سه لغزش را باید جدی گرفت، اتوپیا به جای تحلیل، نمادگرایی به جای سازمان، و فرقه گرایی به جای جبهه سازی. هر سه، انرژی مبارزه را مصرف می كنند بدون اینكه قدرت واقعی بسازند. معیار ساده است، مبارزۀ موفق آن است كه موازنۀ قوا را تغییر دهد، ظرف های پایدار بسازد، و امكان دگرگونی را از آرزو به واقعیت نزدیك كند. | |
مبارزه یك واژه ساده است، اما پشت این سادگی یك واقعیت سخت ایستاده است، جامعه میدان نیروهاست. هر جا كه قدرت، ثروت، و حق تصمیم گیری نابرابر تقسیم شده باشد، تضاد هم تولید می شود، و این تضاد یا به شكل خاموش و روزمرۀ زندگی می شود، یا به شكل آشكار و سازمان یافته به مبارزه تبدیل می گردد. از این منظر، مبارزه نه یك خلق وخوی فردی است، نه یك انتخاب اخلاقی مجرد، بلكه صورت سیاسی و اجتماعی یك واقعیت مادی است، واقعیت زندگی تحت مناسبات مشخص، كار مزدی، مالكیت، دولت، و نظم ایدئولوژیك.
مبارزه را باید در بستر قانونمندی های حركت جامعه فهمید. روابط تولید و شكل های مالكیت فقط اقتصاد را سامان نمی دهند، بلكه حد و مرز سیاست، حقوق، فرهنگ، و حتی آنچه طبیعی و عادی به نظر می رسد را هم تعیین می كنند. همین جاست كه فهم مبارزه از سطح احساس بی عدالتی بالاتر می رود و به تحلیل موازنه قوا، سازوكارهای بازتولید سلطه، و امكان های دگرگونی گره می خورد.
در این مقاله، مبارزه را نه به معنای هر نوع نارضایتی یا كنش لحظه ای، بلكه به معنای كنش آگاهانه و سازمان یافته برای تغییر موازنه قوا می فهمیم. بنابراین مبارزه با اعتراض لحظه ای یكی نیست، با مقاومت صرف هم یكی نیست، و با اصلاحات از بالا هم یكی نیست، مگر آنجا كه اینها در یك روند واقعی انباشت نیرو و تغییر مناسبات قدرت ادغام شوند.
مبارزه همیشه با خطر تحریف همراه است. گاهی به شعارهای كلی و تهی فروكاسته می شود، گاهی به اخلاق گرایی بی اثر، گاهی به رومانتیك كردن رنج، و گاهی هم به اتوپیایی گری، یعنی جایگزین كردن آرزو به جای تحلیل و سازمان.
سنت ماركسیستی لنینیستی در برابر این لغزش ها بر یك اصل پافشاری می كند، واقعیت را باید همان طور كه هست شناخت، و راه دگرگونی را نه با آرزو، بلكه با نیروی اجتماعی و سازمان سیاسی پیدا كرد.
مبارزه به مثابه واقعیت مادی
اگر مبارزه را فقط یك واكنش احساسی به بی عدالتی بفهمیم، خیلی زود به نصیحت اخلاقی یا روان شناسی فردی سقوط می كنیم. اما از دید ماتریالیسم تاریخی، مبارزه از زندگی مادی مردم شروع می شود، از اینكه چگونه كار می كنند، چگونه تولید می كنند، چگونه زندگی را بازتولید می كنند، و ثمره این كار و زندگی به دست چه كسی می افتد. در اینجا مبارزه نام سیاسی یك تنش واقعی است، تنشی میان نیازهای اكثریت و منطق مالكیت و سود، میان كار زنده و انباشت سرمایه، میان زندگی اجتماعی و شكل های سازمان یافتۀ قدرت كه آن را كنترل می كنند.
اینجا لازم است مرزها را روشن تر كنیم. اعتراض می تواند فوران خشم باشد، مقاومت می تواند حفظ بقا باشد، اصلاح می تواند تعدیل موقت باشد، و انقلاب می تواند گسست سیاسی باشد. اما مبارزه در معنای دقیق، آن رشته ای است كه این لحظه ها را به هم وصل می كند و آنها را به سمت تغییر موازنه قوا می برد. اگر این رشته نباشد، اعتراض تخلیه می شود، مقاومت فرسوده می شود، اصلاح جذب می شود، و انقلاب یا سركوب می شود یا بی جهت می ماند.
در جامعۀ سرمایه داری، رابطۀ بنیادی، رابطۀ كار مزدی است. كارگر برای زنده ماندن ناچار است نیروی كارش را بفروشد و در مقابل، سرمایه دار محصول كار او را مالك می شود. این رابطه فقط یك قرارداد آزادانه نیست، یك رابطۀ قدرت است كه در آن یك طرف ابزار تولید و امكان های زندگی را در اختیار دارد و طرف دیگر برای بقا مجبور به فروش نیروی كار است. همین ضرورت مادی، زمینۀ تضاد را می سازد و تضاد، دیر یا زود، به شكل های گوناگون مبارزه ظاهر می شود، از مقاومت های خاموش و روزمره تا اعتصاب و سازماندهی و كنش سیاسی.
مبارزه یك حادثه اتفاقی نیست، یك فرآیند است. تا وقتی شیوۀ تولید و مالكیت، زندگی اكثریت را زیر فشار می گذارد، مبارزه به شكل های مختلف بازتولید می شود. ممكن است دوره ای فروكش كند، ممكن است شكست بخورد، ممكن است به عقب رانده شود، اما به عنوان یك واقعیت مادی از بین نمی رود، چون ریشه اش در تناقض های خودِ ساختار است.
مبارزه طبقاتی و مسئله قدرت
وقتی گفتیم مبارزه واقعیت مادی است، قدم بعدی این است كه بپرسیم این واقعیت در جامعۀ سرمایه داری در نهایت به كجا گره می خورد. پاسخ روشن است، به مبارزۀ طبقاتی و به مسئله قدرت.
چون تضادهای مادی فقط اختلاف نظر نیستند، اختلاف بر سر منافع و بر سر كنترل شرایط زندگی اند. سیاست از همین جا آغاز می شود، جدال بر سر اینكه چه كسی تصمیم می گیرد، قانون را چه كسی می نویسد، منابع را چه كسی توزیع می كند، و زور مشروع دست چه كسی است.
طبقه در این نگاه، فقط یك گروه درآمدی یا هویت اجتماعی نیست. طبقه به جایگاه افراد در رابطه با مالكیت و تولید برمی گردد. در جامعۀ سرمایه داری، شكاف بنیادی میان كسانی است كه ابزار تولید را در اختیار دارند و كسانی كه ناچارند نیروی كارشان را بفروشند. از همین جا مبارزۀ طبقاتی شكل می گیرد، نه از بدجنسی افراد، بلكه از ساختاری كه سود را به شرط استثمار تولید می كند. این تضاد هم در محل كار دیده می شود و هم در سطح جامعه و سیاست.
اما اگر مبارزۀ طبقاتی فقط در اقتصاد بماند، به چانه زنی بی پایان تقلیل پیدا می كند. اینجا مسئلۀ قدرت وارد می شود.
سرمایه فقط یك رابطه اقتصادی نیست، یك رابطۀ سیاسی هم هست، چون برای بقا به دولت، قانون، پلیس، دادگاه، ارتش، و دستگاه های ایدئولوژیك نیاز دارد. در نتیجه، مبارزه برای دگرگونی ناچار از مبارزه بر سر قدرت سیاسی است، وگرنه دستاوردهای اقتصادی هم یا خنثی می شوند یا پس گرفته می شوند.
اینجا یك نكتۀ مهم دیگر هم روشن می شود. سوژه مبارزه فقط یك قشر مشخص نیست، هر كس كه زیر روابط سلطه زندگی می كند می تواند در مبارزه سهم داشته باشد، اما تعیین كننده این است كه این سهم چگونه به نیروی جمعی و سازمان یافته وصل می شود. مشاركت یك طیف است، از كار روزمره و شبكه سازی تا كنش علنی. نقطه كلیدی، اتصال این طیف به یك جهت سیاسی روشن است، نه قهرمان سازی و نه انتظار از یك نجات دهنده.
دیالكتیك مبارزه
اگر مبارزه را یك خط مستقیم و رو به بالا تصور كنیم، هم واقعیت را ساده كرده ایم و هم برای شكست ها و عقب نشینی ها پاسخ نداریم. در تجربۀ تاریخی جنبش های كارگری و مردمی، مبارزه موج دارد، گاهی اوج می گیرد، گاهی فروكش می كند، گاهی جهش می كند و گاهی درجا می زند. ماتریالیسم دیالكتیكی كمك می كند این نوسان را نه به اخلاق مردم یا خوب و بد بودن رهبران تقلیل بدهیم، بلكه آن را به عنوان یك فرآیند قانونمند بفهمیم، فرآیندی كه در آن تناقض ها انباشته می شوند، شكل عوض می كنند، و در لحظه های معین به تغییرهای كیفی منجر می شوند.
تناقض های سرمایه داری همیشه آشكار نیستند. گاهی با رونق اقتصادی، با امتیازهای محدود، یا با سازوكارهای ایدئولوژیك پوشانده می شوند. اما پوشاندن تناقض، حل كردن آن نیست. فشارها جمع می شوند و در لحظه های بحران، به جهش كیفی بدل می شوند. تغییرات كمی، در یك نقطه به تغییر كیفی تبدیل می شود، این همان منطق انباشت و جهش است.
دیالكتیكِ مبارزه در خلاء رخ نمی دهد. شكل مبارزه به سطح سركوب، تركیب طبقاتی، وضعیت اقتصادی، و فشارهای بیرونی هم وابسته است. برای همین نسخۀ ثابت برای همه جا وجود ندارد، اما قانونمندی كلی ثابت است، هر جا كه تضادهای مادی انباشته شود و راه های عادی بسته شود، مبارزه یا به سمت سازمان یافتگی پیش می رود یا به سمت فرسایش و پراكندگی رانده می شود.
دیالكتیك همچنین یادآوری می كند كه نیروها در روند مبارزه تغییر می كنند. طبقۀ حاكم هم از مبارزه درس می گیرد، ابزارهای تازه می سازد، امتیاز می دهد یا پس می گیرد، شكاف می اندازد، و روایت تولید می كند. در مقابل، نیروی فرودست هم اگر سازمان یافته باشد، تجربه را جمع می كند، آگاهی را بالا می برد، و ظرف های پایدار برای تداوم می سازد. مبارزه هم میدان نبرد است و هم میدان آموزش.
سازمان، آگاهی، و پیوند نظر و عمل
مبارزه وقتی از سطح واكنش های پراكنده عبور می كند و به نیروی دگرگون كننده نزدیك می شود كه سه عنصر به هم گره بخورند، سازمان، آگاهی، و پیوند نظر و عمل.
آگاهی بدون سازمان به گفتار یا اعتراض زودگذر فرو می افتد. سازمان بدون آگاهی به عادت های بی روح تبدیل می شود. عمل بدون نظر به بی برنامگی و فرسایش ختم می گردد. در سنت ماركسیستی لنینیستی، این پیوند همان معنای روش علمی در سیاست است، مشاهده، تحلیل، آزمون، اصلاح.
آگاهی از تجربۀ زیسته آغاز می شود، اما خودبه خود كامل نمی شود. لمس كردن ستم ممكن است به خشم فردی، نومیدی، یا پذیرش سرنوشت تبدیل شود. آگاهی وقتی شكل می گیرد كه تجربه های پراكنده در یك تفسیر ساختاری جمع شود و به كنش جمعی راه بدهد. مبارزه می تواند مدرسه آگاهی باشد، به شرط اینكه تجربه ها جمع بندی شود و به خط سیاسی و برنامه بدل گردد.
سازمان، ظرف مادی قدرت جمعی است. سازمان یعنی تداوم، یعنی اینكه هر بار از صفر شروع نكنیم، تجربه را حفظ كنیم، تصمیم را جمعی كنیم، و نیرو بسازیم. بدون سازمان، مبارزه رخداد می شود، نه فرآیند. و چون طبقۀ حاكم در قالب دولت، سرمایه مالی، رسانه و دستگاه سركوب متشكل است، نیروی فرودست بدون سازمان یا پراكنده می ماند یا فرسوده می شود.
پیوند نظر و عمل معیار حقیقت سیاسی است. نظر بايد بر تجربه و شرايط واقعي بنا شود و در عمل آزموده و اصلاح گردد . همین جاست كه اتوپیا خطرناك می شود، وقتی آرزو جای تحلیل و سازمان را می گیرد. افق لازم است، اما افق بدون ابزار و بدون برنامه، نهایتا به ناامیدی منجر می شود.
جمع بندی
مبارزه نه یك توصیۀ اخلاقی است و نه یك حركت لحظه ای. مبارزه واقعیت مادی تضادهای اجتماعی است، و در جامعۀ سرمایه داری در نهایت به مبارزۀ طبقاتی و مسئلۀ قدرت گره می خورد.
دیالكتیك مبارزه نشان می دهد چرا مبارزه موجی است، چرا جهش و عقب نشینی دارد، و چرا بدون انباشت نیرو به فرسایش ختم می شود. و نهایتا، مبارزه وقتی به دگرگونی پایدار نزدیك می شود كه سازمان، آگاهی، و پیوند نظر و عمل را در خود بسازد.
در پایان، سه لغزش را باید جدی گرفت، اتوپیا به جای تحلیل، نمادگرایی به جای سازمان، و فرقه گرایی به جای جبهه سازی. هر سه، انرژی مبارزه را مصرف می كنند بدون اینكه قدرت واقعی بسازند. معیار ساده است، مبارزۀ موفق آن است كه موازنۀ قوا را تغییر دهد، ظرف های پایدار بسازد، و امكان دگرگونی را از آرزو به واقعیت نزدیك كند.
*****
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد