logo





از راهی که آمدیم
درس‌هایی از وقایعی که گذشت

رضا یعقوبی

پنجشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۴ - ۲۹ ژانويه ۲۰۲۶

وقتی نیروهای عقلانی و میانه‌رو و دموکراتیک جامعه وجود دارند یک عنصر مستبد فقط با بحران، جنگ و حذف می‌تواند غالب شود و راز دعوت ایشان به "تسخیر" و "تصرف" و التماس برای جنگ و تولید ادبیات جنگ (تسخیر کنید، به تصرف درآورید) از همین جا می‌آید. اگر تا به حال فکر کرده‌اید ایشان از روی سادگی این رفتارها را تکرار می‌کند بهتر است بدانید که ایشان کاملا برنامه‌ریزی شده و آگاهانه روی این سناریوها کار کرده و آن‌ها را پیش می‌برد.
هر فاجعه‌ای دقیقا به دلیل ماهیت فاجعه بودنش نیازمند بازگشت عقلانیت است. چون اگر بحران‌ها و فجایع به عقلانیت پس از فاجعه نرسند، فاجعه تداوم پیدا می‌کند. پس هدف این نوشته، تسویه‌حساب یا توجیه چیزی نیست بلکه تنها هدفش این است که هزینه‌ی مردمی و اجتماعی و سیاسی را کم کنیم.

قبل از فراخوان پنجشنبه و جمعه، جنبش هنوز در مراحل اولیه‌ی خود بود و تازه داشت وارد مرحله‌ای می‌شد که به آن "بلوغ جنبش" می‌گویند. یعنی جایی که فضا به تدریج باز می‌شود و خیابان هدف‌مند و زبان‌دار می‌شود و از بروز خشم به خواسته و آرمان تغییر جهت می‌دهد. فقط در این صورت بود که هزینه‌ها "کنترل‌پذیر" می‌شدند. اما این چیزی نبود که "دو" گروه بتوانند از آن سود ببرند، نه نظام و نه حامیان بازگشت استبداد پیشین.

کار سرکوب و مشروعیت بخشیدن به آن و ایجاد انسجام در نیروهای سرکوبگر و به میدان آوردن بدنه‌ی خاکستری نظام در این شرایط آسان نیست. پس بلوغ جنبش به سود سرکوب نبود. و حامیان بازگشت نمی‌توانستند منتظر بمانند تا قشرهای مرجع جامعه و روشنفکران و نیروهای عقلانی به خیابان عقلانیت و آرمان و هدف تزریق کنند پس باید شرایط را رادیکال می‌کردند. در این حمله‌ی گازانبری بود که نیروهای عقلانی جامعه به همراه مردم خیابان از دو طرف سرکوب شدند.

حامیان "بازگشت" که هنوز هم گذار و انقلاب را با کمپین تبلیغاتی و باشگاه هواداری اشتباه گرفته‌اند، با القای یک "لحظه‌ی سرنوشت‌ساز جعلی" ریتم طبیعی جنبش را شکستند و آن را در مرحله‌ی جنینی خفه کردند. این توهم که اگر یک روز در ساعت خاصی یک جمعیتی میلیونی به خیابان بیاید "کار تمام می‌شود" فقط القای کاریکاتوری است که رسانه‌های حامی"بازگشت" از انقلاب ۵۷ ساخته‌اند و به خورد مردم داده‌اند. این توهم که یک جمعیت میلیونی در خیابان است و هواپیمای منجی فرود می‌آید و ناگهان منجی "دولت تعیین می‌کند". کسانی که این توهم را القا می‌کنند این را توضیح نمی‌دهند که آن روزها و آن جمعیت حاصل فرار شاه، پیوستن ارتش به مردم، عقب کشیدن و حتی فرار نیروهای امنیتی ساواک بود که با چند دهه مبارزه به دست آمده بود نه معجزه‌ای یک روزه. اما به توضیحی که خواهم داد در صورتی که رهبری جنبش‌ها یا گذار به آقای منجی واگذار شوند، هرگز به این نقطه نخواهیم رسید و کشور در یک جنگ داخلی غرق در خون خواهد شد. به این دلیل که: بدنه‌ی نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی از بسیج گرفته تا سپاه و حتی ارتش و خانواده‌های جنگ عراق و جانبازان و... با رژیم گذشته "مشکل وجودی" دارند. یعنی حاضرند بجنگند، بمیرند، بکشند یا کشته شوند تا مانع بازگشت"طاغوت"
(به تعبیر خودشان) شوند. این چیزی است که از نظر آن‌ها قابل مذاکره و مصالحه نیست و به فرض اینکه آقای منجی بخواهد قطعا و در نهایت رهبر بلامنازع و نهایی تغییر باشد راهش این است که تمام این افراد و این گروه‌ها را شکست دهد و تازه بعد از آن برسد به اقلیت‌ها و قومیت‌ها و مرکزنشین‌های مخالفش. جدای از اهداف و نیات ایشان آیا چنین چیزی شدنی است؟ و اگر شدنی باشد مطلوب است؟ همین "مشکل وجودی" باعث شد که با فراخوان آخر هفته نیروهای رژیم به انسجام امنیتی کامل برسند و بدنه‌ی خاکستری را قانع کنند و برخلاف چیزی که تبلیغ می‌شود نه ریزش بلکه انسجام پیدا کنند. اینجا بود که کشتار از نظر عملی و تبلیغاتی برای سرکوبگران ممکن و مشروع شد. این دقیقا همان اشتباهی است که در نظریه‌های گذار به آن "تقابل زودهنگام" می‌گویند که حاصل تحمیل شتاب‌زده‌ی لحظه‌ی نهایی به جنبش‌های نارس است.

اتفاق بدتری که افتاد این بود که برای بسیج مردم از ابزار دروغ سیاسی استفاده شد. ادعای پیوستن ۵۰ هزار نیروی نظامی (که به تنهایی برای چند بار کودتا کردن کافی‌اند نه یک بار) که نه واقعی بود نه قابل راستی‌آزمایی و مردم را با تصور پشتوانه‌ی ساختاری به خیابان فرستاد باعث شد هزینه‌ی این دروغ را مردم با جانشان بدهند نه کسی که ادعای جایگزینی قدرت را دارد. سیرک حامیان ایشان و حمله و اوباش‌گری به جای همبستگی و همدردی و بدتر از همه نپذیرفتن مسئولیت کشته‌های مردمی با وضوح تمام نشان می‌دهد که اعتماد بدون پاسخگویی به چه فجایعی ختم می‌شود. وقتی بدنه‌ی نظامی و امنیتی رژیم ایشان را تهدید وجودی می‌داند و بخش بزرگی از مردم و اقلیت‌ها و قومیت‌ها به هیچ عنوان حاضر به اتحاد با ایشان نیستند تنها سناریویی که برایش می‌ماند خشونت گسترده، حذف مخالفان و فاجعه‌ی بزرگی است که خلا را "به وجود بیاورد" حتی اگر خلا وجود نداشته باشد. و این نه ممکن است نه مطلوب و نه اخلاقی. به همین دلیل هدف واقعی او گذار پایدار نیست بلکه شورش‌های کور و توده‌ای است.

وقتی نیروهای عقلانی و میانه‌رو و دموکراتیک جامعه وجود دارند یک عنصر مستبد فقط با بحران، جنگ و حذف می‌تواند غالب شود و راز دعوت ایشان به "تسخیر" و "تصرف" و التماس برای جنگ و تولید ادبیات جنگ (تسخیر کنید، به تصرف درآورید) از همین جا می‌آید. اگر تا به حال فکر کرده‌اید ایشان از روی سادگی این رفتارها را تکرار می‌کند بهتر است بدانید که ایشان کاملا برنامه‌ریزی شده و آگاهانه روی این سناریوها کار کرده و آن‌ها را پیش می‌برد.

گذار موفق اما دقیقا عکس این است. رهبران گذار باید تا جای ممکن هزینه را پایین بیاورند، فضا را به سمت مذاکره و توازن قدرت ببرند نه جنگ و خونریزی، فضا را باز کنند تا فعالیت‌های "سیاسی" سرکوب شده "امکان" پیدا کنند نه اینکه فضا را به سمت انفجار ببرند. برعکس باید فضا را به سمت سازماندهی، نمایندگی مردمی و پرهیز از وضعیت صفر ببرند.

گذار یک فرایند پیچیده و مرحله‌ای است نه یک پروژه‌ی بلاگری یا سلبریتی‌محور یا چیزی که با اتحاد با نیروهای ضد دمکراتیک ممکن شود. از این به بعد هر فراخوانی که دانش فرایند گذار را نادیده بگیرد و مردم به سمت خشونت "بی‌پشتوانه" هل بدهد و فرصت‌طلبی سیاسی را پشت "نجات فوری" پنهان کند، فاقد اعتبار است و باید بایکوت شود. برخلاف توهم رایج، تنها راه ما برای رسیدن به تغییر خشونت نیست برعکس با خشونت هرگز به تغییر نمی‌رسیم. مخصوصا حالا که با این فاجعه خطر جنگ داخلی بالا رفته است (چون هر چه سرکوب خشن‌تر باشد مردم فکر می‌کنند راه عبور خشونت بیشتر است). اگر به سمت خشونت سازمان‌یافته برویم، پیروز میدان مردم و دموکراسی نیستند، پیروز میدان کسی خواهد بود که زور بیشتر و مهمات بیشتری داشته باشد. پس راه باقیمانده، تکنیک‌های مقاومت منفعل، کنش‌های مسالمت‌آمیز و حفظ جان مردم به عنوان "سرمایه‌ی" گذار است (مقایسه کنید با روزهایی که افراد روبروی موتورهای یگان سرکوب می‌نشستند و مقاومت منفعل که پر از شجاعت است را اشاعه می‌دادند).

برای درس‌هایی که باید از این فاجعه برای آینده به یاد داشته باشیم یکی اینکه از تقابل زودهنگام دوری کنیم. چنین تقابلی فقط شتاب‌زدگی نیست یک خطای ساختاری است. یعنی وقتی جنبش هنوز "ظرفیت نهادی" ندارد و شکاف درون نیروهای سرکوب عمیق نیست و نمایندگی مردمی شکل نگرفته، تحمیل لحظه‌ی نهایی مساوی است با انتقال از فرسودن قدرت به شرایطی که به بقا و انسجام رژیم منجر شود. رژیم‌ها در بازی بقا، بی‌رحم‌تر، منسجم‌تر و مشروع‌تر سرکوب می‌کنند. این یک هدیه‌ی امنیتی به نظام است چون از سرکوب اعتراض به دفاع از موجودیت منتقل می‌شود که باعث افزایش حمایت بدنه‌ی خاکستری و همراستا شدن نیروهای مردد و بسته شدن پنجره‌های شکاف می‌شود.

دیگر اینکه هرگز نباید از "دروغ‌های بسیج‌کننده" استفاده کرد. ادعای پیوستن نیروهای امنیتی و نظامی باعث اخلاق‌زدایی از هزینه می‌شود. با این کار ریسک از رهبر خودخوانده به مردم منتقل می‌شود! مردم با تصور پشتوانه جان می‌دهند و وقتی دروغ آشکار می‌شود آن هزینه دیگر قابل برگشت نیست! در علوم سیاسی به این کار "گشاده‌دستی اخلاقی" می‌گویند یعنی ساختن ریسک برای دیگران بدون پرداخت هزینه‌.

دیگری استفاده‌ی نابجا از زبان جنگ است. استفاده از زبان جنگ (ادارات را به تسخیر خود درآورید، بجنگید، کار را تمام کنید، کلانتری را به تصرف خود درآورید) یعنی با دست خودمان خشونت را تحقق بدهیم. یعنی تبدیل خیزش مدنی با یک عالمه شعار مترقی به درگیری شبه‌نظامی، یعنی ایجاد چارچوبی برای مجاز شدن "گلوله".

درس بعد، تضاد منافع منجی داستان ما با گذار پایدار است. آقای منجی ذینفع بی‌ثباتی است نه ثبات. سودش در بی‌ثبات‌سازی است. چون گذار آرام نیاز به نهاد و توافق و تکثر و گفتگو و اجماع دارد و این‌ها باعث می‌شود ایشان یک بازیگر در کنار دیگران باشد نه رهبر یگانه. پس معلوم است که از این فرایند استقبال نمی‌کند که هیچ نامش را هم مصادره می‌کند و مدعی‌اش می‌شود بعد دستور خشونت کور می‌دهد. چون بحران و خشونت و وضعیت صفر است که شرایط لازم برای ظهور "منجی مقتدر" را فراهم می‌کند. پس شتاب و اضطرار مصنوعی ایشان و دستگاه پروپاگاندایشان تصادفی یا از روی حماقت نیست، کارکردی است.

دیگر اینکه، سپردن رهبری گذار به بلاگرها و سلبریتی‌ها یعنی سقوط کیفیت تصمیم‌گیری. بلاگر با الگوریتم کار می‌کند و الگوریتم‌ها به افراط و تندروی پاداش می‌دهند نه به عقلانیت. به همین خاطر سلبریتی‌محوری یعنی اینکه به جای مسئولیت روی اثرگذاری سرمایه‌گذاری کنیم! یعنی تصمیم‌ها با لایک سنجیده شوند نه با هزینه‌ی انسانی! یعنی ایجاد رهبری بدون پاسخگویی، بدون دانش گذار، بدون پرداخت هزینه.

توقع من این بود که بلاگرها با استفاده از فضای باز خارج کشور برای مردم آیینه‌ی زیست دموکراتیک و روال‌ها و رویه‌های اخلاقی و فرهنگی و سیاسی کشورهای دموکراتیک باشند نه تصمیم‌گیر و خردکننده‌ی نیروهای عقلانی جامعه.

این نقد درباره‌ی افراد نیست، درباره‌ی الگویی است که بارها در تاریخ، جنبش‌ها را به فاجعه کشانده است و باید از تکرارشان جلوگیری کرد.

@rezayaghoubipublic

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد