیر بازگشت است "( ص192)، وهر گونه تلاشی برای احیاء این مفهوم را نا ممکن ارزیابی میکند. بیژن با مدل قراردادان "مشی رهبری ویتنام"، سعی میکند مواضع خود را از یکطرف با نیروهای سنتی چپ (حزب توده و هواداران مائو) و از طرف دیگر با مواضع هواداران مسعود در صفوف سازمان فدائیان خلق، که با دگم کردن گرایش جانبدارانه مسعود از اندیشه های مائو، مشی فدائیان خلق را در معرض نوعی سکتاریسم قرارداده بودند، کاملأ متمایز سازد. گفتمان فوق او اساسأ گفتمانی استراتژیکی است که تلاش دارد لحظه تدوین مشی را برپایه واقعیات موجود دوران پس از جنگ دوم و بدور از حساسیت های رمانتیکی ومسیحایی نسبت به مفهوم انقلاب درمناظرات ایدئولوژیکی مابین چین و شوروی، قرار دهد. ایده دموکراسی(برابری حقوق) درگفتمان های بیژن برپایه پذیرش اصل تفاوت شرایط تاریخی- اجتماعی وایده" منحصر بفرد بودن مشی در کشوری" قراردارد. مفاهیم استراتژیکی دراین مشی(منحصر بفرد در هر کشوری) اسا سا در جهت دفاع و حفظ منافع اقتصادی- سیاسی خاص هرکشوری (خواه سوسیالیستی یا در مرحله رهائی بخش) شکل گرفته و تعریف میشود.بنابراین دیدگاه بیژن دررابطه با پدیده انقلاب در تقابلی جدی با دیدگاه مسعودو چپ های جوان، که محبوس در چارچوب های رمانتیکی ومسیحائی انقلاب (سوسیالیستی) بودند، قرار میگیرد.این دید گاه رومانتیکی ومسیحایی از انقلاب وجود تضاد (منافع اقتصادی - سیاسی خاص) مابین کشورهای سوسیا لیستی را( بر اساس چنین برداشتی از انقلاب سوسیالیستی) غیر قابل تصور ومغا یر با ایدئولوژی مارکسیستی تلقی میکند.در این دیدگاه در تحلیل نهایی منافع اقتصادی- سیاسی خاص این کشورها بنا به تعریف انها ازانقلاب سوسیالیستی باید در هارمونی(هماهنگی) واشتی با استراتژی عمومی(وظایف انترناسیونالیستی) انها درسطح بین المللی باشد.این ذهنیت قادربه دیدن اهمیت این واقعییت تاریخی نیست که جوامع بشری در دوران ما درچارچوب دولت – ملت های متفاوت(به لحاظ شرایط تاریخی-اجتماعی) به زندگی خود ادامه می دهند. واین چارچوب( دولت- ملت) مشی عمومی هر کشورسو سیا لیستی را،"چنانکه ازادانه انتخاب شود" تحت تاثیر منافع خاص ان کشور قرار میدهد. بنابر این مناسبات مابین کشورهای سوسیالیستی بر اساس چنین تضاد ی(مابین وظایف خاص وعام این کشورها) شکل میگیردو ماهیتا با نوعی تنش ورقابت همراه است. بیژن دررابطه با تضاد مابین دو کشور سوسیالیستی چین وشوروی ونمود ان درعرصه بین المللی بمثال زیر متوسل میشود: "درشرایطی که شوروی به عنوان یکی ازموسسین سازمان ملل در کنارنماینده چیانکایچک درسازمان ملل، می نشیند واین امری غیر عادی نیست، چین هنوز راه به سازمان ملل ند ارد ودر هیچ شرایطی حاضر به پذ یرفتن چیانکایچک نیست. این فقط نمونه ای ازموقعیت های مختلفی است که کشورهای سوسیالیست را به بر خورد های متفاوت با مسائل جهانی میکشاند." (ص 190 همانجا). در حقیقت بیژن با ذ کر چنین نمونه ای قصد داردبه ماهوی وعینی بودن این تضاد درمناسبات کشورهای سوسیالیستی ای ابعادی ملموس ومشخص دهد. ونگاه چپ جوان را به پدیده انقلاب درکشورهای سوسیالیستی از حالت رمانتیکی ومسیحایی ان خارج ساخته وانراتابع سختگیری های زمینی سازد. او راه برون رفت از بحران حاصل ازتضاد مابین استراتژی عمومی کشورهای سوسیالیستی درعرصه جهانی را، در رابطه با تشخیص درست از تضاد عمده جهانی درچارچوبی رقابتی و دمکراتیک وتطبیق مشی عمومی انها با ان می بیند،ودراین باره این چنین میگوید: " در شرایطی که دوره تک رهبری(مفهوم قطب) پایان یافته وغیر بازگشت است،ان حزب وان کشوری می تواند زمینه بیشتری برای استراتژی خود در جهان بیابد که با واقعیت های جهان وعمده ترین واقعیت،که در حال حاضر تضاد خلقهای تحت سلطه باامپریالیسم است، بر خورد صحیح تری بکند. به عبارت دیگر هر کشورسوسیالیستی که بتواند شناخت کاملتری از پروسه های جهان استعمار زده داشته باشد واسترتژی خود را با این پروسه ها هماهنگ سازد،هر کشوری که نیازهای جنبشهای رهائی بخش را درک کرده وبه انها بهتر پاسخ بگوید، از شرایط بهتری برای کامیابی سیاسی برخوردار خواهد شد. این نه تنها دررابطه با تضاد عمده امروزجهان، بلکه دررابطه با تضاد عمده بطور کلی، در جهان ویک کشور،صادق است". (ص 192 همانجا)
بدین ترتیب بیژن هرگونه همبستگی های انترناسیونالیستی مابین کشورهای سوسیالیستی و جنبش های رهائی بخش را براساس هموژنیزه کردن موقعیت های خاص تاریخی- اجتماعی کشورهای سوسیالیستی و این جنبش ها غیرممکن میداند و اصالت را به همبستگی هائی میدهد که متکی بربرسمیت شناختن تضاد(مابین وظایف خاص وعام )این کشورها باشد. اواختلافات وتنش های ناشی از این تضاد (مابین این کشورها) راتنها برپایه دموکراتیزه و عقلانی کردن نهادهای ناظر بر مناسبات انها، و نه با توسل به نگاهی رمانتیکی و مسیحائی (نفی این تضاد) از مفهوم انقلاب ، میسر میداند.
بیژن بر اساس چنین برداشتی ازپدیده انقلاب ، در ادامه گفتمان فوق که درحول و حوش مواضع و وظایف رهبری جنبش های رهائی بخش نسبت به تضاد مابین کشورهای سوسیالیستی جریان دارد، میگوید: "طبیعی است جنبش رهائی بخش در قبال طفره رفتن این دولت ها از انجام وظایف خود(وظایف عام یعنی انترناسیونالیستی خود) حق انتقاد و در صورت ادامه آن حق افشاگری خواهد داشت. معذالک همین حرکت باید با مصالح جنبش انقلابی هماهنگ باشد والا نتیجه منفی بیشتری خواهد داد". (ص 193همانجا)
می بینیم که گفتمان های فوق او که برای تعیین موضع جنبش چپ نسبت باین تضاد نوظهور(مابین کشورهای سوسیالیستی در دوران پس از جنک جهانی دوم)) صورت میگیرد تا چه حدی متکی به دیدگاهی رئالیستی و دموکراتیک ودر جهت تأمین حقوق برابر جنبش رهائی بخش (یعنی حق انتقاد و حتی افشاگری) نسبت به قطب های جهانی چپ (بر زمینه شرایط تاریخی پس از جنگ جهانی دوم) می باشد. آزادی حق انتقاد در این گفتمان بیژن نسبت به کشورهای سوسیالیستی تنها در جائی غیرمجاز شناخته میشود که با مصالح جنبش ضد دیکتاتوری نتواند در هماهنگی قرار گیرد و مغایر با پیشبرد مصالح و منافع جامعه ایرانی باشد.
اگر بیژن در آثارش بندرت به انتقاد از ساختارهای سیاسی درون کشورهای سوسیالیستی و توسعه نیافتگی آنها در رابطه با ایده دموکراسی میپردازد، انرا نباید به عدم درک و توجه اش باین نارسائی هادر ساختارهای سیاسی کشورهای سوسیالیستی نسبت داد. گفتمان فوق درحقیقت موضع رئالیستی او را در این زمینه نشان میدهد. بنظر نویسنده این سطور، نبود انتقاداتی آشکار و سیستماتیک به ساختارهای غیردمکراتیک سیاسی در درون این کشورها در آثار بیژن را باید در نگاه رئالیستی او نسبت به چالش های ایدئولوژیکی اش جستجو کرد. او وزن جنبش چپ در ایران را بسیار کمتر و ناچیزتر از آن میدانست که بتواند بنحوی موثر در چالشی ایدئولوژیکی، توجه کشورهای سوسیالیستی را به چنین مسائلی جلب نماید. او همانگونه که دیدیم مهمترین وظیفه نیروهای چپ درایران راجدال برسر بازپس گیری لحظه تدوین مشی از قطب های جهانی چپ میدید،وبحران درجنبش جهانی چپ را فرصتی تاریخی برای باز پس گیری این لحظه(مشی)ازکانال دموکراتیزه کردن مناسبات مابین کشورهای سوسیالیستی ارزیابی میکرد. او همچنین ذهنیت نیروهای چپ ایرانی را با توجه به تجارب تاریخی و زنده آنها در رابطه با سیاست های حزب توده بالاخص در رابطه با جنبش ملی شدن نفت که مبتنی بر مفهوم قطب بود، در آمادگی بیشتری جهت درک و جذب ایده های دموکراتیک اش می دید. ما در تمام انتقادات او به مفهوم قطب در ایدئولوژیهای پدرسالارانه، شاهد جدال بی پایان و خستگی ناپذیر او جهت بازپس گیری لحظه تشخیص مشی و حفظ استقلال و آزادی جنبش چپ ایران نسبت به قطب های جهانی چپ می باشیم. دیدیم که این لحظه از نظر بیژن خود را بصورت منحصربفرد و در رابطه با منافع عمومی جامعه ایرانی خود را بیان می کند. ما اشاره کردیم که بیژن به این منافع عمومی برپایه تفاوت در شرایط تاریخی-اجتماعی درهرکشوری ابعادی انتولوژیک (هستی شناسانه) داد، و آن را غیرقابل انحلال وجذب در استراتژی عمومی قطب های جهانی چپ ساخت، و صلاحیت و تشخیص آن را تنها به رهبری جنبش های رهائی بخش در هر کشوری واگذارکرد. بنابراین ایده دموکراسی که خود را در ایده استقلال نسبت به استراتژی عمومی قطب ها بیان میدارد، از پایه های انتولوژیکی برخوردار میباشد که استعداد و ظرفیت های لازم را نسبت به جذب مفهوم تفاوت وکثرت گرائی، برای ایجاد هماهنگی مابین نیروهای چپ درسطح جهانی از خود نشان میدهد.
انتقادات بیژن به مفهوم قطب ها و مشی حزب توده در نهایت همواره به انتقاد از عملکرد و رفتار غیردمکراتیک وغیرواقع بینانه این حزب، نسبت به سایر نیروهای دموکراتیک و مترقی جامعه (ایرانی)، در جهت ایجاد هماهنگی با آنها در جبهه ای واحد در جنبش عمومی منجر میگردد. این مشی و رفتارغیردمکراتیک و غیر مسئولانه حزب توده ومائوئست ها، که در حقیقت از اتکاء انها به"اصل خطاناپذیری" قطب های جهانی چپ و تبعیت کور کورانه انها از استراتژی عمومی این قطب ها ناشی میشد ، خود را بصورت مانعی جدی برای دموکراتیزه کردن ذهنیت نیروهای چپ، چه در روابط اشان با کشورهای سوسیالیستی (عدم تبعیت کورکورانه) و چه در روابط اشان نسبت به نیروهای مترقی و ملی جامعه ایرانی نشان میدهد. در واقعیت بیژن با طرح ایده استقلال (حقوق برابر) در مقابل قطب های جهانی چپ، بنحوی دیالکتیکی و متقاعد کننده به ضرورت دموکراتیزه کردن ایدئولوژهای چپ در جامعه ایران بمثابه امری حیاتی در ایجاد هماهنگی مابین نیروهای دموکراتیک و چپ در جنبش عمومی در ایران میرسد.*
از نظر بیژن این نیروهای اجتماعی داخلی بلحاظ خاستگاه و مطالبات تاریخی اشان از یکدیگر متما یز و متفاوت می باشند و در جنبش عمومی ( بطور نمونه در جنبش ملی کردن نفت ماین جبهه ملی وحزب توده)همواره درجهت تأمین هژمونی و منافع خود با یکدیگر به رقابت برمیخیزند. بنابراین از دیدگاه او ایجاد شرایطی دموکراتیک، برای بوجود آوردن چنین رقابت اجتناب ناپذیری مابین این نیروهای اجتماعی متفاوت و همچنین کنترل تنش های ناشی از این رقابت در جهت حفظ یکپارچگی و هماهنگی آنها در جنبش عمومی، به امری ناگزیر تبدیل میشود.
بدین ترتیب با کنارگذاشتن ،،اصل خطاناپذیری،، قطب های جهانی چپ (= حقیقت مطلق)، نیروهای چپ بایستی بناچار برای تأمین هژمونی(مشی) خود در جنبش عمومی وارد رقابتی جدی بر اساس معیارهائی دموکراتیک با سایر نیروهای اجتماعی گردند.از نظراو،هیچ پیش شرطی بمثابه ضرورتی تاریخی (ماتریالیسم تاریخی) که بتواند ضامن موفقیت نیروهای چپ در این رقابت خود با نیروهای ملی و دموکراتیک در زمینه در دست گرفتن رهبری در جنبش های عمومی باشد، وجود ندارد. تنها پیش شرط لازم دراین رقابت د موکراتیک، تشخیص درست تضاد عمده در هر مرحله از مبارزات اجتماعی و ظرفیت بسیج و هدایت اقشار و طبقات متفاوت اجتماعی در حول و حوش شعارهای عمومی درست میباشد. از نگاه بیژن تشخیص درست شعارهای جنبش عمومی یا به بیانی دیگر تضاد عمده در هر مرحله از روند مبارزات اجتماعی ابژه ایست (موضوعی ایست) که در رابطه با آن رهبری جنبش عمومی تعریف میگردد، نه پیش شرط هائی بر اساس ضرورت های انتزاعی و متافیزیکی نهفته در دل تاریخ که تنها قطب های جهانی چپ به انها دسترسی دارند. تمام روایت های او از تاریخ سیاسی از انقلاب مشروطه به بعد در حول و حوش کشاندن توجه نیروهای چپ به این واقعیت تاریخی است، که درکلیتی در عرصه رقابتی نیروهای بورژوازی (ملی) ایران نسبت به نیروهای چپ که همواره متکی به ایده هائی انتزاعی و متافیزیکی متکی به اتوریته ،،خطاناپذیری،، قطب های جهانی چپ بوده اند، از دیدگاهها و مشی ای واقع بینانه تر نسبت به طرح مطالبات جنبش عمومی برخوردار بوده اند. ازنظر بیژن در رقابت مابین نیروهای متفاوت سیاسی چیزی که در بازی است تشخیص درست تضاد عمده (= طرح شعارهای درست برای جنبش عمومی) میباشدواین تشخیص درست در انحصار هیچ نیروی سیاسی ای نیست وهیچ ایدئولوژیی (از جمله مارکسیست ها) نمیتواند بصرف ادعای داشتن حقانیت بیشتر، از پیش نتیجه این رقابت را پیش بینی کرده ودیگران را دعوت به تبعیت از خود نماید. رهبری جنبش عمومی باید بر بستر مبارزات عملی وبا اتکاء به معیارهای دموکراتیک مشخص شود. بدیهی است از چنین دیدگاهی هر نیرویی که شایستگی بیشتری درطرح شعارهای عمومی درست وپیشبرد عملی انها داشته باشد از شانس با لاتری برای رهبری جنبش برخورداراست. او نمونه روشن ان را در مبارزات ملی شدن صنعت نفت برهبری شخص مصدق می بیند.
بدین ترتیب می بینیم که ایده دموکراسی نه درقالبی انتزاعی وکلی(متا فیزیکی)، بلکه همچون ضرورتی مشخص (درشرایط تاریخی پس از جنگ جهانی دوم) که حاصل انتقادات او به ایدئولوژیهای پدرسالارانه قطب های جهانی چپ می باشد، او را نسبت به سایر رقبای فکری اش در درون جنبش چپ ایران متمایز و متفاوت میسازد.
او با اینکه انتقادات خود را بنابر دلایلی که در فوق دیدیم صرفأ در چارچوب استراتژی عمومی قطب های جهانی چپ درعرصه بین المللی محدود کرده است و از دخول در کاستی های درونی این قطب ها بنا به ملاحظات سیاسی و منافع جنبش عمومی ضد دیکتاتوری جامعه ایرانی خودداری میورزد، اما لحظاتی این محدودیت ها شکسته میشود. این لحظات، اساسأ لحظاتی است که وظایف این قطب ها (چین و شوروی) نسبت به نیروهای چپ و دموکراتیک ایرانی در کادری مشخص مطرح است.
او در یکی از انتقادات خود نسبت به کشورهای سوسیالیستی تا آنجائیکه ضعف های سیستم های سوسیالیستی در رابطه با ایده دموکراسی را نشان میدهد، اینگونه بیان میدارد:
"ما می خواهیم که محافل اجتماعی کشورهای سوسیالیستی مانند محافل اجتماعی اروپای غربی به جنایات رژیم ایران اعتراض کنند و افکار عمومی این کشورها از آنچه در ایران می گذرد، آگاه گردند". (ص 122 همانجا).
آیا این انتقادات او که در رابطه با وظایف کشورهای سوسیالیستی نسبت به جنبش عمومی ضد دیکتاتوری در ایران می باشد، منعکس کننده حساسیت او نسبت به ایده دموکراسی و انتقاد به غیبت آن در این سیستم ها درمقایسه با جوامع غربی نیست؟ بلا تردید پاسخ مثبت است. نمی توان باور داشت که او از عدم وجود جامعه مدنی در کشورهای سوسیالیستی که موجودیت اش برپایه آزادیهای فردی و اجتماعی می باشد، بی اطلاع بوده باشد، بنابراین اشاره او به مفاهیمی همچون "محافل اجتماعی" کشورهای سوسیالیستی و مفهوم "افکار عمومی" آنهم در مقایسه و همانندی آنها با جامعه مدنی غرب انتقادیست غیرمستقیم به ایدئولوژیهای پدرسالارانه (استالینیسم)، که در نفی جامعه مدنی تعریف میشوند. بنابراین ایده دموکراسی را می توان به حق ایده هدایت گر او در تمامی انتقاداتش نسبت به ایدئولوژهای سنتی پدر سالا رانه وبقایای بجای مانده از ان درمشی مسعود بحساب اورد. ما در بخش های پیش این جستاردیدیم که او چگونه برخلاف مسعود و پویان در تقویت و تشویق فعالیت های مدنی و سازمان دادن به این فعالیت ها کوشا بود و این فعالیت ها را بمثابه امری ضروری وبمثابه پای دوم جنبش عمومی ضد دیکتاتوری محسوب میداشت. او دربازتاب دادن این فعالیت ها ونقش استراتژیکی انها در مشی ضد دیکتاتوری فدائیان خلق اصرارداشت.
ما میتوانیم حساسیت بیژن رانسبت به ایده دموکراسی در تعریف اوازوظایف هسته های سیاسی – صنفی بروشنی به بینیم. او در آثارش همانگونه که در صفحات قبلی بان اشا ره داشتیم از نقش هسته های سیاسی- صنفی در شرایط دیکتاتوری و جو خفقان و ترور بمثابه همان نقش سندیکاها در نظامهای دموکراتیک یاد کرده و نقش این هسته ها را در رابطه با بسیج توده ها در حول و حوش مطالبات روزمره آنان در استراتژی مبارزات عمومی ضد دیکتاتوری نیروهای اپوزیسیون غیرقابل گذشت، میداند. بیژن بسط و گسترش این اشکال سنتی مبارزاتی را از آنجائیکه جامعه مدنی ایران از آنها، تجربیات زنده و مستقیمی بلحاظ تاریخی دارد، کانال های مؤثری جهت پایان دادان به انفعال و تماشاچی بودن آنها نسبت به مبارزات عمومی ضد دیکتاتوری می دادند. در حقیقت بیژن مضمون و سرشت مطالبات مدنی را که بطوری خودجوش در رابطه با مشکلات روزمره و معیشتی مردم بوجود میآید، از جنس دیگری نسبت به جامعه سیاسی و دولتی ارزیابی می کند که برای بیان و بروز خود بایستی نسبت به ساختارهای دولتی و حزبی مستقل و متمایز باشد. اهداف این هسته هادر آثار بیژن همانگونه که درعملکرد انها در مشی او دیدیم، مطلقا دروابسته کردن تشکل های مدنی به سازمان فدائیان خلق نمیباشد.اهداف این هسته ها(بنا بر گفتمان های بیژن) اساسا در رابطه با بسط واعتلاء مطالبات مطرح شده در این جنبش ها است، که در رابطه مستقیم با مسائل معیشتی وزندگی روزمره مردم قرار دارد. بنا براین این هسته ها چه بلحاظ ساختارسازمانی وچه بلحاظ وظایف واهدافی که دنبال میکنند باید نسبت به گروه های سیاسی – نظامی درسازمان فدائیان خلق ازاستقلال بر خوردار باشند. ما درمبحث هسته های سیاسی – صنفی از ارتباط دیالکتیکی این هسته ها بابخش سیاسی – نظامی این سازمان واستقلال هر یک از این دو بخش از یکدیگربطور مفصل صحبت کردیم ودر اینجا از تکرار انها خودداری میورزیم.
چنین استنباطی از جامعه مدنی در رابطه با ایده دموکراسی را در جنبش فدائیان خلق و چپ ایران، ما مدیون انتقادات بیژن میباشیم. همانگونه که درصفحات پیش گفتیم نقش جامعه مدنی و اهمیت ایجاد هسته های سیاسی- صنفی بمثابه پای دوم سازمان فدائیان خلق هرگز بدرستی از طرف رهبری این سازمان درک نشد. وظایف این هسته های سیاسی- صنفی حتی در محیط های دانشجوئی که از خودآمادگی بیشتری نشان میدادند، از مضمون واقعی خود که در رابطه با خواست و مطالبات دانشجویان میباید شکل میگرفت، کاملأ خالی شده و در نهایت تحت تأثیر دیدگاههای مسعود قرار میگیرد**. وبدین ترتیب این هسته ها هرگونه استقلال و تمایز خود را نسبت به تاکتیک های قهر امیزاز دست داده و بوسیله این تاکتیک های بلعیده میشوند ودرنتیجه این هسته ها در ایفای نقش اساسی خود که گسترش و تشویق فعالیت های مدنی واگاه ساختن توده ها از پیوند مبارزات روزمره اشان با جنبش ضد دیکتاتوری عمومی است، باز می مانند. او در آخرین اثر خود در سال 1353، پس از دیدن نتایج و تأثیرات مشی متکی بر تاکتیک های سیاسی- نظامی فدائیان خلق و عدم موفقیت آنان در بسیج و ارتباط با جامعه مدنی در چارچوب اشکال قهرآمیز، آنان را تشویق به ایجاد هسته های سیاسی- صنفی بمثابه امری عاجل و اجتناب ناپذیر میکند و از آن بمثابه پای سیاسی یا دوم جنبش ضد دیکتاتوری یاد می کند که بدون آن جنبش ضد دیکتاتوری با اتکاء صرفش به تاکتیک های سیاسی- نظامی در نهایت خسته و فرسوده و از پای درخواهد آمد.
عدم موفقیت سازمان فدائیان خلق در درک گفتمان های بیژن در زمینه اهمیت استراتژیک و عاجل ایجاد این پای دوم سیاسی و وظایف و مضمون هسته های سیاسی- صنفی، بلا تردید سهم بسیار مهمی را در ضربات سنگین و جبران ناپذیر 8 تیر سال 1355به عهده دارد. در این ضربات حمید اشرف، چهره افسانه ای این سازمان و تقریبأ تمامی کادرهای رهبری فدائیان جان باختند. و "اپورتونیستم راست" که درادبیات سیاسی بیژن نام دیگرحزب توده محسوب میشود،توانست پس از این ضربات سر از لاک خود بیرون اورده وبه تبلیغ وترویج ایدئولوژی خود بپردازد. بی سبب نبود که بیژن آخرین اثر خود را، با چنین هشداری به فدائیان خلق به پایان میرساند. "... در حال حاضر مبارزه اپورتونیسم راست که در بیرون از جنبش مسلحانه کمین کرده است، از کانال مبارزه با اپورتونیسم چپ (مشی مسعود- پویان)، درون جنبش انقلابی مسلحانه می گذرد". (ص 104)
نباید فراموش کرد که استراتژی انحلال در حزب توده که از طرف شاخه اکثریت این سازمان پس از انقلاب بهمن سال 1357 دنبال میشد، برپایه رد مواضع ایدئولوژیکی بیژن در زمنیه تئوری قطب های جهانی چپ و ایده دموکراسی و تغذیه مستقیم از شکست مشی مسعود- پویان، شکل گرفته بود. ورود در این بحث چون بیرون از چارچوب این جستار قرار دارد، باید در موقعیت دیگری مورد بررسی و تحلیل واقع شود.
ما در همین جا بحث خود را در زمینه اختلافات ایدئولوژیکی و بازتاب آن را در مشی مابین بیژن از یکطرف و مسعود- پویان از طرف دیگر بسته و شخصیت حمید اشرف و ایدئولوگ دیگر این سازمان حمید مؤمنی که در سرنوست سیاسی فدائیان خلق نقش مهمی بازی کرده اند، به جستار دیگری می سپاریم.
حال در پایان این جستار میتوان نکات امده دران را درمورد اختلافات بیژن با مسعود- پویان در زمینه مفاهیم بنیادین مشی سیاسی سازمان فدائیان خلق اینگونه بازگو کرد. بیژن انتقادات خود را نسبت به هواداران مسعود- پویان در صفوف فدائیان خلق ،که در صدد دگم ساختن تزهای آمده در "مبارزه مسلحانه، هم استراتژی و هم تاکتیک" مسعود و " مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقاء" پویان برآمده بودند،( در حول و حوش مفاهیم بنیادین آنان در زمینه مشی) اینگونه سامان میدهد: 1- ردتزدبریستی آنان از "مفهوم شرایط عینی انقلاب" و به تبع آن "وجود شرایط عینی انقلاب" در شرایط پس از رفرم ارضی و نقش شتاب دهنده این رفرم در بوجود آوردن چنین شرایطی، 2- رد برداشت آنان از نتایج رفرم ارضی که مبتنی بر شدت دادن تضادهای اجتماعی در شهر و روستا و رادیکالیزه کردن این تضادهاست. برداشت بیژن از نتایج رفرم در تقابلی آشکار با برداشت آنان در این زمینه قرار دارد. او در کل فرماسیون برآمده از رفرم ارضی را سیستمی از مناسبات اقتصادی- اجتماعی می بیند که در سالهای اولیه پس از استقرارش نوعی همزیستی مسالمت آمیز تضادهای اجتماعی در شهر و روستا را به همراه آورده است و شد ت گیری و رادیکالیزه شدن این تضادها را که از کیفیتی سرمایه دارانه (وابسته) و نوین نسبت به سیستم نیمه فئودالی نیمه امپریالیستی برخوردار می باشد را، مستلزم گذشت زمان و بحران در این مناسبات جدید اجتماعی میداند.
3- سومین نکته ای که در انتقادات او دیده میشود درزمینه ماهیت قدرت سیاسی درایران است. بیژن اساسأ با برداشت مسعود- پویان ازاینکه قدرت سیاسی نماینده امپریالیسم میباشد مخالفتی رادیکال دارد. بیژن با فاصله گذاری مابین دستگاه حاکمه (کادرهای عالی اداری- نظامی) و برسمیت شناختن استقلال نسبی آن نسبت به عامل امپریالیسم و پایگاههای اجتماعی داخلی این قدرت، موفق به درک مشخص تری از مکانیزمهای اعمال قدرت سیاسی در ایران می گردد. او فرمول بندی مسعود- پویان را در مورد تضاد خلق با امپریالیسم که حاصل تعریف اندو از قدرت سیاسی است رد میکند ، وتلاش می کند فرمول بندی دیگری را ارائه دهد. او هرچند به فرمول بندی قطعی ای نمیرسد اما مضمون این تضاد را در تقابل با برداشت مسعود و پویان اینگونه بیان میدارد: "این مفهوم (تضاد خلق و امپریالیسم)، تضاد خلق با ارتجاع و حامیان خارجی امپریالیستی آن است. تضادی که به طور خلاصه و شاید نارسا، تضاد خلق و امپریالیسم نامیده میشود". (ص 143"جمع بندی سی ساله...")، آنچه در این برداشت انتقادی او نسبت به هواداران مسعود- پویان بچشم میخورد، در حقیقت همین فاصله گذاری و استقلال نسبی وتضاد دستگاه حاکمه با عامل امپریالیسم علیرغم اتحاد با ان (در قدرت سیاسی) است . این مدل انالیزقدرت سیاسی به او امکان رویت تضاد عمده(دیکتاتوری فردی شاه) را میدهد. در حقیقت او با اتکاء به چنین استقلال نسبی دستگاه حاکمه نسبت به عوامل امپریالیستی و پایگاه طبقاتی اش( بورژوازی وابسته) توانست کانون واقعی قدرت را در شرایط اجتماعی- سیاسی پس از 15 خرداد 1342 در دربار و شخص شاه ببیند و تضادهای موجود در درون رژیم را در چنین رژیمی آشکار ساخته و هدف استراتژیکی جنبش عمومی را در ان مرحله از رشد و تحول تضادهای اجتماعی درسالهای پس از رفرم ارضی، نه در رابطه با امپریالیسم که در رابطه با دیکتاتوری شاه ارزیابی نماید. این نگاه بیژن به ساختار قدرت سیاسی امکان بهره برداری از تضادهای درون رژیم را هرچه بیشتر فراهم آورد وبه جنبش عمومی در یافتن چشم اسفندیاررژیم یاری فراوان رساند. بدین طریق اوتوانست از ریسک مطلق کردن عامل امپریالیسم، که همواره باعث عدم حساسیت جنبش های رهائی بخش به ایده دموکراسی میشود ، تا حد ممکن بکاهد.
شکل گیری مفهوم تضاد عمده در ذهنیت بیژن و اصرار او درمتمایزکردن چنین مفهومی از تضاد اساسی جامعه که ناظر بر تضادهای ناشی از مناسبات اقتصادی و تولیدی است، اساسأ نشان دهنده تلاش های اواست برای دادن استقلال به حوزه سیاست ودرک رابطه دیالکتیکی ومشخص ان باعوامل زیربنائی(تضاد اساسی در یک فرماسیون اجتماعی). تشخیص تضادعمده همچون کا نونی است که امکان بسیج و همگرائی تمام تضادها(نیروها) را خواه در بالا و خواه در پائین برعلیه رژیم فراهم میسازد. ما چنین مفهومی ( تضاد عمده) را دراثارمسعود و پویان مشاهده نمی کنیم. عدم توجه به چنین مفهومی است که مسعودرا به طرح شعار "حاکمیت خلق" به مثابه شعاراستراتژیکی برای جنبش عمومی هدایت میکند. این شعار و یا شعار مرگ بر "امپریالیسم و سگ های زنجیریش"، قادر به دربرگرفتن و بهره برداری از تمام تضادهای موجود در سیستم نبوده و یا به بیان دیگر با انحلال دستگاه حاکمه در قدرت امپریالیستی مفهوم تضاد عمده را به مفهوم تضاد اساسی جامعه تقلیل داده،و در نتیجه حامیان این شعاراز درک سرشت دیکتاتوری در سالهای پس از رفرم ارضی که همانا دیکتاتوری فردی شاه و دربار می باشد، بازمی مانند.
بنابراین اختلافات او با مسعود- پویان در زمینه تضاد عمده و تفاوت آن با تضاد اساسی جامعه و رابطه دیالتیکی آندو با یکدیگر از اهمیت خاص استراتژیکی برخوردار است که در نهایت خود را در شعار استراتژیکی جنبش عمومی بصورت "نبرد با دیکتاتوری شاه بمثابه عمده ترین دشمن خلق" در مقابل شعار "مرگ بر امپریالیسم و سگ های زنجیریش" بیان میدارد.
4 - چهارمین مفهومی که اختلافات بیژن و رقبای فکریش را بیان میدارد، مفهوم دوران می باشد. تفاوت دیدگاههای بیژن و مسعود در این زمینه تا آنجائیکه به بازتاب مفهوم دوران در مشی برمیگردد، عمدتأ در حول و حوش ماهیت بحران جهانی در جنبش های چپ و کشورهای سوسیالیستی در اوائل دهه 60 میلادی و موضع جنبش چپ در ایران نسبت به این بحران، جریان می یابد. بیژن یکی از مشخصه های شرایط تاریخی پس از جنگ جهانی دوم را حاصل تکثر کشورهای سوسیالیستی میداند که در شرایط متفاوت تاریخی- اجتماعی مبادرت به ساختمان سوسیالیسم در کشورهای خود مینمایند واین شرایط متفاوت ضرورتا مشی منحصر بفردی را در هر کشور ایجاب می کند.اما ازنظراو مفهوم قطب های جهانی چپ متکی بر ایدئولوژی پدرسالارانه (استالینیسم)، اجازه و امکان شکل گیری چنین کثرت گرائی را در زمینه اتخاد مشی برپایه تفاوت و ویژگی های تاریخی- اجتماعی هرکشوری را نمیدهد.او درگفتمان خود درپیرامون دوران پس از جنگ جهانی دوم ریشه این بحران رادر تضاد مابین این ضرورت تاریخی(کثرت گرائی درمشی) ومفهوم قطب های جهانی چپ (استالینیسم) می بیند، ودر نتیجه راه برون رفت از چنین بحرانی را در برسمت شناختن تضاد مابین کشورهای سوسیالیستی وحق ازادانه انتخاب مشی درهر کشوری، خواه سوسیالیستی یا در مرحله جنبش رهائی بخش باشد، میداند. هسته مرکزی استدلالات بیژن بلحاظ ایدئولوژیکی دراینست که انقلاب سوسیالیستی نمی باید و نمی تواند منافع خاص اقتصادی- سیاسی هر کشوری را از بین برده و آن را در استراتژی عمومی قطب های جهانی چپ با ادعای تأمین کننده منافع تمامی کشورهای سوسیالیستی و جنبش های رهائی بخش منحل نماید. از نظر بیژن، استراتژی عمومی این قطب ها در رابطه با منافع خاص اقتصادی- سیاسی آنان شکل گرفته و قادر به بازتاب دادن منافع خاص و متفاوت این کشورها و جنبش ها و هماهنگ کردن کلیه این منافع متکثر نمی باشد.
بنابراین باید به ایده دموکراسی دراثاراو بمثابه بدیلی در تقابل با ایده های پدرسالارانه برای خروج از بحران جنبش جهانی چپ متکی شده و بآن در دوران پس از جنگ جهانی دوم، همچون ضرورتی تاریخی و ناگریز نگاه کرد. براساس این نگاه است که بیژن برخلاف مسعود موضعی جانبدارانه نسبت به چین و شوروی را اتخاذ نکرده و موضع جانبدارانه مسعود را نسبت به چین غیرقابل قبول میداند، واین موضع را بالاخص در تضاد با منافع جنبش چپ و جنبش عمومی ضد دیکتاتوری ارزیابی میکند. بیژن در گفتمان های خود درباره دوران، تلاش می کند توجه هواداران مشی مسعود- پویان را در صفوف فدائیان خلق به ضرورت ایده دموکراسی و ضرورت گسست از ایدئولوژیهای پدرسالارانه دو قطب بزرگ جهان سوسیالیستی (چین و شوروی)، بمثابه ضرورتی تاریخی و عاجل، جهت پایان دادان به بحران در جهان چپ، جلب نماید و بدین ترتیب لحظه تدوین مشی را از گرایشات رمانتیکی و مسیحائی مفهوم انقلاب دور ساخته و این لحظه را تابع دیدگاههای رئالیستی که تابع سخت گیریهای قوانین و قواعد زمینی می باشند، گرداند. شاید به توان هسته مرکزی انتقادات بیژن را از خلال اختلافات او با مفاهیم بنیادین مشی مسعود اینگونه بیان داشت. دوران پس از جنگ جهانی دوم، دوران تکثرگرائی (مشی منحصر بفرد در هر کشوری) در جنبش های جهانی چپ و گسست از ایدئولوژیهای پدرسالارانه (استالینیسم) بمثابه ضرورتی تاریخی میباشد. واین گسست باید باهدف بازسازی ایدئولوژیهای مارکسیستی با اتکاء به ایده دموکراسی صورت گیرد.
بنابراین اگر هسته مرکزی تلاش های فکری او را در حول و حوش درک و جذب ایده دموکراسی بمثابه امری تاریخی و ضروری ببینیم، این ایده در نهایت در مصافی آشتی ناپذیر با برداشت های رمانتیکی و مسیحائی از مفهوم انقلاب قرار میگیرد که هواداران مسعود- پویان در آن سالها آنرا در مشی ای ماجراجویانه منعکس و متبلور ساخته بودند. ایده دموکراسی اساسأ در رابطه با دیدگاهها و ارزیابی هائی رئالیستی از "ایده انقلاب" و در مصاف با چنین دیدگاههای رمانتیستی و مسیحائی از انقلاب، خود را تعریف مینماید. ایده رمانتیکی از "انقلاب"، از آن جهت با ایده دموکراسی در تضاد قرار میگیرد که از رؤیت تفاوت منافع خاص اقتصادی- سیاسی هر کشوری در پروسه ساختمان سوسیالیستی بازمانده و هرگونه اختلاف و تضادای مابین کشورهای سوسیالیستی و جنبش های آزادیبخش را در بیگانگی با ایدئولوژیهای انقلابی مبتنی بر ادبیات مارکسیستی تلقی می کند. بدین ترتیب درایده دموکراسی که مبتنی بر دیدگاهی کاملأ رئالیستی است (پذیرش تضاد وپلورالیسم در مشی مابین کشورهای سوسیالیستی) ، ماشاهد مناسباتی کاملأ هماهنگ (هارمونیک) و بدور از تنش و اختلاف مابین انها نیستیم. در این برداشت رئالیستی ازانفلاب برسمیت شناختن تضاد مابین کشورهای سوسیالیستی دردوران پس از جنگ جهانی دوم، که ریشه درتضاد مابین وظایف عام (استراتژی عمومی در سطح بین المللی)این کشورها ووظایف خاص انها(منافع خاص اقتصادی - سیاسی انها) دارد،به ضرورتی تاریخی تبدیل شده است.بیژن بر اساس چنین برداشتی راه خروج از بحران جهانی چپ را نه درمجذوبیت به اندیشه های مائو برای نجات ایده انقلاب، بلکه در دموکراتیزه کردن مناسبات مابین کشورهای سوسیا لیستی میداند. واتخاذ موضعی بیطرفانه را نسبت به دو قطب جهانی چپ به فدائیان خلق توصیه مینماید. شاید بتوان گفت ایده دموکراسی، که دراثاراوهمواره دررابطه دیالکتیکی با ایده استقلال ضرورت تاریخی خود را مطرح میکند، مهمترین دستاورد فکری اوباشد. این ایده دراثار بیژن حامل محدودیت های تاریخی خود میباشد،اما از انجائیکه بیژن مفهوم تفاوت (پلورالیسم) درشرایط تاریخی- اجتماعی مابین کشورها را درشکل ومحتوی منحصر بفرد خود می بیند، بنابراین میتوان ادعا داشت که درادبیات سیاسی بیژن ایده دموکراسی از پایه ای انتولوژیکی برخوردار بوده وغیر قابل تقلیل میباشد. از نظر نویسنده این جستار ضعف بزرگ او در این زمینه (ایده دموکراسی) عدم برخورد روشن ومشخص اونسبت به تز ماتریالیسم تاریخی درایدئولوژی های سنتی چپ (استالینیسم)میباشد.دراین تز پروسه تحولات جامعه بشری(تاریخ) باید درروندی قانونمند وهیرارژیزه شده ازپنج فرماسیون اجتماعی کمون اولیه،برده داری، فئودالیسم وسرمایه داری عبور کرده وسرانجام به هدف غائی وازپیش تعین شده خود یعنی جامعه سوسیالیستی برسد. این تز استالینیستی حامل نوعی جبر گرائی درتحولات اجتماعی ونادیده گرفتن نقش عامل ذهنی، بمثابه عاملی مستقل نسبت به عامل عینی، دراین تحولات است.هرگاه به این تز ،،اصل خطا ناپذیری ،، قطب های جهانی چپ را در شناخت علمی از این تحولات تاریخی اضافه نمائیم انگاه متوجه میشویم که جائی در تفکرچپ برای عامل ذهنی (اکسیون خلاق) وایده دمکراسی نمی ماند.برای نویسنده این جستار روشن نیست ایا ملاحظات سیاسی در رابطه با قطب های جهانی چپ است ،که اوترجیح داده است ایده دموکراسی را با اتکاء به مفهوم منحصر بفرد بودن مشی در هر کشوری، که کمتر حساسیت برانگیز بود، مطرح سازد،ویا اینکه انرا باید درمحدودیت های تاریخی فکریش جستجو کرد.اما درکلیتی میتوان ادعا داشت که او با عبوراز ایدئولوژی سنتی پدر سالارانه توانست حساسیت نیروهای چپ را نسبت به ایده دموکراسی بر انگیخته ودرتلاش های فکریش در جذب ان درایدئولوژهای چپ موفق باشد.
5- وظایف نیروهای روشنفکری که خود را در تأثیرگذاری و هدایت جنبش های خودانگیخته وایجاد تشکل های حزبی نشان میدهد، از مفاهیم بنیادین دیگریست که اختلاف بیژن با مسعود و پویان را بنحوی پررنگ منعکس می کند. هرچند بیژن در گسست از مفهوم سنتی حزب در ادبیات مارکسیستی جهت مشروعیت بخشیدن به بکارگیری تاکتیک های قهرآمیز در شرایط خفقان و ترور ناشی از رژیم دیکتاتوری، همداستان و هم آواست، اما بلحاظ مضمون و اهداف این تاکتیک ها در ناهما هنگی کامل با آنان قرار میگیرد. از نظر مسعود- پویان، مضمون این تاکتیک ها در رابطه با "وجود شرایط عینی انقلاب" و عمدتأ درخرد کردن ماشین دولتی و ستوان فقرات آن یعنی ارتش شکل میگیرد. هدف از بکار گیری چنین تاکتیک هائی را باید در خدشه دار کردن ضعف مطلق(توده ها)- قدرت مطلق (رژیم) در ذهنیت توده ها بمثابه عامل اولیه بازدارنده جنبش های خودبخودی و گسترش سریع آنها دید.
از دیدگاه بیژن، مضمون تاکتیک های قهرآمیز، نه در رابطه با وجود شرایط عینی انقلاب، بلکه اساسأ در رابطه با دیکتاتوری فردی شاه و در دوران همزیستی مسالمت آمیز تضادهای اجتماعی پس از رفرم ارضی میباشد. بنابراین تأثیرات و نتایج آن بر جنبش های خودبخودی اجتماعی را نباید در گسترش آنها در اشکال رادیکال و بکارگیری تاکتیک های قهرآمیز بلکه در بسط دامنه این جنبش ها در قالب اشکال سنتی و مسالمت آمیز (عمدتأ اقتصادی) انتظار کشید. از نظر بیژن ایجاد هسته های سیاسی- صنفی در جامعه مدنی (که اواز آن بمثابه پای سیاسی فدائیان خلق یاد میکند)، بعدی استراتژیکی دارد که بدون اتکاء به تلفیق ان با تاکتیک های قهرآمیزپیشرفت جنبش ضد دیکتاتوری امکان پذیر نخواهدبود. بدین ترتیب می بینیم که نظرات بیژن چه در زمینه انگیزه و اهداف بکارگیری تاکتیک های قهرآمیزو چه بلحاظ نتایج این تاکتیک ها با دیدگاه های مسعود - پویان تمایزی بنیادین دارد. این تمایز تا آنجائی است که بیژن هواداران مسعود- پویان را به پیروی از مشی ای ماجراجویانه (آوانتوریستی) متهم میسازد و اتکاء بیش از حد آنان را به فداکاری و شجاعت درروند تحولات اجتماعی، اغراق درنقش عامل ذهنی ارزیابی کرده و آنان را تشویق به ترک مواضع ماجراجویانه و گسست از ایده های اراده گرایانه و رمانتیکی خود مینماید، که سرانجامی بجز شکست برای آنان به ارمغان نمی آورد. شاید بتوان حاصل ا نتقادات بیژن را به هواداران مشی مسعود – پویان در بیانی فشرده اینگونه مطرح کرد. هسته مرکزی این انتقادات ازیکطرف درحول وحوش عبور نا موفق مسعود از اسطوره قطب های جهانی مبتنی بر ایدئولوژی پدرسالارانه نیروهای سنتی چپ جریان دارد،واز طرف دیگراین انتقادات عبور از برداشت های رمانتیکی ومسیحائی چپ های جوان از پدیده انقلاب را در مد نظر دارد. ایده هدایت گر او درانتقاداتش در هر دو مورد مفهوم دموکراسی است که همواره در ادبیات سیاسی بیژن در رابطه دیالکتیکی وتنگاتنگی با مفهوم استقلال (فردی واجتماعی) قرار دارد. کسانیکه این رابطه دیالکتیکی را نادیده میگیرند وتنها به ایده استقلال در دستاورد های فکری او اکتفا میکنند، عدم درکشان رانسبت ادبیات سیاسی بیژن نشان میدهند. جذب حساسیت به ایده دموکراسی درنیروهای چپ راباید دستاورد بزرگ ایدئولوژیکی بیژن به حساب اورد.
ما امروز فاصله زمانی زیادی بادوران فعالیت فدائیان خلق داریم. جامعه ایران دراین فاصله با پشت سر گذاشتن تجربه انقلاب بهمن1357 ، فروپاشی بلوک شرق وشتاب گرفتن پدیده جهانی شدن اقتصاد وغیره بکلی دگرگون شده است.ومحافل روشنفکری درایران امروز نسبت به محافل روشنفکری دهه های چهل وپنجاه خورشیدی با پربلماتیک ها ووظایف تاریخی مشخص دیگری مواجه هستند. بنابراین هدف نویسنده این جستاراحیاء مفا هیم استراتژیکی وتاکتیکی مشی فدائیان خلق نیست، بلکه هدف اساسا تلاشی است برای شناخت بیشتر این جریان سیاسی ودسترسی پیداکردن بمیراث فکری انها جهت جذب عناصرمثبت ان درایدئولوژی نیروهای چپ ودموکراتیک ایران امروز. اگربتوان دموکراسی رادراین مرحله از رشد جنبش عمومی ضد استبدادی (جنبش سبز) بمثابه خواست وشعار محوری این جنبش بحساب اورد ، می توان گفت که میراث بجای مانده از فدائیان خلق دراین زمینه را بایستی در تلاش های بیژن در رد ادبیات پدرسالارانه با هدف جذب ایده دموکراسی درایدئولوژی نیروهای چپ ودموکراتیک ایران جستجوکرد. اگربپذیریم که جنبش سبز درشرایط کنونی با به چالش کشیدن رژیم استبدادی مبتنی برایدئولوژی ولایت فقیه(تئوکراسی شیعه = نوعی ایدئولوژی پدرسالارانه از جنس دینی ان) وطرح ایده دموکراسی بمثابه بدیلی درمقابل ان، درپی متحقق کردن این ایده بجای مانده ازانقلاب مشروطیت میباشد. بنابراین نیروهای چپ ودموکراتیک میتوانند به تلاش های فکری بیژن برای عبوراز ایدئولوژی پدرسالارانه همچون میراث تاریخی بجای مانده از فدائیان خلق نگاه کرده و دراین چالش بزرگ امروز مردم ایران جهت دستیابی به دموکراسی از ان بهره گیرند. این نیروها با توجه به گفتمان های بیژن که درارتباط با رابطه د یالکتیکی دموکراسی با ایده استقلال صورت گرفته است، بایستی درلحظه تدوین مشی خود،ازهر گونه متوسل شدن به تزاتکاء به نیروی نظامی قدرت های جهانی جهت متحقق کردن دموکراسی در ایران به پرهیزند. این تز(صدوردموکراسی با توسل به نیروی نظا می غرب) که هم اکنون دربین بخشی از روشنفکران ایرانی طرفدارانی دارد از اساس با ایده دموکراسی درتضاداست. این تز(استراتژیکی) برساخته نئو محافظه کاران امریکایی پس از فرو پاشی بلوک شرق(1991 میلادی) است. هدف استراتژیکی دخالت های نظامی نئو محافظه کاران امریکا رادرمنطقه خاورمیانه اساسا باید درجهت حفظ وگسترش منافع دولت امریکا ومتحدان منطقه ای وغربی اش مورد تفسیر وارزیابی قرار داد، نه دررابطه بابسط وگسترش دموکراسی دراین منطقه. ساختاردولت-ملت دراین مرحله از تحول جوامع بشری، علیرغم شتاب گرفتن جهانی شدن اقتصاد،هنوزهم لحظه تدوین استراتژی عمومی این جوامع را درسطح بین المللی تابع منافع خاص اقتصادی – سیاسی ان کشور میکند. تجربه چپ ایران(ازکانال اثار بیژن ) دراین زمینه(یعنی مضمون استراتژی عمومی هرکشوری همواره تحت تاثیرمنافع خاص ان کشورشکل میگیرد) بمثابه میراثی تاریخی، بسیارغنی ومتقاعد کننده است. بنابر این تجربه تاریخی هرگونه تلاش ایدئولوژیکی(تحت عنوان دخالت های بشردوستانه) برای پوشاندن این منافع خاص دراستراتژی عمومی نئو محافظه کاران قدرت های غربیو رنگ ولعابی امانیستی زدن به انها، چیزی نیست بجزمشروعیت بخشیدن به دخالت های نظامی این کشورها درجهت تامین منافع نا مشروع واستثمار گرانه شان درمنطقه خاورمیانه. بدیهی است که ورود درچنین بحثی یعنی میراث فدائیان خلق ورابطه ان با جنبش های اجتماعی وسیاسی در ایران امروز درکادراین جستار نمی گنجد، وانرا نمی توان به اشارات کوتاه فوق وانهم دررابطه صرف با ایده دموکراسی تقلیل داد. این اشارات فوق تنها برای نشان دادن اهمیت رابطه دیالکتیکی این میراث با این جنبش ها میباشد. پایان.
سپتامبر2013

پا نویس ها

*دررابطه با ارتباط دیالکتیکی گسست از مفهوم قطب های جهانی چپ ودموکراتیزه کردن مناسبات نیروهای چپ با سایر نیروهای سیاسی در ایران مرا جعه شود به مقاله این جانب در سایت ،عصرنو،وسایت اتحاد کار، بیژن جزنی : " بیاد بیژن جزنی، تاملی
کوتاه برمعنای گسست اوازتفکرچپ سنتی(ایدئولوژی پدر سالارانه) وایده دموکراسی دراثاراو". نوامبر 2005 ** دررابطه با ایجاد اولین هسته سیاسی – صنفی فدائیان خلق درمحیط های دانشجوئی مراجعه شود، به مصاحبه اینجانب با محمد اعظمی درسایت ، عصر نو. "جنبش دانشجوئی در دهه چهل وپنجاه". *** کلیه درشت نویسی از من است.

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد