در آبان ماه سال پنجاه و هفت رشد جنبش همگانی بیش از هر زمانی شاه را به ترس از تودههای مردم عادی میکشانید. پدیدهای که به سقوط دولت رفاه شریف امامی انجامید تا ارتشبد ازهاری بر جایگاه او بنشیند. اما دولت نظامی ازهاری خیلی زود به تعطیل کردن مدارس کشور روی آورد. او باوری را دوره میکرد که با همین راهکار نامردمی خواهد توانست فرهنگیان و دانشآموزان را به خانههایشان بازگرداند؛ اما هرگز چنین نشد. از آن پس توان جنبش بیش از هر زمانی فزونی گرفت و گسترههای وسیعتری از پهنهی کار و تولید را درنوردید.
فرهنگیان و دانشآموزان هرچند به اعتصاب عمومی پیوسته بودند ولی قصد نداشتند که گسترهی مراکز آموزشی را رها نمایند. پس از آن هم همواره مطالبهای دنبال میکردند که مدارس باید باز بمانند تا اعتراض همگانی خود را در فضای آن سر و سامان ببخشند.
حکومت ازهاری هرچند مدارس کشور را به تعطیلی کشانید، ولی زمینههای کافی برای فعالیتهای مسجد و مسجدیها آماده نمود. مسجد تنها جایی شمرده میشد که هرگز از تجمع مردم در آن ممانعتی به عمل نمیآمد. پس از آن امام جماعت و قاری مسجد نیز حرمت یافتند تا همگی در صف نخست معترضان نظم شاهی نقش بیافرینند. چون رونق کار و بار مسجد میتوانست به رونق کسب و کار همین طیف از مسجدیها بینجامد. پدیدهای که ابتکار نامردمی آن را به حتم باید به پای کارگزاران دولت ازهاری نوشت.
از همان ابتدای انقلاب بهمن، طرح تمامی خواستهای فرهنگیان در برنامههایی رادیکال از چپ انقلابی صورت میگرفت. برنامههایی که ترس و خشمِ دار و دستهی ازهاری برمیانگیخت تا دانسته و آگاهانه عوامل سنتی مسجد و منبر را به سراغ ایشان بفرستند. از همینجا بود که شعارهایی از نوع حزب فقط حزبالله، بحث پس از مرگ شاه و فرمانده کل قوا خمینی را جا انداختند.
آن زمان من در انزلی دبیر آموزش و پرورش بودم. نهادهای وابسته به حاکمیت شاه خیلی زود نیروهای امنیتی خود را به فضای خیابانهای شهر کشانیدند. نقش اصلی این ماجرا را هم شهربانی انزلی به پیش میبرد که سرهنگ غلامرضا توانا بر کرسی ریاست آن تکیه داشت. در واقع شهربانی میخواست برای شاه و وابستگان آن امنیت بیافریند و این امنیت خودمانی هم لابد از سوی مردم عادی شهر تهدید میشد. افرادی عادی که نمیشد همهی آنان را در جرگههایی از هواداران کمونیسم جا زد.
اما در خیابانهای شهر جای گستردهتری از مقابلهی با مردم را پرسنل نیروی دریایی پر میکردند. فرمانده نیروی دریایی شمال آدم خوش اقبالی بود به نام دریادار پرویز جهانبانی که نام خانوادهی پرشمارِ جهانبانی را در ذهن آدم تداعی میکند. با این همه او به اندازهی برادر دیگرش نادر جهانبانی شهرت نداشت. پرویز جهانبانی پرسنل خود را به کف خیابانهای شهر انزلی کشانید تا از ایذا و اذیت رهگذران و مردم عادی چیزی نکاهد. رهگذرانی که در گمان او همگی در صف مخالفان شاه جای میگرفتند تا با نامی از هواداران کمونیستها شناخته شوند.
یکی از گماشتگان همین دریادار بخت برگشته، مأموریت یافته بود که در مغازهای مرا به تور بیندازند. اما موقعی در مغازه حضور یافته بودند که من در آنجا حضور نداشتم. آنوقت به جای من به جان صاحب مغازه افتادند و شیشههای مغازهاش را نیز شکستند. چنین عملیات ناشایستی تنها به عنوان حفظ امنیت صورت میگرفت که شاه و گماشتههای او میتوانستند اجرای آن را بر خود واجب بشمارند.
دریادار پرویز جهانبانی خیلی زود دریافته بود که شورش عمومی مردم به همین جا پایان نخواهد گرفت. در نتیجه شبانه دو مجسمهی رضا شاه و پسرش محمدرضا شاه را از میدانهای شهر پایین کشید و آنها را به درون فضای پادگان نیروی دریایی در غازیان انزلی انتقال داد. خوش خدمتیهای دریادار پرویز جهانبانی پایانی نداشت. چون او پیش از حملهی مردم به مرکز ساواک انزلی تمامی اسناد آن را نیز به فرماندهی نیروی دریایی منتقل کرد. با این حساب فرماندهی نیروی دریایی به مرکزی ماجراجویانه برای حفظ حکومت تبدیل شد. به عبارتی روشن، نیروی دریایی در خفا بر جریان امور سلطهی کامل داشت، بدون اینکه در شهر حکومت نظامی اعلام نمایند. به طور حتم این نوع از حکومت نظامیِ مخفیانه در اکثر شهرهای ایران پا میگرفت تا شاید به اعتبار آن بتوانند مردم را از مطالبهی اصلی ایشان که براندازی حکومت شاهانه بود، باز بدارند.
با فرار شاه و کارگزاران امنیتی او به خارج از کشور پرویز جهانبانی نیز خیلی زود دریافت که ماندن در پادگان نیروی دریایی به مرگش خواهد انجامید. همان موضوعی که بعدها نادر جهانبانی برادرش ضمن تجربهای تلخ بر سر آن جان باخت. اینچنین بود که پرویز جهانبانی نیز همانند بسیاری از مهرههای امنیتی حکومت از کشور گریخت تا مابقی زندگی خود را در فضایی از خارج کشور به سر آورد.
پس از پیدایی جمهوری اسلامی اسناد ساواک انزلی راههایی از گمگشتگی خود را دوره کرد. مصادرهچیهای جدید قدرت، مردم را از دستیابی به چنین اسنادی بازداشتند و هرگز در خصوص چند و چون آن اطلاعرسانی لازم به عمل نیاوردند. چون کارگزاران هر دو حکومت شاه و جمهوری اسلامی از گمگشتگی چنین اسنادی به قدر کافی سود میبردند.
گفتنی است که ساواک انزلی در خصوص فعالیتهای جاسوسی و ضد جاسوسی خود اهمیت ویژهای برای رژیم شاه داشت. هدف مشترکی که جمهوری اسلامی نیز از وفاداری به آن چیزی فرونکاست. چنانکه بسیاری از مأموران ساواک پس از روی کار آمدن جمهوری اسلامی همچنان به فعالیتهای گذشتهی خویش در فضای ساختار امنیتی حکومت جدید ادامه دادند. بعدها افرادی که در خفا به مجموعهی اسناد ساواک انزلی دسترسی داشتند واقعیتی را برملا کردند که در این اسناد رمزگذاری شده از حدود هزار و ششصد نفر به عنوان خبرچین نام میبرند. این موضوع در حالی پیش میآمد که جمعیت انزلی در سال انقلاب بهمن از حدود سی و پنج هزار نفر فراتر نمیرفت. چنین مستندی در واقع از ترس حکومت شاه در فضای جامعه پرده برمیدارد. در عین حال پرویز جهانبانی ضمن انتقال چنین اسنادی، مسجدیهای خبرچین شهر را هم از خطر آبروریزی وارهانید.
گفته شد که سرهنگ غلامرضا توانا را بر کرسی ریاست شهربانی انزلی گمارده بودند. او نیز در این روزها از تعقیب و مراقبت شهروندان عادی انزلی چیزی فرونمیکاست. گشتهای پرشمار او بر اتومبیلهای پیکان مینشستند و در هر جایی از شهر که بگویی جولان میدادند. انگار ترساندن تودههای عادی مردم میتوانست بر ترس و واهمهی ایشان از مردم معترض و برانداز سرپوش بگذارد.
گشتهای تعقیب و مراقبت شهربانی برای من هم برنامهای تدارک دیده بودند. آنان انتظار داشتند تا مرا به تنهایی در مکانی دور از دیدرس مردم به تور بیندازند. شبی در تاریکی خیابان پس از خداحافظی من از همکارم، او را فراخواندند. سپس از کتکاری و فحاشی خود نسبت به او چیزی فرونگذاشتند. در واقع دبیر کشور را کتک میزدند تا دانشآموزان او حساب کارشان را بکنند.
شب دیگر نیز چنین ماجرایی از تعقیب و گریز ادامه داشت. اما بازهم موفق نشدند. چون به سوی کوچهی تاریک مجاور گریختم. دری باز بود که در پشت آن مخفی شدم. اما شب سوم سرآخر با کارگردانی استواری به نام عینالله قنبری به من دست یافتند و مرا به داخل اتومبیل شهربانی کشانیدند تا وسط دو تن از مأموران نه چندان معذور حکومت بنشینم. هر دو مأمور با آرنجهای خویش خیلی محکم به قفسهی سینهام میکوبیدند. سپس حدود ده کیلومتر از جادهی غربی شهر را طی کردند و مرا نیمه جان در حاشیهی خاکی آن رها نمودند. شرطشان این بود که فردا صبح در شهربانی نزد همان سرهنگ توانا بروم.
صبح فردا ضمن مشورت با دوستان به طرف شهربانی راه افتادم. سرهنگ توانا در اتاقش انتظارم را میکشید. عزیز وکیل منفرد و کتایون هنرپیشه هم در کنارش به سر میبردند. وکیل منفرد در انزلی برای شاه پرستی حرف نخست را میزد. باشگاهی داشت که از تربیت ورزشکاران شاه پرست برای حکومت چیزی کم نمیگذاشت. او در جشنهای حکومتی زنان فاحشه و لاتهای شهر را بر کامیونها سوار میکرد تا همگی برای شکوه و جلال شاه خود برقصند و جاوید شاه بگویند. گفتنی است که او همزمان با چنین نمایشی افرادش را با سیم خاردار به کنار دریا میفرستاد تا زمینهای ساحلی را برای او دور نمایند. در واقع دور کردن زمینهای ساحلی بخشی پایدار از مزد شاهپرستیاش شمرده میشد.
کتایون هم هنرپیشهای همیشگی برای فیلمهای تجاری و کابارهای اعلیحضرت به حساب میآمد. خانوادهاش با نام خانوادگی امیرابراهیمی در غازیان انزلی سکنا داشتند. دیدن این دو نفر تعجبم را برانگیخت. اما خیلی زود متوجه شدم که سرهنگ توانا حسابگرانه آنان را در اتاقش نشانده است. چون کتایون امیرابراهیمی و عزیز وکیل منفرد ضمن واگویههای خود با سرهنگ توانا مدعی شدند که من دیروز دانشآموزان را به بستن پل انزلی ترغیب نمودهام. هر دو نفر دروغی را پی میگرفتند که من به این دانشآموزان میگقتم تا جلوی عابران سواره و پیاده بگیرند که "مرگ بر شاه" بگویند. گویا با چنین شهادت دروغینی دردهای بیدرمان کتایون، وکیل منفرد و سرهنگ توانا میتوانست التیام پیدا کند.
آنان در جهانی از وهم و خیال جنبش عمومی مردم وامانده از ستم را به پای افرادی چون من مینوشتند. نوعی از فرافکنی سیاسی که بعدها فرآیند آن را به تاریخی ساختگی هم کشانیدند. چارهای جز سکوت نداشتم تا آنچه را که میخواهند یک سویه بلافند. سرآخر مرا با تهدید به مرگ از اتاق بیرون کردند. ولی رفتارهای ایذایی چنین جمعی هرگز پایانی نداشت و به ناچار از دست همین گروههای مزدبگیر حکومتی گریختم و به زندگی در تهران پناه بردم.
کلن - ژانویهی ۲۰۲۶
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد