وقتی گونتر گراس شاعر و نویسندهی آلمانی در سال ۲۰۱۲ میلادی شعری در انتقاد به سیاستهای دولت اسرائیل نوشت؛ واکنشهای تند و گستردهای را برانگیخت و موجی از حمله و انتقاد به او در رسانههای آمریکا، اروپا و آلمان به راه افتاد. در رأس این هجمهها و حملات، طبیعتاً دولت اسرائیل و یهودیان حامی او قرار داشتند.
گراس در این شعر، سیاست هستهای اسرائیل را مورد انتقاد قرار داد و آن را خطری برای صلح جهانی خواند؛ از سیاستهای دولت اسرائیل و غرب، بهویژه در ارتباط با برنامهی هستهای ایران، بهعنوان معیارهای دوگانه انتقاد کرد و سکوت جامعهی جهانی در برابر زرادخانهی هستهای اسرائیل را زیر سوال برد.
البته که او چشمبسته و بی هیچ درنگی به ضداسرائیلی بودن و یهودستیزی متهم شد، اما او درعینحالی که جنایات هولوکاست را انکار نکرد، تابوی نقد به اسرائیل را شکست و صفحهای تازه در پهنهی افکار عمومی و سیاست خارجی آلمان گشود. او میگوید سکوت غرب و آلمان به دلیل احساس گناه تاریخی نسبت به هولوکاست، نباید مانع از نقد اصولی و بهحق از سیاستهای تجاوزکارانهی اسرائیل شود.
همین شیوهی برخورد یکسویهی حکومت اسرائیل و حامیان او در برابر انتقادها را، سیاست ورزان وطنی ما هم به کار میبرند. جمهوری اسلامی و حامیان او، هرکسی را که کمترین نقدی به آنها و سیاستهایشان کند، دشمن میدانند و آنها را آمریکایی و صهیونیستی و تا جاسوس و خائن مینامند. این سیاست ورزی دشمنتراشانه، پس از "جنگ ۱۲ روزه" به اوج خود رسید، تا جایی که کمترین نقد اصولی و بهحق به سیاستهای نظام تحمل نمیشود و منتقدان بهعنوان حامی اسرائیل و غرب محکوم میشوند و ناگهان در عرض یکی دو هفته، دهها "جاسوس" دستگیر میشوند.
همین روش را چپهای سنتی و رادیکال هم به کار میبرند. آنها با کلیدواژهی امپریالیسم، نهتنها همهی دستاوردهای بشری در دموکراسی و حقوق بشر را بیارج میکنند و بهعنوان فریب و سرابِ " امپریالیستی" به پیروان خود میشناسانند؛ بلکه در سیاست ورزی روزمره نیز هرگونه همصدایی و همسویی و حمایت شخصیتها و رسانههای آمریکایی و غربی با کنشگران وطنی را خائنانه و همدستی با امپریالیسم ارزیابی میکنند. کافی است که فلان رسانه، سازمان یا سیاستمدار غربی یا آمریکایی از فلان کنشگر سیاسی-اجتماعی وطنی مستقیم و غیرمستقیم حمایت و دفاع کند؛ این کنشگر بی هیچ درنگ و تردیدی در سیاههی افراد و نیروهای امپریالیستی قرار میگیرد. اما اگر همین افراد با هر انگیزه و هدفی مورد حمایت چین، روسیه و کشورهای مثلاً "برادر" قرار بگیرند، "خودی" و "دوست" محسوب میشوند!
سلطنتطلبان در این میان، شمشیر را از رو بستهاند و با کمتر از "جاوید شاه" قانع نمیشوند. اگر گفتی "جاوید شاه"، "ایرانی " و "وطنپرستی"، وگرنه خائن و وطنفروشی! ملاک "وطندوستی" آنها هم فقط وفاداری چشم و گوش بسته به شخص شاهزاده در همهی زمینههاست و هرکه بهجز این باشد، "غیر ایرانی" است! فلان کنشگر سیاسی-اجتماعیِ ملی، منفرد و مستقل اگر تمام زندگی و موجودیتش را برای ایران بگذارد، چون پادشاهی خواه نیست، پس "مزدور" و "خائن" است و در بهترین حالت، "آلت دست حکومت"!
گروهها و جریانهای مشابه دیگری نیز هستند که کم یا بیش به همین سبک و سیاق رفتار میکنند و با خودمحوری و خود حق پنداری و معیارهای ایدئولوژیک، دوست و دشمن تعیین میکنند و بهجای وفاداری به منافع و مصالح ملی و اصول دموکراتیک، معیارهای ایدئولوژیک، هویتِ گروهی و وفاداری به شخصیتی معین را مبنای ارزیابیهای سیاسی خود قرار میدهند.
این شیوهی نگرش، این خودفرشتهانگاری و اهریمنسازی دیگری، که تعصب و وفاداری را بهجای حقیقت مینشاند و برای او مهم نیست چه میکنی و چه میگویی، بلکه مهم این است با کهای؛ ریشه در ذهنیتهای ایلی-قبیلهای دارد. شیوهای که پیچیدگی واقعیتهای سیاسی- اجتماعی را به خطکشی سادهی دوست و دشمن فرومیکاهد و هرگونه پرسش، تردید، نقد یا استقلال فکری را نفی میکند. دوگانهی «یا با ما یا بر ما» به معنای پیروی کامل از یک گفتمان، رهبری یا خطمشی خاص است که بر اساس آن، هر فرد یا گروهی با کمترین اختلافنظر به اردوگاه "دشمن" رانده میشود.
این نوع نگرش پیامدهای بسیار خطرناک و زیانباری برای جامعه دارد:
همبستگی اجتماعی و ملی را با تقویت هویتهای گروهی و فرقهای به خطر میاندازد.
تنوع و تکثر فکری و فضای تعامل و گفتوگو را حذف و طیف سیاسی را به دو قطب متعارض مطلق تقسیم میکند و در عمل، امکان همکاریهای موردی میان جریانهای سیاسی و اجتماعی بر اساس مسائل خاص و منافع مشترک را از بین میبرد.
گفتمان تخریب، طرد و حذف را عادیسازی میکند و پیشزمینهی ذهنی برای اقدامات عملی ضددمکراتیک فراهم میسازد.
خشونت کلامی ایجاد میکند که درنهایت به خشونت فیزیکی میانجامد و با ایجاد فضای رعب و وحشت، صداهای مستقل و انتقادگر را خاموش و چرخهی خشونت را بازتولید میکند.
در چنین فضای مسمومی که دشمن بینی و دشمنتراشی حرف اول را میزند، کار سیاسی بسیار دشوار میشود؛ بهویژه که دستگاههای اطلاعاتی-امنیتی حکومت به این امر دامن زده و حتی از طریق نیروهای نفوذیشان سعی در مدیریت آن نیز میکنند. در چنین فضای آلودهای، هر جریان سیاسی میتواند بهآسانی علیه جریان سیاسی دیگر تحریک و برانگیخته شود و یا ناخواسته و نادانسته به ابزار و آلت دست دستگاههای اطلاعاتی-امنیتی بدل شود.
آیا زمان آن فرانرسیده است که در جهان پیچیده، چندوجهی و رنگارنگ سیاست، از نگاه سیاهوسفیدی و از نگرش "یا با ما یا بر ما" و تقسیم "دیگران" به دوست و دشمن و خودی و غیرخودی و مانند آن، گذر کرده و در فضای رقابتی سالم و سازنده، دیدگاهها و کارکردهای خود را به محک و ارزیابی همگان بگذاریم؟ آیا هنوز به آن بلوغ سیاسی نرسیدهایم که حق اختلافنظر را به رسمیت بشناسیم و سیاست را عرصهی تضارب آرا و اختلافات مشروع بدانیم، نه صحنهی تقابل افراد، نیروها و جریانهای سیاسی؟
یکپارچگی و همبستگی ملی، نه از تکصدایی و همسانسازی، بلکه از برخورد دیدگاهها و مدیریتِ اختلاف زاده میشود. تا زمانی که فرهنگ سیاسی ایرانی از دوگانهی «هرکه با ما نیست، بر ماست» عبور نکند، چرخهی نفاق، حذف و خشونت ادامه خواهد یافت. خروج از این چرخه، پیششرط هر تحول پایدار و بازگشتناپذیر است.
آذر 1404