باد سیاهِ نیمه شب
خیابانها را جارو میکند،
معبرها
حوصله ازدهامِ آدمها را ندارند
درختان لُخت و خشگیده
منتظرند:
تو منتظر کسی نباش
هنوز فرصت زندگی هست،
یگانهِ فرصتی!
نمی دانی تا کی زنده ای
نمی دانی...
سرِ بریده،
و تنِ سرب آجین-ات را
کی در آغوشِِ گرم وطن
به خاک خواهی سپرد
هنوز فرصت زندگی هست
لبخند بزن
نفس بکش
و آواز بخوان
اما آخرین شعرت را
بگذار برای فردا
که ستاره کوچکی
در سپیده دمِ این دیارِ خونین
در گوشِ شهر-
نجوا خواهد کرد.
رحمان- ا ۸ دیماه
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد