برو دیروز
دی تاریک
مگر امروز ما دائم اسیر بستر شبگین خواهد ماند
که باز
غرور کوه
در ابر سیاه مغ به زندان است
روان این چشمه نیست
یخچال است
و از داغ کل و کبک و پلنگ و سرخی گلزار میگرید
تنین* رعد خاموش است
صدای نعرۀ دیروز شلاق است که در کابوس میپیچد
حال
در خواب است
حال بیحال و
زمان در جای میچرخد ولی
زیر پلک
چشم لحظهای بیکار ننشسته
و از فکر میخواهد بپا خیزد
بیاد آرد آهنگ رهایی
عزم زیر آوردن تحقیر
و تیغ و دار
این چرخۀ پوسیدۀ خونخوار
برای تو برای ما
شاید این آخرین پیچ است
بیا نو بازوان بگشای
باید رست
ژانویه ۲۰۲۶
حمید سلطانی
*صدا، طنین، حرکت، اژدها...
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد