new/hossein-dowlatabadi02.jpg
حسین دولت آبادی

پیرمردی که صدا می‌شنید

چندی پیش با پیرمردی آشنا شدم که شباهت نزدیکی به کهنسالیِ من داشت و شگفتا که مثل من بیشتر عمرش را دور از یار و دیار، در میان مردم بیگانه گذرانده بود و درتنهائی پیر و فرسوده شده بود؛ آشنای من که از این شباهت حیرت کرده بود و به وجد آمده بود، می‌گفت که مثل من از مدت‌ها پیش «صدا» می‌شنید. می‌گفت که گاهی عاصی و عصبی از خانه بیرون می‌زد تا شاید در کوچه و خیابان، توی پارک از شر «صداها» راحت می‌شد، گیرم بی‌فایده، صداهای آشنا همه جا بودند و همیشه او را غافلگیر می‌کردند: «هی، دست از سر ریشه‌ها بردار!» پیرمرد فرتوت هربار به‌سرعت برمی‌گشت و به‌اطراف نگاه می‌کرد، افسوس، صاحب صدا غیب می‌شد و صدای او از راه دور می‌آمد...



new/aliasghar-rashedan07.jpg
علی اصغر راشدان

اکبر غول

«گروهبان!»
«امر بفرمائین جناب سروان.»
«دستای این غول بیابونی رو بکش زیر دستبند،با چنتا پس گردنی آبدار بتمرگونش رو صندلی کنارمیرم.»
«حالشو حسابی جا آوردم و نشوندمش رو صندلی روبه روتون،جناب سروان»
«بیرون،پشت در نگهبانی بده،کسی نیاد تو،درو ببند و گوش به زنگ واستا،صدات که کردم بیا تو»



گشت و گذاری در فیسبوک

گفتارهایی در رابطه با جنگ و صلح

جنگی بی‌معنا، مرگبار و ویرانگر به پایان رسید. گرچه می‌دانیم که هر آن ممکن است آتش آن بار دیگر زبانه بکشد. اما، این جنگ بی‌حاصل نبود. مرگ هزاران نفر و ویرانی گسترده شماری از زیرساخت‌های کشور هزینه‌ی درسی بود که بوی خون و ویرانی می‌دهد. درسی که به بهایی بسیار سنگین و تقریباً غیرقابل جبران کسب شد و آن اینکه امید بستن به یاری بیگانه آب در هاون کوبیدن است و بس. کسانی که از تجربه‌ی تلخ رضاشاه، محمدرضاشاه و سازمان مجاهدین هیچ نیاموخته بودند، به آن امید بسته بودند که ترامپ و نتانیاهو راه را برای کسب قدرت‌شان هموار خواهند ساخت.



new/Rafik
رفیق شامی:

«زیباترین خاطرات، انسان را تا پایان عمر تسلی می‌دهند»

داستان‌گویان خوب همیشه مرا در داستان‌هایشان غرق می‌کردند. آن‌ها همراه با قهرمانانشان سفر می‌کردند – گاهی آن‌قدر که هنگام روایت حتی گریه می‌کردند. زنان و مردان سالخورده اغلب شب‌ها در حیاط بزرگ خانه ما زیر آسمان باز می‌نشستند و داستان می‌گفتند و من هر شب به داستان‌هایشان گوش می‌دادم. خیلی زود آموختم: کسی که می‌خواهد دیگران را مجذوب کند، باید بتواند گوش دهد. تنها وقتی گوش‌ها زبان را خردمند می‌کنند، می‌توان با کلمات دل انسان‌ها را لمس کرد. کسی که گوش نمی‌دهد، شاید بتواند دستور بدهد، اما نمی‌تواند داستان بگوید.



Nilofar
نیلوفر شیدمهر

گل‌های میناب و دلیران ایران

ندارد لحظه‌ای چشم ترم خواب
از آن ساعت که خونین گشت مهتاب
از آن لحظه که اهریمن ز مرداب
برون شد تا کُشد گل‌های میناب



nafisi.jpg
مجید نفیسی

آتش‌بس

آتش‌بس را پاس بدارید
تا از آن
صلحی پایدار برآید
که چون سرو کاشمر
سر به آسمان بساید.



new/nasim-khaksar-20261.jpg
نسيم خاكسار

زایر

زایر نگهبان انبارهای گمرک بود. بعد از سی سال کار سه ماه پیش توانسته بود برای خانه‌شان یک کولر برقی بخرد. بعد از آن‌همه سال که تابستان‌ها را توی هوای دم کرده و داغ جنوب سر کرده بود، یک ماهی می‌شد که ظهرها زیر هوای خنک کولر می‌خوابید. یکبار با بچه‌های هم‌سنگر به خانه‌اش سر زدیم. دور تا دور کولرش را با آجر و سیمان پوشانده بود که اگر گلوله‌ای به دیوار خانه‌شان اصابت کرد به آن آسیب نرسد. زایر می‌گفت وقتی که کولر را سوار کردند توی خانه‌شان، زنش روبانهای قرمزی بالایش بسته بود که با روشن شدن کولر توی هوا می‌رقصید.و بچه‌هاش حسابی کیف می‌کردند.



new/binavayan-001.jpg
تیلمان کراوزه

«بینوایان» دگربار در سینما

اریک بسنار داستانی را که در فرانسه هر کودکی می‌شناسد، یعنی «بینوایان» اثر ویکتور هوگو، به روایت ۱۵۰ صفحه نخست آن خلاصه کرده است. فیلمی با امکاناتی محدود که با پیام محتوایی خود به یک سنت بزرگ اروپایی پیوند می‌خورد.
اینجا خبری از تجمل نیست. اینجا با حداقل امکانات کار می‌شود. آن ضیافت عظیم و پرشکوهی که «بینوایان» نام دارد ــ با شخصیت‌ها و داستان‌های بی‌شمارش ــ و هنوز هم در فرانسه هر کودکی آن را می‌شناسد، چه از طریق یکی از اقتباس‌های سینمایی و چه به‌صورت موزیکال، در اینجا به غذایی بسیار ساده تبدیل شده است.



reza-hiwa.jpg
رضا هیوا

دست‌بوسی

دستان مادران دخترکان دبستان میناب؛
دست آنان که دست به دست
دور زیرساخت‌های‌مان زنجیره کشیدند؛
دستان نوجوانانی را که برای نجات قربانیان زیر آوار
به یاری مددرسانان شتافتند؛



new/ketbhaye-mamnoue1.jpg
هانس اشتاین

کتابخانه‌ای از کتاب‌های ممنوعه

یاکوف کلوتس می‌گوید: «ببین، اینجا مرشد و مارگاریتا است.» واقعاً هم همین‌طور است. بازدیدکننده با زحمت نام نویسنده را می‌خواند؛ باید حروف سیریلیک را تقریباً دانه‌دانه از حافظه بیرون بکشد: میخائیل بولگاکف. یاکوف کلوتس می‌گوید: «این چاپ اول است. می‌دانی که چاپ اول در سال ۱۹۶۶ در مسکو منتشر شد، اما سانسور شده بود. این یکی» – او دسته‌ای کاغذ ساده را که صحافی‌اش از هم باز شده بالا می‌گیرد – «نسخه‌هایی است که دست‌به‌دست می‌گشت.»



new/hossein-dowlatabadi04.jpg
حسین دولت آبادی

حاشیه، حیا

منزل ما در حومة جنوبی پاریس بود و من‌اگر‌ مسافر آخرم را در آن جنگل پیاده می‌کردم، از کنار رودسن و کشتی‌های کوچک و زیبائی که تبدیل به خانة مسکونی شده بود می‌گذشتم و از بالای پل شهر سرو رو به بالا می‌راندم. آن‌جا بخشی از پاریس رویائی و خیال انگیز بود که من از فرط خستکی‌نگاه نمی‌کردم، به موسیقی ایرانی ‌و اخبار نیز گوش نمی‌دادم، ذلّه، دلزده و از همه چیز بیزار بودم و تا به خانه برسم، چشم از چراغ‌های قرمز عقب ماشین‌هائی که دنبال همه قطار شده بودند و مانند مورچه، آرام آارام جلو می‌رفتند، بر نمی‌داشتم: «گراتسیاز...» زن نیمه برهنة کلمبیائی و رفتار او فکر و خیال ام را به خود مشغول کرده بود و مانند هرشب، در این خیال بودم تا آن رخداد را در گوشة دفترم یاد داشت کنم؛...



seif.jpg
سيروس"قاسم" سيف

«کلام نود و سوم از حکایت قفس – دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید-»

رئيس به یاد کابوس دیشبش می افتد و اینکه انگاردر جائی از آن کابوس امیر دولت آبادی، هفت تیری در دست داشته است که آن را پشت سرخودش مخفی کرده است. به همین دلیل به خاطر به یاد آوردن بیشتر آن صحنه، چند دفعه چشم هایش میفشرد وباز و بسته شان می کند و پس از آنکه لحظه ای به چشم های امیر دولت آبادی خیره می شود، با حالتی که یعنی من به وجود هفت تير زير کتت پی برده ام، می گويد: ( بلی میدانم! میدانم آقای دولت آبادی!



Nilofar
نیلوفر شیدمهر

درد ایرون

دلم از درد ایرونم به درده
هوا ای وای این نوروز سرده
دل ویرون من بند نگاری است
که در ویرونه‌ها گریون می‌گرده



new/kare-arzan1.jpg
جی. آی. مامفورد

نیروی کار ارزان

ترجمه علی اصغر راشدان

چشم‌هاش، دو چاه کهربا، رسوبات سپیده‌دم‌های بی شماری را در خود جای داده اند. چهره ش، گرگ و میش غروب‌های بی‌شمار، چین و چروک‌‌هایی که با گذشت هر سال عمیق‌تر می‌شوند. آدم از نزدیک که نگاهش می‌کرد، احتمالا فصل‌های خاک‌گرفته‌ی داستان زندگی روی پوست چرمی‌ حک شده را می خواند. خطوط خنده از روی صخره‌های گونه‌هاش گم شده‌اند، در گوشه چشم‌هاش، پوست کاملا چروک خورده. در آن‌جا اندوه تنها ماندگی در جهان را می‌دیدی؛ چرا که پیر است – در حدی پیر که مرگ را به زنجیر کشیده تا از هلاکت خود اجتناب کند.



nafisi.jpg
مجید نفیسی

نمی‌خواهمت ای نفت!

نمی‌خواهم
نمی‌خواهمت ای نفت!
دیر‌زمانی می‌پنداشتم
که تو بر سر من می‌سوزی
اینک می‌بینم
که من بر سر تو می‌سوزم.



mohammad-binesh1.jpg
محمد بینش (م ــ زیبا روز )

نگاهی گذرا به فیلم «مست عشق»

در پایان فیلم پیام شمس تبریزی و بطور کلی نگاه عارفانه به امور جهان به خوبی و روشنی بیان می شود .اسکندر از مولانا می پرسد در آن مدت خلوت دو نفره چه درسی از شمس آموختی که اینچنین عارف و آگاه شده ای ؟ و مولانا به یاد می آورد که شمس به او گفته بود این شریعت گرایی او دردی را از بشریت دوا نمی کند چون نمی تواند
ضامن صلح و آرامش باشد .مولانا پرسید چطور ممکن است؟ من با پیروی از شرع مقدس و آنچه سنت است هیچ اقدامی در جهت بر هم زدن نظم عمومی نکرده و با کسی جنگی ندارم . پاسخ می شنود همه سلوک و نیکی رفتارت تا زمانی ست که در جمع خودی ها و کسانی که دین و باور تو را دارند قرار داری. اما وقتی در برابر ملل و عقاید دیگر قرار می‌گیری آن حالت خود را برتر دیدن و دیگران را ناحق گفتن در تو بیدار می‌شود.



new/m-r-rezaei1.jpg
محمد رضا رضایی

در بارۀ کتاب «مقدمه ای بر کشتار دگراندیشان در ایران»

این کتاب، نه تنها یک نوشته‌ی تاریخی، بلکه سفری اندوه‌بار در ژرفای رنج و خاموشی یک سرزمین است؛ سرزمینی که در آن، صدای اندیشه بارها در گلو شکسته و آزادی، بارها در سایه‌ی ترس رنگ باخته است. نویسنده با نگاهی ژرف و کاونده، ما را به درون تار و پود تاریخی می‌برد که در آن، خشونت نه رویدادی گذرا، بلکه رشته‌ای پیوسته و ریشه‌دار است؛ رشته‌ای که از گذشته‌های دور آغاز شده و تا روزگار ما امتداد یافته است. او از همان آغاز، تاریخ ایران را همچون رودخانه‌ای بلند و پیچان می‌نگرد؛ رودخانه‌ای که در هر پیچ آن، نشانی از کشاکش میان فرمانروایی و آزادی، میان باور و زور، دیده می‌شود.



new/salman-roshdi04.jpg
سلمان رشدی:

«می‌خواهم جشن تولد صدسالگی‌ام یک مهمانی رقص باشد»

نوشتهٔ یولینده هوِشتکر

باعث شد بینایی یک چشمش را از دست بدهد و یکی از دستانش را نیز به‌سختی می‌تواند حرکت دهد. فتوای صادرشده علیه او هرگز رسماً لغو نشد؛ پس از مرگ خمینی در سال ۱۹۸۹، جانشین او علی خامنه‌ای آن را تأیید کرد. خیابان مقابل تالار نیکلای پوتسدام بسته شده بود. هرکس می‌خواست در این برنامه – که آغاز یک تور کوتاه کتاب‌خوانی بود – شرکت کند، باید کارت شناسایی خود را نشان می‌داد و نیروهای امنیتی در همه جا حضور داشتند.



Mohsen-hesam02.jpg
محسن حسام

گروگان‌گیری و اعدام زندانیان سیاسی

عدالتی در کار نیست. ‌متهم حق ندارد متابق میل خود  وکیل انتخاب کند‌. زیرا اغلب وکلایی که در دادگاه‌های فرمایشی جهت دفاع  از حقوق متهم شرکت می‌کنند، جزو ابواب جمعی قوه قضائیه هستند.‌ به‌علاوه ‌محمود امیری مقدم مدیر سازمان حقوق بشر ایران در مصاحبه‌ای با سایت «دویچه ‌وله» فارسی وضعیت زندانیان سیاسی را نگران کننده اعلام کرده است و افزوده‌است «به‌دلیل محدودیت شدید ارتباطات، ‌اطلاعات اندکی ‌در باره  محل نگهداری زندانیان سیاسی وجود دارد.



new/heinrich-mann1.jpg
ویویِن شوماخر

هاینریش مان: نویسنده، یاغی و پیشگام

هاینریش مان در ۲۷ مارس ۱۸۷۱ در شهر لوبک متولد شد. زندگی‌نامهٔ برادر کوچک‌ترش توماس مان با تمام جزئیات مورد پژوهش قرار گرفته است. اما تا امروز هنوز خلأهایی در شناخت زندگی هاینریش مان وجود دارد. این موضوع شگفت‌انگیز است، زیرا زندگی این دو برادر، چه از نظر شخصی و چه ادبی، به‌طور نزدیکی درهم تنیده است. با این حال به نظر می‌رسد هنوز همه چیز روشن نشده است؛ چرا که در دهه‌های گذشته بارها نامه‌ها و اسناد تازه‌ای از این نویسنده پیدا شده‌اند.



new/hadi-khorsandi03.jpg
الف خمیرانی

هادی خرسندی و صدای انقلاب در شعر «خواب شاه»

این شعر از نظر تاریخی کاملاً درون گفتمان انقلاب ۵۷ قرار دارد. ضدیت با امپریالیسم، ضدیت با سلطنت و مشروعیت انقلاب. این شعر، یکی از نمونه‌های شاخص طنز انقلابی است. نشان می‌دهد که طنز چگونه به ابزار مبارزه سیاسی تبدیل ‌می‌شود. سندی است از ذهنیت خیابانی انقلاب. اما نکته جالب تاریخ این است که به اندک‌زمانی خرسندی خود به یکی از منتقدان جمهوری اسلامی تبدیل شد.



new/michaela.falkner1.jpg

میشائلا فالکنر

«تو نباید بکشی»: یک دستورالعمل. نه یک بازی جنگی

(درباره جنگ به‌مثابه آسیاب انسان و آدم‌خواری انسان)

همه‌چیز سر جای خود به نظر می‌رسد، پیش از آنکه حس تعادل از دست برود و تهدید آغاز شود: من بازیکنی دارم که از تو بهتر است، کسی که از دیدار روزانه یک قبر زود خسته نمی‌شود. با سرهای خم‌شده، شبیه مهره‌های بازی که کمی بی‌حس شده‌اند، اما همچنان فریادها ادامه دارد. حالا دیگر خوابیدن با پنجره باز در شب غیرممکن شده است. فریادی که مثل زنگی شکل می‌گیرد که تمام شب به صدا درمی‌آید و تنها با طلوع خورشید جرأت می‌کند کمی فروکش کند. این زنگ بالای جهان آویزان است، درست کنار خورشید.