سالهای ۳۰ ایران شاهد پرورش دو بیماری اجتماعی خطرناک بود: حضور حزب پان ایرانیست به رهبری محسن پزشکپور و حزب سومکا به رهبری داوود منشی زاده. این دو حزب جدا از تفاوت های کوتاه قد، هر دو با شعار "ایران ورای همه " که شباهت فراوانی با شعار"آلمان و ایتالیا بر فراز همه" فاشیستهای ایتالیایی و نازیسم هیتلری داشت، صحنه های سیاسی آن روز ایران را سیاه می کردند. این دو حزب درست پس از سقوط رضا شاه و زمان زمامداری قوام السلطنه در دستگاه شاه، دورانی که کمابیش آزادی های نسبی در ایران در حال شکل گیری بود، به فعالیت دست زده بودند و در مبارزه علیه مخالفان خود از هر ترفندی استفاده می کردند، که شامل: شایعه پراکنی، یورش های متناوب به محل های سکونت و اشتغال افراد، ضرب و جرح آدمها، تهدید، سوزاندن محل های کاسبی افراد، استفاده از لفظ های بسیار رکیک در مقابله با سایرین، شبنامه سازی و پرونده سازی برای عناصر سرشناس و مورد احترام آن زمان و غیره.
در این میان حزب سومکا بسیار شدید تر از حزب پان ایرانیست به زد و خورد های خیابانی، به خصوص در رو به رویی با عناصر حزب توده، دست می یازید و با چاقو و دشنه به مخالفان خود هجوم می برد. این رویه حزب از چشم "مهربان" دربار پهلوی دور نمی ماند چه که بر اساس مدارک، شواهد و بعضی گمانه زنی ها، مورد حمایت مالی دربار نیز قرار می گرفت.
از سویی دیگر همین آقای شاه، شعبان بی مخ ها، لات و لوط های سرشناس آن زمان و همچنین آخوندهای پس از کودتای ۳۲ را که مورد التفات قرار گرفته بودند، در لیست مقرری پرداختی ماهانه از طرف دولت، و در واقع از جیب ثروت و مالیات های مردم، بهره مند ساخت. و باز هم همین آقای شاه بود که نواب صفوی، قاتل کسروی، را بخشید و به زیر قبای آیت الله کاشانی برگرداند. بدین صورت مشاهده می شود که همجواری دربار پهلوی با لمپنیزیم (در اشکال و لباس های مختلف)، اگر قلدر منشی رضا شاه را در حاشیه نگه داریم، سابقه ای بس طولانی در تاریخ سیاه ایران دارد. پس زیاد هم دور از تعقل نیست که نسل سوم پهلوی میراث خوار همان رفتار زننده باشد. با این تفاوت که نسل پیشین فرهنگ و ادبیات و رفتار لمپنیزم از پنجره درباریان به بیرون نگریسته می شد ، اما، در نسل سوم پهلوی، خود و از درون خود زاییده می شود و اصالت خانوادگی می یابد.
امروزه روشن است که فاشیزم پهلوی، عریان و بدون وحشت، در کنار قداره بندهای رژیم آخوندی قرار گرفته است و با عزمی راسخ سعی در مخدوش سازی نظرات و ایجاد ممانعت برای فعالیت های اپوزیسیون واقعی جمهوری اسلامی دارد. حال وظیفه اپوزیسیون در قبال این ازدواج شوم چیست؟
اگر این اصل باقی است که اپوزیسیون ایران نه در تهدید و یا رقابت با نیرویی و یا جناحی، بلکه در مخالفت با استبداد نظام جمهوری اسلامی به پا خاست، بنابراین هر گونه حاشیه روی و یا انحراف از این هدف، دور افتادگی از نقطه عزیمت است. جمهوری اسلامی از آغاز رویارویی با نیروهای اپوزیسیون همواره کوشش کرده است تا در عین استفاده از ابزار سرکوب دولتی، از عناصر و یا جریانهای "غیر خودی" هم در مقابله با مخالفین استفاده کند. قتل های زنجیره ای یادآور این شگرد است. امروز هم اینچنین است. فاشیزم پهلوی همان جریان غیر خودی است که به دست رژیم فربه می شود تا پراکندگی و تفرقه افکنی هایش را گسترش دهد. اینجا است که باید هشیار بود و در دامن فریب این دسته بندیها قرار نگرفت. این اصلا بدین معنا نیست که در مقابل دست اندازی های فاشیزم نو پا بیکار نشست، بلکه بدین معنا است با این تحرکات و اقدامات برخوردی حاشیه ای داشت و نوک پیکار را همچنان بسوی نظام تئوکرات نشانه گرفت.
نا گفته پیدا است که اینان روشی جز آنکه همخوانی با فرهنگ و آزمون های قشری شان داشته باشند نمی شناسند، همانگونه که حزب سومکا جز آنچه می کرد نمی شناخت، اما ادبیات و فرهنگ نیروی فرا رو و پیشتاز جز آن است. به باور من این خط فاصل را باید تا سرنگونی جمهوری اسلامی حفظ کرد و نباید فراموش کرد که فرهنگ و ادبیات ما ریشه در دل فرهنگ کهن ایران دارد.
کیومرث صابغی پایان سال ۲۰۲۵ میلادی
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد