فصل اول:روزی که صدا متولد شد
نامش مهم نبود.
نامها، خیلی پیشتر از جانِ زنان، مصادره میشوند.
او در سرزمینی به دنیا آمد که دختر، پیش از حرف زدن، سکوت را میآموزد؛
جایی که آینهها پوشانده میشوند،
انتخاب «گناه» است،
و اطاعت «فضیلت».
از کودکی به او گفتند چه نباشد.
ترس را لباس مذهب کردند
و کنترل را تقدیس.
گفتند: «این خواست خداست.»
اما او هرگز خدا را در زنجیر ندید.
خدا را در سؤال دید.
جرمش از همان روز آغاز شد که پرسید:
چرا من کمترم؟
خیابانها قدمهایش را میشناختند،
پیش از آنکه صدایش را بشناسند.
میان زنانی میرفت با نگاههای پایین،
دخترانی که یاد گرفته بودند در خودشان محو شوند،
و مادرانی که درد را میبلعیدند
تا شاید دخترشان یک روز بیشتر دوام بیاورد.
صبحی، وسط میدان ایستاد.
دلش لرزید،
اما صدا نه.
گفت:
«من حق انتخاب زندگیام را دارم.
من ملک نیستم.
من ننگ نیستم.
من انسانم.»
سکوتِ پس از آن، خشن بود.
بعد، چیزی ترک برداشت.
دختری ترسش را مثل روسری کنار زد.
زنی سر بلند کرد.
بعد دیگری.
بعد صدها نفر.
حرفهایش ساده بود،
چون حقیقت، زیور نمیخواهد.
گفت:
«زن یعنی مادر،
و مادر یعنی فرشتهٔ حافظ فرزندانش.
ما مادران آیندهایم
و زیر بار زور و ستم شما نمیرویم.»
آن روز، قدرت لرزید.
چون هیچچیز،
به اندازهٔ زنی که ارزشش را میداند،
ستم را نمیترساند.
نامش را نوشتند.
تعقیبش کردند.
منتظر ماندند.
او بهایش را میدانست.
پرداخت.
آن روز،
صدایش متولد شد.
و صدایی که متولد شود،
دیگر دفن نمیشود.
فصل دوم: اتاق های که نام ندارند
شب، بیخبر میآید؛
نه با تاریکی،
با درهایی بیصدا.
او را از خانه نبردند،
از زندگی کندند.
به جایی که نام نداشت.
چشمبند، اولین قانون بود؛
نه برای ندیدن،
برای ندانستنِ زمان.
دیوارها بوی رطوبت و فراموشی میدادند.
صداها کوتاه و بریده بودند،
مثل نفسهایی که اجازهٔ کامل کشیده شدن ندارند.
پرسیدند: «اسم؟»
سکوت کرد.
اسمها وقتی معنا دارند
که کسی بخواهد به رسمیتشان بشناسد.
پرسیدند: «پشیمانی؟»
لبخند زد.
پشیمانی را همان روز از او گرفتند
که گفت: من انسانم.
ضربهها آمدند؛
نه برای اعتراف،
برای شکستن یادآوری.
هر ضربه میخواست چیزی را ببرد:
خاطرهای،
رویایی،
باوری.
اما هر بار که فرو میریخت،
چیزی درونش محکمتر میایستاد.
او فهمیده بود:
بدن را میشود شکست،
اما صدا—
اگر حقیقت باشد—
نمیمیرد.
گفتند:
«تو زن هستی، حدت را بدان.»
گفت:
«زن یعنی مادر،
و مادر یعنی حافظ فردا.»
شبها، نالهها از دیوار میگذشتند.
او گوش میداد؛
نه برای شکستن،
برای بهخاطر سپردن.
صبحی که صبح نبود،
او دیگر همان نبود؛
نه ضعیفتر—
شفافتر.
آنها خیال میکردند
او را گرفتهاند.
نفهمیدند
که صدا،
از دیوار عبور میکند.
و شهر،
آهسته،
گوش میداد.
فصل سوم: هزاران او
دادگاه، اتاقی پر از صندلی بود
و حقیقتی بیجا.
جرم ساده بود:
زن بودن
و سکوت نکردن.
ایستاده بود.
دستبندها سنگین،
قامت نه.
گفتند آخرین حرفت؟
نمایش عدالت.
گفت:
«من چیزی را نگرفتم
که شما نگران بازگرداندنش باشید.
فقط یادآوری کردم
که ما انسانیم.»
حکم خوانده شد؛
مرگ،
برای خاموشی.
او را بردند؛
نه به پایان،
به آغاز.
گفت:
«اگر مرا هزار تکه کنید،
مطمئن باشید
هزاران از من
دست از حقیقت
برنخواهند داشت.»
سکوت آمد.
اما سکوت، دروغگوست.
روز بعد،
دختری پرسید: «چرا؟»
زنی گفت: «نه.»
مادری دست دخترش را محکمتر گرفت.
نامها مهم نبودند.
چهرهها یکی شدند.
او دیگر یک نفر نبود.
او
هزاران «او» شده بود.
و این،
بهترین فصل تاریخ است:
فصلی که
هیچ صدای حقی
برای آزادی
و انتخاب زندگی
خاموش نمیماند.
—————
۲۰۲۵/۹/۲۶
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد