پنجره
برگ اول
اتاق کوچک من
یکنواختی ملال انگیز روزها او را بیشتر و بیشتر در خود فرو می بَرد. اتاق کوچکی است در طبقه فوقانی خانه. او روزهای خود را در آن اتاق برای دور بودن از آدمهای مزاحم که مدام در حال رفت و آمد در خانه بودند می گذراند. هر روز در پشت تنها پنجره ی اتاق که به باغ کوچکی مشرف است می نشیند و به تماشای پرندگان که در لابلای شاخه های درختان به عشق ورزی مشغول هستند روزهای خود را به شب می رساند. رقص و آواز و عشق ورزی پرندگان تنها نمایشی ست از زندگی که او را مجذوب خود می سازد تا اینکه بتواند تصاویر سفید و سیاهی را که با خود از گذشته دارد به فراموشی بسپارد. هیچ چیز دیگری به جز آن باغ کوچک و پرندگانش، نمی توانند او را در روزهای پایانی زندگیش به خود جذب کنند.
ضربه ای که به درب اتاق می خورد، او را از تماشای باغ و تمرکزی که به پرندگان داشت باز می دارد. از پشت در کسی او را صدا می زند. روی برمی گرداند و با دقت بیشتری به صدا گوش می دهد. صدا متعلق به پرستارش است. به سختی از روی صندلی بر می خیزد و به سمت در می رود و از روزنه چشمی که بر روی درب نسب کرده است نگاه می کند تا ببیند که پرستار تنهاست یا کس دیگری هم او را همراهی می کند. هیچ مایل به ملاقات با غریبه ها نیست، از غریبه ها پرهیز می کند یا شاید بهتر است که گفته شود، از آنان بیزار است. چرا که فکر می کند او را افسرده می کنند. او خوب می داند که دیگر زمان زیادی برای آشنایی با آدم های تازه باقی نمانده است و باید وقت را برای همان هایی باقی گذاشت که مانده اند. در فرصتی که باقی مانده است. اما ترجیح او این است که از آنها تا می تواند پرهیز کند و چه بسا که حتی حضور خودش را نیز طاقت نمی آورد.
کلید را در قفل درب می چرخاند و آن را باز می کند و به جای خود برمی گردد و دوباره به تماشای باغ و پرندگان ادامه می دهد. پرستارش که زن جوانی ست و روزها از او مراقبت می کند وارد اتاق می شود و سینی غذایی که با خود همراه دارد را بر روی میزی که در گوشه دیگر اتاق قرار گرفته می گذارد و به او یادآوری می کند تا قبل از اینکه غذا سرد شود و طعم خود را از دست دهد، باید آن را میل کند. با اکراه به سمت زن روی برمی گرداند و با سر از او برای غذا تشکر می کند و به سمت میزی می رود که سینی غذا روی آن گذارده شده است.
پرستار جوان از او می پرسد: آیا چیز دیگری لازم دارید که برای تان بیاورم؟ با سر که به سمت چپ و راست می گردد به او می فهماند که نیازی به چیز دیگری نیست و آنچه که در سینی غذا هست برای او کافی می باشد و دوباره با سر از او تشکر می کند. مدت هاست که کلامی از دهان او نمی توان شنید و همیشه منظور خود را با حرکات دست و سر به دیگران می فهماند. از گفتگو با دیگران پرهیز دارد چرا که دیگر مطمئن نیست که می تواند با کسی ارتباط برقرار کند یا اینکه کلام او بتواند کنجکاوی مخاطب را برانگیزد و به او گوش فرا دهد.
دختر جوان از گرمی که در صدایش نهفته است از او می پرسد: آیا مایل هستید که بعد از صرف غذا برای هواخوری بیرون برویم. هوا امروز بسیار متبوع و مناسب برای قدم زدن است.
رویش را به آرامی از سینی غذا برمی دارد و با چشمان نافذ خود به دختر جوان نگاهی می اندازد و رضایت خود را از قدم زدن با لبخندی جواب می دهد و به غذا خوردن مشغول می شود.
پس تا یک ساعت دیگر برمی گردم و امیدوارم که آماده باشید برای بیرون رفتن. از اتاق بیرون می رود و درب را پشت سر خود می بندد.
****
او در این خانه به دنیا آمده است و در آن جا نیز بزرگ شده است و دوران کهنسالی خود را نیز در آنجا می گذراند خانه ای ست دو طبقه و بسیار بزرگ با اتاق های فراوان در هر طبقه، اما تنها اتاقی که پنجره آن مشرف به باغ است همین اتاق کوچک می باشد که او تمام روز خود را در آن سپری می کند و همیشه نیز درب اتاق را قفل می کند تا از مزاحمت های افراد دیگری که در آن خانه زندگی می کنند به دور باشد. تنها درب اتاق را به روی پرستار جوان می گشاید و نیز زمانی از اتاق بیرون می آید که بخواهد به اتاق خوابش برای خواب برود. دختر جوان، پرستاری او را به عهده دارد و از او مراقبت می کند. تنها او مجاز است که با او در تماس باشد و غذا و داروهایی را که دکتر برای او تجویز کرده به موقع به او بدهد.
خانه ای که در آن زندگی می کند تقریبا در حومه شهر قرار دارد اما نه چندان دور از شهر. بیش از دویست سال از قدمت خانه می گذرد، چندین نسل زندگی خود را در آن خانه آغاز کردند و آن را نیز به پایان رسانده اند. او آخرین فرد از نسلی است که پایان روزهای زندگی خود را در آن می گذراند. او تنها فرد باقی مانده و وارث آن خانه است. فرزندی از خود ندارد که وارث خانه شود و اینکه بعد از او چه خواهد شد، فرقی برای او نمی کند. برای او تنها آن اتاق کوچک با پنجره ای که وی را با دنیای بیرون مرتبط می سازد اهمیت دارد و اینکه می تواند تنگنای خانه را برای او قابل تحمل سازد.
****
ضربه ای به در می خورد و پرستار به درون اتاق می آید. با صدایی ملایم می پرسد: آماده بیرون رفتن هستید؟
با سر جواب مثبت می دهد و به همراه پرستار از اتاق بیرون می رود، پله ها را یکی پس از دیگری با احتیاط بسیار و با کمک پرستار پشت سر می گذارد تا به طبقه هم کف خانه می رسند. بادی که از جنوب می وزید هوای بهاری را بیش از اندازه برای یک پیاده روی متبوع تر ساخته است. عصای خود را در دست راست خود دارد و دست چپ خود را در بازوی پرستار حلقه کرده است تا بهتر بتواند توازن خود را حفظ کند. با گام های آهسته از خانه بیرون می روند. نفس عمیقی می کشد و با ولع هوای بهاری را به درون سینه فرو می دهد تا آخرین روزهای زندگی خود را با هوای بهاری آغشته سازد.
پرستار جوان خوب می داند آنچه که او بیش از هر چیز دیگری به آن نیاز دارد، سکوت، آرامش و هوای آزاد است. اینها تنها داروی هستند که به او کمک می کنند تا انرژی باقی مانده در جسم او بتواند او را سرپا نگه دارد و نگذارد روزهای پایانی زندگیش یا ماه ها و شاید هم سال هایی که باقی مانده است موجب افسردگی بیشتر او شود.
در کنار هم به آرامی قدم بر می دارند و با تماشای درختان و طبیعت که در حال شکوفایی ست خود را مسحور می کنند. پیر و جوان را می بینند که چگونه از هوای بهاری به شادی درآمده اند. بهار تنها طبیعت را از خواب زمستانی بیدار نمی کند بلکه شوق تازه ای به جان آدمیان می بخشد تا تمنیات درونی خود را سرشار از طراوت زندگی کند.
بعد از مدتی از پیاده روی، پرستار رو به او می کند و می گوید: هر وقت احساس خستگی کردید می توانیم بر روی یکی از این نیمکت ها بنشینیم و کمی استراحت کنیم و بعد هر وقت که اراده کنید و بخواهید، به خانه بر میگردیم یا اینکه به قدم زدن ادامه خواهیم داد... تصمیم با شماست. سر خود را به معنای تصدیق حرف پرستار تکان می دهد و به نیمکتی که در جلوی آنها ست اشاره می کند. به سمت نیمکت می روند و بر روی آن می نشینند. او به تماشای رهگذران ادامه می دهد. آنان برای او به مانند خرس های می مانند که از خواب زمستانی بیرون آمده اند و بهار را برای پروار شدن و پیدا کردن جفت مناسب به هر سوی چشم می اندازند. آنها خوب می دانند که زمان را نباید از دست داد قبل از اینکه گرد پیری روزهای زندگی را خاکستری کند و دیگر برای آنها فرصتی نباشد که بتوانند از خود نشانی بر جا بگذارند. به یاد روزهای جوانی خودش می افتد بی آنکه بخواهد آن روزها را مرور کند... با خود می گوید: روزهایی که رفته است را باید بگذاری تا در آرامش خود به سر برند... برگشت به گذشته فقط باعث می شود که روزهای باقی مانده را به فراموشی بسپاری و آنگاه چشم می گشایی که دیگر روزی برایت باقی نمانده است تا بخواهی آنها را بی آزمایی ... هر دو در کنار هم بر روی نیمکت نشسته اند. سکوت همچون روال گذشته در بین آنها حکم می راند و تنها گاه گاهی به هم نگاهی می اندازند و از روی احترام لبخندی بر لب می آورند تا توانسته باشند سکوت ملال آور را کمی تسلا بخشند...
وقت آن است که برگردیم به خانه، احساس می کنم که به اندازه کافی هوای بهاری را استنشاق کرده ام و تا مدتی نیازی به آن نخواهم داشت.
پرستار جوان بهت زده به او نگاه می کند و باورش نمی شود که چه شنیده است. اولین بار است که پرستار صدای او را می شنود که از او می خواهد به خانه برگردیم. از خوشحالی و حیرتی که به او دست داده است دست پاچه می شود و سریع از جای خود برمی خیزد. به آرامی زیر بغل او را می گیرد تا از روی نیمکت بلند شود، شادی و کنجکاوی در او اوج گرفته و نمی داند چگونه باید رفتار کند. بعد از لحظه ای به خود مسلط می گردد و بی آنکه چیزی بگوید از همان راهی که آمده بودند به سمت خانه بر می گردند .
در راه بی مقدمه از پرستار جوان می پرسد: چند وقت است که پرستار هستی؟
در لحن صدایش مهربانی احساس نمی شود. لحنی ست پرسش گرانه از روی کنجکاوی.
پرستار جوان که به سختی می توانست هیجان و حیرت خود را پنهان کند، با چشمان تعجب زده اش پاسخ می دهد: دو سالی است که مدرک پرستاری دارم.
عجب! پس تازه کار هستی. اما نسبت به سن و سالت و تازه کار بودنت، بسیار پخته جلوه می کنی.
ممنون از نتیجه ای که به دست داده ام.
تو را با چه اسمی باید صدا کرد.
لبخندی بر روی لبان دختر نقش می بند و می گوید: مهرنوش.
چند سال داری.
اول تابستان پا به بیست و شش سالگی خواهم گذاشت.
پرستار جوان هنوز نمی تواند باور کند از آنچه که اتفاق افتاده است. بعد از ماه ها که سکوت بین آنان حاکم بوده است حال او به سخن درآمده و با او شروع کرده به صحبت کردن و یک ریز هم در حال سئوال کردن می باشد.
پرستار جوان جراتی به خودش می دهد و می پرسد: من شما را به چه اسمی صدا کنم. البته اسم واقعی شما را می دانم ولی مایل هستم که خود شما تصمیم بگیرید که با چه اسمی شما را خطاب کنم.
آن را به اختیار خودت می گذارم... البته مایل هستم که بدانم در انتخاب اسم چه ذوقی از خود نشان می دهی. البته نه آن اسمی که به تو گفته شده است و آنان که هنوز زنده هستند و من را به این اسم می شناسند.
حقیقتاً چندان برایم آسان نیست تا اسمی را انتخاب کنم که با شخصیت شما همخوانی داشته باشد. انتخاب اسم برای یک نوزاد تازه متولد شده بسیار آسان تر است، چرا که هنوز شکل واقعی خود را پیدا نکرده و هر اسمی می تواند برازنده او باشد اما برای فردی که هشتاد سال از عمر خود را پشت سر گذاشته است آسان نیست که او را با هر اسمی صدا زد. بلکه بیشتر فکر می کنم که شما را باید با عنوان و منصبی که دارید صدا کرد و نه چیز دیگری. الان چند ماهی است که من پرستاری شما را به عهده گرفته ام و این اولین بار است که شما با من صحبت می کنید. ارتباط ما همیشه با اشاره سرو دست و ایماء و اشاره بوده و اصلا فکر نمی کردم که شما قادر به حرف زدن بوده باشید. من را ببخشید... فکر می کردم که شما لال هستید... کسی هم من را در جریان وضعیت واقعی شما نگذاشته بود.
لبخندی بر لبانش می نشیند و می گوید: بله... من لال هستم... در واقع سال ها است که داوطلبانه خودم را لال کرده ام چرا که دیگر حرفی برای گفتن ندارم... هرچه که باید می گفتم، گفته شده است... زبان و دهان را نباید تحت هر شرایطی و هر گاه که هوس می کنی آن را به کار گیری و کلماتی را بیرون بریزی که بعد نتوانی آنها را جمع کنی... واژه ها معنا دارند و باید خوب انتخاب شوند... برای من واژه ای باقی نمانده که بتوانم آن را تقدیم کسی کنم... به همین خاطر لال بودن را انتخاب کردم و این را فراموش نکن که من در پیش دیگران هنوز لال هستم.
پرستار جوان به سختی تلاش می کند که جلوی خنده خود را بگیرد اما قادر به انجام آن نیست، با خنده و قاطعیتی که در صدایش حس می شود، می گوید: اما شما لال نیستید. دارید با من صحبت می کنید... ما داریم با هم گفتگو می کنیم... چطور می شود که شما هم لال باشید و همزمان با من حرف بزنید... آه خدای من... من را ببخشید که نمی توانم جلوی خنده خود را بگیرم.
او نیز خود شروع به خندیدن می کند و با خنده ای بلند می گوید: می فهمم... دیوانگی همیشه چهره های گوناگونی از خود به نمایش می گذارد... دیوانگی من هم به این شکل خودش را نشان می دهد... تو اولین کسی هستی که من از دیوانگی خودم در برابر او پرده برداری می کنم و تو یک لال سخنگو در مقابل خودت می بینی.
پرستار جوان که همچنان در حال خندیدن است می گوید: بسیار مفتخر هستم که این افتخار را به من می دهید تا اولین کسی باشم که از راز شما مطلع شوم. آیا راز دیگری هم هست که مایل باشید از آن پرده بردارید. درضمن آیا باید این راز را پنهان بدارم یا اینکه می توانم آن را با کس دیگری نیز در میان بگذارم.
بهتر است که این راز بین خودمان باقی بماند. هر موقع که لازم باشد به تو خواهم گفت... اما فعلا مناسب نیست... همانطور که گفتم، من پیش دیگران هنوز لال هستم.
به خانه می رسند و پرستار او را به سمت اتاق خواب راهنمایی می کند تا شاید بخواهد کمی استراحت کند، ولی او از رفتن به اتاق خواب امتناع می ورزد و مایل است که به آن اتاق کوچک برگردد و از پرستار می خواهد که برای او چای فراهم سازد و او را نیز در نوشیدن چای همراهی کند. پرستار جوان او را کمک می کند که به آن اتاق برود و برای تهیه چای از او جدا می شود و به آشپزخانه می رود. او وارد اتاق می شود و به سمت صندلی که مقابل پنجره قرار دارد می رود و بر روی آن می نشیند. چشم به جستجوی پرندگان می جوید و از خود می پرسد: آیا آنان نیز به لانه هایشان بازگشته اند. پاسخی برای پرسش خود ندارد و بیشتر به باغ خیره می شود تا نشانی از پرندگان بیابد. هوا هنوز روشن است و درختان باغ در روشنایی روز هنوز به خوبی دیده می شوند. او در انتظار دوستان کوچک خود است که هنوز اثری از آنان دیده نمی شود. صداهایی از دور به گوش می رسد و تکان خوردن شاخه ها را می بیند اما اثری از دوستان خود نیست... پیش خود می گوید: می دانم که بینایی چشم هایم دیگر همانند سابق نیستند و تعجبی نباید باشد که نمی توانم رفقای کوچک خود را بخوبی ببینم... اما همانقدر که صدایشان به گوش می رسد، نشان از بودن آنهاست و برایم کافی ست...
محمود میرمالک ثانی
ادامه دارد...
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد