برای بهرام بیضایی دوستِ سالیانِ سال که جانِ ایران سوگوارِ پروازِ ناگهانیِ اوست...
بدرود با تو گفتن؛ سخت است وُ ناگوارست
افسوسِ رفتنِ تو؛ بدرودِ با بهارست
دلگیرم از زمانه؛ از رنج وُ مرگِ یاران
تبعید وُ هجرتِ جان؛ دردی که یادگارست
تصویرِ واپسین ات؛ گفتا که خسته ای تو
گفتم سلام وُ ای وای؛ این جان چه بی قرارست!
ایران وُ ماتم اش را؛ پایان وُ انتها هست!؟
یا این«غریبه و مه»؛ تنها در انتظارست
خاموشی ات مبادا؛ نقش وُ نشانِ خانه
آمد به جستجویت؛ این دل که در حصارست!
«باشو غریبه»ام من؛ از سرزمینِ آتش
دیدی«کلاغِ»غمها؛ با روحِ من چه یارست!
اینجا کنارِ(سِن)بود؛ با هم قدم زنان ما
از خانه گفت وُ گفتم؛ دردی که بی دیارست
از زندگی چه گویم؛ ای بی پناه وُ دق مرگ
آه ای شکارِ اندوه؛ این قصه آشِکارست
ناگه؛هدایت؛آمد؛ گفتا کجایی ای دوست!
من مُرده وُ ندانم؛ اینجا مرا مزارست!؟
عشقِ وطن مرا کُشت؛ مرجان بِرِس به دادم
در خاکِ غربتم من؛ این رسمِ روزگارست!؟...
برگشتم وُ ندیدم؛ «بهرامِ» مهربان را
فریادِ مُرده ام من! آیینه در غبارست
ای نازنینِ تاریخ؛ روزِ تولدت مرگ!
«رگبارِ»گریه آمد؛ غمها چه بی شمارست!
آبیِّ بیکرانه؛خورشیدِ گفتگو رفت
آمد هنر به پرواز؛ بال وُ پَرش نگارست!؟
اینک درختِ دانا؛ سرسبز وُ در سخن شد:
جشنی زِ دانش وُ شعر؛ این کوهِ با وقارست
جادویِ جاودانه! بدرود با دماوند
یادت همیشه در دل؛ عشقی که ماندگارست
سه شنبه 9 دیماه 1404///30 دسامبر 2025
ـــــــــــــــــــــــ
1-نوشته های میانِ گیومه؛نامِ فیلمهای بهرام بیضایی است.
ـــــــــــــــــــــــ
بهرام بیضایی در آیینۀ سینما
رضا بی شتاب
سالِ 1995 بهرام بیضایی به پاریس آمد و در«آمفی تئاتر سوربن1» بزرگداشتِ با شکوهی برای او برگزار شد وُ من چند خطی کوتاه«بهرام بیضایی در آئینۀ سینما»نوشتم که در همان سالن خوانده شد و بعد به زبانِ پارسی وُ فرانسه منتشر شد و در ایران هم در«ماهنامۀ هنرهای تصویری»به سردبیریِ «سیف الله صمدیان»به زبانِ پارسی وُ انگلیسی منتشر شد(تصویر/سال سوم/شماره 21/بهمن 1374)... اینک این شما وُ این نوشته وُ گذرِ زمان وُ سفرِ بهرام بیضایی که بسیار دوست اش داشته ام...:
بهرام بیضایی فیلسوفِ سینماست.اسطوره پردازی که خود،اسطوره است.نگاهِ جستجوگرش،مکاشفه ای عاشقانه را میانِ انسان وُ هستی سامان می دهد.او روایتگری چیره دست،انسانگرا وُ عدالت خواه است که با دیدی عمیق،لایه لایۀ روح وُ روان را می کاود و ُتلنگری بر جامِ جان وُ جهان می زند. او به کاوش هویت وُ حرمت از دست رفتۀ انسان می پردازد و در این پردازشِ شجاعانه وُ پُر شعور، انسان او بی مرز است.طبیعت،رنگ و
اشیا در آثارش با وسواسی افسون کننده در خدمت بیانی صریح و پُر محتواست. بیضایی،آب،باد،خاک وُ آتش را به مدد می گیرد تا انسانِ ایستاده در پسِ حصارِ ترس وُ تردید را تصویر کند و به تاراج جان وُ انسانیتِ جهان،هشدارمان دهد.زن و کودک در سینمای او در جایگاه درست و انسانی خویش قرار دارند.او چون عاشقی شریف،زن را از پستویِ متروکِ مردسالاری بیرون می کِشَد.به انزوا وُ اسارتش پایان می دهد.به مهربانی،غبارِ غم از پیکرش می شوید وُ به او تنپوشِ شایسته وُ شفافِ عشق می پوشاند.بیضایی با جانی آرزومند،بر رنج ها وُ زخم های آدمی مرهم می نهد.درون دلواپس وُ متلاطمش جهان ناهنجار وُ مجروحِ کودکان را نمی پسندد.او همواره در تلاش یافتن مأوایی امن وُ مألوف برای کودکِ آوارۀ جهان است.
با تصاویری غنی،انسانِ غریبه را از آنسوی مِه صدا می زند وُ در برابر وجدانِ جمعیِ جهان قرار می دهد.سینمای بیضایی رشک انگیز است.در پسِ پشتِ هر نما وُ نماد وُ فراز وُ فرودِ فیلم اش، اندیش ای ژرف جای دارد.تدارک سنجیدۀ صحنه ها،لباس ها،رقص های آئینی،موسیقی،تمثیل ها،زبان، زمان وُ فضا،ریشه در دانشِ گستردۀ او دارد.او خود هیچگاه علاقه اش را به بزرگانِ سینمایِ جهان انکار نکرده است.اما تأثیرپذیری اش نه تقلید وُ تکرار دوباره هاست،بلکه جهشی دیگرگون با خلاقیتی یکه است.
آثارِ گوناگون او در زمینۀ سینما،نمایش وُ پژوهش،نامش را ماندگارِ روزگار می سازد،چراکه بهرام بیضایی از تبارِ خردمندان وُ فرهیختگانی است که انسان وُ جهان را به صلح وُ دوستی و تفاهم فرا می خوانند.اگرچه کم نیستند حاسدانِ خانگی که او را خاموش می خواهند وُ صحنه را بی حضورِ او طلب می کنند،اما سینمایِ جسورِ بیضایی،خرده گیرانِ ناخرسند را نیز چنان غافلگیر وُ متعجب می دارد که راهی جز ستایشِ او نمی یابند.چرا که سینمایِ بهرامِ بیضایی حیثیت و حرمتِ ایران است.
آذرماه 1374 پاریس
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- Amphithéatre de l’Université de Censier)Sorbonne Nouvelle(