logo





فلیکس بارتلس

امپریالیسم: جنگ و جنگ‌ها

افزایش درگیری‌های مسلحانه در سراسر جهان: دوره‌ای در حال دگرگونی

يکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴ - ۰۴ ژانويه ۲۰۲۶



جنگ است. جننننگ. فِرِد دورن در نقش تریگایوس، در نخستین اجرای نمایش «صلح»ِ آریستوفان به اقتباس پیتر هاکس، آن «ن» را بسیار کشیده ادا می‌کرد؛ سال ۱۹۶۲ بود، در برلین. در مورد جنگ، خودِ پدیده و مفهوم آن بر هم منطبق‌اند. این واژه به‌طرزی چشمگیر زشت و ناهنجار به گوش می‌رسد، هرچند به‌سختی می‌توان تشخیص داد که این‌جا کدام‌یک بر دیگری اثر گذاشته است، زیرا ما همواره از پیش پدیده را با واژه پیوند داده‌ایم. ریشه‌های آن تا ژرف‌ترین لایه‌های هندواروپایی بازمی‌گردد؛ جنگ به قدمت خودِ بشریت است. در آلمانیِ میانه «kriec» و در آلمانیِ کهن «chreg» گفته می‌شد که هر دو به معنای «تلاش» یا «نبرد» بودند (دوگانگی‌ای مشابه آنچه در واژهٔ عربی «جهاد» نیز دیده می‌شود). واژهٔ یونانیِ باستان «پولموس» ریشه‌ای دیگر دارد که از آن، واژهٔ مدرن «پولمیک» مشتق شده است؛ یعنی گفتارِ جنگی، اگر بخواهیم چنین بگوییم. هیچ نبردی بدون گفتار وجود ندارد، هیچ جنگی بدون تبلیغات. قاعده این است که همواره کسی باید برای کسی به میدان فرستاده شود و بنابراین قانع گردد که این کار را نه فقط برای دیگری، بلکه برای خود و پیش از همه برای خود انجام می‌دهد.

آیا این کهن‌ترین داستان جهان است؟ چنین به نظر می‌رسد. کهن‌ترین نظریه در این‌باره — دست‌کم کهن‌ترین نظریهٔ مادی‌گرایانه و درونی‌سازگار — از توسیدید به‌جا مانده است. او در «تاریخ جنگ پلوپونزی» سه علت را برمی‌شمرد که جنگ‌ها از آن‌ها زاده می‌شوند: میل به «بیشتر داشتن»، انگیزه‌ای اساساً اقتصادی؛ جاه‌طلبی، پیوندخورده با عقدهٔ خودشیفتگی، که می‌توان درگیری‌های ملی‌گرایانه و مذهبی را ذیل آن قرار داد؛ و ترس — دقیق‌تر بگوییم، آن ترسی که انسان را وامی‌دارد همان کاری را بکند که از دیگران می‌ترسد. نظریه‌های دقیق‌تر و پیچیده‌تری دربارهٔ پدیدهٔ جنگ وجود دارد، اما مزیت نظریهٔ توسیدید این است که در ساده‌ترین سطح، بیشترین جامعیت را ارائه می‌دهد.

عناصر توسیدیدی هم‌زمان امکان دسترسی مشخصی به زمانهٔ کنونی ما فراهم می‌کنند. آشکارا در دوره‌ای گذارآمیز زندگی می‌کنیم. بر پایهٔ یک پژوهش تازه، شمار درگیری‌های سیاسی در جهان در سال جاری به بالاترین حد خود رسیده است. دوره‌هایی خونین‌تر در تاریخ وجود داشته، اما هیچ‌یک چنین کثرتی از کانون‌های بحرانی را دربر نداشته است. در «ترازنامهٔ امنیتی ۲۰۲۵» که توسط سرویس داده‌های جغرافیایی «مایکل باوئر اینترنشنال» منتشر شده، ۱۴۵۰ درگیری با شدت‌های گوناگون ثبت شده است. در سال جاری ۷۰ درگیری تازه افزوده شده و ۱۸ مورد پایان یافته است. از میان درگیری‌هایی که تا پایان سپتامبر ثبت شده‌اند، ۸۹ مورد جنگ به‌شمار می‌آیند که ۱۱ مورد بیش از سال پیش است. این جنگ‌ها در ۳۱ کشور جریان دارند. افزون بر نبردهای پررنگ رسانه‌ای در اوکراین و غزه، درگیری‌های مسلحانهٔ ادامه‌دار در آفریقای جنوب صحرا و بخش‌هایی از آسیا نیز در این آمار لحاظ شده‌اند. این مطالعه درجات مختلف درگیری را از هم متمایز می‌کند و بر اساس آن، شدیدترین تشدیدها در سال ۲۰۲۵ در سومالی، جمهوری دموکراتیک کنگو و بورکینافاسو رخ داده است؛ رخدادهایی که در قیاس با ابعاد و اهمیت واقعی‌شان، در رسانه‌های اروپایی — که تمرکز اصلی‌شان بر اوکراین و غزه است — کمتر مورد توجه قرار گرفته‌اند.

همهٔ درگیری‌هایی که پایین‌تر از آستانهٔ جنگ قرار می‌گیرند، عاری از خشونت فیزیکی نیستند. به درگیری‌های مربوط به تحریم‌ها، تعرفه‌ها و محدودیت‌های سرمایه‌گذاری، صادرات یا واردات — که گاه پیامدهایی سنگین و حتی وجودی دارند — همچنین ۵۲۳ بحرانِ تشدیدشده با خشونت تعلق می‌گیرد که (هنوز) به‌عنوان جنگ طبقه‌بندی نشده‌اند. به گفتهٔ نیکلاس شوآنک، دانشمند علوم سیاسی، به نقل از خبرگزاری dpa، این موارد «از اعتراض‌هایی که به‌طور موقت خشونت‌آمیز می‌شوند — حدود ۱۴۰ مناقشهٔ اعتراضی در کشورهایی چون فرانسه، صربستان، مکزیک یا فیلیپین — تا درگیری با گروه‌های مسلح در کشورهایی مانند جمهوری آفریقای مرکزی، هند یا اندونزی را دربر می‌گیرند». همچنین برخوردهای فرامرزی، مانند میان سودان و سودان جنوبی یا میان اتیوپی و کنیا، در این دسته جای می‌گیرند.

داده‌های تجربی، برداشت کلی ناظران از این مقطع تاریخی را تأیید می‌کنند. درگیری‌های مسلحانه نه چندان از نظر شدت، بلکه بیش از همه از نظر تعداد در حال افزایش‌اند. این نکته مهم است، زیرا برای ارزیابی وضعیت جهان، تعداد و پراکندگی درگیری‌ها مهم‌تر از شدت تک‌تک آن‌هاست. در همه‌جای جهان جنگ جریان دارد — و این خود معنای زیادی دارد.

بگو از کجا می‌آیی، تا بگویم به کجا می‌روی. پس از آن‌که وضعیت چندقطبی جهان در قرن بیستم به دو جنگ جهانی انجامید، در دوران جنگ سرد نوعی ثبات نسبی حاکم شد. نسبی، زیرا البته این دوره نیز آکنده از جنگ بود؛ به‌ویژه، در کنار منازعات ارضی خارج از اروپا، مملو از مداخلات دولت‌های امپریالیستی — که بازیگر اصلی آن ایالات متحدهٔ آمریکا بود. با این همه، نظم جهانی نوعی ثبات را حفظ کرده بود که این روزها دیگر نمی‌توان از آن سخن گفت. از یک‌سو، این امر به تمامیت ارضی اروپا و آمریکای شمالی مربوط می‌شد که امکان شکل‌گیری یک فضای امنیتیِ فراآتلانتیکی از دولت‌های ممتازِ نظامی و اقتصادی را فراهم می‌کرد؛ فضایی که از دل آن می‌شد به دیگر مناطق جهان مداخلهٔ نظامی یا سیاسی کرد. از سوی دیگر، ساختار دوقطبی میان بلوک دولت‌های سوسیالیستی و بلوک دولت‌های امپریالیستی، آشکارا نقشی بازدارنده و تثبیت‌کننده بر کل نظام جهانی ایفا می‌کرد.

با فروپاشی بلوک دولت‌های سوسیالیستی، ساختاری هژمونیک پدید آمد. ایالات متحده از رقیب اصلی خود رها شده بود و در آغاز دههٔ نود میلادی نوعی سرخوشی حاکم شد که امروز به‌سختی قابل درک است. تمسخرِ پسینیِ تز «پایان تاریخ»ِ فرانسیس فوکویاما آسان است. هرچند استدلال او به‌مراتب سنجیده‌تر از برداشتی بود که بعدها از آن شد، اما در نهایت حال‌وهوای عمومی آن دوران را بیان می‌کرد: مستی از پیروزی در نبرد نظام‌ها.

در این میان، اتفاقاً یکی از استراتژیست‌های کارکشتهٔ کاخ سفید تصویری نسبتاً روشن‌تر داشت. زبیگنیو برژینسکی، مشاور امنیت ملی جیمی کارتر از ۱۹۷۷ تا ۱۹۸۱، در سال ۱۹۹۷ کتاب «صفحهٔ بزرگ شطرنج» (The Grand Chessboard) را منتشر کرد؛ اثری که در آن وضعیت پس از پایان جنگ سرد را تحلیل و طرحی راهبردی برای مدیریت آن ارائه می‌کند. جایگاه هژمونیک ایالات متحده به‌عنوان «تنها قدرت جهانی» برای او نه یک موهبت، یا اگر هم موهبتی بود، موهبتی مسموم به‌شمار می‌رفت. هرجا یک دولت به هژمونی جهانی دست می‌یابد، ناگزیر پویشی شکل می‌گیرد: قدرت‌های میانی و دولت‌های کوچک‌تر به یکدیگر نزدیک می‌شوند، ائتلاف‌ها دور زده می‌شوند و روابط به‌طور کلی خصلتی دوجانبه‌تر پیدا می‌کنند. آشوب افزایش می‌یابد، نه کاهش؛ هرچند هنوز می‌توان آن را تا حد زیادی در چارچوب‌هایی مهار کرد. برژینسکی توصیه می‌کرد راهبردی مبتنی بر «تفرقه از بالا» در پیش گرفته شود: تعمیقِ هدفمندِ اختلافات میان دیگر قدرت‌های امپریالیستیِ در کمین، تا بتوان آن‌ها را علیه یکدیگر به‌کار انداخت. این راهبرد در ظاهر می‌توانست مانع هم‌پیمانی دولت‌های مختلف علیه ایالات متحده شود، اما در عین حال، ابزارهای به‌کاررفته برای تحقق آن (اطلاعاتی، دیپلماتیک، اقتصادی و نظامی) به آشوب بیشتر و کانون‌های بحرانِ بیشتر در سطح جهان انجامید.

و همین آشوبِ مهارشده — که از خلالِ مهار، در نهایت خود فزونی می‌یافت — بستری شد که تحولات سال‌های اخیر بر آن شکل گرفت. تک‌قطبی‌ای که از دل دوقطبی به ارث رسیده بود، اکنون در حال گذار به چندقطبی است. در برابر بلوک فراآتلانتیکی، بلوکی پیرامون روسیه در حال شکل‌گیری است؛ روسیه‌ای که دیگر قدرتی میانی نیست، اما دامنهٔ نظامی، اقتصادی و دیپلماتیک آن فعلاً برای کنترل فراتر از کشورهای پیرامونی کفایت نمی‌کند. چندقطبیِ در حال تکوین در وضعیت کنونی بیشتر به دوقطبیِ ناپخته‌ای می‌ماند، زیرا هنوز نشانی از شکل‌گیری یک بلوک سوم دیده نمی‌شود. با این حال، برخلاف دوران جنگ سرد، وضعیت کنونی جهان ظرفیت تبدیل‌شدن به یک ساختار دوقطبیِ پایدار را ندارد.

بازیگران اصلیِ منازعات جهانی — که در این میان تنها چین را شاید بتوان استثنا دانست — از حیث سازمان اجتماعی و خصلت نظام‌هایشان اختلافات عمیقی با یکدیگر ندارند. آن‌ها بازیگران کاملاً شکل‌گرفته یا در حال شکل‌گیریِ عصری با ساختارهای امپریالیستی‌اند. آرایش جهانیِ زمانهٔ ما نه شبیه دوران جنگ سرد است و نه همانند وضعیت پیرامون سال ۱۹۳۹. اگر اساساً بتوان به قیاس تاریخی‌ای متوسل شد، آنگاه باید به حوالی ۱۹۱۴ رجوع کرد. نبردهای امروز ما بیش از آن‌که خصلتی نظام‌مند داشته باشند، خصلتی رقابتی دارند؛ امری که خود را در روابط و ائتلاف‌ها نیز نشان می‌دهد، چراکه در شرایط رقابت صرف، این پیوندها بسیار آسان‌تر قابل جایگزینی و در نتیجه کم‌ثبات‌ترند. یا اگر بخواهیم از استعاره‌ای که شاید کمی فرسوده شده نیز استفاده کنیم: چندقطبی‌بودن، در دلِ تک‌قطبی‌بودن نهفته است؛ همان‌گونه که توفان درون ابر.

به نقل از یونگه ولت (Junge Welt) از: شمارهٔ ۲۷.۱۲.۲۰۲۵


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد