logo





گذر از سرمایه داری به سوسیالیسم

۳: مراحل گذر تاریخی سرمایه داری

دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴ - ۰۵ ژانويه ۲۰۲۶

اسماعیل رضایی

سپیده دمان برآمدن سرمایه داری از دل سازوکارهای کهنه و فرتوت فئودالیسم، با سطحی از خشونت، تخریب، تصاحب و ویرانگری سازمان یافته همراه بود. مرحله ای که سرمایه داری برای ذخیرۀ انباشت خود، به غارت، تصاحب خشونت آمیز، استعمار و زمین خواری روی آورد. تهاجمی که برای زدودن موانع ذخیرۀ انباشت، تمدن های بسیاری را به نابودی سوق داد. این مرحلۀ گذر تاریخی سرمایه داری با فروپاشی نظم کهن،جهان یکپارچه، گسترش بازارها و تهی شدن کار از معنای اجتماعی اش مشخص می شود. روندهایی که نشان داد؛ که شرط وجودی سرمایه داری برای انباشت اولیه بدون نابودی دیگران امکان پذیر نبود. بنابراین، در مرحلۀ تهاجمی خشونت برای انباشت اولیه تنها ابزاری برای انتقال مالکیت نبود؛ بلکه در قلب منطق سرمایه داری نهادینه شد، و در مراحل بعدی تداوم یافت.
الف: مرحلۀ تهاجمی

دینامیسم اجتماعی با کمیت های فراروئیده از بنیان های مادی اجتماعی، روند تحول و تکامل را رقم می زند.انسان کیفی شده انسانی است که بتواند دستاوردها و نیازهای روندهای تکاملی را درک و هضم نماید.شتابزدگی در انتخاب گذر تاریخی فرماسیون های اقتصادی و اجتماعی، جامعه را در تنگناهای زیستی و انسان ها را در تنش ها و ناهنجاری های مهلک و مداوم هدایت می کند.زمان مندی و علیت تاریخی برای درک بنیادین تحول و تطور جامعه و انسان ضرورت حتمی به شمار می رود. واپس گرایی و تحجر فکری با مقاومت در برابر دینامیسم اجتماعی و نیازهای مراحل گذر تاریخی تکامل اجتماعی، از عوامل وقفه و ایستایی تاریخی بوده؛ و حد کمی لازم برای دگرگونی های الزامی را با موانع جدی روبرو می سازند. روندی که اکنون نظام سلطه سرمایه داری با مقاومت در برابر الزامات تاریخی، بشریت را در سراشیبی سقوط و نیستی سوق داده است. سرمایه داری تاکنون مراحل متعددی را طی کرده؛ و مسیر بحران های حاد و زوال پذیر هر دوره تاریخی با نشیب و فراز بسیاری روبرو بوده است. انباشت اولیه سرمایه با خشونت و خونریزی بی حد و حصر و زوال بسیاری از تمدن های کهن که با انباشت و سازه های نوین سرمایه داری در تضاد بودند؛ انجام شد. این مرحله با هجوم به سرزمین های ناشناخته برای غارت و چپاول منابع مادی و استعمار برای تداوم این غارت آغاز شد.

در مرحله تهاجمی سرمایه داری برای شکل گیری خود، نیازمند ذخیره انباشت اولیه بود؛ انباشتی که نه از تولید، بلکه از غارت، تصاحب خشونت آمیز، استعمار و ... به دست آمد. بنابراین سرمایه داری نه از مسیرهای آرام و تدریجی بلکه با درهم ریزی خشونت بار آن ها شکل گرفت. روندی که با نابودی ساختارهای زیست جمعی و معنوی گذشته، بنیان های جدید را بر محور مالکیت، پول و کار انتزاعی بنا نهاد. مرحله تهاجمی سرمایه داری که از قرن شانزدهم آغاز و تا قرن هجدهم ادامه یافت؛ با سلب مالکیت از دهقانان و تبدیل آنها به کار مزدی، استعمار و غارت جهانی که طلا، نقره و منابع طبیعی از آسیا، آفریقا و آمریکا به اروپا سرازیر شد؛ آغاز شد. روندی که با نابودی بسیاری از فرهنگ های بومی همراه بود؛ و دولت های ملی مدرن برای تثبیت شرایط جدید مالکیت خصوصی و بازار آزاد شکل گرفتند. مقطعی از تحولات تاریخی که در آن زمین، زمان، بدن و دانش، همگی به کالا تبدیل شدند. در حقیقت در مرحله تهاجمی جامعه و انسان با سلب زیست جمعی و جدایی انسان از طبیعت، جامعه و بیگانگی از خود همراه بود. در واقع تمدن های کهن با بار معنایی و هماهنگی زیستی، جای خود را به انباشت نامتعارف، رقابت و گسست سپردند.

انباشت اولیه در نظام سرمایه داری با یک تناقض تاریخی برای شدن و گشتن همراه بوده است. بدین مضمون که سرمایه داری هم زمان نیروی ویرانی و آفرینش را در خود جای داده بود. غارت می کند و بنیان های کهن را در هم میکوبد تا بسترهای لازم برای توسعه و پیشرفت زمان تاریخی را تدارک ببیند.در واقع هر سند تمدن جدید در بطن خود سند بربریت را نیز با خود حمل می کند. تمدن های کهن به عنوان عوامل مانع استقرار بنیانن های نوین اقتصادی و اجتماعی حذف شدند تا بنیان های نوین شکل گرفته؛ و ابزار تسلط بر انسان و طبیعت فرا روید.پس زمان جهان و زمان تاریخی و نیازهای برآمده از آن ها با عقلانیتی همراه شد که با در آمیختن زمان کاری و محیط تولید با هم، انسان محاسبه گر متولد شد. و توانست شهرهای صنعتی را جایگزین اجتماعات روستایی و آیینی خود مبدل سازد. اگر چه در پس ویرانی و انهدام تمدن های کهن، تمدن نوینی شکل گرفت؛ ولی در این تمدن نوین، انباشت از معنا و پیوند تهی بوده و پیشرفت های فنی از رشد انسانی جداشد. ضمن اینکه عدالت با نظم نوین از دست رفت؛ و عقلانیت به ابزار تسلط مبدل شد.

در قرون هجده و نوزده سرمایه داری وارد مرحله انباشت ساختاری خود شده؛ و دیگر نیازی به غارت و چپاول مستقیم نداشت. یعنی نظام اجتماعی و فکری طوری سامان یافت که خود به خود بازتولید انباشت را ممکن ساخته بود. در این مرحله با برقراری نظام کارخانه ای، کارگر با نظم انضباطی در آمیخت و گذر زندگی اش با محاسبه گری و سود همراه شد. بوروکراسی جای اشرافیت را گرفت؛ و نظم، قانون و آموزش عمومی برای تحکیم و تامین بنیان های نظام اقتصادی شکل گرفت. دانش و فن تابع عقل ابزاری سرمایه شد؛ و سرمایه از شکل کالایی به صورت اعتباری و بانکی نمود یافت. برعکس دوران انباشت اولیه که انسان ها به زور به کار گماشته می شدند؛ در مرحله انباشت ساختاری کار نوعی فضیلت محسوب شده؛ و مدرسه و دانشگاه، بدن و ذهن انسان ها را برای انضباط، رقابت و اطاعت آماده ساخت؛ و مصرف گرایی انسان ها را به اسارت خود می گیرد. روندی که خشونت بیرونی و آشکار را به صورت نرم و درونی شده تبدیل می سازد. بنابراین در مرحله انباشت ساختی، سرمایه داری بربریت را در درون تمدن جدید نهادینه ساخت؛ و آموزش، قانون و فرهنگ جای قدرت و زور آشکار را گرفت؛ و رهایی در چنگال انباشت بی پایان گرفتار، و انسان در این چرخه معیوب به عامل بازتولید سلطه مبدل می شود.

با گذر سرمایه داری از انباشت مبتنی بر غارت، چپاول و ویرانگری تمدن ها به انباشت ساختاری، خشونت حذف نشده؛ بلکه شکل آن ماهیت جدیدی به خود گرفت؛ و تداوم یافت. یعنی خشونت یک سازوکار بنیادی و تعیین کننده برای سود و سرمایه محسوب شده؛ و در قلب شکل گیری منطق سرمایه داری نهادینه شد. این خشونت در مرحله جداسازی تولید کنندگان از ابزار تولید، نابودی اقتصادهای خودبسندۀ فئودالی، غارت منابع تمدن های غیراروپایی،برده سازی میلیون ها آفریقایی و محو و نابودی بسیاری از تمدن های کهن چون اینکا و آزتک، به شکل مستقیم عمل می کرد. ولی در انباشت ساختاری این خشونت به یک قانون ساختاری مبدل گردید. چرا که سرمایه داری بنا به تجربه تاریخی خویش برای باز تولید خویش نیاز به یک نوع خشونت مشروع برای تداوم خود داشت. این خشونت برای تضمین مالکیت خصوصی بر وسایل تولید، با قوانین محصور سازی زمین ها، ممنوعیت اعتصاب و نظام پلیسی و قضایی توسط دولت بکار گرفته شد.پس در مرحله گذر از خشونت فیزیکی به خشونت ساختاری، جامعه و انسان با کارمزدی تحمیلی، فقر سازمان یافته، آوارگی صنعتی و وابستگی کامل کارگر به فروش نیروی کار روبرو می باشند. سرمایه داری برای حفظ منافع و سلطه جهانی خود، به استعمار کلاسیک، سلطه گری امپریالیستی، کودتاهای سازمان یافته و جنگ های نیابتی روی آورد.

در مرحلۀ تهاجمی سرمایه داری یعنی دورۀ انباشت اولیه، خشونت فقط از بالا اعمال نشده ؛ بلکه موجی از مقاومت ها، شورش ها و جنبش های اعتراضی از بدنه و پایین نیز وجود داشت. این مرحله که همراه است با گذار از فئودالیسم به سرمایه داری، با تخریب روابط سنتی که در برابر اشکال نوین ساختی بشدّت مقاومت می کردند؛و با محصور سازی زمین ها، استعمار، غارت، و شکل گیری بازار کار اجباری همراه بود. عواملی که بسیاری از جنبش های اعتراضی و شورش های کارگری و دهقانی را دامن زدند. این اعتراض ها و شورش ها نه تنها مقاومت بنیان های کهن را در بر می گرفت؛ بلکه کارگران کارخانه های مانوفاکتوری که در شرایط سخت و غیرانسانی کار می کردند را نیز به همراه داشت. واکنش هایی در برابر نظم نوین، ساعات کار و انضباط آهنین کار در کارخانه ها برای افزایش سود و سرمایه بودند.در برابر غارت ، برده داری و استعمار انباشت اولیه، مقاومت های بسیاری از جمله قیام بومیان آمریکا و امپراطوری های اینکا، آزتک و مایا، شورش های بردگان در کارائیب و آمریکای جنوبی و قیام غلامان در برزیل و هائیتی در برابر خشونت های مستقیم عمال سرمایه شکل گرفتند.در واقع این جنبش ها واکنش طبیعی غارت ها و انهدام بنیان های کهن بودند که با خود پایه های بعدی آگاهی های طبقاتی و مبارزات اجتماعی را به همراه داشتند.

تمامی برآمدهای خشونت بار برای انباشت اولیه نظام سرمایه داری، از بطن مرحلۀ انفعالی نظام فئودالی که در برابر ضرورت و نیاز های زمان مقاومت سخت و ثقیلی را از خود بروز داده؛ برخاسته است. بدین مضمون که زیربناهای مادی تولید فئودالی دیگر کارایی نداشته و مشروعیت و کارکرد اقتصادی خود را ازدست داده بود؛ ولی هنوز از نظر فرهنگی، حقوقی و سیاسی پابرجا بود. این مرحلۀ انفعالی با پایان یافتگی مادی و تداوم ایدئولوژیک، حقوقی و سیاسی، و با مقاومت سرسختانه در برابر برآمدهای نوین ضرورت و نیاز تاریخی، بذر خشونت انباشت های اولیه سرمایه داری را پاشید.چرا که در هنگامه ظهور نیروهای سرمایه داری، بازارهای شهری، تجار، سرمایۀ پولی، بانک های اولیه، و متعاقب آن بازار جهانی در حال بالندگی و رونق بودند؛ فئودالیسم به دلیل بسته بودن فضای کار و زندگی از شکل گیری روابط و مناسبات تولیدی ازجمله مانع جدی در برابر جدایی تولید کننده از ابزار تولید بود. در مرحلۀ انفعالی فئودالیسم، توسعه در بن بست قرار داشت؛ ولی هنوز ساختار های حقوقی و ارزشی حیات داشته؛ و عادات و سنت های فئودالی هنوز در جامعه حاکم بودند. ولی تغییر تدریجی تاریخی با انهدام انفجاری خود که با خشونت گسترده همراه بود؛ انباشت اولیه سرمایه را ممکن ساخت.

در مرحلۀ تهاجمی سرمایه داری با بروز و ظهور واقع خود، بنیان های دنیای کهن را با خشونت هرچه تمامتر در هم شکست. خشونتی که تاثیر جدی بر فرهنگ، هنر، اخلاق، مناسبات انسانی و اندیشه به جای گذاشت. از نظر فرهنگی گسست از سنت ها، نظم ایستا، سرنوشت و تقدیر، شکل گیری فردیت فرد و...نمود یافت؛ و اخلاق فئودالی که بر وظیفه، وفاداری و جایگاه ثابت استوار بود؛ جای خود را به اخلاق سود محور، رقابت، موفقیت فردی، عقلانیت حسابگرانه سپرد.از نظر مناسبات انسانی، رابطه کارفرما و کارگر به جای رابطه ارباب رعیتی، جامعه باز به جای جامعه بسته عصر فئودالی و بیگانگی به جای تعلق قرار گرفت. این مناسبات نوین موجد تناقضات بنیادی عصر مدرنیته گردید، و انسان را در وادی تنهایی و فاقد امنیت وانهاد. در این مرحلۀ تاریخی هنر بازتابی از نمایش قدرت و شکوه، تناقض بین ثروت و رنج و خشونت، جنگ و بی ثباتی بوده و ادبیات با تولد رمان، سرگردانی انسان در جهان نو و جدایی انسان از نظم کهن خود را نشان می دهد.از اندیشمندان این دوره می توان از نیکولو ماکیاولی،توماس هابز، جان لاک، آدام اسمیت، فرانسیس بیکن نام برد که به تئوریزه کردن جهان نو مبادرت کردند.

نتیجه اینکه: سپیده دمان برآمدن سرمایه داری از دل سازوکارهای کهنه و فرتوت فئودالیسم، با سطحی از خشونت، تخریب، تصاحب و ویرانگری سازمان یافته همراه بود. مرحله ای که سرمایه داری برای ذخیرۀ انباشت خود، به غارت، تصاحب خشونت آمیز، استعمار و زمین خواری روی آورد. تهاجمی که برای زدودن موانع ذخیرۀ انباشت، تمدن های بسیاری را به نابودی سوق داد. این مرحلۀ گذر تاریخی سرمایه داری با فروپاشی نظم کهن،جهان یکپارچه، گسترش بازارها و تهی شدن کار از معنای اجتماعی اش مشخص می شود. روندهایی که نشان داد؛ که شرط وجودی سرمایه داری برای انباشت اولیه بدون نابودی دیگران امکان پذیر نبود. بنابراین، در مرحلۀ تهاجمی خشونت برای انباشت اولیه تنها ابزاری برای انتقال مالکیت نبود؛ بلکه در قلب منطق سرمایه داری نهادینه شد، و در مراحل بعدی تداوم یافت. چرا که سرمایه داری بدون خشونت قادر به حفظ مالکیت خصوصی، مدیریت اختلاف طبقاتی، تداوم انباشت و کنترل بحران ها نخواهد بود. عملکرد و رویکردهای مرحلۀ تهاجمی تاثیر دگرگونه ای بر فرهنگ، هنر و ادبیات، اخلاق و مناسبات انسانی به جای گذاشت. تغییراتی که توسط اندیشمندان زمان تئوریزه شد؛ و به تبیین و تحلیل ضرورت ها و الزامات عصر پرداختند.

ادامه دارد.

اسماعیل رضایی
05:01:2026

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد