logo





اختلاف بیژن جزنی با مسعود احمدزاده و پویان - بخش دوم

مضمون گسست ایدئولوژیکی مسعود و پویان از ادبیات سنتی چپ و تزهای دبره.

شنبه ۸ تير ۱۳۹۲ - ۲۹ ژوين ۲۰۱۳

حمید نعیمی

masoud-bijan.jpg
مشی بیژن براساس چنین برداشتی از قهراست که در اختلافی بنیادین با مشی مسعود- پویان قرار میگیرد. او در این باره همانگونه که در صفحات پیشین اشاره داشتیم، در مورد دامنه و اهمیت این اختلاف می گوید: "محال است با این دو برداشت بتوان یک مشی داشت و به یکسان عمل کرد، فرم و محتوی مبارزه مسلحانه الزامأ در یکدیگر بافته شده و یک استراتژی و تاکتیک معین بوجود میآورد. هدف ها و انتظاراتی که از مبارزه مسلحانه داریم، با این دو برداشت تفاوت فاحش می کند... این اختلاف چیزی بیش از اختلاف های تاکتیکی است. اینجا در شناخت شرایط اقتصادی- اجتماعی و سیاسی و در ادامه، ارائه راه حل برای مسائل مبرم و عمده ای که در برابر ما قرار دارد، اختلاف وجود دارد. این اختلاف نمیتواند منجر به دو مشی نشود،،
اختلاف بیژن جزنی با مسعود احمدزاده و پویان - بخش نخست

مضمون انتقادات و گسست مسعود و پویان از ادبیات سنتی مارکسیستی را، باید در دو اثر "مبارزه مسلحانه هم تاکتیک و هم استراتژی" و "ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقاء" یافت. این دو اثر عمیقأ تحت تأثیر تزهای رژی دبره شکل گرفته است. ما میتوانیم از این دو اثر بعلت تاثیرات وسیع اشان بر محافل روشنفکری (از اواخردهه چهل تا انقلاب بهمن 1357 خورشیدی)  بمثابه انجیل های زمانه خود یاد کنیم که  ذهنیت این محافل را  بخود مشغول کرده بود.

روشنفکران چپ ایرانی، برای اولین بار در تاریخ جنبش های چپ در ایران، با اتکاء به این دو متن توانستند به انتقادات و گسست خود از مشی های سنتی مبتنی بر اتوریته قطب های جهانی (چین و شوروی)، بیانی تئوریک وایدئولوژیکی  بدهند. و غرور، اعتماد به نفس و جسارت لازم را جهت نافرمانی و عدم تبعیت کورکورانه از استراتژی عمومی قطب های جهانی بدست اورند و برپایه تجارب تاریخی جامعه ایرانی  به تدوین مشی ای مستقل ازانها برای مبارزه علیه دیکتاتوری دست یابند.

مسعود و پویان، ایدئولوژی های چپ در ایران را که تحت تأثیر تجارب انقلابی شوروی و چین شکل گرفته بود، فاقد استعداد لازم جهت بازتاب دادن شرایط اجتماعی- سیاسی ایران پس از رفرم ارضی و پربلماتیک ها و دغدغه های ناشی از آن (در دهه چهل) میدانستند. هر دو تحت تأثیر رژی دبره معتقد بودند که تمامی مفاهیم کلیدی در ایدئولوژی مارکسیستی، بعلت اتکاء خود به تجارب این دو قطب جهانی چپ، به مفاهیمی متافیزیکی و ایستا تبدیل شده است که استعداد و پویائی خود را در ایجاد ارتباطی زنده و دیالکتیکی با واقعیات اجتماعی از دست داده است. از نظر هردو، مشی های نیروهای سنتی چپ در ایران (حزب توده و گروه های پیرو چین)، که برپایه تقلید کورکورانه از مشی و تجارب مبارزاتی این دو قطب جهانی شکل گرفته است، با دگم ساختن مفاهیم و پرنسیپ های هدایت گر چپ و دادن ابعاد ی متافیزیکی به آنها، هرگونه خلاقیت و پویائی را در روشنفکران، جهت درک واقعیات مشخص اجتماعی و به تبع آن  وظایف مشخص آنان از بین میبرد. تمام تلاش های تئوریکی مسعود و پویان، در دو اثر بجای مانده از آنان را بایستی در حول و حوش برملا ساختن گرایشات ایدئولوژیکی ای دانست که خود را در پشت دگم های ادبیات سنتی مارکسیستی پنهان ساخته بود. هردو آنان هسته مرکزی این گرایشات ایدئولوژیکی را در دنباله روی صرف نیروهای سنتی چپ از روندهای عینی(خود به خودی  اجتماعی) ارزیابی می کردند وازان بمثابه میل به بی عملی وکنار امدن با وضعیت موجود یاد میکردند.

در حقیقت مضمون گسست از ایدئولوژی های چپ سنتی از نظر مسعود و پویان، آزاد ساختن ذهنیت روشنفکران  ازاین  موضع انفعالی و غیرفعال نسبت به روند تحولات خودجوش اجتماعی- سیاسی واحیاء رابطه دیالکتیکی و زنده عنصر آگاه (ذهن) با این تحولات عینی اجتماعی وروشن ساختن میزان سهم و دخالت آن  در شکل و سمت دادن به این تحولات،  میبا شد.

اگر ازاین دیدگاه به مضمون انتقادات مسعود و پویان به ادبیات سنتی مارکسیستی نگاه کنیم، این انتقادات درجهت گشودن افق نوینی از رابطه سوژه (عامل ذهنی) و ابژه (شرایط عینی اجتماعی- سیاسی) در برابر روشنفکران (دهه چهل) می باشد. رد دیدگاههای سنتی در این زمینه (رابطه ذهن و عین)، از آنجائیکه تأثیرات عمیق در شکل گیری مفاهیم تاکتیکی و استراتژیکی دارد و از آنجائیکه در دیدگاه سنتی، این مفاهیم، در تبعیت محض از روندهای عینی (تحولات اجتماع- سیاسی) و بطور یکجانبه و مکانیکی با این روندها ساخته و پرداخته شده است، در نهایت خود را در آثار مسعود و پویان در حول و حوش انتقاداتی رادیکال از حزب (عامل ذهنی) متمرکز میسازد. و گفتمان های انتقادی آنان را از این مفهوم  به یکی از موضوعات محوری در مجادلات ایدئولوژی آنان با چپ سنتی تبدیل مینماید. مفهوم حزب بدین ترتیب در آثار مسعود و پویان، محل مناسبی است که از خلال آن، ما میتوانیم به عمق خلاقیت و جسارت آنان در درهم شکستن یکی از بزرگترین اسطوره های چپ سنتی پی برده و در عین حال با شکنندگی موضع آنان نسبت به این مفهوم (حزب)، بعلت بهاء دادن بیش از حد به نقش عنصر آگاه، آشنا گردیم.

در حقیقت مفهوم اسطوره ای حزب در ادبیات سنتی مارکسیستی در روند انتقادی مسعود و پویان با رمعنا ی متافیزیکی( فرا زمانی و مکانی)خودرا از دست داده و به مفهومی زمینی( تاریخی- اجتماعی) در رابطه با وظایف مشخص نیروهای سیاسی (پیشاهنگ) تبدیل می شود.و بدین ترتیب با شکسته شدن این پوسته متافیزیکی، جامعه روشنفکری امکان ایجاد رابطه ای دیالکتیکی و زنده با شرایط مشخص تاریخی- سیاسی خود را می یابد و جسارت و اراده دخالت را در پروسه تحولات اجتماعی را پیدا می کند و از جامعه ای منفعل ودرخود به جامعه ای فعال وبرای خود تبد یل می گردد.

مفهوم سنتی حزب ذرادبیات مارکسیستی و گسست از  آن در آثار مسعود و پویان

نقش عامل ذهنی و کیفیت رابطه و میزان تأثیرگذاری آن بر عوامل عینی اجتماعی (جنبش های خود انگیخته توده ها)، در ایدئولوژیهای مدرن و بالاخص مارکسیستی، همواره از انقلاب مشروطیت به بعد درمباحثات روشنفکری و ادبیات سیاسی جامعه ما، جایگاهی خاص را بخود اختصاص داده است.

روشنفکران در ادبیات مدرن سیاسی که ریشه در عصرروشنگری (قرن 18 اروپا) دارد، بنا به تعریف، کسانی هستند که استعداد انتقاد و امکان وقوف به روندهای عینی اجتماعی را دارند و در مقابل این آگاهی خود، بمثابه "وجدان بیدار جامعه"، مسئولیت اخلاقی سنگینی را در برابر منافع عمومی جامعه بعهده دارند. در ادبیات مارکسیستی، جنبش های توده ای (اجتماعی)، اصولأ از طبیعتی خودانگیخته برخوردارند و فاقد ظرفیت لازم جهت دستیابی به شناختی همه جانبه از منافع عمومی  جامعه و کسب قدرت سیاسی بمنظور تحقق این منافع می باشند. دراین ادبیات ، طبیعت این جنبش های (خودانگیخته)،همواره با عدم استمرار، پراکندگی، عدم انضباط و عدم شناختی کلی و همه جانبه از روند تحولات سیاسی مشخص می شود. در اینجاست که مفهوم حزب ازنظرمسعود، بمثابه سازمانی متشکل از روشنفکران (پیشاهنگ)، برای فائق آمدن بر "پراکندگی این مبارزه (خودانگیخته توده ها)، دید محدود این مبارزه و خرده کاری( ان)" (ص 76)، خود را بصورت ضرورتی حیاتی و با محتواو با معنائی مشخص (تاریخی)،بر  نیروهای روشنفکری جامعه  تحمیل مینماید.

مفهوم حزب در ادبیات سیاسی مدرن و مارکسیستی، ریشه در چنین دیدگاهی دارد و در نهایت حاصل ارتباط دیالکتیکی (فعال و زنده) محافل روشنفکری با جنبش های خودانگیخته اجتماعی جهت هدا یت انها برای کسب قدرت سیاسی است.

مفهوم حزب به این معنا، بمثابه عامل ذهنی، فرم و محتوای خود را تنها در بستر رابطه دیالکتیکی پیچیده و زنده با مطالبات جنبش های خودانگیخته اجتماعی میگیرد و بدین لحاظ تابع شرایط زمانی، مکانی خود می باشد یا به عبارت دیگر خود را همواره در اشکال مشخص و نه در تعاریفی ایستا، منجمد و انتزاعی از پیش تعیین شده، متبلور میسازد. در حقیقت مناظرات در حول و حوش مفهوم حزب با نیروهای سنتی چپ، در آثار مسعود و پویان، به محل مصافی رادیکال، جهت رها ساختن ذهنیت روشنفکران از قید و بندهای تعاریفی انتزاعی و کلی و مرده ازاین مفهوم و جایگزینی آن با ذهنیتی زنده وانتقادی ، تبدیل شده است. جدال با دیدگاههای انتزاعی و کلی، جهت دست یابی به دیدگاههای مشخص  (کنکرت) را در آثار بنیان گزاران (س. ف. خ)، میتوان بمثابه مضمون گسست از ایدئولوژیهای سنتی چپ دانست که در گسست از مفهوم سنتی حزب، خود را به نحوی بسیار شفاف و متقاعد کننده نشان میدهد.  

با توجه باینکه روایت های سنتی ازمفهوم حزب در ادبیات چپ ایران، اساسأ تحت تأثیر تجربیات انقلاب اکتبر وانقلاب چین ساخته و پرداخته شده است و حیثیت و اعتبار این دو انقلاب در جنبش جهانی چپ، بمثابه پشتوانه این روایت ها محسوب میگشتند، لذا مسعود در مناظرات خود با دیدگاههای سنتی در این زمینه، به شرایط خاص تاریخی- سیاسی این دو کشور و تفاوت آشکار این شرایط در ایران اشاره می کند و افق های جدیدی را در رابطه با شکل گیری مفهوم حزب در ایران را با اتکاء به تزهای دبره میگشاید.
در صفحات پیش گفتیم که مسعود و پویان، خود تحت تأثیر تزهای ژری دبره قرار دارند و به وجود شرایط عینی انقلاب پس از رفرم ارضی باور داشتند و علت عدم بروز جنبش های خودانگیخته توده ای را عمدتأ در اثر سیاست های سرکوبگرانه خشن و مدام رژیم دیکتاتوری( وا بسته به امپریالیسم) بحساب میآوردند، و انعکاس ا ین سیاستها را در ذهنیت توده ها بصورت ترس مطلق توده ها و قدرت مطلق رژیم میدیدند که حاصل آن در نهایت در بیگانگی توده ها از نیروی دگرگون ساز و تاریخی نهفته در خود و یأس و کنار آمدن با وضعیت موجود، متجلی میشد.

با توجه به چنین برداشتی از شرایط اجتماعی- سیاسی است که دو بنیانگزار فدائیان خلق، به بررسی سیر تحول و تکامل مفهوم حزب از خلال تجربیات احزاب شوروی و چین می پردازند. در حقیقت  برداشت  انها( مسعود وپویان)، از مفهوم  شرایط عینی انقلاب که در ادبیات سنتی چپ همواره با جنبش های وسیع اجتماعی همراه است و مفهوم دبریستی ا ن که چنین جنبش های خودانگیخته گسترده ای راشامل نمیشود،  سایه سنگین و جهت دهنده خود را بر بررسی های مسعود - پویان از سیر تحول مفهوم حزب انداخته است. زیرا مفهوم حزب همانگونه که دیدیم، بمثابه تشکلی وسیع و گسترده از محافل روشنفکری( جهت ایفاء نقش و وظایف تاریخی خود) تنها در رابطه ای دیالکتیکی و زنده با چنین جنبش های خودانگیخته ای محتوی و معنای واقعی خود را، می یابد.از نظر مسعود  ضرورت وجودی حزب بنابر تجربیات  احزاب چپ شوروی وچین براساس وجود جنبش های اجتماعی وسیع وامکان رابطه ارگانیک محافل روشنفکری با چنین جنش های خودجوش  جهت هدایت (سیاسی) آنان، بوجود میآید. این پیوند بعلت شرایط دموکراتیک یا نیمه دمکراتیکی که دراوایل قرن بیست درروسیه وچین وجود داشت، توانست متحقق شود.

او هنگام بررسی خود از چگونگی روند شکل گیری حزب در شرایط تاریخی روسیه تزاری و ضرورت و هدف از ایجاد آن از طرف محافل روشنفکری سوسیال دمکرات و تفاوت چنین شرایطی با جامعه ایران انرا، اینگونه روایت میکند: "در آنجا (روسیه تزاری)، جنبش توده ای خودبخودی که از آماده بودن شرایط عینی برای انقلاب حکایت می کند، گنجینه گرانبهائی از تجربه برای توده ها و نیز برای انقلابیون پیشرو و آگاه که با آن رابطه برقرار می کنند و در صدد هدایت آن برمیآیند، فراهم میآورد. این جنبش خودبخودی که اساسأ و در آغاز اقتصادیست در جریان رشد خود و از طریق ارگانهای این مبارزه به توده های کارگر، تشکل طبقاتی میدهد و بتدریج در حین سیاسی شدن جنبش، یک رشته محفل پیگیرتر و انقلابی تر کارگر در بطن خود بوجود می آورد و از طرف دیگر و همراه با کوشش روشنفکران انقلابی با محافل روشنفکری ارتباط برقرار می کند. بدین ترتیب این جنبش و ارگانهای ناشی از آن، یعنی محافل آشکار و نیمه آشکار کارگری، زمینه مادی و منبع تغذیه کننده نیروی روشنفکری طبقه پرولتاریا میشود و از طرف دیگر نیروهای روشنفکری و آگاه پرولتاریا، رهبری جنبش های خودبخودی را به عهده میگیرند. بر زمینه همین جنبش های خودبخودی و در ارتباط با آگاهی سوسیالیستی و رهبری آگاهانه ای که از طریق محافل روشنفکری انقلابی و بعد حزب طبقه کارگر تأمین میشود، شرایط ذهنی انقلاب بتدریج پا گرفته و رشد می کند. برهمین زمینه و در همین اشکال سازمانی است که پیشرو انقلابی با توده های کارگر ارتباط برقرار می کند و سازمان انقلابیون با توده های کارگر ارتباط برقرار می کند و سازمان انقلابیون که با توده ها رابطه مستقیم دارد، تشکیل می شود. بنابراین مسأله ای که در برابر انقلابیون قرارمیگیرد، این است: باید در پیشاپیش جنبش توده ای قرارگرفت یا نه؟ آیا جنبشی که اساسأ اقتصادیست و از نظر سیاسی دیدی محدود دارد به یک جنبش سیاسی همه جانبه تبدیل کرد؟ ..... باید سازمان از انقلابیون حرفه ای تشکیل بشود که بتواند ادامه کاری را تضمین کند، خرده کاری، پراکندگی را از میان بردارد، نقشه ای طولانی و سرسخت برای مبارزه ای وسیع و همه جانبه طرح ریزد و توده ها را در این مبارزه هدایت کند". ص81-80

از خلال این گفتمان میتوان برداشت مسعود را از مفهوم حزب دریافت. ازنظر مسعود چنانچه دیده میشود، مفهوم حزب (بلحاظ محتوی ) در اینست که جنبش های خودجوش اجتماعی  را"که اساسأ اقتصادیست و ازنظر سیاسی دیدی محدود دارد به یک جنبش سیاسی همه جانبه تبدیل نماید... که بتواند ادامه کاری را تضمین نماید، خرده کاری و پراکنده کاری را از میان برداد". (ص 81) و در نهایت قادر به تدوین مشی ای گردد که هدایت این جنبش های خودانگیخته را به عهده گیرد. اما ایده مرکزی در این گفتمان که انتقادات او را نسبت به چپ سنتی در باره مفهوم حزب راهنمائی می کند، نباید در این تعریف کلی و انتزاعی از حزب جستجو کرد. ایده مرکزی مسعود را باید در حول و حوش اشاراتی یافت که به ملاحظه در تأثیرات شرایط تاریخی- سیاسی خاص در روسیه تزاری و شکل گیری مشخص حزب، در آن می پردازد. در شرایط خاص روسیه تزاری، بنظر مسعود، جنبش های خودانگیخته اجتماعی اساسأ ناشی از مطالبات و انگیزه های معیشتی و اقتصادی می باشد و امکان تشکل یافتن این جنبش ها در ارگانهای سندیکائی و تجمعات اعتراضی کم و بیش فراهم است. بنابراین وجود شرایط عینی انقلابی، خود را در شرایط خاص روسیه تزاری بصورت جنبش های خودجوش وسیع و اساسأ با انگیزه اقتصادی و ساختارهای سندیکائی و تجمعات اعتراضی نشان میدهد. مسعود این دو مشخصه اقتصادی بودن و داشتن ساختارهای سندیکائی را بمثابه ویژگی های تاریخی این جنبش های خودانگیخته در روسیه تزاری میداند که در شکل گیری مفهوم حزب نقش تعیین کننده داشته و بآن معنائی مشخص داده است. مسعود وجود سندیکاها و سایر اشکال تجمع جمعی را در ساختارهای سازمانی این جنبش ها، بمثابه تنها کانونهای موثر ارتباطی محافل روشنفکری با مطالبات و نیازهای این جنبش ها و تأثیرگذاری و جوش خوردن محافل روشنفکری با این جنبش ها می داند. در حقیقت شرایط عینی انقلاب که بازتاب و تجلی آن را میتوان در جنبش های خودبخودی و ساختارهای تشکلی آن یعنی سندیکا و تجمعات دیگر مشاهده کرد، وجود دارد. از نظر مسعود،  تعریف "حزب" در جنبش سوسیال دمکراتی روسیه تزاری شکل گرفته است، که اساسا متکی به جنبش های خودجوش سندیکائی (بامضمونی اقتصاد ی) در شرایط روسیه تزاری میباشد، که مکانیزمهای درون حاکم بر تحول آن قادر به تأمین دیدگاهی کلی و همه جانبه  برای کسب قدرت سیاسی نمی باشد، بنابراین وظایف نیروهای روشنفکری تأمین چنین دیدگاهی در رابطه با ویژگی های این جنبش های باطبیعت اقتصادی ( یعنی پراکندگی و عدم تداوم و محبوس بودن در  محدوده صنفی- سندیکائی) و هدایت آنها برای کسب قدرت سیاسی است.که در نهایت شکل خاصی از مفهوم حزب و قواعد و قوانین حاکم بر آن را می طلبد که در رابطه دیالکتیکی و متناسب با ویژگی های این جنبش ها قراردارد.  مسعود همانگونه که در گفتمان فوق او دیدیم، رابطه مابین نیروهای روشنفکری و این جنبش ها  خودانگیخته رادرروسیه (بعلت شرایط نیمه دموکراتیک) ، ممکن و حتی تأمین شده می بیند و تنها مسئله  در مقابل نیروهای روشنفکری را، این مسئله می داند که هدف و منظور ازاین تجمع و هماهنگی این نیروهای روشنفکری چه باید باشد؟( آیا باید یا نباید این مبارزه خودبخودی رابه یک مبارزه همه جانبه سیاسی تبدیل کرد؟ )(ص 81) و سپس می گوید " ودرست نحوه برخورد با این سئوال است که انقلابیون را از اکونومیست ها، طرفداران خرده کاری و دنباله روی جنبش خودبخودی، متمایز میسازد".(ص 81)
میدانیم که تعریف حزب و ضرورت ایجاد آن در ادبیات سنتی چپ (بالاخص حزب توده)، تقلید واقتباسی است کورکورانه ازتجربه  خاص تاریخی سوسیال دموکراسی روسیه که در اوائل قرن بیستم به این پرسش تاریخی به نحوی مشخص پاسخ داد. یعنی روشنفکران بمثابه عامل ذهنی، مبارزات خودبخودی وسیع اجتماعی را باید به مبارزه ای آگاهانه یعنی همه جانبه و در جهت کسب قدرت سیاسی تبدیل نمایند، درغیراینصورت انها در این جنبش های خودجوش که ساختارش سرشتی غیرمعطوف به قدرت دارد، منحل شده و به جریاناتی اکونومیستی و دنبال رو تقلیل می یابند. باید به این نکته توجه داشت که اکونومیست ها( به معنای دنباله روی از جنبش های خودبخودی موجود)، در انتظار فراروئیدن خود به خودی این جنبش ها به جنبش های سیاسی می باشند که خود را عملا بصورت پذیرش وضعیت موجود از طرف نیروهای روشنفکری بیان می دارد. این مفهوم ایدئولوژیکی همواره در جریانات چپ جهانی مورد انتقاد جناح های رادیکال آن قرار داشته که محتوای این مفهوم را در نهایت، در کنارآمدن باوضعیت موجود تلقی کرده اند که در هر شرایط تاریخی خاص، خود را در اشکال و فرم های مشخص ونوین بیان میدارد. رادیکالیسم مسعود در زمینه بازسازی مضمون حزب که در بستر انتقادات او به چپ سنتی صورت میگیرد، در تحلیل نهائی چیزی نیست بجز رها ساختن ذهنیت روشنفکران از قید و بندهای این گرایشات اکونومیستی، که خود را در پشت اتوریته مفهوم سنتی حزب پنهان ساخته ا ند. درهمین جا باید به این نکته اشاره کرد که پاشنه آشیل رادیکالیسم مسعود و پویان، نه در تشخیص این گرایشات اکونومیستی در برداشت جریان سنتی حزب توده و سازمانهای پرو چینی از مفهوم حزب و وظایف آن، بلکه در ارزیابی آنان از نتایج رفرم ارضی و پذیرش "شرایط عینی انقلاب" قرار دارد.  چنین استنباطی از نتایج انقلاب سفید است که مفاهیم تاکتیکی و استراتژیکی مسعود و پویان را مستعد پذیرش ایده های اراده گرایانه و سوبژکتیویستی میگرداند و همانگونه که بیژن میگوید مشی مسعود و پویان  بعلت اینکه برپایه وجود شرایط عینی انقلاب تدوین گشته اند حامل سوبژکتیویسمی با گرایشات ماجراجویانه میباشند. ما در بخش مربوط به بیژن درادامه این جستار به انتقادات او نسبت به مفهوم شرایط عینی انقلاب و گرایشات رومانتیکی و ماجراجویانه نهفته در مشی مسعود- پویان، بازخواهم گشت.

اما حال به بینیم مسعود چگونه و بر مبنای چه استدلالی به انتقادات خود به مفهوم حزب در چپ سنتی می پردازد.مفهومی که از نظر او، در حقیقت الگوبرداری و تقلیدی است کورکورانه، از تعریف حزب و وظایف روشنفکران در شرایط خاص تاریخی روسیه تزاری که خود را در برابر استبداد مطلقه رژیم تزاری یافته بودند. و چرا مسعود بلحاظ ایدئولوژیکی این تعریف از حزب را که در مقطع زمانی خود حامل گرایشات رادیکال و در طرد دیدگاههای اکونومیستی شکل گرفته بود، در شرایط پس از رفرم ارضی در ایران، تعریفی کاملأ اکونومیستی بحساب میآورد.  

او در ابتداء به مقایسه شرایط جنبش های خودانگیخته در ایران و روسیه تزاری می پردازد و میگوید: "در اینجا (ایران)، از جنبش های خودبخودی (در مقایسه با روسیه تزاری)، آنچنان که باید اثری نیست و اگر هم هست چه از نظر زمانی و چه از نظر مکانی و چه از نظر وسعت پراکنده و محدودند. در اینجا اثری از تشکل طبقاتی و تشکیلات کارگری نیست. بطورکلی توده کارگر در هیچگونه جریان مبارزاتی قرار ندارد... در حقیقت عدم وجود جنبش های خودبخودی وسیع و شرایط سخت پلیسی که بی شک با یکدیگر ارتباط ناگسستنی دارند، کارگران را عملأ از هرگونه مبارزه و فکر سیاسی دور کرده ...، در نتیجه محافل کارگری که به مبارزه سیاسی بیاندیشند، بندرت یافت می شوند و عملأ هیچگونه ارتباط جدی میان محافل روشنفکری و این محافل کارگری و توده های کارگر برقرار نیست. کارگر تنها پس از سالها مبارزه خودبخودی، اقتصادی، صنفی بتدریج آماده پذیرش مبارزه سیاسی، آگاهی سوسیالیستی، تشکل سیاسی و حزبی میگردد. در اینجا همه گونه جنبش صنفی بلافاصله سرکوب میشود، طبیعی است که توده کارگر از مبارزه سیاسی دور گردد، زیرا مبارزه سیاسی احتیاج به پیگیری، تشکل و انعصاف پذیری دائمی، احتیاج به آگاهی و فداکاری دارد". ص 83
از طریق این مقایسه، مسعود تلاش دارد تا با اشاره به تفاوت آشکار شرایط و زمینه های اجتماعی- تاریخی شکل گیری و وظایف حزب در روسیه تزاری و ایران پس از رفرم ارضی، به انتقادات و گسست خود از مفهوم سنتی حزب، ابعادی روشن و مشخص بدهد. نبود جنبش های خودبخودی وسیع، عدم وجود محافل کارگری آگاه و تمایل به کار سیاسی، شرایط سخت پلیسی و به تبع آن، نبود ارتباط جدی محافل روشنفکری و این محافل کارگری بمثابه حلقه های واسط مابین این محافل روشنفکری و توده های وسیع را میتوان از نظر مسعود، کلی ترین و برجسته ترین خطوط این تفاوت در شرایط تاریخی ایران تلقی کرد.

ما در صفحات پیش دیدیم که مسعود در هنگام مقایسه انقلاب کلاسیک بورژوازی و انقلاب سفید، چگونه نتایج رفرم ارضی را در ایران برخلاف نتایج انقلاب کلاسیک بورژوازی،عامل موثری در تخفیف تضادهای اجتماعی نمیدانست، بلکه بر عکس به تشدید این تضادها در سطح روستاها و شهرها باورداشت  و حدت و شدت این تضادها را در حدی بحساب آورد که جامعه را در جهت تحولی رادیکال آماده دید. وبا تاسی از دبره این آمادگی را در وجود "شرایط عینی انقلاب" که مفهومی است مارکسیستی، فرموله نمود. حال او خودرا با این حکم کلی و عام در ادبیات سیاسی مارکسیستی مواجه د ید، که شرایط عینی انقلاب همواره با جنبش های خودجوش وسیع اجتماعی همراه است و اگر این حکم جنبه ای مطلق دارد، پس چرا در ایران با وجود شرایط عینی انقلاب، ما شاهد جنبش های خودجوش وسیع نیستیم؟

 اودر پاسخ باین پرسش میگوید: "... آیا این حکم ... جنبه مطلق دارد، همیشه و در هر شرایط درست است؟ آیا عکس آن نیز صادق است؟ یعنی ما باید از عدم وجود این جنبش های خودبخودی توده های وسیع این نتیجه را بگیریم که شرایط عینی انقلاب وجود ندارد؟ که هنوز دوران انقلاب فرا نرسیده است؟ به نظر من، نه." (ص 84). او در ادامه این گفتمان، علت عدم جنبش های خودبخودی وسیع را در ایران، نه در آماده نبودن شرایط عینی انقلاب، که در عامل سرکوب و ترور و ضعف عامل ذهنی میداند: "من ( مسعود) فکر می کنم که علت عدم وجود چنین جنبش هائی را اساسأ باید از یکطرف در سرکوب قهرآمیز و اختناق مداوم و ناشی از دیکتاتوری امپریالیستی همراه با تبلیغات وسیع سیاسی و ایدئولوژیک ارتجاعی دانسته و از طرف دیگر ضعف های عمده ای را که عامل انقلابی، سازمانها و رهبری های مبارزه دچار آن بودند، باید در نظر داشت"... . مجموعه این شرایط یک نوع سکون، سرخوردگی و یأس و تسلیم ایجاد کرده است، آنچه رژی دبره "انبوه کهنسال ترس و خفت" می نامد". ص 84

او ،،عدم پذیرش "شرایط عینی انقلاب" را مبین سازشکاری و نشانه فقدان شهامت سیاسی و توجیه بی عملی ،، (ص 84) میداند. یعنی همان گرایشات ایدئولوژیکی که جریانات اکونومیستی در جنبش سوسیال دمکراسی روسیه تزاری بآن متصف و متهم بودند. حال به روشنی میتوان دید که رادیکالیسم مسعود در تحلیل نهائی، با پذیرش "وجود شرایط عینی"، ارتباطی مستقیم و ناگسستنی دارد. اما این مفهوم در تفکر او نقشی دوگانه را در لحظه تدوین مشی و گسست او از مفهوم سنتی حزب، بازی می کند. یعنی این مفهوم تا آنجائیکه این امکان را به او میدهد که ساختارهای متحجر شده پروسه تکوین حزب را در ادبیات سنتی چپ (حزب توده) که برپایه تقلید کورکورانه از تجربه جنبش سوسیال دموکراسی روسیه تزاری صورت گرفته را زیر سئوال ببرد، نقشی مثبت دارد و تا آنجائیکه نقش عامل ذهنی را بطور یکنجانبه ای افزایش داده و به نوعی مطلق گرائی در این زمینه میرسد، نقشی منفی یعنی اراده گرایانه را بر محافل روشنفکری جهت تحولشان به اشکال حزبی تحمیل مینماید. او لحظه انتخاب مشی را با توجه باین تفاوت شرایط تاریخی مابین روسیه تزاری و ایران (پس از رفرم ارضی)، یعنی وجود شرایط عینی انقلاب، بدون وجود جنبش های خودبخودی وسیع اجتماعی در انتقاد از نیروهای سنتی چپ (عمدتا حزب توده) اینگونه بیان مینماید: "راه ما کدام است؟ امروز به انتظار جنبش های خودبخودی وسیع نشستن و آنوقت آن را هدایت کردن، بدون آنکه دست به عمل انقلابی زده شود، بدون آنکه بکوشیم شرایط ذهنی را در جریان خود عمل انقلابی به کمال فراهم کنیم، درست بمنزله دنباله روی از جنبش خودبخودی در شرایطی چون روسیه است، درست به معنی پذیرش عملی وضع موجود است". ص 85

او در ادامه میگوید: "ایجاد حزب از طرف محافل روشنفکری را یعنی "وجود سازمان انقلابی وسیع" را به وجود جنبش های وسیع توده ای تعلیق کردن، در چنین شرایطی (ایران) تعلیق به محال است". ص 85

مسعود در اینجا به نکته ای اشاره می کند که بدرستی ضعف دیدگاههای سنتی چپ را نسبت به مفهوم حزب بمثابه عامل ذهنی در رابطه با شرایط خاص تاریخی در ایران  نشان میدهد. اشاره مسعود به این نکته که تلاش محافل روشنفکری متأثر از ادبیات سنتی چپ برای ایجاد حزب در ایران با اتکاء به همان قانون بندی های حاکم بر پروسه تشکیل آن در روسیه تزاری، تلاشی است عبث و تعلیق کردن آن بامری محال، از درستی و قوت کاملی برخوردار است. و اینکه( از نظر مسعود) این طرز تفکر سنتی نسبت به مسئله حزب، در نهایت  محافل روشنفکری را به قبول وضع موجود، دنباله روی و مشی صبرو انتظار وا میدارد و نقش عامل ذهنی را در بسط عوامل عینی تحول سیاسی از طریق پراتیک محافل روشنفکری بفراموشی می سپارد، امری در خور تأئید است. اشارات مسعود در گفتمان فوق به عواملی چون دیکتاتوری و سرکوب مداوم و بی عملی روشنفکران و همچنین ترس و روحیه تسلیم طلبانه در توده ها که نقشی مهم در کاستن از دامنه جنبش های خودبخودی دارند، از ظرافت و اعتباری در خود اعتناء برخوردار است. اما رویکرد او نسبت به مفهوم سنتی حزب و وظایف روشنفکران همانگونه که بیژن میگوید هنگامی شکننده و قابل انتقاد میشود که انتقاداتش به چپ سنتی تحت تأثیر وجود شرایط عینی انقلاب در ایران پس از رفرم ارضی قرار میگیرد و به مفاهیم تاکتیکی و استرتژیکی او مضامینی کاملأ اراده گرایانه (سوبژکتیو) می بخشد. و به تبع آن مشی اور را مستعد حرکاتی ماجراجویانه (اوانتوریستی) میسازد. ما به انتقادات بیژن از مشی مسعود که اساسأ حول و حوش "مفهوم دبریستی شرایط عینی انقلاب"  مسعود خود را متمرکز میسازد، در بخش های بعدی این جستار بار دیگر بازخواهیم گشت و در اینجا به همین اشاره کوتاه بسنده می کنیم.

مفهوم "شرایط عینی انقلاب" به مثابه پرنسیپ هدایت گر مسعود و پویان در تدوین مشی می باشد. اما این مفهوم در ادبیات سیاسی مسعود و پویان، تحت تأثیر تزهای دبره که مبتنی است بر "انقلاب در انقلاب"، از معنائی متمایز از ادبیات کلاسیک مارکسیستی برخوردار است. "شرایط عینی انقلاب" در ادبیات مارکسیستی، به شرایطی اطلاق میشود که طبقات پائینی جامعه نتوانند به شیوه سابق زندگی نمایند و طبقات فوقانی و رژیم نیز نتواند به شیوه گذشته به حاکمیت خود ادامه دهد.

این شرایط که معمولأ در بحران عمیق اجتماعی- اقتصادی و سیاسی بروز مینماید، نحوه تجلی خود را در اعتراضات و جنبش های خودانگیخته اجتماعی نشان میدهد که چنانچه شرایط ذهنی یعنی وجود حزبی قدرتمند و دارای شعارهای صحیح، فراهم باشد، امکان تغییر را در حاکمیت و قدرت سیاسی فراهم میسازد. اما این تعریف از "شرایط عینی انقلاب"، بر اساس تزهای رژی دبره که برپایه تجربه انقلاب کوبا شکل گرفته است، دچار تحولی عمیق میگردد و چنانکه از عنوان اثر او "انقلاب در انقلاب" برمیأید، تحولی رادیکال را متحمل میگردد و در پی خود وظایف و پروسه شکل گیری ساختارهای حزب را بنحوی اساسی دگرگون میسازد.

مسعود، تز اساسی دبره را در رابطه با وظایف روشنفکران، اینگونه روایت می کند: "تز اساسی رژی دبره، اساسأ بر این واقعیت متکی است که عامل بقاء سلطه امپریالیستی (یعنی رژیم حاکم)، عمدتأ ماشین سرکوب نظامی و قهرآمیز است و همچنین براین واقعیت متکی است که شیوه های ابقاء این سلطه، هرگونه مبارزه رفرمیستی را نه تنها بی اهمیت کرده اند بلکه ناممکن ساخته اند". ص 109

و در چند سطر دورتر این روایت را اینگونه پی میگیرد: "هر خط مشی که مدعی انقلابی بودن است باید یک پاسخ عینی و مشخص باین سئوال بدهد، چگونه میتوان ستون فقرات (دولت سرمایه داری) را که پیوسته توسط مسیونهای نظامی آمریکای شمالی( درامریکای لاتین)  تقویت میشود، درهم شکست؟... در اینجاست که تز اساسی دبره مطرح میشود، راه انقلاب کدام است؟ آیا این حزب است که مبارزه مسلحانه را آغاز می کند یا خود مبارزه مسلحانه است که در جریان گسترش و تکاملش در جریان، بیش از پیش از توده ای شدنش ارگانی بیافریند که قادر به رهبری همه جانبه مبارزه انقلابی توده هاست؟ آیا این حزب است که باید شرایط ذهنی را برای مبارزه مسلحانه آماده کند، یا شرایط ذهنی در خود مبارزه مسلحانه بوجود خواهد آمد؟ کوشش باید مصروف ایجاد یا تقویت حزب گردد، یا تدارک عملی مبارزه مسلحانه؟" ص 11-109.

در صفحات پیشین هنگامیکه با برداشت مسعود از ماهیت رژیم آشنا میشدیم، گفتم که او دوران را دوران تضاد خلق ها و "سلطه امپریالیسم در حال احتضار" ص 107 میدانست و رژیم حاکم بر ایران را اساسأ بازتاب منافع امپریالیسم تلقی میکرد. حال با کنه رادیکالیسم او در رابطه با مفهوم دبریستی حزب، بنحوی روشن تر و مشخص تر پی میبریم. مسعود با اتکاء باین تز اساسی دبره، رادیکالیسم خود را بر اساس "ناممکن" بودن بکارگیری هرگونه اشکال قانونی و مسالمت آمیز بنا میسازد و به تاکتیک های مسلحانه در ایجاد شرایط ذهنی (حزب)، جنبه مطلق میدهد که مضمون آن عمد تأ در رابطه با درهم شکستن ستون فقرات سلطه امپریالیستی یعنی ارتش رژیم وابسته به امپریالیسم می باشد.

مسعود برای مشروعیت بخشیدن به رادیکالیسم خود در زمینه تعریف حزب و گسست از مفهوم سنتی آن با اتکاء به "انقلاب در انقلاب"، به سیرتحول این مفهوم در جنبش های چپ جهانی میپردازد. او هسته مرکزی این تحول را در حول و حوش فزونی یافتن نقش روشنفکران  و افزایش بکارگیری تاکتیک های قهرآمیز ارزیابی مینماید. مسعود در این باره میگوید: "تاریخ انقلاب در مقیاس جهانی نشان داده است که همراه با رشد پروسه انقلاب همراه با هشیاری روزافزون ارتجاع، همراه با تکیه بیشتر ارتجاع به نیروی سرکوب کننده به عنوان عمده ترین حافظ بقای سلطه ارتجاع، همراه با گذار از انقلاب از غرب به شرق، هر روز نقش پیشقراولان آگاه، اهمیتی بیشتر کسب کرده است". ص 92

او در ادامه این گفتمان خود که در حول وحوش افزایش روزافزون نقش روشنفکران (عامل ذهنی) در تحولات سیاسی جامعه( در ابعادی جهانی) جریان دارد، به پروسه تشکیل حزب در روسیه تزاری و سپس چین و ویتنام و نقش روبه افزایش قهر در این پروسه می پردازد.
مسعود پروسه تشکیل حزب را در روسیه تزاری، "اساسأ با توسل به اشکال مختلف مبارزه سیاسی و افشاگری های همه جانب سیاسی (ص 91) می بیند، در حالیکه این پروسه را چین و ویتنام، "اساسأ با توسل به عالی ترین شکل مبارزه یعنی مبارزه مسلحانه (ص 92) انجام پذیر میداند. جالب آنست که مسعود به تبعیت از رژی دبره، علت پیروزی احزب چین و ویتنام را "در اتخاد یک خط مشی متضاد، حتی متعارض با صوابد ید انترناسیونالیسم سوم" (ص 110)، که متکی به تجربه سوسیال- دموکراسی روسیه تزاری بود، ارزیابی مینماید،ودر ادامه این گفتمان خود میگوید ،،هرکدام( از این دو حزب) با خط مشی خاص خود که مستقل از نیروهای اجتماعی بین المللی ساخته و پراخته شده بود، عمیقأ با مردم خود پیوند داشت،،. ص 117

مسعود پروسه شکل گیری احزاب چپ رادیکال در آمریکای لاتین را بر بستر تاکتیک های نظامی میداند که "انقلاب کوبا و روندی که در سراسر آمریکای لاتین به جریان انداخت، چشم اندازهای کهن را واژگون کرده اند". ص 118.  گفتیم مضمون "انقلاب در انقلاب" در رابطه با مفهوم حزب، دقیقأ در همین واژگونی چشم انداز روند شکل گیری حزب در ادبیات سنتی مارکسیستی می باشد. یعنی اگر بکارگیری تاکتیک های قهرآمیز در ادبیات سنتی چپ، متأخر بر تشکیل حزب و تحت تابعیت آن می باشد، در انقلاب کوبا حزب متأخر بر بکارگیری تاکتیک های قهرآمیز بوده ودر بستر آن شکل میگیرد. مسعود که مجذوب این اقدام واژگون سازی ادبیات سنتی چپ رژی دبره می باشد، مشی خود را بر اساس چنین برداشت دبره از انقلاب کوبا شکل میدهد. بدین ترتیب وظایف روشنفکران و تعریف روشنفکر یا پیشرو را با  مد د گیری از دبره چنین تعریف میکند: "بدون مبارزه مسلحانه، هیچ پیشرو کاملأ تعریف شده ای وجود ندارد" و دیگر ... باید از تقسیم نیروها و کوشش ها و منابع، بر جنبه های ایدئولوژیکی محض یا سیاسی محض برحذر بود"... کوشش ها باید مصروف تمرکز و سازماندهی سیاسی- نظامی شود"( ص 121) و این کوشش ها "باید با یک دید قیام طلب"، برای کسب قدرت سیاسی صورت گیرد.

مسعود با تأمل بر چنین روندی از تحول مفهوم حزب در ادبیات مارکسیستی است که  میگوید: "تجربه کوبا نشان داد که تحت شرایط معینی، امر سیاسی و امر نظامی از یکدیگر جدا نیستند" (ص 123) و فاصله زمانی آن دو میتواند از میان رفته و در یکدیگر ادغام گردند و تاکتیک های نظامی میتواند  وظایف سیاسی محافل روشنفکری ( در رابطه با توده ها )را به عهده گیرد. یعنی از یکطرف این تاکتیک ها به کانالهای موثری جهت برانگیختن توده ها ،که پرسش شان دیگر نه درضرورت  تغیردادن وضعیت موجود بلکه چگونه باید این وضعیت را دگرگون ساخت متمرکزاست ، تبدیل میشود و ازطرف دیگراین تاکتیک ها، با پاسخ دادن به این پرسش کلیدی که منجر به بر انگیختن توده ها و جلب حمایت آنان میگرد د، ضرورت بهم پیوستن این محافل روشنفکری پراکنده را به امری حیاتی فراهم میسازد.

بدین ترتیب می بینیم که نظر مسعود که بر پایه نقل قولی از تز اساسی رژی دبره شکل میگیرد، "حزب بلحاظ محتوی و شکل چنین تعریف میشود: "هیچ نوع مبادله متافیزیکی که در آن حزب مارکسیست- لنینیست پیشاهنگ باشد، وجود ندارد. صرفأ ارتباط و به هم پیوستگی های دیالکتیکی ای بین یک وظیفه معین یعنی یک پیشاهنگ در تاریخ و شکل خاصی از سازمان- حزب م.ل (مارکسیستی-لنینیستی) وجود دارد... احزاب در اینجا در روی زمین وجود دارند و تابع سخت گیرهای دیالکتیکی زمینی اند. اگر آنها زاده شده اند، میتوانند بمیرند و به اشکال جدیدی دوباره زاده شوند". ص 100

مسعود همانگونه که دید یم تحقق وظا یف روشنفکران (پیشاهنگ) را در شرایط بعد از رفرم ارضی و وجود "شرایط عینی انقلاب" و ناممکن بودن بکارگیری اشکال مسالمت آمیز و قانونی مبارزات اجتماعی- سیاسی ، تنها در بکارگیری اشکال قهرآمیز میسر میداند. و بدین ترتیب تاکتیک های قهرآمیز و تاکتیک های مسالمت آمیز و قانونی (مبتنی بر مطالبات روزمره اقتصادی و غیره) بصورت دو رقیب غیرقابل تحمل برای یکدیگر تبدیل میشوند که امکان هرگونه همیاری و هماهنگی را در مشی ضد دیکتاتوری فدائیان خلق از دست میدهند و مشی ضد دیکتاتوری همچنانچه بیژن میگوید تنها متکی به پای نظامی شده، از پای سیاسی محروم میگردد.

در حقیقت از نظر مسعود، وظیفه معین روشنفکران(محتوی حزب)، پس از انقلاب سفید،باید برپایه باور به وجود شرایط عینی انقلاب شکل گیرد، اما از آنجائیکه سرکوب های مداوم رژیم مطلقه سلطنتی، امکان تجلی شرایط عینی انقلاب را به صورت جنبش های خودانگیخته وسیع، در اشکال سنتی مسالمت آمیز و قانونی را نمیدهد و از آنجائیکه "انبوه کهنسال ترس وخفت" در بین توده ها، بمثابه مهمترین عامل سد کننده بروزاین جنبش ها وپیوند باانهاست، لذا انجام این وظیفه باید از طریق تاکتیک های قهرآمیز، که هدف شان عمد تأ نشان دادن ضربه پذیر بودن ستون فقرات سرکوب رژیم(یعنی ارتش)  به توده ها می باشد، صورت گیرد. بدین ترتیب ازنظرمسعود عنصر پیشرو  با بکارگیری تاکتیک های قهرآمیز و "خدشه دار کردن آن سد عظیم (ماشین سرکوب رژیم)، می تواند آن مبارزه ای را که در تاریخ جریان دارد، به توده به نمایاند". باید نشان داد که "مبارزه آغاز شده وپیشرفت ان به حمایت و شرکت فعالانه توده ها نیاز دارد". (نقل به معنا از رژی دبره). ،، ص 89

بنابراین از دیدگاه مسعود،در شرایط دیکتاتوری های متمرکز با بکارگیری تاکتیک های قهرآمیز میتوان وباید به مفهوم سنتی حزب در ادبیات مارکسیستی که مشی ووظایف روشنفکران را  تا بوجود آمدن جنبش های خودبه خودی وسیع اجتماعی برپابه صبر وانتظار (گرایش اکونومیستی)، قرار میداد، پایان داد ووظایف روشنفکران را برپایه مداخله فعال عامل ذهنی ( که تنها از طریق تاکتیکهای قهر امیز امکان دارد) درجهت گسترش  جنبش های خودبخودی اجتماعی و سمت دهی و هدایت آنها برای کسب قدرت سیاسی سامان داد .ومطمئن بود بااستمرار یافتن چنین تاکتیک ها یی توده ها(بعلت وجود شرایط عینی انقلابی) به وا کنشی مثبت و حمایتی ازنیروهای روشنفکری بر خواهند خاست. ودر طی این تأسی و حمایت ازانها که از  سرشتی عمد تأ قهرآمیز وخودجوش برخوردار میباشد ، نیاز به رابطه ای دیالکتیکی با جنبش روشنفکری بمثابه راهنما را در خود احساس کرده و  درصد د پیوندی ارگانیک با ان برخواهند امد. و درمقابل جنبش روشنفکری هم که خود را بصورت گروههای پیشرو سیاسی- نظامی پراکنده ای می بیند، در بستر چنین واکنش مثبت و قهرآمیز خودانگیخته اجتماعی و در حال گسترش، به ضرورت وحدت، بمثابه تنها راه ماندگاری و بقاء خود ( در اشکالی سیاسی- نظامی  مشخصی) میرسد. بدین ترتیب در،،مبارزه مسلحانه هم استراتژی وهم تاکتیک،، ما شاهد بخاک سپاری مفهوم سنتی حزب و عبور از دیدگاهی متافیزیکی به ادبیات پویا ودیالکتیکی،، سازمان فدائیان خلق،، می باشیم که مضمون اساسی اش در حول و حوش بازسازی  واحیاء عامل ذهنی و نقش فعال و سهم آن در تحولات اجتماعی- سیاسی جریان دارد ، که در ادبیات سنتی مارکسیستی (حزب توده و گروههای مائوئیستی) با دگم سا ختن مفهوم حزب،  این عامل (ذهنی)، به فراموشی سپرده شده بود.ما در صفحات پیشین به جنبه های شکننده و قابل انتقاد  در زمینه دیدگاههای او نسبت به روند شکل گیری حزب اشاره داشتیم و گفتیم تعریف مسعود از حزب از آنجائیکه بر وجود شرایط عینی انقلاب باور داشت و ترس مطلق را بمثابه عامل تعیین کننده روحیه تسلیم طلبی و نبود جنبش های خودبخودی توده ها تلقی میکرد، بیش از پیش بسمت پیش از پیش حامل گرایشاتی اراده گرایانه می بود که در نهایت میتوانست گرایشات اوانتوریسی را بر مشی فدائیان تحمیل نماید. ما در مبحثی که به بیژن اختصاص داده ایم به این موضوع بار دیگر بازخواهیم گشت.

قبل از اینکه مسعود را ترک کرده تا به بررسی مفاهیم ایدئولوژیکی پویان بپردازیم، لازم است به مقوله دیگری بنام دوران که از اهمیت ویژه ای در گسست فدائیان خلق از ادبیات چپ سنتی (ایدئولوژی پدرسالارانه) برخوردار است، اشاره ای داشته باشیم. اما از آنجائیکه مسعود برخلاف بیژن به این مفهوم (دوران) یعنی تضادهای اساسی جهانی و رابطه دیالکتیکی آنان با یکدیگر و بازتاب آن ها در مشی جنبش های چپ در ایران بطور سیستماتیک نپرداخته است، بنابراین ما نقطه نظرات او را در حول و حوش دوران در بحث دوران بیژن بازگو خواهیم نمود.ودراینجا تنها درپایان بخش مربوط به مسعود- پویان بان اشارای کوتاه خواهیم داشت. اختلافات بیژن و مسعود  در این زمینه و بازتاب آن در مشی فدائیان خلق از اهمیت خاصی برخوردار است، زیرا بر بستر رویکرد به چنین مقوله ایست که ما با اختلاف برداشت آنان از مفهوم قطب جهانی و مفهوم انقلاب (سوسیالیستی) و تضاد مابین کشورهای سوسیالیستی و ایده دموکراسی بمثابه بخش لایتجزای ایدئولوژیهای چپ مارکسیستی آشنا می شویم.ودر نهایت خواهیم دید که این اختلافات چگونه در شکل گیری دو مشی (بیژن و مسعود) در ادبیات فدائیان با زتاب می یابد.

مشی پویان و گسست از مفاهیم سنتی،، شریط عینی انقلاب ،،وحزب در ادبیات مارکسیستی

مشی پویان همچون مشی مسعود، اساسأ متأثر از تزهای رژی دبره می باشد. او همچنانکه اسماعیل خوئی می گوید7 خواننده دقیق "انقلاب در انقلاب"، رژی دبره می باشد. اثر او تحت عنوان "ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقاء"8 که مفاهیم پایه ای مشی او را  توضیح می دهد، نقشی بمانند اثر مسعود، تعیین کننده در شکل گیری مشی فدائیان خلق دارد. برداشت های او در زمینه ماهیت رژیم سیاسی، وجود شرایط عینی انقلاب و نقش تعیین کننده عامل سرکوب و ترور رژیم در بازدارندگی اعتراضات وسیع توده ای ( ایجاد ترس مطلق - قدرت مطلق در ذهنیت آنها) و در نهایت گسست از ادبیات سنتی مارکسیستی ، از مشابهت بسیار با مسعود برخوردار است.

پویان برخلاف مسعود  دراثرخود هیچگونه اشاره روشنی به رفرم ارضی و نتایج اجتماعی و سیاسی آن وهمچنین رژی دبره نمی کند. او ماهیت رژیم را "استقرار مجدد سلطه فاشیستی نمایندگان امپریالیسم" 8 - (ص 30) میداند که پس از کودتای 28 مرداد 1332 صورت میگیرد. این سلطه فاشیستی چنانکه از نام آن بر میآید تنها می تواند برپایه سیاست های سرکوب مداوم نسبت به اپوزیسیون و جنبش های خودجوش اجتماعی بمنظور ایجاد فضائی از رعب و وحشت در جامعه، به بقاء خود ادامه دهد. پویان از همان ابتداء اثرخود  تصویری روشن از وضعیت پراکنده و شکننده محافل روشنفکری بر زمینه چنین جو "وحشت و اختناق"8 - (ص 30) و عدم توانائی این محافل در "ایجاد رابطه ای مستقیم و استوار با توده ها"8 - (ص 30) ارا ئه میدهد،و پربلماتیک اساسی روشنفکران را در ایجاد چنین رابطه ای پایدارو دیالکتیکی با توده ها ارزیابی می کند.  در حقیقت ایجاد این رابطه بلحاظ محتوای و وظایف، همان مفهوم ایجاد حزب را بازگو میکند. او این وضعیت محافل روشنفکری را در این سالها (دهه چهل خورشیدی)، در تابلوی زیر چنین تصویر می کند:

"ما (محافل روشنفکری) نه همچون ماهی در دریای حمایت مردم، بلکه همچون ماهیهای کوچک و پراکنده در محاصره تمساح ها و مرغان ماهیخوار بسر میبریم. وحشت و خفقان، فقدان هر نوع شرایط دموکراتیک، رابطه ما را با مردم خویش بسیار دشوار ساخته است. همه کوشش دشمن برای حفظ همین وضع است، تا با توده خود بی ارتباطیم، کشف وسرکوب ما آسان است. برای اینکه پایدار بمانیم، رشد کنیم و سازمان سیاسی طبقه کارگر را بوجود آوریم، باید طلسم ضعف خود را بشکنیم، باید با توده خویش رابطه ای مستقیم و استوار بوجود آوریم" . 8 - ( ص 30)

تمام تلاش های فکری او در اثر فوق الذکر در حول و حوش یافتن کانالی موثر در جهت ایجاد این رابطه مستقیم و استوار با توده ها بمثابه پربلماتیک جنبش چپ جریان دارد. در مقابل چنین پربلماتیک و راه کارهای برون رفت از چنین وضعیتی است که او به پرسش زیر میرسد، باید ببینیم رژیم "چه شیوه هائی را برای جدا نگاه داشتن ما از مردم به کار میگیرد"؟، در پاسخ به این پرسش است که ما با مفهوم ،،ترس یا ضعف مطلق توده ها و قدرت مطلق رژیم،، و نقش کلیدی آن در شکل گیری مشی فدائیان خلق آشنا میشویم. از نظر پویان این مفهوم حامل راز و رمز "حفظ وضع موجود" می باشد.این مفهوم حاصل مستقیم و بلاواسطه سلطه فاشیستی رژیم می باشد، او ویژگی این سلطه را در اعمال شیوه های ایجاد جو "وحشت و خفقان" و ترور در سطح جامعه شهری و روستائی بمنظور ابقاء "ضعف مطلق" - "قدرت مطلق" در ذهنیت توده ها میداند. پویان با به تصویرکشیدن مکانیزمهای حاکم بر روند ایجاد چنین جو "وحشت و خفقان" ای، تلاش دارد به مضمون و ابعاد مشخص مفهوم فوق بمثابه نتایج دیالکتیکی دیکتاتوری دسترسی یابد. در حقیقت ما با راه یابی به مضمون مشخص این مفهوم است که به راه کارها و تاکتیک های لازم در رابطه با پربلماتیک او آشنا میشویم. در اینجا باید به این نکته در متدلوژی او در تحلیل و بررسی شرایط اجتماعی- سیاسی اشاره داشت که پویان را از مسعود  در این زمینه متمایز میسازد. متدلوژی او عمدتأ بر پایه مشاهدات و محسوسات او قرار گرفته است و مفاهیم او کمتر به تحلیل های ساختاری ونقل قول متکی است. شاید موفقیت و میزان بالای نفوذ و اعتبارا ین اثر هیجده صفحه ای را در سطح محافل روشنفکری وقت، میبایستی در این متدلوژی جستجو کرد که مفاهیم وگفتمان های اید ئولو ژیکی او را از باری عاطفی و شورانگیزتربرخوردارساخته است.  

پویان برای بازنمودن محتوای مفهوم کلیدی "ضف مطلق - توانائی مطلق" با اتکاء به متدلوژی فوق، بیش از هر چیز دیگری به دادن تصویری ( ایماژی)، روشن و ملموس از مکانیزمهای ایجاد جو "وحشت و خفقان" در محیط های کارگری شهری ومحیط روستائی می پردازد. او این شیوه و مکانیزمها را چنین ترسیم می کند:"به بینیم دشمن دقیقأ چه شیوه هائی را برای جدانگاه داشتن ما (محافل روشنفکری)، از مردم به کار میگیرد. او مراکز کارگری، دهقانی را تحت کنترل خود درآورده است. مؤسسات نظامی و غیرنظامی، رفت و آمد شهری ها را به دهات ایران کنترل می کنند. در بسیاری نقاط دهقانان را به نوعی موظف کرده اند که ورود هر فردی را که از جانب مؤسسات دولتی مأموریت نداشته باشد، اطلاع دهند. در کارخانه های بزرگ و کوچک، شعبه هائی از سازمان امنیت به کار مدام مشغول است ... بدین ترتیب ورود عناصر مبارز به کارخانه ها به اندازه کافی دشوار است و دشوارتر از آن کار تبلیغی و سازمانی آنها در آنجاست. وحشت و اختناق موجود، حتی استفاده تبلیغاتی از مراکز فرعی تجمع کارگران و خرده بورژوازی مثلأ قهوه خانه ها را نیز بسیار دشوار می کند".  8 -(ص 31) و کمی دورتر از ابعاد متفاوت ودیگر شیوه های ایجاد "وحشت و اختناق" یاد می کند: "... از هر شیوه ای استفاده میشود تا کارگران (در کارخانه ها)، در وحشت و اضطراب به سر برند، به ویژه کارخانه های بزرگ در واقع به سربازخانه هائی تبدیل شده اند ... و یک انضباط سربازخانه ای بر آنها اعمال می شود تا حداقل وقت تلف شود و حداقل امکان تماس با یکدیگر وجود داشته باشد. هرگونه تمایلی برای اعتصاب، برای نشان دادن مسالمت آمیز نارضائی، بیرحمانه ترین عکس العمل ها را در پی دارد". او در ادامه این گفتمان خود میگوید، اگر کارگری که پیشینه اعتراضی داشته باشد، این پیشینه 8 - (ص 32)، بمثابه یک پیشینه اخلالگرانه، استخدام (او) را تقریبا غیرممکن میکند. 8 - (ص 33)

 اعمال چنین شیوه هائی برای ایجاد جو ترور و وحشت است که پویان را در پایان این گفتمان به چنین ارزیابی ازوضعیت کارگران میرساند:"بنابراین، هرچند به نا دلخواه (کارگر)، ترجیح میدهد که برای ادامه زندگی، بره ای سربراه، عنصری بی علاقه به مسائل سیاسی باشد".  8 - (ص33)

نباید فراموش کرد که پویان همچون مسعود به وجود شرایط عینی انقلاب باور داشت، اما در بیان آن نیز به مشاهدات و محسوسات خود متوسل میگردد و از تحلیل اماری مناسبات اقتصادی و طبقاتی امتناع می ورزد و آن را تا آنجائیکه ممکن است همانگونه که دیده و لمس میشود، بیان میدارد. او در توصیف شدت تضادهای اجتماعی و غیرقابل تحمل بودن آن که بازتاب و تجلی همان شرایط عینی برای تحولات رادیکال اجتماعی است، تابلو زیر را ترسیم میکند:" در کارخانه ها، هر کجا که عرضه فروش نیروی کار است، چه دولتی و چه خصوصی، بهره کشی به بیشرمانه ترین شکل خود جریان دارد. کارگران عملأ از هرگونه تأمین اجتماعی بی بهره اند، نیروی کارشان درست همانقدر خریده میشود که برای حفظ کمیت مناسبی برای حجم مورد نیاز تولید لازم است. آنها در قرن هیجدهم به سر میبرند و فقط این امتیاز را دارند که از سلطه پلیس قرن بیستم نیز برخوردارند".( ص 33)

او سپس در مقابل این پرسش قرار میگیرد چرا "آنها این رنج را (که) خود بطور مداوم تجربه میکنند، با اینهمه آنرا تحمل میکنند، صبورانه می پذیرند". (ص 33)، چرا این رنج ها به جنبش های اعتراضی تبدیل نمیگردد؟ چرا کارگران برای کاستن از بار طاقت فرسای آنها تنها به تفریحات مبتذل پناه میبرند که همچون "پادزهر سیاسی در میان آنان عمل میکند؟" .(ص33 )

دقیقأ در پاسخ به چنین پرسش هائیست که ما میتوانیم به محتوای رادیکالیسم و فرم شورانگیز بیان آن در مشی ارائه شده از طرف او آشنا شویم. پویان با اتکاء به تصاویر روشن و ملموسی که از شیوه های دیکتاتوری برای ایجاد فضای "وحشت و خفقان" جهت مهار و کنترل این وضعیت معیشتی غیرقابل تحمل ( طبقات محروم اجتماعی)، ارائه داده بود، به این چرا بمثابه پربلماتیک جنبش چنین پاسخ میدهد:"چرا؟ علت های متعدد آنرا می توان در یک چیز خلاصه کرد: زیرا (توده ها) نیروی دشمن خود را مطلق و ناتوانی خود را برای رهائی از سلطه دشمن نیز مطلق می پندارد. چگونه میتوان با ضعف مطلق در برای نیروی مطلق در اندیشه رهائی بود؟"( ص 33)

بدیهی ایست که ذهنیت گرفتار آمده در چنبره چنین محاسبه ای از توازن قوا، نمی تواند گرایشی به مسائل سیاسی و مبارزاتی از خود نشان دهد و  " حتی گاه تمسخرش نسبت به مباحث سیاسی، به عنوان عکس العمل منفی نسبت به ناتوانائی اش را سبب میگردد"  (ص 33)، می بینیم که پویان چگونه هم چون مسعود درتحلیل نهائی به ذهنیتی دسترسی مییابد که در شرایط "سلطه فاشیستی نمایندگان امپریالیسم" و نبود امکانات دموکراتیک زیر بار "انبوه کهنسال ترس و خفت" ( مفهومی دبره ایستی )، حاضر به سازش با وضعیت سخت و غیرقابل تحمل موجود شده است. چنین ذهنیتی(ضعف مطلق-قدرت مطلق) همانگونه که پویان ان را به تصویر کشید، نسبت به استعدادهای خود، جهت آگاهی یافتن از منافع و توان های تاریخی خود برای تغییر و بهبود شرایط زندگی اش، هرروز بیش از روز پیش  بیگانه و بی اعتناء میشود. و با پذیرش نوعی فاتالیسم، ( از نظر پویان) خود را به فرهنگ مسلط (تفریحات کثیف  و دیگر فرآورده های مبتذل دیگر) رژیم دیکتاتوری، بمثابه پناهگاهی برای فرار از رنج های طاقت فرسای زندگی روزمره می سپارد.
کسانیکه با ادبیات مارکسیستی آشنائی دارند، میدانند که چنین ذهنیتی را در این ادبیات میتوان مشابه مفهوم "طبقه در خود" تلقی کرد 9، که هنوز به استعدادهای بالقوه نهفته در خود، پی نبرده و در حالتی منفعل و بیگانه نسبت به ظرفیت های تاریخی خود است. ذهنیتی را که پویان به ترسیم آن پرداخته است، در حقیقت ذهنیتی است که در زیر شرایط ترور و وحشت، حساسیت خود را به سیاست و فرهنگ مقاومت از دست داده است و نسبت به جهان بیرونی خود بی اعتناء و نسبت به سرنوشت خود "قضا و قدری"  است. حال چه باید کرد که چنین ذهنیتی در خود را که در شرایط دیکتاتوری بعلت فقدان امکانات دموکراتیک نمی تواند کوچکترین گامی در جهت آشنائی با انرژی و استعدادهای تاریخی نهفته در خود را بردارد، به بیرون رفتن از چنین وضعیتی تشویق کرد و زمینه ها و امکا نا ت تبدیل چنین ذهنیتی را به ذهنیتی برای خود (طبقه برای خود)، فراهم آورد. عبور از ذهنیت در خود به ذهنیت برای خود،  در ادبیات مارکسیستی، در گرو شرکت فعال توده های این طبقه درمبارزات اجتماعی- سیاسی و مهمتر از آن در رابطه با محافل روشنفکری می باشد. درهم شکستن دیدگاه های "قضا و قدری" ( فاتالیسم) و آشنا شدن توده ها با نیروها و استعدادهای خفته در خود برای دخالت در شکل دادن به سرنوشت خود، اساسأ در رابطه دیالکتیکی پیوندشان با محافل روشنفکری امکان پذیر است. ما دیدیم که چگونه مسعود این باور مارکسیستی را مطرح ساخت و وظایف محافل روشنفکری را با پیچیده ترشدن شرایط مبارزاتی در زیر رژیم های دیکتاتوری، پر اهمیت تر نسبت به شرایط نیمه دموکراتیک روسیه تزاری و چین اوائل قرن بیستم، ارزیابی نمود.

با چنین پیش زمینه های ایدئولوژیکی مارکسیستی است که پویان به سراغ پربلماتیک جنیش یعنی چگونگی ایجاد رابطه محافل روشنفکری با چنین ذهنیت مبتلا به ضعف مطلق- قدرت مطلق میرود. او شیوه های رهیافت به این پربلماتیک و مکانیزمهای حاکم بر برون رفت از چنین ذهنیت ای را اینگونه به تصویر میشد:"رابطه با پرولتاریا، که هدفش کشاندن این طبقه (درخود) به شرکت در مبارزه سیاسی (طبقه برای خود) است، جز از راه تغییر این محاسبه (ضعف مطلق- قدرت مطلق)، جز از طریق خدشه دارکردن این دو مطلق در ذهن آنان، نمی تواند برقرار شود. پس ناگزیر تحت شرایط موجود، شرایطی که در آن هیچگونه امکان دموکراتیکی برای تماس، ایجاد آگاهی سیاسی و سازمان دادن طبقه کارگر وجود ندارد، روشنفکر پرولتاریا باید از طریق قدرت انقلابی، با توده طبقه خویش ارتباط و تماس بگیرد، قدرت انقلابی، بین روشنفکران پرولتری و پرولتاریا، رابطه معنوی برقرار می کند، ادامه این قدرت در ادامه خویش به رابطه سازمانی می انجامد".( ص 34)
بنابراین ازنظر پویان اعمال قدرت از طریق تاکتیک های قهرآمیز، بمثابه ضرورتی مشخص در شرایطی که هیچگونه امکان دموکراتیکی برای تماس با توده ها وجود ندارد، خود را به محافل روشنفکری تحمیل مینماید. در حقیقت تنها از طریق این تاکتیک هاست که صدای روشنفکران میتواند جو "خفقان و وحشت" را شکسته و توجه توده ها را بسمت خود جلب نماید. مضمون و هدف این تاکتیک، اساسأ در خدشه دار کردن "ضعف مطلق- قدرت مطلق"، در ذهنیت توده ها می باشد. پیام واقعی نهفته در این تاکتیک ها به توده ها اینست که امکان به چالش کشیدن این "قدرت مطلق" (رژیم دیکتاتوری و فا شیستی) و خدشه دار کردن جو "وحشت و خفقان" از کانال این تاکتیک های قهرآمیز وجود دارد. و پیشرفت و موفقیت آن در گرو شرکت و حمایت توده ها می باشد. پویان، خدشه دارشدن قدرت مطلق رژیم دیکتاتوری را در ذهنیت توده ها بمثابه شروع پروسه ای میداند که در طی آن توده ها توجه اشان به منبع این "قدرت انقلابی"، ابتداء به صورت حمایت معنوی و سپس با پای گیری و تداوم اعمال این قدرت، تبدیل به حمایت ها یی فعال و سیاسی میشود و بدین ترتیب در پیوند با جنبش روشنفکران در این پروسه، توده ها به امکان خدشه پذیربودن جو،،وحشت و خفقان که تجسم قدرت دشمن است،، (ص 35) پی برده و همزمان با آن میل به مبارزه برا ی نفی وضعیت موجود در آنها شکل میگیرد . .بدین ترتیب "ازتوده ای درخود" روی گردان از سیاست، به "  توده ای برای خود" با حساسیت های سیاسی تبدیل می گردد. از نظر پویان اگر اعمال "قدرت انقلابی"، میتواند توازن "ضعف مطلق- قدرت مطلق" القاء شده از طرف رژیم دیکتاتوری را در ذهنیت توده ها درهم بپاشد، بنابراین "طلسم می شکند و دشمن جادوگر شکست خورده را می ماند. آنچه شکست اوست، دقیقا پیروزی برای ایجاد رابطه ای هرچه نزدیکتر و مستقیم تر با پرولتاریاست که برای تبدیل خود به یک رابطه سازمانی  دیگربامانعی از سوی خود کارگران مواجه نمی گردد". (ص 38)

بدین ترتیب از نظر او، پربلماتیک جنبش یعنی ایجاد رابطه روشنفکران با توده ها به راه حل قطعی خود نزدیک میشود. او در جائی دیگر مضمون "تأثیرات تاکتیک های قهرآمیز" را بر ذهنیت درخود توده و چگونگی روند تغییر و تبدیل آن به "ذهنیتی برای خود"، اینگونه توضیح می دهد:"(توده) نخست درمی یابد که دشمن، ضربه پذیر است ... از این پس، او به نیروئی می اندیشد که راه رهائی اش را آغاز کرده است. بیگانگی از پیشاهنگان، جای خود را به حمایتی که در درون او نسبت به آنها پیدا شده، می دهد. اکنون این پیشاهنگان انقلابی از او دورند، ولی به هیچوجه با او بیگانه نیستند، او با علاقه بآنها فکر می کند ... و آینده خود را با آینده مبارزه این جمع کوچک در ارتباطی مستقیم احساس میکند" (ص36). او در ادامه این گفتمان که در حول و حوش چگونگی ایجاد رابطه محافل روشنفکری با توده هاست همچون مسعود اعمال قدرت انقلابی این محافل را "تنها انعکاس بخشی از نیروی طبقه کارگر می داند، که در روند رو به گسترش خود با کسب حمایت فعال توده ها، این انعکاس ناکامل باید جای خود را به انعکاس کامل نیروی او (توده ها) بدهد" (ص 36)، تا امکان تغییر وضعیت موجود و تغییر رژیم دیکتاتوری فراهم آید. در حقیقت این تئوری ناظر بر مکانیزمهای حاکم بر روند شکل گیری رابطه این دو نیروی کوچک (محافل روشنفکری) و نیروی بزرگ (نیروی توده ها) می باشد که متأثر از تئوری دبریستی است که بر اساس آن دبره، در شرایط دیکتاتوریهای جدید (جو خفقان و وحشت)، آن را تحت عنوان "موتور کوچک، موتور بزرگ را به حرکت درمیآورد"، فرموله کرده است. البته لازم به یادآوریست که تز "موتور کوچک- موتور بزرگ"، همچون سایر مفاهیم دبریستی که اساس و پایه مشی مسعود- پویان را تشکیل میدهند، مورد انتقاد بیژن می باشد و یکی از موضوعات حساس و گره ای در مناظرات بیژن با هواداران مشی مسعود- پویان، در صفوف فدائیان خلق می باشد که ما بآن در بحث اختلافات بیژن با مسعود – پویان باردیگر به آن بازخواهیم گشت. با اندکی تأمل در دو مفهوم "شرایط عینی انقلاب" و مفهوم " حزب  میتوان به اهداف و مضمون گسست آنان (مسعود و پویان) از نیروهای چپ سنتی (حزب توده و گروههای مارکسیستی) پی برد. آنچه در برداشت های نوین آنها در رابطه با "شرایط عینی انقلاب" و رابطه روشنفکران با توده ها (مفهوم حزب)، نسبت به جریانات سنتی مارکسیستی چپ در بازی است، اساسأ تجدید نظر در رابطه ذهن (وظایف روشنفکران) و عین (شرایط عینی یعنی وضعیت جنبش های خودانگیخته اجتماعی است) ناشی از رژیم دیکتاتوری متکی به ترور می باشد، که از منظر پویان- مسعود، عامل ذهنی( در پروسه تحولات سیاسی جامعه) با دگم شدن تعا ریف،، شرایط عینی انقلاب،، و ،،حزب،، در ادبیات سنتی مارکسیستی، عملأ در عوامل عینی انحلال یافته و نقش آن به دنباله روی از شرایط موجود (اکونومیستی) کاسته شده است.
در صفحات پیشین دیدیم که نظر پویان تحت تأثیر تزهای رژی دبره، چگونه  پس از کودتا (28 مرداد 1332)، یعنی استقرار سلطه فاشیستی نمایندگان امپریالیسم  مفهوم شرایط عینی انقلاب و همچنین اشکال تجلی بروز آن دچار تحولی رادیکا ل میگردد و چگونه ما در چنین رژیم سیاسی ا ی بعلت جوسنگین ترور ، دیگر نمی توانیم شاهد جنبش های خودبخودی گسترده اجتماعی در  فرم های قانونی ومسالمت امیز اقتصادی و سیاسی آن باشیم. پویان همچون مسعود، تحت تأثیر و جاذبه تعریف و تصویر داده شده بوسیله رژه دبره، از ذهنیت توده ها تحت شرایط سلطه مطلق رژیم های وابسته به امپریالیسم در امریکال لاتین قرار دارد، در این تصویر،پرسش توده ها (همانگونه که دیدیم) در زیر بار "انبوه کهنسان ترس و خفقت"، نه در ضرورت مبارزه با رژیم و تغییر وضعیت موجود، بلکه عمدتأ این پرسش در حول و حوش چگونه میتوان با رژیم و ارگانهای سرکوب آن مبارزه کرد، جریان دارد.
در اینجا  پویان با اتکاء به چنین مفهوم دبریستی از "شرایط عینی انقلاب" است که درصد د پاسخ گویی به چنین پرسشی بر میاید.
دقیقأ در این پاسخگوی است که ما با مفهوم بقاء (محافل روشنفکری) و چگونگی شکل گیری عامل ذهنی (حزب) در شرایطی که ذهنیت تودها درچنبره ضعف مطلق- قدرت مطلق گرفتار امده است، آشنا میشویم و شاهد تحولی عمیق در مفهوم سنتی حزب در ادبیات مارکسیستی می گردیم.

   مناظرات پویان درست دراین لحظه است که(از خلال رد مفهوم بقاء در ادبیات سنتی چپ ) از ابعادی عمیقأ ایدئولوژیکی برخوردار گشته و از حوزه صرف معرفتی خارج میگرد د و عامل ذهنی(مفهوم حزب) جهت پیشبرد وظایف اش در شرایط تاریخی جدید، تن به تحولی رادیکال نسبت به معنای سنتی اش میدهد.
      زیرا این مفهوم اساسأ دراید ئولوژی های سنتی چپ متکی برتعریف شرایط عینی انقلاب درشرایط تاریخی روسیه تزاری می باشد و از اساس با تعریف دبره از آن در وضعیت تاریخی جدید و به تبع آن وظایف و اهداف محافل روشنفکری ایران در دهه چهل خوشیدی، بیگانه و متفاوت است.  هدف مرکزی انتقادات او در رابطه با بی اعتبارساختن تعریف سنتی حزب، در شرایط رژیم "ترور و خفقان"، در حول و حوش گرایشات ایدئولوژیکی است که در پشت این مفهوم پنهان گشته است و با اتکاء به درکی مکانیکی از روند شکل گیری حزب به مشروعیت بخشیدن رفتار تسلیم طلبانه ومنفعلانه خود در برابر وضعیت موجود میپردازد.

او سه مفهوم "بقا"، "لحظه مناسب" و "شرایط مطلوب" را که نقشی بنیادین در مشی ایجاد حزب در نیروهای سنتی (بالاخص حزب توده) بازی مینمایند، مورد بررسی نقادانه ای قرار داده و تلاش میکند که نه تنها ابعاد معرفتی آن را بلکه گرایشات ایدئولوژیکی نهفته در این مفاهیم را برملاء سازد.

مسئله تشکیل حزب ورابطه آن با مفاهیم بقاء، "لحظه مناسب" و شرایط مطلوب در نیروهای سنتی چپ .

  ازنظر پویان مفهوم  بقاء گروههای روشنفکری از اهمیت اولیه و کلیدی ای در پروسه تشکیل حزب برخوردار است. او میگوید "این بقاء"( گروهای روشنفکری) از این نظر اهمیت دارد که اینها اجزاء بالفعل یک کل بالقوه اند( حزب) " (ص 40) و سپس اضافه می کند "اما اگر این بقاء، فاقد خصلت رشد یابنده باشد، از پدیدآوردن یک کل منسجم رشد یابنده، عاجزاست. (بنابراین) هرگونه خط مشی که هدف خود را صرفأ بقاء سازمان و گروههای م. ل ( مارکسیستی-لنینستی) قرار دهد" (ص 40)، راهی تسلیم طلبانه و درنهایت انحلال طلبانه رادرپیش خواهد گرفت. بنابراین، برداشت از مفهوم بقاء، به مرکز منازعات ایدئولوژیکی او در زمینه تشکیل حزب با نیروهای سنتی چپ تبدیل میگردد. در گفتمان ذکرشده از او، می بینیم که پویان ایجادحزب را  در نهایت در گرو مشی ای می بیند که خصلت رشد یابنده گروههای روشفنکرای تأمین کند.
ما در صفحات گذشته دیدیم که چگونه در ذهنیت او، مفهوم شرایط عینی انقلاب تحت تأثیر،، انقلاب در انقلاب،، رژی دبره، معنا و مفهوم سنتی خود را از دست داد و دچار تحولی رادیکال گردید و بر اساس چنین تحولی، وظایف و مشی از مضمون تعرضی و قهرآمیز نسبت به ارگانهای سرکوب و ترور برخوردار گردید که هدف اولیه آن ویران سازی ذهنیت مبتنی بر ضعف مطلق- قدرت مطلق و به تبع آن بازگرداندن حساسیت سیاسی و تحرک بخشیدن به اعتراضات و جنبش های توده ای میبود.

 پویان براساس چنین گفتمانی پروسه تشکیل حزب (یعنی بقأ رشد یابنده گروه های روشنفکری) را درگرو رابطه ای دیالکتیکی و با چنین مشی تعرضی امکان پذیر میداند. او پروسه تشکیل حزب را بر پا یه تئوری سنتی بقاء که بر عدم تعرض بناشده است در شرایط سلطه رژیم مبتنی بر جو "خفقان و وحشت"، غیرممکن و بلحاظ ایدئولوژیکی نوعی کنارآمدن با وضعیت موجود و انحلال طلبانه میداند.

حال به بینیم که پویان چگونه از خلال به تصویرکشیدن یک محفل روشنفکری پروسه ایجاد حزب را براساس تئوری سنتی بقاء امری واهی تلقی میکند.

پویان ذهنیت این محافل روشنفکری در ایران را که اساسأ تحت تأثیر مشی های سنتی حزب توده و گروههای هوادار چین در زمینه روند شکل گیری حزب در ادبیات مارکسیستی قرار داشت، چنین تصویر میکند:" در این نظریه (سنتی)، "تعرض نکردن" بمعنای نفی هرگونه تلاش سازنده برای افزایش امکانات نیروهای انقلابی است. این نظریه مایل است مبارزه را در حد امکانات بسیار حقیری که دشمن قادر به کنترل آن نیست، محدود سازد. یعنی جمع شد ن عناصری که هیچگونه کمیت چشمگیری ندارند و در حقیقت به زحمت از تعداد انگشتان دست تجاوز می کند .... و سپس اشتغال این عناصر به مطالعه متون مارکسیستی و تاریخی با رعایت پنهان کاری، حوزه فعالیت این عناصر در دورترین مرز خویش به تماسهای کاملأ منفعل و پراکنده با مردمی از هر طبقه و قشر زیرسلطه محدود میشود. در چنین فعالیتی، هر عنصر تشکیلاتی به زندگی عادی خود ادامه میدهد و طبیعتأ هیچگونه تغییری برای آن ضرورت ندارد". ص 41
این تصویر را میتوان، آینه تمام نمائی از زندگی محافل روشنفکری چپ در دهه 40 خورشیدی دانست. در ادامه این گفتمان، پویان می گوید: "با این همه شکی نیست که چنین تجمعی برپایه تحقق بخشیدن به همان هدف هائی تشکیل شده که مقاصد یک گروه فعال انقلابی است، یعنی هموار کردن راه ایجاد حزب کمونیست و دست یافتن به تئوری انقلابی. اما این تجمع تشکیلاتی که میکوشد تا به ازای یک موضع منفعل در قبال دشمن، بقای خود را تضمین کند، عملأ مجبور است از روند ایجاد حزب و دستیابی به تئوری انقلابی، درکی مکانیکی داشته باشد". ص 41

بنا براین، این گروههای روشنفکر که بر اساس مشی عدم تعرض (در شرایط "ترور و خفقان") به بقاء خود بمثابه اجزاء یک کل بالفعل (حزب) میاندیشند، در نهایت برای اجتناب از ضربات مرگبار رژیم به سیاستی منفعلانه و کنارامدن با وضعیت موجود برای بقاء خود روی میأورند، در نتیجه(این محافل)، از رشد یابندگی خود که شرط لازم برای  تحقق این کل بالقوه به کل بالفعل (حزب) می باشد،  محروم میگردند. ،و برای نجات چنین مفهومی از بقاء و مشروعیت بخشیدن به مشی عدم تعرض( بی عملی) خود سرانجام  متکی به دیدگاههای مکانیکی( جبر گرا) میگردند. از نظر پویان، این دیدگاه مکانیکی "پیشگوئی می کند که حزب طبقه کارگر در "لحظه مناسبی" از وحدت گروههای مارکسیستی که توانسته اند خود را از ضربات دشمن در امان نگاه دارند، تشکیل خواهد شد. تئوری انقلابی نیز حاصل مطالباتی است که این گروهها، پیرامون مارکسیسم- لنینیسم، تجربیات انقلابی خلق های دیگر و تاریخ میهن خویش انجام داده اند و احیانأ تماس منفعل و پراکنده با مردم شرط مکمل آنست.

در این تئوری قرار است جبر تاریخی از طریق عملکرد یک رشته عواملی که برای ما غیرقابل تبین است، تشکل حزب را عملی سازد و باز قرار است تا "در شرایط مطلوب" پیشاهنگان پرولتاریا که وحدت یافته اند، مبارزه را بر توده تحمیل کنند".( ص 42- 41)
بنابراین مشی محافل سنتی روشنفکری متکی بر عدم تعرض و به تبع آن بقاء منفعل، سرانجام راهی بجز دست اویزقراردادن "جبر تاریخ" برای دستیابی به حزب ندارد. مضمون "جبر تاریخ" در این دیدگاه مکانیکی، نیروهائیست غیرقابل تبیین ورازالود که روند تشکیل حزب را بر اساس دو لحظه موهوم،، شرایط مطلوب،، و،،لحظه مناسب،، میسرمی سازد.  از نظر پویان،  ،،"لحظه مناسب" یا "شرایط مطلوب" در این تئوری (مکانیکی)، مفاهیمی متافیزیکی هستند که بی آنکه چیزی را توضیح دهند به خدمت گرفته شده اند تا بر روی ضعف های آشکار آن موقتأ پرده کشند، به خدمت گرفته شده اند تا بین تلقی و تحلیل انتزاعی این تئوری و واقعیت رابطه ای برقرار کنند ... این رابطه هرگز واقعی و ارگانیک نخواهد بود،،.   (ص 42)

 ما بکرات یاد رور شدیم که این درک مکانیکی محافل روشنفکری از پدیده های اجتماعی که مشی ایجاد حزب را برپایه بقاء ای منفعل سامان میدهد، درکی است مبتنی بر نوعی الگوبرداری از مفهوم سنتی "شرایط عینی انقلاب" در ادبیات مارکسیستی . مفهوم "لحظه مناسب" یا ،،شرایط مطلوب،، ، قاعدتأ در این دیدگاه مکانیکی باید اشاره به ظهور جنبش ها ی خود جوش اجتماعی وسیع باشد که زمینه عینی را جهت شکل گیری حزب فراهم میآورند وبه این محافل پراکنده روشنفکری امکا ن رابطه ای زنده و دیالکتیکی با چنین جنبش هائی را میدهند.

بنا براین درک مکانیکی و جنبه های متافیزیکی این دو مفهوم "لحظه مناسب" و "شرایط مطلوب" را نباید به سوسیال دمکرات های روسیه تزاری و یا جریانات مارکسیستی چین نسبت داد، بلکه لحظه شکل گیری این درک مکانیکی را باید در لحظه تقلید و الگوبرداری(  تکنیک وار) ازآن تجا رب تاریخی جستجو کرد. این دو مفهوم درشرایط دیکتاتوری های متمرکزا ست که مضمونی فاتالیستی بخودگرفته و عامل ذهنی را در روندهای جبرگرا و مکانیکی منحل کرده  ومحافل روشنفکری را بسمت بقائی منفعلانه و مرگ زا هدایت میکند.

درحقیقت دراین درک مکانیکی از تئوری بقاء عامل ذهنی نمی تواند نقش وسهمی  درایجاد دو مفهوم فوق الذکر بازی نماید وتنها عوامل عینی به گونه ا ی مطلق(هم چون روند تحولات طبیعی) در ان دخالت دارند.

دراین دید گاه سنتی نسبت به تئوری بقاء شکل گیری دو مفهوم کلیدی "لحظه مناسب" و "شرایط مطلوب"  درغیاب عامل ذهنی  محول به پروسه هائی کاملأ خودبخودی و متکی به نیروها یی کاملا موهوم بنام "جبر تاریخی" میشوند. و در نتیجه روند ایجاد حزب در این مشی های سنتی ، نه برپایه نفی وضع موجود  یعنی متوقف ساختن روند بازتولید ضعف مطلق- قدرت مطلق درذهنیت تودها ازطریق دخالت مستقیم عامل انسانی( تاکتیک های تعرض امیز) که نقش  اولیه ای را در عدم گسترش جنبش های اجتماعی دارد، بلکه بر پایه نوعی امید واهی و صبر وانتظاری عبث به دخالت این نیروهای متافیز یکی موهوم وخا رج ازدست انسان میباید، شکل گیرد.    

دقیقادر همین جاست که اشتی نا پذ یری دیدگاه دیالکتیکی فدا ئیان خلق با دیدگاه مکانیکی( جبرگرایانه) نیروهای سنتی چپ برای حل  پربلماتیک جنبش (عدم ارتباط محافل روشنفکری و توده ها) اشکار گشته وازابعادی  کاملا ایدئولوژیکی  برخوردارمیشود.                                                                   دروا قعیت همانگونه که در گفتمان فوق پویان در باره دو مفهوم "لحظه مناسب" و "شرایط مطلوب" دیدیم از نظر او، این دو مفهوم متکی بر "جبر تاریخی" و پروسه های  مکانیکی، چیزی نیستند بجز ماسک های ایدئولوژیکی در جهت پوشاندن "ترس فلج کننده خود... از دشمن یا امکان ناپذیربودن تجزیه او" (ص 43) که در نهایت به عدم اراده در به چالش کشیدن "سلطه" رژیم دیکتاتوری جهت تغیروضعیت موجود منجرمیشود.  

  همانطور که ملاحظه میکنیم تئوری شناخت، دراین دیدگاه جبرگرا ومکانیکی، اساسا بر راسیونالیسمی مشاهده گر ومنفعل نسبت به تحول درروندهای اجتماعی متکی میگرد د.دراین راسیونالیسم مکانیزم های حاکم برروند تحولات اجتماعی بما نند روند تحولات طبیعی از ضرورت هایی عینی پیروی کرده وبادقتی ریاضی قابل سنجش وپیش بینی میباشد.دراین عقل گرا یی به میراث مانده از چپ سنتی تحول ساختارجنبش ها ی اجتماعی به علت اینکه از روند ی هیرارژیک(اقتصادی- سیاسی- نظامی) وهدفمند پیروی میکند، کا ملا خود را نسبت عامل ذهنی مستقل وبیگانه مییابد. به این ترتیب چنین راسیونا لیسمی، هما نطورکه پویان ان را د رنمونه تئوری بقاء با دقت شایان توجه ای نشان داد،با اتکاء به مفاهیمی کاملا ابژکتیو(لحظه مناسب وشرایط مطلوب درنمونه فوق ) در صد د تعریف سوژه ای(عامل ذهنی) است که امکان دستیابی به شناختی کاملا ابژکتیو بر پایه یقین واطمینانی مطلق را داشته باشد.این سوژه بنا بر تعریف  باید از هر گونه سایه روشن ها ی دغد غه اور وچالش برانگیزی درروند تحولات اجتماعی بدور نگاه داشته شود. درگفتمان های پویان همانگونه که دیدیم این یقین واطمینان مطلق دقیقا چیزیست که در پشت ان انگیزهای کاملا ایدئولوژیکی پنهان گشته است که تلاش در کژوکوژکردن واقعیات اجتماعی دارد.مضمون چنین انگیزه هایی(درنگاه پویان) درنهایت قطع رابطه این سوژه(عامل انسانی) ومفاهیم ایدئولوژیکی با جهان احساسات وعواطف میباشد.زیرا راسیونا لیسمی که برامده از شرکت فعال عواطف واحساساتی باشد، که دربرخورد مستقیم با زندگی روزمره وتضادهای زنده اجتماعی نهفته دران شکل گرفته با شد، برخلاف راسیونا لیسم جبرگرا که سوژه را در پوسته سخت  یقین ای مطلق وتوهماتی مرگ اور محبوس میسازد، تلاش دارد عامل ذهنی را به سرشت مبهم،دغدغه اوروچالش برانگیزتحول واقعیات اجتماعی متقاعد ساخته وزمینه را برای شرکت ومداخله چالش گرانه اودر روند شکل گیری این تحولات، به مثابه امری ضروری فراهم اورد. بدین ترتیب سوژه درادبیات سیاسی پویان سوژه ایست(برخلاف ان درادبیات سنتی چپ) مداخله گر، مسئول وچالش گر که در رابطه ای ستیزه جویانه با وضعیت موجو د اجتما عی قرار گرفته ودر جهت تغیر ان براساس منافع عمومی میکوشد.

بنابراین میتوان گفت که گسست پویان از ایدئولوژیهای سنتی مارکسیستی همچون مسعود، تحت تأثیر "انقلاب در انقلاب" رژی دبره میباشد. بهمین دلیل مفاهیم بنیادین مشی او دچار تحولی رادیکال میشوند و براساس چنین تحولی همانگونه که در موردمسعود دیدیم نقش عامل ذهنی که در ادبیات سنتی مارکسیستی بعلت چیره شدن  دیدگاههای مکانیکی بفراموشی سپرده شده بود، بار دیگراین نقش از دیدگاهی دیالکتیکی و با مضمونی مشخص، بازسازی میگردد. و مفهوم حزب، با ورود مد ا خله گرانه  عامل ذهنی که متکی رابطه ای دیالکتیکی وچالش گرانه با عامل عینی ( وضعیت جنبش های خو دانگیخته اجتماعی)  میباشد، از ابعادی مبارزاتی و پراتیکی بادغدغه هایی چالش گرانه جهت تغیر وضعیت موجود اجتماعی بر خوردار میشود.  
 
اما رادیکالیسم پویان همچون مسعود با مطلق کردن تاکتیک های قهرآمیز که برپایه "وجود شرایط عینی انقلاب» و ناممکن بودن بکارگیری سایر اشکال مبارزاتی در شرایط "ضعف مطلق تودها- قدرت مطلق رژیم" (که حاصل رژیم دیکتاتوری است) به نوعی اراده گرائی افراطی و پربها دادن به عامل ذهنی دچار میشود، که در نهایت مشی او را همچون مشی مسعود در معرض برداشت هائی رومانتیکی و آوانتوریستی (ماجراجویانه) قرار می دهد.

میتوان گفت رادیکالیسم پویان تا آنجائیکه به بازسازی و احیاء نقش وسهم عامل ذهنی و ضرورت دخالت آن در پروسه تحولات عینی اجتماعی برمیگردد، در گسستش از گرایشات اکونومیستی (دنباله روی از جنبش های خودبخودی)، موفق است، اما از آنجائیکه این بازسازی عامل ذهنی در رابطه با باور به وجود شرایط عینی انقلاب صورت میگیرد، این رادیکالیسم را بسمت نادیده گرفتن وزن واقعی عوامل عینی تحول اجتماعی سوق داده، به دخالت و شرکت عامل ذهنی، مضمونی اراده گرایانه میدهد. در حقیقت این رادیکالیسم پویان- مسعود، درهم شکستن دیدگاههای مکانیکی مبتنی بر جبر تاریخ در زمینه های ایجاد حزب و تحولات اجتماعی در ادبیات سنتی مارکسیستی، شایسته تحسین است. اما پویان همچون مسعود دیالکتیک رابطه عامل ذهنی و عوامل عینی را بنحوی یکطرفه و اغراق آمیز به نفع عامل ذهنی هدایت می کند و از یافتن رابطه ای دیالکتیکی و واقع بینانه مابین عامل ذهنی و عینی بازمیماند. اتکاء بیش از حد به فداکاری، شجاعت، جسارت و غیره جهت پیشبرد مشی در ادبیات سیاسی فدائیان خلق، ناشی از چنین عدم تعادل مابین عامل ذهنی و عامل عینی می باشد.

قبل از ترک مبحث مربوط به مشی مسعود- پویان و ورود به بررسی اختلافات بیژن با ایندو در پایه ای ترین مفاهیم مشی آنان ، توقف کوتاهی بر مفهوم دوران در اثر مسعود میتواند ما را به آشکارترشدن عمق اختلافات بیژن با مشی آنان یاری بیشتری دهد.

مفهوم دوران ازدید گاه مسعود و بازتاب آن در مشی او

هر چند پویان از چنین مقوله ای در اثر خود صحبتی نمی کند و مسعود نیز به این مفهوم برخلاف بیژن، بصورت مبحثی علیحده و جداگانه نمی پردازد، اما اشارات او به این مقوله به اندازه کافی موضع او را نسبت بآن روشن میسازد. و ما میتوانیم از خلال این رویکرد او به مضمون دوران، بازتاب و تأثیر آن را در شکل گیری رادیکالیسم و مشی او شاهد باشیم. میتوان گفت که مسعود بطور کلی مضمون دوران را در زمان خود (دهه چهل و پنجاه)، تضاد مابین امپریالیسم در حال احتضار و خلق های تحت ستم در مقیاسی جهانی میداند که در موقعیتی انقلابی قرار دارند. او در رابطه با این باور خود، توضیحات زیر را میدهد: "ما در تاریخ تجربیات انقلاب و نهضت کمونیستی بین المللی قرن اخیر (قرن 20)، اساسأ با سه نوع مبارزه روبرو هستیم: ایدئولوژیکی، اقتصادی و سیاسی. اگر توالی تاریخ این تجربیات را درنظر بگیریم، اینک می بینیم که چگونه به نحو روزافزونی از نقش مبارزه تئوریک و اقتصادی کاسته شده و مبارزه سیاسی، بیش از پیش بر کل مبارزه انقلابی سیطره یافته است". ص 106

او چند سطر دورتر، گفتمان خود را اینگونه پی میگیرد: "از نقطه نظر تئوری ناب، جنبش کمونیستی بین المللی که به طور کلی با عمل مستقیم انقلابی روبروست، نه فرصت و نه نیاز آن را دارد که به کار (تئوریک) بپردازد". ص 107 او در رابطه با مبارزات اقتصادی و بی اهمیت بودن آن در دوران احتضار امپریالیسم میگوید: "این امر نیز نتیجه تفوق روزافزون سیاست بر اقتصاد، نتیجه تسلط دشمن طبقاتی با سرکوب کننده ترین وسائل تحت شرایط اختناق و ترور، نتیجه تسلط جهانی امپریالیستی، دوران احتضار خود را می گذراند. در حقیقت رشد پروسه انقلاب در مقیاس جهانی از یکطرف، مسئله تصرف قدرت سیاسی را، مسئله حاد چگونه باید انقلاب کرد و سلطه امپریالیستی را چگونه میتوان درهم شکست و خلاصه عمل مستقیم انقلابی را بیش از پیش در دستور روز قرار داده و از طرف دیگر همین پروسه انقلاب در مقیاس جهانی به منزله یک تدارک تئوریک بررسی انقلاب کنونی است". اینک محتوی انقلاب ، بیش از پیش روشن است، حال آنچه باید روشن شود فقط از طریق عمل مستقیم انقلابی است که باید روشن شود، اشکال خاصی است که این محتوی در شرایط خاص بخود میگیرد". این گفتمان های مسعود همانگونه که ملاحظه میشود مواضع او را نسبت به مفهوم دوران، بنحوی روشن توضیح می دهد. احتضار سلطه امپریالیسم و رشد پروسه انقلاب در مقیاس جهانی و بدین ترتیب در دستور قرار گرفتن تصرف قدرت سیاسی و عمل انقلابی بمثابه مشخصه های تعیین کننده دوران معرفی میگردند. بدیهی است که در این شرایط نقش عامل ذهنی و دخالت مستقیم آن در از بالقوه به فعل درآوردن این تحول انقلابی، اهمیتی تعیین کننده و حیاتی مییابد. پربلیماتیک روشنفکران در رابطه با توده ها در این دوران، نه در تبیین و توضیح چرائی ضرورت های تاریخی این تحول انقلابی (ضد امپریالیستی)، بلکه در چگونگی این تحول یعنی چگونگی درهم شکستن سلطه امپریالیستی ( یعنی ارتش به مثابه ستون فقرات ان) قرار دارد.

نباید فراموش کرد که هسته مرکزی مناقشات و مناظرات حزب کمونیست چین و شوروی در این سالها (در دهه 60 میلادی) درحول وحوش ایده انقلا ب جریان داشت. و گروه دو فدائیان خلق (مسعود- پویان)، برخلاف گروه یک (جزنی- ظریفی)، که موضعی بیطرفانه را نسبت به این اختلافات در پیش گرفته بود، نسبت به رادیکالیسم حزب کمونیست چین در رابطه با ایده انقلاب، که در آن زمان با نام مائو عجین گشته بود، سمپاتی نشان میداد. و مواضع ایدئولوژیکی حزب کمونیست شوروی را نسبت به احکام مارکسیستی و ایده انقلاب، رویزیونیستی و اپورتونیستی ارزیابی میکرد. آنچه در مائوئیسم، توجه و تحسین این گروه را باعث شده بود، دفاع و وفاداری به رادیکالیسم انقلابی و ایده قهر در پروسه انقلاب در اندیشه های مائو بود، که به گونه ای در هماهنگی با تزهای رژی دبره در "انقلاب در انقلاب" قرار میگرفت.

مجذوبیت مسعود نسبت به اندیشه های مائو در گفتمان زیر او که در حول و حوش اختلافات ایدئولوژیکی این دو قطب بزرگ جهانی چپ جریان داشت، بروشنی دیده میشود. او پس از اشاره به شکست حزب توده در کودتای 28 مرداد و سلب اعتماد روشنفکران و بی اعتباری ایدئولوژی این حزب نزد آنان، می گوید: "اگر در همین ایام مرزبندی بین مارکسیسم- لنینیسم از یکطرف، و رویزیونیسم و اپورتونیسم از طرف دیگر، در مقیاس بین المللی شکل نگرفته بود، شاید سلب اعتماد از حزب توده در آغاز تا حدودی موجب سلب اعتماد از کمونیسم هم شده بود. اما اینک بنظر میرسد که مقام مارکسیسم- لنینیسم واقعی خالی است و باید پر شود. پس مارکسیسم- لنینیسم انقلابی بمثابه تئوری انقلاب، تنها ملجاء انقلابیون شد. بدین ترتیب، اقبال وسیع و چشمگیر از جانب روشنفکران انقلابی به مارکسیسم- لنینیسم، که حالا با نام و اندیشه های رفیق مائو عجین شده است، مشاهده میشود. بدین ترتیب در جریان مبادله و نشر آثار کمونیستی و بخصوص آثار مائو، محافل و گروههای کمونیستی به وجود می آمدند. تحت تأثیر تجربیات انقلابی و جنگهای توده ای، گرایش (نظری)، به مبارزه مسلحانه توده ای روزبروز بیشتر میشود. در این ضمن تجربیات کوبا هم مورد توجه قرار گرفت". ص 53

همانگونه که می بینیم، شیفتگی مسعود نسبت به اندیشه های مائو( ازنظراو) درنجات "ایده انقلاب" و "ایده قهر" در ادبیات مارکسیستی است که بوسیله جناح راست جنبش چپ جهانی و در رأس آن حزب کمونیست شوروی در خطر تجدید نظر قرار گرفته است. بهمین علت او ایدئولوژی حزب توده را که وابسته به قطب شوروی است، فاقد خصوصیات انقلابی میداند و انتقاداتش به این حزب، بسیار رادیکال و از زاویه طرد آن ونیروهای هوادارش درایران ازجنبش سوسیالیستی صورت میگیرد و اما انتقادات او در مورد گروهها و سازمانهای وابسته به قطب چین، از آنجائیکه ایدئولوژی آنها برپایه وفاداری و تبلیغ "ایده انقلاب" و ضرورت قهر در پروسه انقلاب قرار دارد، اساسأ در جهت جذب این نیروها به مشی فدائیان خلق و اعتماد به آنها بنا شده است.

این برداشت از ماهیت این تضاد(مابین کشورهای سوسیالیستی ) ،که بمثابه تضادی جدید بلحاظ تاریخی تنها در دوران پس از جنگ جهانی دوم و با کثرت یافتن این کشورها بوجودامده بود ، نباید با برداشت مسعود از پدیده انقلاب سوسیالیستی و بطور کلی "انقلاب"، بی ارتباط باشد. عدم پذیرش وجود چنین تضادی مابین کشورهای سوسیالیستی که بیژن آن را بعلت تاثیرات مهم اش در عرصه سیاست جهانی یکی از پنج تضاد اصلی دوران پس از جنگ جهانی دوم به حساب میآورد - (که از ماهیت و جنس دیگری بجز ماهیت تضاد مابین کشورهای امپریالیستی و یا تضادهای مابین امپریالیسم و خلق های تحت سلطه برخوردار می باشد) -، مسعود را از یافتن درکی درست و واقع بینانه نسبت به مفهوم دوران باز میدارد. بیژن این تضاد بیسابقه و جدید را در دوران پس از جنگ جهانی دوم، اساسأ ناشی از کثرت یافتن کشورهای سوسیالیستی میداند که بلحاظ تاریخی با شرایط و امکاناتی متفاوت، برای استقرار مناسبات و نهادهای سوسیالیستی گام برمیدارند.

بهمین علت مشی هر کشوری برای استقرار این مناسبات و نهادها، از خصلتی منحصر بفرد برخوردار است و نمی تواند در این سطح در هماهنگی خودبخودی با مشی سایر کشور قرار گیرد. بنابراین پذیرش این تضاد، بمثابه یکی از تضادهای اصلی و موثر "دوران" (پس از جنگ جهانی دوم) و موضعی صحیح نسبت به آن، برای اتخاذ مشی ای درست (در ایران)، از اهمیت زیادی برخوردار میگردد.
ما در هنگام بحث در اطراف "مفهوم دوران" از دیدگاه بیژن، به اختلافات او با مسعود بیشتر خواهیم پرداخت و موضع بیژن را نسبت باین تضاد و ماهیت غیر انتاگونیستی آن، که در صورت برخورد غیردموکراتیک به آن، میتواند به تضادهای انتاگونیستی و سکتاریستی تبدیل شود، بیشتر بازخواهیم نمود.

عدم توجه مسعود به ریشه های تاریخی- اجتماعی این تضاد و فرو کاستن این تضاد به اختلافاتی صرفأ ایدئولوژیکی و نادیده گرفتن جنبه های استراتژیکی مشی این کشورها، که در درجه اول بازتاب دهنده بلاواسطه و مستقیم منافع و امکانات خاص آنها در جهت ساختمان سوسیالیسم در آن کشورها می باشد، گرایش به درک رمانتیکی و مسیحائ از پدیده انقلاب سوسیالیستی و در کلیتی انقلاب را در ذهنیت او باعث شده و او را سرانجام با رویزیونیسم خواندن بلوک شوروی به حذف چنین تضادی از ساختار دوران می کشاند. استراتژی عمومی دو قطب جهانی چپ (شوروی و چین) که برپایه احکام و ایده های جهان شمول (انيورسل)، بر اساس دفاع از منافع پرولتاریا و زحمتکشان شکل گرفته بودند، در واقعیت هیچگاه نمی توانستند نسبت به سمت گیریهای زمینی و عینی که حاصل شرایط و امکانات متفاوت خاص تاریخی آنهاست( در لحظه تدوین مشی و منافع استراتژیکی خود) بی اعتناء باشند.

پدیده انقلاب( از دیدگاه بیژن) نمی تواند در شرایط تاریخی ای که جوامع بشری در چارچوب دولت- ملت بسر میبرند، در هیچ کشوری از جمله قطب های جهانی چپ مادام که در چنین شرایط تاریخی ای محبوس اند ، استعداد درکی جهان شمول از منافع عمومی جنبش های چپ و سایر کشورهای سوسیالیستی رافراهم آورد و آنان را به تبعیت و پذیرش استراتژی عمومی خود در سطح بین المللی دعوت کند. تنها گرایشات رمانتیکی و مسیحائی از انقلاب میتواند به چنین باوری برسند. اختلافات احزاب کمونیست چین و شوروی در حقیقت ریشه در ایدئولوژی پدرسالارانه استالین داشت که استراتژی عمومی دولت و حزب شوروی را در عرصه بین المللی، جهان شمول و حامل منافع عمومی پرولتاریا و زحمتکشان جهان تلقی کرده و آن را بر سایر جنبش های چپ و کشورهای سوسیالیستی، تعمیم داده و تحمیل میکرد. بنابراین هرگونه خروج از بحران در روابط کشورهای سوسیالیستی و جنبش های چپ، درگرو درهم شکستن دیدگاه پدرسالارانه( متکی براید ئولوژی قطب های جهانی چپ) و برسمیت شناختن ایده منحصر بفرد بودن مشی در هر کشوری است . یا به معنائی دقیق تر تنهاراه هماهنگی منافع واستراتژی های این کشورها ( سوسیالیستی) و جنبش ها ی چپ، دموکراتیزه کردن روابط انان با یکدیگرو جایگزین کردن ساختارهای پدرسالارانه با ساختارهائی باز و دموکراتیک( در مناسبات مابین کشورهای سوسیالیستی و جنبش های چپ) میباشد. این راه حل، برای برون رفت از بحران در روابط کشورهای سوسیالیستی و جنبش های چپ، که بیژن در مبحث دوران خود از آن دفاع میکند، مستلزم پذیرش این تضاد مابین کشورهای سوسیالیستی در دوران پس از جنگ جهانی دوم است . پذیرش این تضاد که بلحاظ مضمون تاریخی خود بطور مشخص در دوران پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفته بود، از این نظر اهمیت داشت که مضمون مسیحائی انقلاب سوسیالیستی را در ذهنیت محافل روشنفکری چپ بطور جدی به چالش میکشید و امر استقلال احزاب چپ و کشورهای سوسیالیستی را در زمینه اتخاذ مشی به ضرورتی تاریخی تبدیل میکرد. و تحقق آن را در گرو گسست از ایدئولوژیهای سنتی پدرسالارانه (مفهوم قطب) و تلاش در جهت جذب ایده دموکراسی در ایدئولوژیهای چپ مینمود. بدین ترتیب مفهوم سنتی انترناسیونالیسم پرولتری را،که برپایه دفاع از استراتژی عمومی قطب های جهانی در سطح بین المللی و برپایه تبعیت مطلق سایر کشورهای سوسیالیستی و جنبش رهائی بخش چپ از آن شکل گرفته بود، به مفهومی با مضمونی دموکراتیک و مبتنی بر استقلال احزاب چپ و کشورهای سوسیالیسی تغییر میداد.

هرچند مسعود باوربه تبعیت ازاسترتژی عمومی حزب کمونیست چین را که گروهای ما ئوئستی بمثابه پرنسیپی ایدئولوژیکی ان را می پذ یرفتند، مورد انتقاد قرار میداد.

اما رویکرد مثبت او را به مواضع ایدئولوژیکی حزب کمونیست چین (اندیشه مائو) باید درعدم توجه او به گرایشات پدرسالارانه و سلطه جویانه در این مواضع ایدئولوژیکی (ایده قطب) جستجوکرد وانرا تنها در رابطه با مجذوبیت او نسبت به "ا یده انقلاب"، بمثابه پدیده ای مسیحا یی دید.

مسعود همچون بیژن، لحظه تدوین مشی را همانگونه که گفتیم مستقل از استراتژی عمومی قطب های جهانی تلقی میکرد. اما آنچه این دو را در رابطه با مبحث دوران در ادبیات مارکسیستی جدا می سازد، اساسأ در حول و حوش "مفهوم قطب" و مضمون تضاد مابین کشورهای سوسیالیستی می باشد که اهمیت آن در گشوده شدن افق دموکراسی در ذهنیت نیروهای چپ می باشد که تاثیراتش در شکل دادن به مفاهم بنیادین مشی فدا ئیان خلق بسیار عمیق است. ما به این تاثیر ایده دموکراسی برمفاهیم مشی در مبحث مربوط به دوران بیژن بازخواهیم گشت و در اینجا به همین اشارات کوتاه بسنده میکنیم.

حال قبل از ورود به اختلافات و انتقادات بیژن نسبت به مشی مسعود- پویان، لازم میدانم مفاهیم کلیدی مورد اختلاف که مشی مسعود- پویان، برپایه آنها شکل گرفته را بازگو نمائیم، تا مضمون و عمق اختلاف این دو جریان فکری (بیژن و مسعود- پویان) و بازتاب آن در مفاهیم تاکتیکی و استراتژیکی فدائیان خلق بنحوی روشن تر بیان گردد.

مفاهیمی که نقش کلیدی در شکل گیری مشی مسعود- پویان باز می کنند، همانگونه که در صفحات گذشته دیدیم، عبارت بود ند از " مضمون رفرم ارضی و ماهیت رژیم سیاسی" در ایران، "مفهوم شرایط عینی انقلاب"، "مفهوم حزب" (شرایط ذهنی) و بالاخره "مفهوم دوران" در ادبیات مارکسیستی.

دیدیم که چگونه مفاهیم فوق تحت تأثیر تزهای د بره "انقلاب در انقلاب"، دچار تحولی رادیکال گشت و در تقابل با معنای آنها در ادبیات سنتی مارکسیستی قرار گرفت. همچنین گفتیم که هدف و مضمون این گسست از جریانات سنتی مارکسیستی (حزب توده ایران)، عمدتأ بر اساس نجات "ایده انقلاب" در ایدئولوژیهای چپ و طرد دیدگاههای مکانیکی مبتنی بر جبر تاریخی و نفی انحلال عامل ذهنی در روندهای خودبخودی عینی میباشد. بنابراین ما اختلافات بیژن را با مشی مسعود- پویان در حول و حوش مفاهیم فوق جستجو کرده و به پیش میبریم.

اختلافات بیژن جزنی و انتقادات او به مشی مسعود- پویان

بیژن در آخرین اثر خود "نبرد با دیکتاتوری شاه و ..."، اختلاف خود را با هواداران مشی مسعود- پویان در صفوف فدائیان خلق ، که به دو اثر "ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقاء" و "مبارزه مسلحانه، هم استراتژی و هم تاکتیک" همچون انجیل های زمانه خود مینگریستند، بنیادین و غیرقابل جمع در یک مشی میداند: "اینجا در شناخت شرایط اقتصادی- اجتماعی و سیاسی و در ارائه راه حل (یعنی مشی) برای مسائل مبرم و عمده ای که در برابر ما قرار دارد، اختلاف وجود دارد و این اختلاف چیزی بیش از اختلافات تاکتیکی است" و "این اختلاف نمی تواند منجر به دو مشی نشود".10 (ص47). نباید فراموش کرد که مخاطب او در این انتقادات نه مسعود و پویان، بلکه به کسانی است که پس از مرگ آنها (در سال 50)، با دگم ساختن مفاهیم کلید ی مشی آنها، راه هرگونه انتقاد و تحولی را در برداشت از این مفاهم سد کرده بودند و از درک ایده مرکزی آنان در لحظه گسست شان از ادبیات سنتی مارکسیستی که در حقیقت چیزی نیست بجز بازسازی روحیه انتقادی جهت درهم شکستن دگماتیسم و بازگرداندان پویائی به این ادبیات، ناتوان بودند. بیژن به نگارنده این جستار به این نکته اشاره ای بدینگونه داشت: "در صورت ماندگاری این دو (مسعود و پویان) استراتژ بزرگ سازمان (فدائیان خلق)، امکان تجدید نظر و انتقاد انان نسبت به مفاهیم کلیدی مشی با توجه به استعداد و صداقت ای که درآنان سراغ داریم، بسیار بالا بود" (نقل به معنا). او در ادامه صحبت هایش می گفت: "عدم توجه به عنصر انتقاد، ما را به دگماتیسم مبتلا می سازد و این برای فدائیان خلق که هم اکنون نوزاد ی بیش نیست بمثابه آن کودکی میباشد که در قنداق خود مبتلا به انواع بیماریهای زودرس پیری (همچون نزدیک بینی شدید و سنگینی شدید شنوائی) گشته است که راه رشد سالم و شکوفا شدن شخصیت اش را از دست داده است. غلو در نظریات این دو و کامل دا نستن نظراتشان، خطائی است بزرگ ". (نقل بمعنا)

بنابراین مضمون انتقادات اوبه هواداران مشی مسعود- پویان اساسأ در حول و حوش نجات این نوزادیست (فدائیان خلق)، که در معرض عوارض زود رس پیری( دگماتیسم) قرار گرفته است و در حال از دست دادن استعدادهای انتقاد پذیری و انعطاف پذیری خود می باشد. او در آخرین اثر خود "نبرد با دیکتاتوری شاه ..."، لحن انتقادیش نسبت به رقبای فکریش در صفوف سازمان فدائیان خلق در رابطه با دگماتیزه کردن مفاهیم کلیدی مشی مسعود- پویان، آشتی ناپذیرتر میشود و مبارزه با دگماتیسم را بمثابه عاجل ترین وظیفه سازمان فدائیان خلق معرفی می کند. او در این زمینه میگوید: "باید با دگماتیسم بدون هراس مبارزه شود و امکان داده نشود که جنبش در این آغاز جوانی خود به "عوارض پیری" دچار شود و به این خاطر است که در حال حاضر مبارزه با اپورتونیسم راست (چپ سنتی)، که در بیرون از جنبش کمین کرده است، از کانال مبارزه با اپورتونیسم چپ درون جنبش انقلابی مسلحانه می گذرد." 0 1 - (ص 104)

حال باید دید که بیژن چگونه مصاف انتقادی خود را بمثابه وظیفه عاجل، با این دگماتیسم سامان میدهد و باید دید مضمون این دگماتیسم را چرا "چپ روی" ارزیابی میکند و در نهایت این چپ روی از چه مضمون ایدئولوژیکی برخوردار است که آن را بصورت سد و مانعی در به چالش کشیدن و گسست از ادبیات سنتی چپ(حزب توده) می بیند.

رویکرد بیژن نسبت به انقلاب سفید (رفرم ارضی) و رد "وجود شرایط عینی انقلاب"

هرچند بیژن فرماسیون اقتصادی- اجتماعی ایران را همچون مسعود متفاوت ومتمایز از فرماسیون های کلاسیک میدانست و از آن بعلت وابستگی به امپریالیسم بمثابه نیمه فرماسیون یاد میکرد که در آن تضادهای اجتماعی از ویژگی های خاصی (نسبت به اشکال کلاسیک آن) برخوردارند، اما در تحلیل و برداشت خود از این نیمه فرماسیون ها و ویژگی های تضادهای اجتماعی نهفته درآن و همچنین نحوه ارتباط و نقش امپریالیسم در آن، تفاوتی آشکار را بامسعود نشان میدهد. از نظر او این نیمه فرماسیون ها که حاصل انقلاب مشروطیت و شکست بورژوازی ملی ایران ( که مطالباتش چیزی است همسنگ بورژوازی کلاسیک اروپا) می باشد، مهمترین ویژگی اش وابستگی به امپریالیسم و وزن سنگین ا ین وابستگی است که تضاد اساسی را در این نیمه فرماسیون، برخلاف فرماسیون های کلاسیک بورژوازی که مابین طبقه کارگر و بورژوازی می باشد، به تضادی "پیچیده و مرکب" تبدیل می سازد. او در تعریف و چگونگی تغییر مضمون اجتماعی- اقتصادی این تضاد "پیچیده و مرکب"، در اثر رفرم ارضی چنین میگوید: "در گذشته (قبل از رفرم ارضی)، تضاد اساسی، تضاد مرکبی بوده است که در یکسوی آن، امپریالیسم ، فئودالیسم و بورژوازی کمپرادور قرار داشته و در سوی دیگر، مردم یعنی طبقه کارگر، دهقانان، خرده بورژوازی و بورژوازی ملی. در حال حاضر (پس از رفرم ارضی)، از آن سوی تضاد فئودالها حذف شده اند و در این سو، بورژوازی ملی تضعیف شده است".10 - (ص 16)

بنابراین از نظر بیژن، "انقلاب سفید" و رفرم ارضی از مضمونی بورژوازی برخوردار است، اما این بورژوازی در آستانه رفرم ارضی، بورژوازیی وابسته محسوب می شود، که توانائی های تاریخی خود را برای رشد و توسعه همه جانبه ای که تأمین کننده منافع عمومی جامعه باشد، از دست داده است و بالاتر از آن برخلاف بورژوازی ملی، نه تنها حساسیت ای نسبت به ایده دموکراسی ندارد بلکه در استقرار مناسبات و نهادهای اجتماعی جدید( پس ازرفرم) نیازبه دیکتاتوری ای خشن و ایجاد جو خفقان و وحشت دارد.

بیژن، استعداد تحول این (نیمه) فرماسیون را که برپایه تأمین منافع بورژوازی وابسته (به امپریالیسم) شکل گرفته را به نظام سرمایه داری کلاسیک غیرممکن میداند و تدوین هرگونه مشی ای که بر مبنای چنین انتظار و باوری شکل گرفته باشد را مردود میداند.
او در مقابل این پرسش که "آیا بورژوازی فعلی ایران (پس از رفرم ارضی) می تواند به رشد کلاسیک بورژوازی غرب نائل آید؟ میگوید: پاسخ منفی است (زیرا) "بورژوازی ایران بنابر ماهیت خود چنین هدفی را در مقابل خود قرار نداده است". 11- (ص6). بیژن بر این باور است که ،، بورژوازی ژاپن ،، به عنوان آخرین نمونه (بورژوازی کلاسیک) است". 1 1 - (ص 14)

بنابراین او "ایدئولوژی انقلاب سفید" را در راستای تحقق ایده آلهای انقلاب مشروطیت ایران نمی بیند و دیکتاتوری خشن و لجام گسیخته متکی بر "ایدئولوژی انقلاب سفید" را نه ناشی از بقایای فئودالیسم که در رابطه مستقیم با تأمین منافع بورژوازی وابسته میدانست که بمثابه سدی در مقابل ایده آلهای مدرن انقلاب مشروطیت محسوب میگشت. انتقادات بیژن نسبت به این بورژوازی و ایدئولوژی آن، یعنی ایدئولوژی انقلاب سفید، بسیار پرخاشگرانه است و حامل حساسیت خاص او نسبت به ساختارهای سیاسی مستبدانه آن می باشد. او این بورژوازی را "سخت منحط و بی شخصیت" 11 - (ص 7)، ارزیابی می کند که "برای گذراندن مراحل رشد، نیاز به دموکراسی بورژوازی ندارد.... دیکتاتوری دستگاه حاکمه و فساد اداری نه تنها مغایر زندگی و فعالیت( این) بورژوازی نیست بلکه برعکس شرایط ایده آل ادامه حیات اوست". 11 - (ص 7) و این شرایط ایده آل را وجه تمایز آن با بورژوازی کلاسیک میداند. این بورژوازی (وابسته) برخلاف تعریف کلاسیک بورژوازی، مخالف آزادی و طرفدار پروپا قرص دیکتاتوری و متکی به امپریالیسم است". 11 - (ص 8). او خصوصیات اخلاقی و چگونگی انباشت سرمایه و ثروت این طبقه را چنین توصیف میکند: "این طبقه نه از طریق تلاش، کوشش و مبارزه سیاسی بر جامعه حاکم شده، بلکه از طریق دلالی، احتکار، سوء استفاده های اداری و دریوزگی در آستانه سرمایه خارجی و دستگاه حاکمه صاحب ثروت و سرمایه و مکنت شده است و نتیجه اینست که بورژوازی ایران بی شخصیت و نالایق است". 1 1- ( ص 8 )

بدین ترتیب او در مصاف انتقادی خود با ایدئولوگهای "انقلاب سفید"، که انقلاب سفید را در تداوم انقلاب مشروطیت و ایده آلهای آن میدانستند، بورژوازی برآمده از رفرم ارضی را فاقد ظرفیت های لازم برای بسط و گسترش دموکراسی و آزادیهای فردی و ایجاد فضای رقابتی ارزیابی میکند و امید بستن به چنین بورژوازی را (وابسته) جهت تحقق بخشیدن به ارزش ها و ایده ا ل های راستین انقلاب مشروطیت ایران، امیدی واهی به حساب می آورد. و اپوزیسیون چپ و دموکراتیک ایران را به مبارزه ای جدی و رادیکال با دیکتاتوری و دفاع از ارزش ها و سنت های استقلال طلبانه و دموکراتیک انقلا ب مشروطیت فرا میخواند.

بنابراین بیژن همچون مسعود، حیات بورژوازی وابسته برآمده از رفرم ارضی را در مقایسه با بورژوازی کلاسیک، وابسته به سلطه ای خشن و سرکوبگرانه میداند، اما علیرغم تصویر چنین چهره خشن و ضد دموکراتیک از ایدئولوژی انقلاب سفید، نتایج و بازتاب رفرم ارضی را برخلاف مسعود و پویان نه در تشدید تضادهای اجتماعی و طبقاتی، بلکه در تخفیف این تضادها ارزیابی می کند.
بیژن پدیده رفرم ارضی را پدیده ای تاریخی میدانست که نشأت گرفته از رشد تضاد مابین بورژوازی وابسته و فئودالیسم میبود. اومعتقد است که این تضاد در بحران اقتصادی- سیاسی سالهای (42-39)، توانست در غیاب جنبش های وسیع توده ای و ضعف اپوزیسیون دموکراتیک ایران، به تضاد عمده تبدیل شود و به دستگاه حاکمه امکان حل آن را به نفع بورژوازی وابسته بوسیله رفرم ارضی بد هد. جناح های درون دستگاه حاکمه در این سالهای بحرانی اواخر دهه 30 و اوائل دهه چهل، تحت تأثیر این بحران به دو جناح اصلاح طلب (بورژوازی وابسته به امپریالیسم آمریکا) و دیگری محافظه کار (فئودالهای وابسته به انگلیس) تقسیم شده بودند، که عدم جنبش های نیرومند توده ای، امکان و شانس رشد و حاد شدن تضاد مابین این دو جناح را در حول و حوش "رفرم ارضی" بمثابه راه برون رفت از این بحران و در دستور روز قرار گرفتن آن را فراهم ساخت.

بنابراین از نظر بیژن، تضاد عمده در آستانه رفرم ارضی، برخلاف استنباط مسعود- پویان، نه تنها خلق و امپریالیسم که تضاد مابین دو جناح فوق الذکر در دستگاه حاکمه میبود. اصولأ ما دراثارمسعود وپویان مواجه با مفهومی بنام "تضاد عمده" که در تمایز و تفاوت با تضاد اساسی که ناظر بر مناسبات اقتصادی در یک فرماسیون اجتماعی می باشد، نیستیم. این مفهوم و تعریف آن را ما فقط در آثار بیژن می بینیم. او این تضاد را در خطوط زیر تعریف می کند: "همواره در میان تضادهای یک جامعه، یک تضاد عمده است. تضاد عمده، تضادیست که به درجه ای رشد یافته که دیگر تضادها را تحت الشعا ع خود قرار داده است. در این جا تحت الشعاع قرار گرفتن دیگر تضادها به این معنی است که ادامه رشد و حل و فصل آن تضادها از مجرا و کانال این تضادهای عمده میسر است. باین ترتیب لازم نیست با عمده شدن یک تضاد، دیگر تضادها حل شده و یا از حرکت باز بماند... باین ترتیب می بینیم که در برابر تضاد عمده، دیگر تضادها هرقدر هم ریشه دار و اساسی باشند، ناچار تحت الشعا ع قرار میگیرند".... این تضاد ممکن است تضاد اساسی سیستم بر جامعه، یکی دیگر از تضادهای اصلی سیستم و حتی از بقایا باشد که در موقعیت معین رشد کرده است. مهم این است که تضاد عمده را تشخیص داده و رابطه تضاد اساسی و دیگر تضادهای اصلی جامعه را با آن درک کنیم". 2 1– (ص 8-7-6).

بنابراین حوزه سیاست و مشی، اساسأ تحت تأثیر تضاد عمده (در بحران 42-39 بورژوازی وابسته و فئودالیسم) و درک ارتباط دیالکتیکی این تضاد با تضاد اساسی جامعه (امپریالیسم و خلق) می باشد. از دیدگاه بیژن بدون درک تضاد عمده که بمثابه مهمترین وظیفه رهبری جنبش محسوب میگردد، امکان تدوین مفاهیم تاکتیکی و استراتژیکی ای موثر جهت پیشبرد اهداف دموکراتیک و ضد دیکتاتوری جنبش نا ممکن است. عدم توجه مسعود به این مفهوم (تضاد عمده)، مفهوم تضاد اساسی جامعه (یعنی تضاد امپریالیسم و خلق) را در حالتی کلی و انتزاعی قرار میدهد و لحظه تشخیص مشی را مستعد نوعی ساده انگاری و نارسائی مینماید. ما رابطه تضاد عمده و تضاد اساسی را که نقشی تعیین کننده در دادن ابعادی مشخص به تضاد اساسی بازی می کند، کمی دورتر در مبحث اختلاف بیژن با مسعود- پویان در تحلیل اشان از حاکمیت سیاسی و فرمول بندی این تضاد اساسی مطرح خواهیم ساخت. در این جا توضیح این مفهوم را از آنجائی لازم دیدیم که اختلافات بیژن و مسعود- پویان را در آستانه رفرم ارضی در زمینه تضادی که نقش عمده را در این تحول تاریخی- اجتماعی (_که بنام "انقلاب سفید" از آن یاد میشود) بعهده داشت، روشن شود.

این شیوه نگرش بیژن به تضادی که نقش عمده را در رفرم ارضی بازی میکرد، برداشت های او را از نتایج اجتماعی- اقتصادی و سیاسی آن کاملأ از مسعود- پویان بنحوی روشن متفاوت میسازد.
همانگونه که دیدیم از دیدگاه مسعود، رفرم ارضی یعنی الغاء مناسبات ارباب و رعیتی، نتوانست تضادهای اجتماعی را در سطح شهر و روستا علیرغم گسترش مناسبات سرمایه داری، تخفیف دهد و تنها بر شدت و حدت آنها افزود و با حذف سیستم فئودالی ماهیت استثمارگرانه و سرکوبگرانه رژیم را نزد توده ها شفاف تر ساخت. این بر داشت مسعود نباید بی ارتباط با تعریف او از رژیم بمثابه "نماینده منافع امپریالیسم" ازیکطرف و تضاد عمده را در آستانه رفرم تضاد خلق و امپریالیسم تلقی کردن ازطرف دیگر باشد. در حقیقت( ازنظر مسعود) چهره رژیم بمثابه مدافع منافع امپریالیسم که در پس پرده سیستم فئودالی تا حدودی قابل پوشش بود با رفرم ارضی و استقرار مناسبات سرمایه داری وابسته قابل رویت تر گردید و با شدت گیری استثمار ومیزان سرکوب تضادهای اجتماعی هرچه حادتر شد. بیژن همانگونه که گفتیم تضاد عمده را در آستانه رفرم، تضاد مابین بورژوازی وابسته و فئودالیسم میدانست که خود را بصورت بحران سیاسی که ریشه های اقتصادیش در "تورم اعتباراتی"9 است، نشان میدهد. او این "بحران اعتباراتی" را ناشی از رشد روزافزون بورژوازی وابسته در سالهای پس از کودتای 28 مرداد ارزیابی میکرد و در این رابطه میگوید "سود ناشی از فروش کالاهای خارجی متراکم میشد و راهی برای فعالیت می جست. در سالهای 38 و 39، شاهد آغاز صنایع مونتاژ هستیم، ایجاد ساختمانهای بزرگ مستقلاتی، بورس بازی زمین بخشی از این سرمایه را بسوی خود می خواند ... .در سالهای آخر این دوره، افزایش سریع استخراج نفت متوقف میشود و کمک های خارجی نیز قطع می شود. اعتبارات بی حساب بانکها که ظرفیت واردات را بالا برده و سرعت گردش معاملات را تشدید کرده بود، به عنوان عامل نهائی، بحران را آشکار ساخت، بحرانی که در قاموس اقتصاد سرمایه داری، "تورم اعتباری" نام گرفت". 9 – ( ص 51 تاریخ 30 ساله سیاسی). اما برای حل این بحران اقتصادی باید "موانع حقوقی و نارسائی های اداری" برداشته میشد و باید استخراج منابع، چند برابر افزایش می یافت و با استثمار نیروی کار توأم میگشت و بازار مصرف گسترش مییافت". 9- (ص 52)

بنابراین برون رفت از این بحران احتیاج به یک رفرم اجتماعی در جهت گسترش مناسبات سرمایه داری در ایران را به امری ضروری تبدیل ساخته بود. وهمانگونه که در صفحات گذشته دیدیم، رژیم با توجه به ضعف اپوزیسیون دموکراتیک و چپ و نبود جنبش های وسیع اجتماعی، توانست این رفرم را از بالا و به نفع بورژوازی وابسته شکل دهد.

بدین ترتیب بیژن امکان حل این تضاد را در قالب "ایدئولوژی انقلاب سفید" و بگونه ای مسالمت آمیز میسر می بیند که مضمون اش دفن مناسبات کهن ارباب و رعیتی و استقرار مناسبات سرمایه داری (وابسته به امپریالیسم) می باشد.

در رابطه با چنین برداشتی از رفرم ارضی است که بیژن نتایج رفرم ارضی را برخلاف مسعود نه در جهت تشدید روند تضادهای طبقاتی و رادیکالیزه شدن آن، بلکه درکلیتی در جهت تخفیف آنها ارزیابی مینماید. در گفتمان زیر بیژن این برداشت خود را چنین روایت میکند: "با رفرم های دهه اخیر (دهه 40)، نظام فئودالی- کمپرادور که در آن فئودالیسم سیستم تولید غالب بود، جای خود را به نظام سرمایه داری وابسته داد ... . این نظام که محکوم به وابستگی ابدی به انحصارات امپریالیستی است علیرغم این نقض تاریخی خود باین دلیل که سیستم تکامل یافته تری نسبت به سیستم قبلی است، خواه و ناخواه، یکدوره شکوفائی اقتصادی بدنبال آورده است. استقرار روابط تولیدی جدید در عین حال به معنی دادن پاسخهای مناسب تری به نیازهای اقتصادی- اجتماعی است. معذالک از آنجائیکه این سیستم وابسته، نارسائیهای عمده و انکارناپذیر داشته، صرفنظر از تضاد بورژوازی با فئودالیسم، تضادهای دیگر بنیادین جامعه را حل نکرده است، دوره شکوفائی آن کوتاه بوده ... در این دوره شکوفائی این نظام تازه بدوران رسیده، تضادهای درونی سیتسم از همزیستی نسبی برخوردارند". 13 - ( ص28)

جان مطلب در گفتمان فوق در رابطه با ماهیت اختلافات او با مسعود- پویان را باید در عبارت زیر جستجو کرد: "(رفرم ارضی) خواه و ناخواه یکدوره شکوفائی اقتصادی (هرچند کوتاه)، بدنبال آورده است، بنابراین تضادهای درون سیستم از همزیستی نسبی برخوردارند". بنابراین "وجود شرایط عینی انقلاب" که مفهوم کلیدی در مشی مسعود- پویان را تشکیل میدهد به محل اختلاف و انکار او تبدیل میشود. انکاری که در برداشت مسعود- پویان بمثابه گناه اولیه ای محسوب میشود که با خود خطر رشد گرایشات ایدئولوژیکی چپ سنتی ( رفرمیستی) را که در این مقطع زمانی (دهه 60 میلادی) به نفی ایده انقلاب در ادبیات مارکسیستی میپرداخت، هموار میسازد.

از نظر بیژن تأثیر الغاء روابط ارباب و رعیتی در روستاها باعث شده است که "دهقانان را از صورت یک طبقه خارج ساخته و قشرهای مختلف دهقانان را که در معرض قطبی شدن اند، در معرض استثمار بورژوازی کمپرادور قرار داده است" (بنابراین) برای اینکه دهقانان، دشمن خود را در بورژوازی و رژیم نماینده آن بشناسند، باید پروسه های معینی رشد کند ... این تحولات اموری نیستند که یک شبه تکوین یابند". 3 1 - ( ص 30)

ما در مبحث مربوط به مسعود در زمینه نتایج رفرم ارضی دیدیم که مسعود برای دست یابی دهقانان به آگاهی بر تضادهای جدید اجتماعی و نهادهای اقتصادی برآمده از رفرم هیچگونه ضرورتی به تجربیات تاریخی مشخص و معین از این نظام جدید را ضروری نمی دید و حتی بالاتر از آن رفرم را باعث عریان تر شدن ماهیت رژیم (بمثابه نماینده امپریالیسم) و شدت گرفتن هرچه بیشتر استثمار و وخیم تر شدن زندگی معیشتی دهقانان و توده های شهری ارزیابی می کرد. اشاره بیژن به این نکته که دهقانان در شرایط اجتماعی پس از رفرم بعلت اینکه "تضادهای سیستم (جدید) از همزیستی برخوردارند" و اینکه باید ضرورتأ پروسه های معینی (از) رشد"( سیستم پس از رفرم) را پشت سر بگذارند تا به ماهیت مناسبات جدید اقتصادی و اجتماعی وقوف و آگاهی یابند؛ بیش از پیش او را در تقابل آشکار با "وجود شرایط عینی انقلاب" قرار میدهد، که بنیاد مشی مسعود- پویان را تشکیل میدهد.

بیژن برداشت اش از تأثیرات رفرم بر مناسبات طبقات اجتماعی در شهرها ها نیز با برداشت های مسعود- پویان کاملأ متمایز است. هرچند بیژن نتایج رفرم و بازتاب آن را در شرایط مادی و ذهنی اقشار و طبقات متنوع اجتماعی در شهرها متفاوت از یکدیگر ارزیابی میکند، اما در کلیتی مرحله رشد تضادهای اجتماعی را در شهرها همچون روستاها بسیار دور از مرحله تحولی رادیکال و انقلابی میداند. تحلیل های او از نتایج رفرم ارضی، اساسأ در حول و حوش رد "وجود شرایط عینی انقلاب" بمثابه پایه ای ترین مفهوم در مشی سازمان فدائیان خلق می باشد که پس از مرگ مسعود و پویان به دگم غیرقابل تغییری در صفوف هواداران مسعود- پویان تبدیل شده بود.

بیژن در رابطه با تأثیرات رفرم بر ساختار طبقه کارگر، تحولات زیر را بلحاظ کیفی- کمی در این طبقه مشاهده می کند: "(پس از رفرم) طبقه کارگر از رشد کمی بی سابقه ای برخوردار شد ... اما برای اینکه تبدیل به نیروی انقلابی گردد نیاز به رشد کیفی دارد".(ص 29). این رشد کیفی از دیدگاه بیژن "محصول مبارزه طبقاتی و گذار از پروسه های سازمان یافته انقلابی است" که همروند با رشد کمی صورت نمی گیرد. "رشد سریع کمی این طبقه به معنای بی تجربه بودن و ناآگاهی بخش عظیمی از طبقه کارگر است" و "بدون فرهنگ پردازی، بدون آگاهی طبقاتی و بدون تجربه مبارزاتی، تعریف پرولتاریا بمثابه انقلابی ترین طبقه در جامعه ما ناقص و نارسا است"... .

اکثریت طبقه کارگر (پس از رفرم) ایران بخصوص آندسته از کارگران که به مقتضای سن خود میبایست فعالترین نقش را بعهده داشته باشند، فاقد حداقل آگاهی سیاسی و طبقاتی اند". 3 1 - (ص29)

بیژن نسل جوان طبقه کارگر را پس از رفرم ارضی و "تأثیرات" روابط جدید تولیدی (سرمایه داری وابسته) و حالت همزیستی نسبی تضادهای درونی سیستم (جدید) اینطور تصویر می کند ،،امید مبهم به آینده داشتن، مبارزه فردی بخاطر زندگی بهتر، روحیه تسلیم و تحمل درمقابل ستم و استثمار، فقدان روحیه اعتراضی و مبارزه جمعی نمودهائی از این تأثیرات است،،. 13- (ص 29)

این تصویر از طبقه کارگر در حقیقت همان تصویری است که در ادبیات مارکسیستی از آن بنام "طبقه درخود" یاد میشود که هنوز در نوعی بیگانگی نسبت به نیروهای تاریخی نهفته در خود، جهت تغییر شرایط موجود اجتماعی بنفع ایده آلهای جامعه ای دموکراتیک و مستقل ، قرار دارد. بنابراین، این طبقه بمانند دهقانان هنوز در این مرحله از رشد و همزیستی بین تضادهای اجتماعی پس از رفرم، خصلت های سیاسی لازم برای شرکت در مبارزات ضد دیکتاتوری و دموکراتیک آنهم در اشکال رادیکال در جنبش عمومی رادارا نمی باشد ودرنوعی بیگا نگی نسبت به قدرت وسرنوشت سیاسی اش بسرمیبرد.هما نگونه کهمی بینیم این بیگانگی وعدم تمایل انها به شرکت فعال درسیاست برخلاف نظر مسعود وپویان صرفا ناشی ازنتایج سیاست های سرکوبگرانه رژیم(ترس مطلق) نمیباشد ، بلکه ناشناخته بودن مناسبات جدیداجتماعی نیز در ان نقش موثری را بازی میکند.

بیژن در ادامه تحلیل خود از نتایج و تأثیرات رفرم ارضی بر اقشار و طبقات مختلف اجتماعی، توقفی طولانی بر اقشار متفاوت خرده بورژوازی بلحاظ وزن و اهمیت اشان در مبارزات ضد دیکتاتوری و دموکراتیک می کند و آنان را بلحاظ حساسیت و آمادگی اشان برای شرکت در این مبارزات، بدین گونه به تصویر میکشد: "پس از رفرم ارضی، خرده بورژوازی شهر بدو دسته تقسیم شده است، قشرهائیکه با استقرار نظام سرمایه داری وابسته زوال می یابند و قشرهائیکه با رشد این نظام رشد می یابند". 13- (ص30). این قشرهای خرده بورژوازی که در بخش سنتی تولید و توزیع فعال می باشند، پس از رفرم ارضی "در معرض از دست دادن موقعیت اجتماعی- اقتصادی خود هستند ... بنابراین عجیب نیست در حالیکه بورژوازی ملی در حال نابودی، دست از مقاومت کشیده است، این اقشار خرده بورژوازی دست به تلاش مرگ و زندگی بزنند. این اقشار علیرغم سپری شدن دوران شان در حال حاضر جزء نیروی بالفعل مخالف دستگاه حاکمه هستند." 13 - (ص30)

بنابراین بخش سنتی خرده بورژوازی برخلاف دهقانان و کارگران حتی در دوران شکوفائی و همزیستی نسبی تضادهای سیستم، از آمادگی بالائی جهت شرکت در مبارزات سیاسی برخوردار است. بخش مدرن خرده بورژوازی شهر یعنی "قشرهای رشد یابنده خرده بورژوازی که عبارتند از: کارمندان ادارات دولتی، کارمندان بنگاههای خصوصی، نظامیان، صاحبان مشاغل آزاد، روشنفکران .... ،،(اما ) ،، در میان این اقشار، دانشجویان، فارغ التحصیلان مدارس عالی و دیگر جوانان روشنفکر، بالفعل ترین نیروی جنبش محسوب میشوند". این نیروها طی دهه اخیر بیش از دیگران از خود مبارزه جوئی نشان داده اند و در آغاز جنبش مسلحانه نقش پیشرو و آغازکننده را در این جنبش بعهده دارند". 3 1 - (ص 31)

بیژن پس از ارائه چنین تابلوئی از نتایج و تأثیرات اجتماعی – سیاسی رفرم، قضاوت زیر را نسبت به "وجود شرایط عینی انقلاب" بمثابه مفهوم کلیدی مشی (مسعود- پویان) مینماید: "در مجموع قشرهای خرده بورژوازی در این شرایط (پس از رفرم)، امکان و موقعیت مناسب تری برای اعتراض سیاسی دارند... و نتیجه نهائی این پروسه ها اینست که در آغاز جنبش مسلحانه، توده ها بحالت اعتراضی و تهاجم نسبت به دستگاه حاکم نیستند و جنبش های وسیع اقتصادی و سیاسی به چشم نمی خورد و نیروی بالفعل جنبش عمدتأ از روشنفکران و عناصر آگاه خرده بورژوازی تشکیل مییابد". 13 - (ص31)

بنابراین با چنین تحلیلی از نتایج رفرم ارضی در رابطه با تحول تضادهای طبقاتی و اجتماعی و استقرار مناسبات سرمایه داری در ایران، پایه های مشی مسعود- پویان بی اعتبار میگردد. ما در صفحات گذشته دیدیم که بکارگیری تاکتیک های قهرآمیز درمشی مسعود-پویان در رابطه با مفهوم دبر یستی"وجود شرایط عینی انقلاب" مشروعیت خود را بدست آورد. بیژن در رابطه با مفهوم "شرایط عینی انقلاب" به همان تعریف کلاسیک مارکسیستی آن وفادار است و به مطلق ساختن عامل ترس و وحشت ومیزان و نقش بازدارنده آن در جنبش های اجتماعی که تزیست دبریستی باور ندارد. بیژن رکود و خمودی در جنبش های اجتماعی را پس از رفرم ارضی بر خلاف مسعود- پویان، تنها به عامل ترس ناشی از سیاست های سرکوبگرانه خشن رژیم نسبت نمیدهد و همانگونه که در فوق دیدیم، به نقش رشد و شکوفائی اقتصادی پس از رفرم در این روحیه عدم تهاجم توده ها توجه دارد. بنابراین اگر ازدیدگاه مسعود مشروعیت تاکتیک های قهرآمیز در رابطه با "وجود شرایط عینی انقلاب" که در پس سد ضعف مطلق (توده ها)- قدرت مطلق (رژیم) محبوس گشته است، بدست میاید. پس مشروعیت تاکتیک های قهرآمیز بیژن که بر پا یه رد شرایط عینی انقلاب وترس مطلق قرار دارد، از چه منبعی تغذیه می کند؟ و این تاکتیک ها چه مضمون و اهدافی را بطور مشخص دنبال مینماید و چه اشکالی را بخود میگیرند؟

برای پاسخ دادن به این پرسش ها ما با دومین مفهوم کلیدی او در اختلافاتش با مسعود- پویان مواجه هستیم. این مفهوم، ناظر نحوه نگاه او به ساختار قدرت و نحوه رابطه امپریالیسم با سایر عناصر تشکیل دهنده قدرت (در ایران) در لحظه تدوین مشی رژیم می باشد که او را در تقابل با فرمول بندی کلی و انتزاعی مسعود- پویان قرار میدهد. حال ببینیم این فرمول بندی هاازنظربیژن ، چرا کلی و انتزاعی و نارساست و شعارها و مضامین تاکتیکی و استراتژیکی جنبش ضد دیکتاتوری را چگونه در معرض نوعی از برداشت های آوانتوریستی قرار میدهد.

دو برداشت(بیژن ومسعود - پویان) از کیفیت و چگونگی مکانیزیمهای رابطه امپریالیسم با قدرت سیاسی در ایران:

از نظر بیژن پس از رفرم ارضی، قدرت سیاسی در ایران از سه عنصر بهم پیوسته یعنی "دستگاه حاکمه"، امپریالیسم و بورژوازی وابسته تشکیل میشود که در رابطه ای تنگاتنگ و دیالکتیکی با یکدیگر قرار دارند. این سه عنصر هرچند منافعی مشترک در برابر جنبش های مردمی و اپوزیسیون مترقی و دموکراتیک دارند و بمثابه یک کل جهت حفظ نظام برآمده از رفرم ارضی عمل می کنند، اما ازاستقلال نسبی نسبت بیکدیگر نیز برخوردار می باشند و در تضاد و ستیز با یکدیگرنیزقرار دارند. این تضادها (درون حاکمیت) میتواند حتی در غیاب جنبش های نیرومند اجتماعی که موجودیت کل نظام را به زیر سئوال میبرد، به تضاد عمده سیاسی تبدیل شود، یعنی سایر تضادهای موجود در این نظام را تحت الشعا ع خود قرار داده و بر شکل گیری شعار هدایت گر جنبش عمومی تأثیر اولیه را داشته و خود را بر آن تحمیل نماید. ما در صفحات گذشته با مفهوم تضاد عمده در ادبیات سیاسی بیژن و تعریف آن آشنا شدیم و دیدیم که چگونه تضاد مابین جناحهای داخلی رژیم یعنی بورژوازی متکی به آمریکا و فئودالهای متکی به انگلیس دراستانه رفرم، در نبود جنبش های وسیع توده ای، سایر تضادهای اجتماعی( ازجمله تضاد اساسی یعنی خلق وامپریالیسم) را تحت الشعا ع خود قرار داده و خود را بر جنبش عمومی تحمیل کرد. وبدین ترتیب رژیم را قادربه انجام رفرم ارضی از بالا وبدون دخالت موثر اپوزیسیون دموکراتیک وترقی خواه ایران نمود. به بیان دیگرمیتوان گفت صف بندیها و آرایش نیروهای اجتماعی و سیاسی نمیتواند همواره تحت تأثیر تضاد اساسی جامعه (خلق و امپریالیسم) شکل گرفته و شعارهای استراتژیکی خود را در رابطه با این تضاد فرموله نماید. مفهوم "تضاد عمده" در حقیقت نشان دهنده اینست که صف بندیهای سیاسی، همواره از تضاد اساسی تبعیت نمیکند. بهمین علت بیژن فرمول بندی "تضاد خلق با امپریالیسم" 12 - (ص143) را مانع رویت تضاد عمده درلحظه تدوین مشی و شعارهای استراتژ یکی جنبش عمومی دانسته وانرا فرمولبندی ای،، نارسا،، 12 - (ص 143) ارزیابی میکند. در حقیقت تعریف و بکارگیری این مفهوم (تضاد عمده)، امکان غالب آمدن بر این نارسائی را ممکن میسازد.
همانگونه که دیدیم مسعود و پویان، ماهیت قدرت دولتی را تابع و انعکاس مستقیم این تضاد (خلق با امپریالیسم) دانستند ودر فرمول بندیهای خود در تعریف قدرت سیاسی آن را نماینده یا مدافع مستقیم منافع امپریالیسم ارزیابی کردند. مضمون انتقاد بیژن به این فرمول بندی و "نارسا" خواندن آن دقیقأ در رابطه با چنین فرمول بندیهایست که در صفوف فدائیان خلق و جنبش عمومی هواداران فراوانی داشت. او بر اساس نگاهش به قدرت که در فوق بآن اشاره داشتیم برداشت خود را از قدرت دولتی پس از رفرم ارضی و نتایج آن بر حاکمیت و تغییر شیوه های اعمال قدرت (دیکتاتوری فردی شاه) چنین بیان میکند:

"دستگاه حاکمه ایران مانند همه دستگاههای حاکمه علاوه بر داشتن یک قشر اجتماعی مخصوص خود یعنی عناصر و گروههای عالی دستگاه اداری و نظامی، دارای وابستگی طبقاتی است. اساسأ دستگاهی که بر جامعه حکومت می کند نمی تواند بدون پیوند با طبقات حاکمه به حکومت خود ادامه دهد، همچنان که طبقات حاکمه نیز نمی توانند بدون دست داشتن در حکومت و تسلط بر آن، موقعیت و امتیازات طبقاتی خود را حفظ کنند. تا پیش از اصلاحات اخیر دستگاه حاکمه از طرفی نماینده فئودال ها و کمپرادورها بود و از طرف دیگر همکار و کارگزار امپریالیسم. ولی پس از اصلاحات، فئودال ها نفوذ خود را به سود بورژوازی از دست دادند و در هر حال قشر عالی بوروکراسی با طبقه بورژوازی پیوند متقابل داشته و هر دو از نظر اقتصادی و سیاسی با امپریالیسم جهانی بستگی دارند. قشر مسلط به دستگاه اداری و نظامی، خود دارای منافع، امتیازات اجتماعی بوده و در غارت ثروت جامعه و استثمار زحمتکشان دخالت دارد. وابستگی به یک عامل خارجی، یعنی قدرت اقتصادی- سیاسی امپریالیسم، به قشرعالی بوروکراسی امکان میدهد که در قبال طبقات حاکمه داخلی تسلط خود را حفظ کند و در اتخاذ سیاست های اداری و نظامی تابع بعضی از آنها نباشد، تا آن حد که بدون درگیری شدید بسود محافل امپریالیستی و به کمک جناح ضعیف تر طبقات حاکمه، فئودالیسم ریشه دار ایران را مقهور و منکوب و مضمحل سازد. نا دیده گرفتن این خصوصیات دستگاه حاکمه، انتظارات بی جائی را در ما ایجاد می کند که باعث گمراهی ما خواهد شد. بدیهی است که اتخاذ این نظر ما را به ورطه اشتباه دیگری نمی کشاند. این اشتباه است که دستگاه حاکمه را صرفأ نوکر جیره خوار و گوش به فرمان امپریالیسم بشناسیم.
این مجموعه اداری سیاسی ضمن داشتن وابستگی های طبقاتی، منافع و مصالحی دارد که آن ها را به امپریالیسم وابسته کرده است. میدانیم که دستگاه حاکمه ایران به یک قدرت امپریالیستی وابسته نشده است. امپریالیست های آمریکائی و انگلیسی همراه دیگر امپریالیست ها در دستگاه حاکمه نفوذ داشته و به سهم خود در ایران منافع و مصالحی دارند. دستگاه حاکمه ثبات و بقای خود را در یک بند بازی ماهرانه بین قدرت های امپریالیستی حفظ کرده ... دستگاه حاکمه از اوضاع بین المللی و کشمکش و جنبش های منطقه ای در جهت تحکیم و ثبات خود استفاده می کند". 11 - (ص8) ،،ا نچه یک انقلابی باید بداند،،.

اندکی دقت در این نقل قول نسبتأ طولانی نشان میدهد که گفتمان بیژن در حول و حوش مفهوم قدرت در ایران تا چه حدی در جهت رها ساختن این مفهوم از قید و بندهای تعاریف کلی و ساده بینانه ایست که دستگاه حاکمه را در ایران تابع و منعکس کننده محض منافع امپریالیستی میدانند و به استقلال نسبی آن توجه نداشته و با اتکاء به فرمول بندی "نارسای" خود از تضاد اساسی جامعه یعنی "خلق و امپریالیسم" آن را صرفأ نوکر جیره خوار و گوش بفرمان امپریالیسم تلقی مینماید. این مدل ارائه داده شده ازسا ختارقدرت از طرف بیژن این امتیاز را دارد که امکان رخنه و شناخت عمیق تری را نسبت به تضادهای درونی رژیم و مکانیزمهای حاکم بر پروسه تصمیم گیریها و اتخاذ مشی (رژیم) فراهم میسازد و ما را در یافتن "تضاد عمده" بمثابه عامل تعیین کننده اهداف استراتژیکی و تاکتیکی جنبش عمومی یاری میدهد. در این مدل همانگونه که مشاهده می کنیم هرگونه انحلال و جذب دستگاه حاکمه در مفاهیم کلی طبقاتی یا امپریالیستی بمثابه گناه اولیه در رابطه با درک "تضاد عمده" و رابطه دیالکتیکی آن با تضاد اساسی جامعه تلقی میگردد. بیژن "در جمع بندی مبارزات 30 ساله" در باره اهمیت درک تضاد عمده و تأثیر تعیین کننده آن در مشی چنین میگوید:"به نظر ما یاد کردن از تضاد خلق با امپریالیسم و متحد داخلی آن بدون توجه به شرایطی که عوامل و نیروهای ضد خلقی دارند، بدون تعیین جنبه عمده عوامل ضد خلقی دردی را دوا نمی کند... تعیین نکردن این جنبه تضاد به این مینماید که ما دشمن عمده خود را نشناسیم و مانند کوران چماق خود را بر سر هر کسی که در روبرو، در کنار و حتی پشت سرماست فرو آوریم". 12 - (ص 139)

بنابراین از دیدگاه بیژن لحظه تدوین مشی تابع تضاد عمده است و نه تضاد اساسی و بدون تشخیص این تضاد، اهداف و جهت گیری درست اپوزیسیون ناممکن بنظر میرسد. این تضاد همچون قطب نمائی می باشد که بدون آن پیمودن راه پر پیچ و خم مبارزات سیاسی و کانالهای موثر ارتباطی با جنبش های اجتماعی( جامعه مدنی) با ناکامی توأم میگردد.

او بر اساس مدل فوق، تضاد عمده را پس از رفرم ارضی در اولین اثر خود در رابطه با فدائیان خلق اینگونه معرفی می کند: "سیاست داخلی دستگاه حاکمه عبارتست از تحکیم و تضمین دیکتاتوری و سلب کلیه حقوق اجتماعی و سیاسی ملت. رژیم سلطنتی مستبد، مناسب ترین و قاطع ترین نامی است که میتوان روی رژیم فعلی بگذاریم". 11 - ( ص 9) و در جائی دیگر هسته مرکزی (این رژیم) را "سلطنت مطلقه" می نامد و در آخرین آثار خود رژیم سیاسی در ایران( پس از رفرم ) را متکی بر "دیکتاتوری فردی شاه" میداند.

او در انتقاد به هواداران مشی مسعود- پویان درصفوف فدائیان خلق که از درک و اهمیت "تضاد عمده" (دیکتاتوی فردی شاه) باز مانده و همچنان در زمینه تدوین مشی متکی به فرمول کلی و انتزاعی "تضاد خلق و امپریالیسم" می بودند، می گوید: "ممکن است کسانی این تقسیم بندی را کم بها داده، اهمیت آنرا در تعیین یک مشی انقلابی به درستی درک نکنند، حال آنکه به نظر ما این مسئله در خور توجه بسیار است. اهمیت مسئله اینست که دیکتاتوری سلطنتی شرایط ویژه ای برای جنبش رهائی بخش بوجود میآورد،، 12- ( ص 136) . بنابراین آنچه در اینجا در بازی است درک مشخص از این "شرایط ویژه" جنبش عمومی د رلحظه تدوین مشی است که تنها در روشنائی ناشی از تشخیص "تضاد عمده" امکان پذیر میگردد و به تبع آن امکان تعیین اهداف و مضامین تاکتیکی و استراتژیکی روشن و موثر برای جنبش عمومی فراهم میگردد.
به بیان دیگر بدون تشخیص صحیح "تضاد عمده" رهائی از قید و بندهای فرمول بندی کلی و انتزاعی "تضاد خلق و امپریالیسم" برای رویت ویژگی های جنبش عمومی که نقشی تعیین کننده در تدوین مشی را بعهده دارد، از دست میدهیم و همچون کورانی میشویم "که چماق خود را بر سر هر کس که در روبرو، کنار و حتی پشت سر ماست فرود میآوریم."

بیژن در آخرین آثار خود ویژگی های دیکتاتوری فردی شاه و شرایط خا صی که برای جنبش عمومی بوجود آورده را به تصویر میکشد و میگوید ماهیت رژیم در این نیمه فرماسیون های متکی به امپریالیسم اساسأ استبدادیست اما نکته در اینست که این دیکتاتوری ها همواره به یک شکل ظاهر نمیشوند. در ایران این دیکتاتوری از بعد از انقلاب مشروطیت اساسأ خود را در دو شکل دیکتاتوری اشرافیت و یا دیکتاتوری شخص شاه متجلی ساخته است. "دیکتاتوری اشرافیت این ویژگی را دارد که نمایندگاه طبقات و عوامل ارتجاع داخلی و خارجی به صورت رجال سیاسی، نظامی مقتدر همراه با دربار و اغلب با حمایت روحانیان بزرگ، خلق را سرکوب کرده اند، در این حال دربار و شخص شاه همه قدرت را نداشته است. میتوان سالهای اول حکومت رضا خان، دیکتاتوری سالهای 26-28 و دیکتاتوری 28 مرداد تا 42 را دیکتاتوری اشراف و فئودال کمپرادور نامید. در همه این دوره ها امپریالیسم متحد و حامی این رژیم ها بوده است. برای دیکتاتوری سلطنتی دهه دوم سلطنت رضا خان و دیکتاتوری شاه از سال 42 تا امروز را میتوان ذکر کرد". 2 1- ( ص 136 )

بنابراین تمایز و ویژگی رژیم پس از رفرم ارضی در تمرکز قدرت در شخص شاه و دربار می باشد. او این ویژگی های تمرکز قدرت در شخص شاه و بازتاب آن را در موقعیت جنبش عمومی بطور فشرده اینگونه ارزیابی میکند: "1- فوق تمرکز رژیم. شخص شاه و خانواده سلطنتی قدرت خدائی پیدا می کند ... جناحها و عناصر سیاسی و نظامی حاکم حق ارتباط مستقیم با قدرت های امپریالیستی (برخلاف دیکتاتوری اشرافی) را از دست میدهند یا به عبارت دیگر تعیین حدود و ثغور نفوذ و منافع امپریالیست ها و میدان عمل وابستگان آنها زیر کنترل شخص شاه و دربار قرار میگیرد". 12 – (_ص 136 ) 2- خشونت و تشدید دیکتاتوری در رابطه با حفظ کل نظام بورژوازی وابسته صورت نگرفته "بلکه تا آنجائیکه منافع شاه و دارودسته حاکم ایجاب می کند و حتی تا آن درجه که کوری، کینه توزی و سوء سیاست شاه و نزدیکان و همکارانش باعث گردد، رژیم اعمال خشونت می کند". حضور این خشونت لجام گسیخته و غیر ضروری تا آنجا پیش میرود "که در شرایط معینی میتواند در راه حفظ موقعیت خود موقعیت استثمارگران خارجی و ارتجاع داخلی را بخطر اندازد". 3- این تمرکز قدرت در شخص شاه با توجه به حضور قدرتهای متفاوت امپریالیستی به او امکان مانور و حفظ قدرتش را میدهد. اما قادر نیست منافع و مصالح قشرهای مختلف بورژوازی کمپرادور و امپریالیست های مختلف را بنحو یکسان در نظر بگیرد". 12 - ( ص 137) و "نتیجه آنست که شاه به کشمکش امپریالیست ها کشیده میشود و گاه با یکی و گاه با دیگری سرشاخ میشود" و بدین ترتیب "تضادهای داخلی و خارجی سیستم حاکم گرد محور دیکتاتوری مقتدر جریان می یابد". 12 - (ص 138)
مفهوم تضاد عمده در ادبیات سیاسی بیژن در حقیقت ناظر بر یافتن محلی ایست که استعداد متمرکز و متجلی ساختن تمامی تضادها و نا رضائی های درونی و برونی سیستم را بطور مشخص در خود دارد.
او بارها و بارها در آثار خود باین نکته که لحظه تشخیص مشی و تعیین شعارهای عمومی جنبش باید ظرفیت بازتاب دادن تمامی تضادهای درون ( حاکمیت) و بیرون ازحا کمیت ( یعنی کل سیستم) را داشته باشد، اشاره دارد. مفهوم تضاد عمده در آثار بیژن ناظر بر این دغدغه اولیه اوست. درحالیکه ذهنییت هواداران مشی مسعود- پویان در صفوف فدائیان با اتکاء صرف به تضاد خلق و امپریالیسم از چنین دغدغه ای یعنی تضادهای درون حاکمیت خالی است وانان را با لطبع در رویت این تضادها و جذب شان در مفاهیم تاکتیکی- استراتژیکی و تعیین شعارهای موثر و درست برای هدایت جنبش عمومی، بازمیداشت. تشخیص تضاد عمده در حقیقت یافتن "چشم اسفند یار" روئین تن است که بدون تشخیص آن امکان هدف یابی جنبش عمومی (رهائی بخش) غیرممکن بنظر میرسد.
بهمین علت است که بیژن در آخرین تحلیل های خود پیرامون درک و شناخت از "دیکتاتوری فردی شاه در ابعاد مشخص آن (بمثابه تضاد عمده) اهمیت آن را برای جنبش عمومی چنین ارزیابی مینماید: "این انحصارطلبی و جاه طلبی بی حد و حصر شاه و دارو دسته اش، این تجلی تضادهای درونی دستگاه حاکم پیرامون دیکتاتوری، این نارضایتی قشرها و گروهها و جناحهائی که نه با سیستم سرمایه داری وابسته بلکه با دیکتاتوری فردی شاه برخورد دارند برای ما محتوی جدی و با اهمیتی است، مبارزه با دیکتاتوری شاه عمده ترین جنبه جنبش رهائی بخش در شرایط دیکتاتوری سلطنتی است". 12 - ( ص 138)

بر اساس چنین تشخیصی از اهمیت تعیین کننده "دیکتاتوری شاه" در جنبش رهائی بخش در سالهای پس از رفرم ارضی است که او شعار "مرگ بر دیکتاتوری شاه" و حامیان امپریالیست آن را در مقابل شعار،، مرگ بر امپریالیسم وسگ های زنجیریش،، مطرح میسازد. بیژن در انتقاد از شعار "دوم که در جنبش دموکراتیک عمومی و همچنین در صفوف فدائیان خلق از وزن واعتبار زیادی برخوردار بود، میگوید: "(این شعار) نشانه اینست که ما هنوز از مهمترین مسائل خودمان برداشت اصولی و خلاق که بتواند نیروهای ما را در برابر هدف اصلی بسیج کند، نداریم". 12 - (ص 139 )

بدین ترتیب می بینیم که او در یکی از گره ای ترین مفاهیم استراتژیکی جنبش عمومی یعنی تشخیص تضاد عمده و به تبع آن تعیین شعاراستراتژیک جنبش عمومی در تقابلی جدی با هواداران مشی مسعود- پویان در صفوف فدائیان خلق ،قرار میگیرد. و دقیقأ در این مقطع از گفتمان های تحلیلی خود برای تعریف و یافتن تضاد عمده پس از رفرم ارضی در رابطه با "دیکتاتوری فردی شاه" و رد "وجود شرایط عینی انقلاب" می باشد، که ما به مضمون و معنای بکارگیری تاکتیک های قهرآمیز پی میبریم. بنابراین او بکارگیری تاکتیک های قهرآمیز را برخلاف مسعود- پویان نه در رابطه با "وجود شرایط عینی انقلاب"و با هدف تجزیه ماشین سرکوب و نظامی رژیم، بلکه اساسأ در مخالفت با دیکتاتوری و با سرشتی تبلیغی (سیاسی) سامان میدهد.

او رد پای نظرات خود را در زمینه نحوه بکارگیری تاکتیک های قهرآمیز از دیگر سخنگوی بزرگ انقلاب کوبا یافته بود و به نگارنده این جستار در اواخر پائیز سال 1353 (در کمیته) میگفت که "من در زمینه بکارگیری تاکتیک های قهرآمیز متأثر از تزهای چه گوارا هستم و مسعود بیشتر تحت تأثیر تزهای رژی دبره می باشد".( نقل به معنا)

او در آخرین اثر خود "نبرد با دیکتاتوری شاه" با اتکاه به تزهای چه گوارا اینگونه به مشروعیت بخشیدین به تاکتیک های قهرآمیز در شرایط دیکتاتوری خشن و مطلق میپردازد :
"چه گوارا برای بیان حداقل شرایط برای آغاز مبارزه مسلحانه میگوید: "مردم باید به وضوح دریابند که برای رسیدن به هدف های اجتماعی خود، بیهوده است که مبارزه را در چارچوب و شکل غیرنظامی آن حفظ کنند. هنگامیکه نیروهای سرکوب بآن مرحله می رسند که قدرت خود را با زیر پا گذشتن قانون مورد قبول همه (قانون اساسی) حفظ می کنند، دیگر صلح نقض شده است. در این شرایط نارضایتی عمومی خود را در اشکال فعالتری نشان میدهد و بالاخره مقاومت مردم به صورت مبارزه نظامی تراکم شده و طغیان می کند". چنین است نقش دیکتاتوری در ضر ورت مبارزه مسلحانه" 0 1 - (ص 55)

بدین ترتیب ما شاهد آنیم که چگونه بیژن، تاکتیک های قهرآمیز را از قید و بندهای "وجود شرایط عینی انقلاب" و مضامین نظامی آن رها ساخته و این تاکتیک ها رابا هدفی تبلیغی و با مضمونی ضد دیکتاتوری مطرح میسازد.

مشی بیژن براساس چنین برداشتی از قهراست که در اختلافی بنیادین با مشی مسعود- پویان قرار میگیرد. او در این باره همانگونه که در صفحات پیشین اشاره داشتیم، در مورد دامنه و اهمیت این اختلاف می گوید: "محال است با این دو برداشت بتوان یک مشی داشت و به یکسان عمل کرد، فرم و محتوی مبارزه مسلحانه الزامأ در یکدیگر بافته شده و یک استراتژی و تاکتیک معین بوجود میآورد. هدف ها و انتظاراتی که از مبارزه مسلحانه داریم، با این دو برداشت تفاوت فاحش می کند... این اختلاف چیزی بیش از اختلاف های تاکتیکی است. اینجا در شناخت شرایط اقتصادی- اجتماعی و سیاسی و در ادامه، ارائه راه حل برای مسائل مبرم و عمده ای که در برابر ما قرار دارد، اختلاف وجود دارد. این اختلاف نمیتواند منجر به دو مشی نشود،،. 10- ( ص 47 )

حال باید دید که مشی بیژن در رابطه با وظایف محافل نیروهای روشنفکری نسبت به جنبش های خودانگیخته اجتماعی و نحوه گسترش و ارتباط موثر با آنان، در نبود "شرایط عینی انقلاب" در شرایط استبداد مطلقه رژیم سلطنتی چگونه مواجه میشود و چگونه جنبش های خودبخودی اجتماعی که در حالت تهاجمی نسبت به حاکمیت نبوده ودراشکالی مسالمت امیز جریان دارند، به ضرورت ایجاد رابطه ای ارگانیک با محافل روشنفکری اگاهی پی میبرند و از طبقه ای در خود به طبقه ای برای خود (=سیاسی) تبدیل میگردند. ما در مبحث مربوط به مسعود- پویان دیدیم که ذهنیت هر دو تحت تأثیر تزهای رژی دبره چگونه نسبت به "شرایط عینی انقلاب" دچار تحول گشت و بکارگیری تاکتیک های قهرآمیز، بمثابه مبرم ترین وظیفه روشنفکران، در رابطه با درهم شکستن ضعف مطلق و قدرت مطلق از مشروعیت برخوردارگرد ید. و بکارگیری سایر تاکتیک های مسالمت آمیز و قانونی در شرایط دیکتاتوری متکی بر جو "وحشت و خفقان" غیرممکن و غیرمفید خوانده شد.

حال باید دید در مشی بیژن چگونه این برداشت از وظایف مبرم روشنفکران دچار تحول می گرد د. ما در مبحث نتایج رفرم ارضی بر تضادهای اجتماعی گفتیم که از دیدگاه بیژن، این تضادها بسمت نوعی همزیستی نسبی در سیستم برآمده از این رفرم متحول گردید. و در ارزیابی او از موقعیت و آمادگی طبقات و اقشار متفاوت اجتماعی تنها "دانشجویان، فارغ التحصیلان مدارس عالی و دیگر جوانان روشنفکر" 13 - (ص 31) را مستعد پذیرش تاکتیک های قهرآمیز دانست و سایر طبقات و گروههای اجتماعی را فاقد چنین پتانسیلی معرفی کرد. او نقش "ترس" را بمثابه عاملی تعیین کننده ومطلق در جلوگیری از بروز نارضایتی و اعتراضات اجتماعی که در مشی مسعود- پویان مطرح شده بود را مردود میدانست و میگفت: "... رژیم ها هر قدر مستبد باشند نمی توانند مانع ظهور این جنبش ها شوند" 10 - (ص 97)، نبرد با دیکتاتوری شاه.
بیژن همانگونه که در فوق به آن اشاره داشتیم، ضرورت بکارگیری تاکتیک های قهرآمیز را با اتکاء به تزهای چه گوارا در رابطه با دیکتاتوری فردی شاه (رژیم مطلقه سلطنتی) و نه کلیت رژیم( بمثابه نماینده منافع امپریالیسم) و در غیاب شرایط عینی انقلاب میدید، بهمین علت مضمون این تاکتیک ها را نه نظامی بلکه کاملأ با ماهیتی تبلیغی- سیاسی ارزیابی میکرد. بیژن برخلاف مسعود- پویان میگوید: "ما مارکسیست ها که مشی مسلحانه را بمثابه مشی انقلابی در جنبش عمومی خلق می شناسیم، در معرض دو برداشت متفاوت از این مبارزه هستیم، یک برداشت میگوید هنگامیکه جریان های پیشرو دست به مبارزه مسلحانه میزنند، ضروری نیست که موقعیت انقلابی (وجود شرایط عینی انقلاب) فراهم باشد، پیشاهنگ خود در تسریع و فراهم شدن این شرایط فعالانه شرکت می کند. بنابراین آغاز مبارزه مسلحانه به منزله آغاز انقلاب نیست، بلکه محتوی این جنبش مبارزه ایست ضد دیکتاتوری فردی شاه. مبارزه مسلحانه ترکیبی است از اشکال مسالمت آمیز و نظامی مبارزه که شکل نظامی، نقش عمده و محوری را در آن بعهده دارد. اعمال قهر انقلابی در این مرحله سرشتی تبلیغی دارد".( ص45،نبرد با دیکتاتوری شاه)

او بارها و بارها در آثار خود این مرحله از اعمال قهر را بصورت مرحله ای تدارکاتی یعنی تسریع کننده در بوجود آوردن زمینه های عینی تحول رادیکال اجتماعی- سیاسی معرفی می کند. که فدا ئیان خلق باید در این مرحله (تداروکا تی) به دو هدف درمقابله با رژیم دیکتاتوری دست یابد: اول متحد ساختن عمده ترین نیروهای بالفعل در زیر یک شعار و یک مشی انقلابی (یعنی تثبیت مشی).. دوم بسیج توده ها که به معنی به حرکت آوردن مردم در برابر رژیم، زیر یک رهبری انقلابی" (ص 68، نبرد با دیکتاتوری). او این دو هدف را در رابطه ای ناگسستنی و دیالکتیکی می بیند. بیژن تثبیت مشی فدائیان خلق و درستی آن را در رابطه با ظرفیت این مشی جهت یافتن کانالهائی موثر با توده ها و بسیج آنان می داند. ما دیدیم که بیژن تضادهای اجتماعی را پس از رفرم ارضی در نوعی از مسالمت نسبی تلقی کرد و برخلاف مسعود وپویان، آمادگی توده ها را برای پیوستن به تاکتیک های قهرآمیز غیرقابل قبول دانست و براین عقیده بود "مردم اصولا به شیوه هائی مسالمت آمیز گرایش دارند" (ص 70، نبرد با دیکتاتوری).

بیژن میگوید بنابراین "یک شبه تضاد در حالت این دو پدیده (فوق) به چشم میخورد". 10 - (ص 71) د ید یم که مشی مسعود- پویان با اتکاء به "وجود شرایط عینی انقلاب" با چنین تضادی مواجه نبود و از همان ابتداء حرکت فدائیان خلق راه را جهت بسیج جنبش های اجتماعی در قالب تاکتیک های قهرآمیز آماده مید ید. حال باید دید بیژن چگونه این تضاد مابین تاکتیک های قهرآمیز در سطح روشنفکران و تاکتیک های مسالمت آمیز در سطوح توده ها را در شرایط دیکتاتوری حل می کند. یا بعبارت دقیق تر چگونه مشی بیژن تاکتیک های قهرآمیز با تاکتیک های مسالمت آمیز درپیوندی متقابل و دیالکتیکی و در خدمت یکدیگر قرار میگیرند و چگونه بدین ترتیب به مشی فدائیان خلق مشروعیت می بخشد.

اختلاف بیژن جزنی با مسعود احمدزاده و پویان - بخش سوم
_______________________

۷ - اسماعیل خویی درمصاحبه ای با بی بی سی بمناسبت چهل امین سلگرد حادثه سیا هکل میگوید؛ ،،من وپویان کتاب انقلاب در انقلاب رژی دبره را با شور واشتیاق میخواندیم ودرحو ل حوش مطالب مطرح شده در برگ برگ ان بحث وگفتگو میکردیم،،.( نقل به معنا)
۸ ـ کلیه نقل قول ها از،،ضرورت مبارزه مسلحانه ورد تئوری بقاء،، چاپ جدید، پا ئیز ۳۷۹ ۱،ناشر چریک ها ی فدائی خلق ایران میباشد
۹ـ طرح جامعه شناسی ومبانی استرا تژی جنبش انقلابی خلق ایران،چاپ انتشارات مازیار،چاپ اول،اسفند ماه 1357 .
۱۰ـ نبرد با دیکتا توری شاه بمثابه عمد ه ترین دشمن خلق وژاندارم امپریالیسم ، اردیبهشت 1384، انتشارات سازمان اتحاد فدائیان خلق.
۱۱ـ انچه یک انقلابی باید بداند ،سازمان اتحاد فدا ئیان خلق ایرا ن، مرداد 1381. ۱۲ـ جمع بندی مبارزات سی ساله اخیر در ایران ،سازمان اتحاد فدائیان خلق ایران، تابستان 1383.
۱۳- چگونه مبا رزه مسلحانه توده ای میشود ، چاپ هواداران سازمان چریکهای فدا فایی خلق ایران پیرو برنامه(هویت) ، المان غربی.


google Google    balatarin Balatarin    twitter Twitter    facebook Facebook     
delicious Delicious    donbaleh Donbaleh    myspace Myspace     yahoo Yahoo     


نظرات خوانندگان:

بنیانگرایی
بیژن باران
2013-06-30 11:18:20
خرده ای که به احمدزاده و پویان می توان گرفت؛ آنها رشد بناینگرایی شیعی را از خرداد 42 ببعد نادیده گرفتند. جزنی اشارتی به آن می کند.

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد