logo





آهو (۱۳)

سه شنبه ۹ دی ۱۴۰۴ - ۳۰ دسامبر ۲۰۲۵

بهمن پارسا

new/bahman-parsa05.jpg
با ورود به سالن، صداها یک‌باره بلندتر شدند. جمعیت در هم می‌لغزید و هرکس جایی برای ایستادن یا نشستن پیدا می‌کرد.نورهای آویخته ، کاغذهای رنگی پر پیچ و تاب، باد کنک های رنگارنگ و رفت‌وآمدِ پیوسته، فضا را شبیه صحنه‌ای کرده بود که هنوز نمایش در آن شروع نشده، اما همه می‌دانند که چیزی در راه است.
من کنار پدر و مادر ایستاده بودم. دستم هنوز در دست پدر بود و این تماسِ ساده، در آن شلوغی، نوعی تعادل به من می‌داد. امروز که فکر می‌کنم، می‌فهمم چرا آن لحظه را این‌قدر واضح به یاد دارم؛ چون هم‌زمان هم جزئی از جمع بودم و هم کاملاً تحتِ مراقبت.
دو میزِ بلند( دراز) در دو سوی سالن کشیده شده بودند. خوراکی‌ها با نظم و وسواس چیده شده بودند؛ رنگ‌ها کنار هم حساب‌شده به نظر می‌رسیدند. بوی شیرینی و چیزهایی که نامشان را آن زمان نمی‌دانستم در هوا پخش بود.
آدم‌ها آرام‌تر حرف می‌زدند، انگار منتظر اشاره‌ای نامرئی بودند. صدای خنده‌ها کوتاه می‌شد، نگاه‌ها گهگاه به سمت جلو می‌رفت. مادرم نگاهی گذرا به تزیینات انداخت؛ نه از سرِ بررسی، بیشتر شبیه اطمینان. آن نگاه را امروز بهتر می‌فهمم.
من اما بیشتر از هر چیز، سعی می‌کردم همه‌چیز را هم‌زمان ببینم:
آدم‌ها، میزها، نورها، صداها.
احساسی داشتم شبیه ایستادن در آستانه‌ی چیزی که هنوز نامش را نمی‌دانی، اما می‌دانی که قرار است در خاطرت بماند.
کمی بعد صدای کوتاهی از جلوی سالن بلند شد؛ نه بلند، اما قاطع. همهمه کم‌کم فرو نشست.
Madame la Directrice جلو آمد و پشت میکروفن ایستاد. مکثی کوتاه کرد؛ آن‌قدر که نگاه‌ها جمع شود. بعد، با لحنی گرم خوشامد گفت، از حضور والدین تشکر کرد و افزود که این گردهمایی بدون همکاری آن‌ها ممکن نبود.
سپس ادامه داد:
لازم است یادآور شوم که نوآوری‌ها و برخی از تزیینات کاملاً نوینِ جشن امسال، ایده و طرح بانویی است که بیش از یک سال از حضورش در شهر ما نمی‌گذرد.
بعد نام مادرم را برد و به گوشه‌ای که ما ایستاده بودیم اشاره کرد و با نشان دادن او، از حاضران خواست تشویقش کنند.
این کارِ خانم مدیر نه ناگهانی بود و نه نمایشی؛ دقیق و شمرده انجام شد. گفت که تزیینات سالن و فضای مدرسه حاصلِ ایده، سلیقه و پشتکارِ اوست. از صبوری‌اش گفت، از زمانی که صرف کرده، و از این‌که چگونه توانسته دیگران را کنار هم جمع کند. کلماتش حساب‌شده بود، اما تحسین در آن‌ها تردیدی نداشت.
نگاه‌ها به سمت ما چرخید. من واکنش جمع را بیشتر حس می‌کردم تا ببینم. مادرم آرام ایستاده بود؛ نه دست تکان داد و نه لبخندش را بزرگ‌تر کرد. فقط سرش را کمی پایین آورد؛ حرکتی که امروز می‌دانم بیش از هر تشکری به او می‌آمد.
تشویقِ حضار مثل موجی شکل گرفت و رفته‌رفته با صمیمیتی گرم، همه را در بر گرفت.
من به مادرم نگاه می‌کردم. آن زمان فقط خوشحال بودم؛ امروز اما می‌فهمم آن تشویق فقط برای تزیینات نبود. برای دیده‌شدنِ کاری بود که معمولاً در سکوت انجام می‌شود.
برای من، نقطه‌ی اوجِ آن شب زمانی بود که خانم مدیر از مادرم خواست به کنارش برود و اگر می‌خواهد، چیزی بگوید. یادم نرفته در آن لحظه حس کردم نفسم بند آمده و قلبم تندتر می‌تپد. پیش از آن‌که خودم را دریابم، مادرم کنار خانم مدیر ایستاده بود؛ پشت میکروفن.
آنچه می‌دیدم باورکردنی نبود. به پدر نگاه کردم و تعجبم چند برابر شد. قطرات اشک روی گونه‌های پدرم، زیر نورهای سالن، با درخشندگی می‌لغزیدند.
مادرم به زبان فرانسه به حاضران گفت:
«همه‌ی این‌ها بدون کمکِ شما، و به‌ویژه خانم‌ها آنت، مَرلِن و آیشا، ممکن نبود.»
حاضران دوباره او را با دست زدن تشویق کردند. مادرم سپاسگزاری کرد و آرام به سمت ما بازگشت.
پدر کنارم ایستاده بود. دستش را کمی محکم‌تر دور دستم حلقه کرد؛ حرکتی کوچک، اما پرمعنا. در آن لحظه، بی‌آن‌که بتوانم توضیحش بدهم، حس می‌کردم چیزی در جای درستِ خودش قرار گرفته است. آنجا برای اوّلین بار پدرومادرم در حضور جمعی بزرگ و غریبه، یکدیگر را در آغوش گرفته و بوسیدند!‌ زیباتر از آن امکان نداشت.
خانم مدیر با لبخند تشویق‌ها را جمع کرد و گفت برنامه ادامه خواهد داشت. صداها آرام‌آرام برگشتند، اما فضا دیگر همان فضای چند دقیقه‌ی پیش نبود.
چیزی تثبیت شده بود؛ چیزی ماندگارتر از نور و تزیین.
و جشن، از همان‌جا، واقعاً شروع شد.
چند تن از بچه‌های کلاس‌های سال‌های آخرِ مدرسه، سرودهایی متناسب با این وقتِ سال اجرا کردند. یکی از آموزگاران ــ اریک ــ همراهِ چند دانش‌آموز، نمایشی کوتاه و خنده‌دار روی صحنه برد. همه‌چیز منظم بود، شاد، و کمی هم شلوغ؛ از همان شلوغی‌هایی که بعدها در ذهن، آرام‌تر به یاد می‌آیند.
بعد از آن، نِلی پشتِ میکروفن رفت. با صدایی شمرده، از حاضران خواست که از خودشان پذیرایی کنند. گفت:
«چشیدنِ طعمِ این‌همه خوراکیِ متنوع را که حاصلِ طرح و ابتکارِ خانم میناست، به همه توصیه می کنم.»
در همان لحظه، نامِ مادرم دیگر نامی معمولی نبود. شنیده می‌شد. می‌نشست.
در گوشه‌ای از میزِپرازغذاهای مختلف، ظرف‌های پلاستیکیِ کوچکی چیده شده بود. ساده، بی‌ادعا. همان‌جا بود که دیدمشان.
شُولی زَرد.
لازم نبود کسی چیزی بگوید. همان نگاهِ اول کافی بود تا بدانم کارِ مادر است.
احساسی قدیمی، شبیه دل‌نگرانی، در من بیدار شد. آرزو کردم همه از آن بخورند. آرزویی کودکانه، اما جدی؛ انگار سرنوشتِ چیزی مهم به آن بسته بود.
نگاه می‌کردم.
ظرف‌ها هنوز دست‌نخورده بودند.
زمان می‌گذشت، و دلِ من آرام نمی‌گرفت. آن‌قدر که نزدیک بود برخیزم و بی‌هوا بگویم:
«از این هم بخورید…»
در همان لحظه، پدرِ یکی از بچه‌ها جلو آمد. یکی از ظرف‌ها را برداشت. ایستادم و نگاهش کردم؛ با دقتی که حالا، سال‌ها بعد، می‌فهمم چرا آن‌قدر زیاد بود. قاشق پلاستیکیِ کوچکش را آهسته داخل ظرف برد. کمی از آن مادهٔ زردرنگ را ــ که رویش با پودری قهوه‌ای تزئین شده بود ــ به دهان برد. مکث کرد. دهان بسته اش می جنبید. مزه مزه میکرد.
از چهره‌اش می‌شد فهمید که بدش نیامده، اما هنوز تصمیم نگرفته است. قاشقِ دوم را برداشت. پُرتر. مطمئن‌تر.
این بار، واکنشِ صورتش چیز دیگری می‌گفت. چشم‌ها، حرکتِ سر، همان تأییدِ بی‌کلامی که آدم‌ها وقتی واقعاً خوششان می‌آید، ناخواسته نشان می‌دهند.
در دل گفتم:
«برو بگو… به بقیه هم بگو…»
و انگار که صدایم را شنیده باشد، رفت. به چند نفرِ دیگر نزدیک شد و با اشاره، همان گوشهٔ میز را نشان داد؛ جایی که ظرف‌های شُولی‌زرد قرار داشتند. تعدادشان زیاد نبود. اما هنوز بودند. و همین، امید می‌آورد.
من در فکرِ خودم غرق بودم. پدر و مادرم سرگرمِ گفت‌وگو با دیگر والدین بودند. ناگهان متوجه شدم چیزی عوض شده است.
دوباره به میز نگاه کردم.از ظرف‌های شُولی‌زردِ مادرم، هیچ چیز باقی نمانده بود.
آن شب، شبِ درخششِ مادرم بود؛ نه با نور، نه با صدا، بلکه با دیده‌شدن.
حالا دیگر همه او را می‌شناختند.

و من، با فاصله‌ای که سال‌ها به من داده‌اند، می‌دانم آن حسِ افتخارِ خاموش، یکی از ماندگارترین احساس‌های زندگی‌ام بوده است.
***
سال نو آمد و زمستان سردتر شد. یادم هست دوبار برف بارید؛ برفی کم‌رو و خجالتی که زود آب شد و از میان رفت، انگار خودش هم می‌دانست ماندنی نیست.
جشن های نوئل و سال تازه پر از شادی ونور بود. همه اش در یادم هست.به هرحال هدیه ها نیزآن را بیاد ماندنی تر کرده بودند. دو یا سه ماه بعد بود، یکروز عصر که با مادر به خانه رسیدم،‌در یک گوشه ی خانه ی کوچک ما میزی بود! میزی ظریف و چوبی با روکشی خوشرنگ. روی میز ظرفهای کوچک بلورین زیبایی بود. یک گلدان گل لاله،آیینه، سکّه... که یعنی «هفت سین». که یعنی عید،‌نوروز...من به دیدن این تزیینات داد زدم«...مامان عیده...؟» مادر توضیح داد که تا روز عید و سال تازه هفت روزی مانده. ولی افسوس که عید روز دوشنبه است. یعنی پدر سر کار خواهد بود،‌من در مدرسه و مادر سر کلاس فرانسه. ولی اصلن مهم نیست. آنچه اهمیت دارد اینکه ما با هم هستیم و سال تازه را به سادگی ولی دلخوشی برگزار میکنیم. عید بی سر وصدا آمد ورفت. ولی من صدایش را با عیدی هایی که از پدر و مادر گرفتم شنیدم. هنوز یاد نرفته.
بعضی غروب‌ها، وقتی پدر و مادرم آرام با هم حرف می‌زدند، گوش‌هایم تیز می‌شد. می‌فهمیدم مادر قصد دارد کاری پیدا کند. پدر موافق بود. موضوعِ اصلی، من بودم: اگر مادر به کار مشغول می‌شد، چه کسی از من مراقبت می‌کرد؟
امّا این تصمیم فوریتی نداشت. مادر می‌خواست دوره‌ی دومِ کلاسش را تمام کند و بعد به‌دنبالِ کار بگردد. پس تا رسیدنِ پاییزِ بعدی، هنوز زمانِ زیادی پیشِ رو بود. با این‌همه، چیزی در هوا عوض شده بود؛ انگار قرار بود نظمی که به آن خو گرفته بودم، آرام‌آرام جابه‌جا شود.
اواخرِ سالِ تحصیلی بود که فهمیدم تابستان، برای بیست‌ویک روز، به ایران خواهیم رفت؛ ماه اوت. نمی‌دانم خوشحال شدم یا نه، امّا می‌دانم دلشوره داشتم. رفتن، هرچند کوتاه، برایم معنای جدا شدن داشت؛ جدا شدن از خیابان‌هایی که مسیرشان را بلد بودم، از مدرسه‌ای که دیگر غریبه نبود، از زبانی که تازه داشت مالِ من می‌شد.
ایران برای من نامِ یک کشور نبود؛ ایران یعنی کرمان، و فقط کرمان. از هیچ جای دیگرِ آن سرزمین، خاطره یا تصویری نداشتم. کرمان هم برای من چیزی بیش از چند چهره و چند حسِ پراکنده نبود: «جوونُومی»، با صدای گرم و آغوشِ مطمئنش؛ «عمو تهمورث»، با نگاهِ مهربان وخنده های دلپذیرش. باقی، تصویرهایی گنگ و نیمه‌تاریک بودند؛ مثل خانه‌ی خان‌عمو، با اتاق‌های بزرگ و ساکت، دیوارهایی که انگار صدا را در خود نگه می‌داشتند، و چهره‌ای اخمو که در خاطرم ثابت مانده بود. خاله و دیگر عموها،‌بچه های ایشان، بخصوص سیما در یادم بود. همین.
ایران برای من جایی بود هم آشنا و هم غریبه؛ و همین دوگانگی، بی‌آن‌که بدانم چرا، مرا می‌ترساند.
کلاسِ دوم را با بهترین ارزیابی به پایان رساندم. حس می‌کردم چیزی را درست انجام داده‌ام؛ چیزی که مرا به این‌جا، به این مدرسه و این زبان، وصل می‌کرد. در روزِ پایانیِ مدرسه، با مادر پیشِ آرلِت رفتیم. مادر گفته بود باید از او تشکّر کنم؛ باید بگویم از او چیزهای زیادی آموخته‌ام؛ و باید بگویم متأسّفم اگر بعضی وقت‌ها دخترِ شلوغ و کم‌توجّهی بوده‌ام. مادر گفت،‌اینها حقایقی است که باید گفته شوند. قصد ، چاپلوسی در بین نیست. و من باید این را خوب بفهمم. نمیدانم آنموقع فهمیدم یانه ،ولی همه‌ی این‌ها را گفتم. امّا آرلِت را در آغوش گرفته، از تهِ دل و با تمامِ عشق، بوسیدم. این یکی کار دلِ خودم بود. مادر نگفته بود اینکار را بکنم.
آرلِت نگاهم کرد؛ نگاهی که نرم شده بود. بعد خم شد،مرا درآغوش گرفت وبوسید.لحظه یی مکث کرد. گویی بغضش را پس نگه داشت وگفت همه‌ی بچّه‌ها پاک و معصوم‌اند. بامادرم هم روبوسی کرد وبرایم سال‌های بهتری آرزو کرد.
او نخستین آموزگارتمامِ زندگیِ من است؛ ویادش،با تمامِ آن‌چه در آن روز نگفته ماند،همیشه در من گرامی خواهد ماند.





نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد