logo





میشائیل هِسّه

چگونه نخبگان فکری اروپا برای بقا مبارزه می‌کردند: «بسیاری از گرسنگی رنج می‌بردند»

سه شنبه ۲۵ آذر ۱۴۰۴ - ۱۶ دسامبر ۲۰۲۵



در تصویر، ژاکلین برتون، ژاک لیپشیتز، آندره برتون و واریان فرای گرد هم آمده‌اند.

اوه ویت‌اشتوک میان سال‌های دههٔ ۱۹۳۰ و امروز شباهت‌هایی می‌بیند. هاینریش مان و هانا آرنت خیلی زود از دست نازی‌ها گریختند.

اوه ویت‌اشتوک مقابل قفسه‌ای شیک از کتاب‌ها نشسته است. جلد بزرگ‌شدهٔ کتاب مارسی ۱۹۴۰ دیده می‌شود. او برای این کتاب جایزهٔ ادبی «کمیتهٔ اقدام مقاومت» را دریافت می‌کند.

آقای ویت‌اشتوک، وقتی کتاب شما مارسی ۱۹۴۰ را می‌خوانیم، این احساس به‌وجود می‌آید که دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ امروز به‌شکلی وهم‌آلود بازگشته‌اند. خود شما هم چنین احساسی دارید؟

بله، قطعاً. میان سال‌های ۱۹۲۲ تا ۱۹۳۸، رژیم‌های فاشیستی و دیکتاتوری بسیاری در اروپا به قدرت رسیدند. و هرچند امروز نباید شتاب‌زده پوپولیست‌های راست‌گرا را با فاشیست‌ها یکسان بدانیم، اما حدود یک دهه است که شاهد افزایش آشکار دولت‌های اقتدارگرا هستیم – در اروپا، آمریکای شمالی، برزیل و جاهای دیگر. این موضوع نگران‌کننده است.

شما در کتاب سرنوشت افرادی را روایت می‌کنید که خیلی زود از دست ناسیونال‌سوسیالیست‌ها گریختند – هاینریش مان، هانا آرنت و دیگران. آیا این اقدام زودهنگام واقعاً تنها راه ممکن بود؟

برای برخی، این کار برای زنده ماندن ضروری بود. مثلاً هاینریش مان از سوی پلیس سیاسی تحت نظر بود. دو سه روز پس از خروج او از کشور، خانه‌اش تفتیش شد — اگر هنوز در آلمان بود، احتمالاً او را دستگیر می‌کردند. هانا آرنت تا تابستان ۱۹۳۳ ماند و دربارهٔ آغاز آزار یهودیان اسناد جمع‌آوری کرد و آن‌ها را به فلسطین فرستاد. به‌خاطر همین کار، گشتاپو او را بازجویی کرد. اینکه اجازه یافت دوباره از ساختمان خارج شود، شگفت‌انگیز بود. پس از آن فوراً به فرانسه گریخت. آن زمان هر کسی که منتقد و مقاوم بود، اگر نمی‌خواست سر از اردوگاه‌های کار اجباری درآورد، هیچ راه دیگری نداشت.

پاریس در آغاز پناهگاهی بود. آرنت و دیگران چگونه آنجا زندگی می‌کردند؟

بیشتر آن‌ها به پاریس رفتند، برخی نویسندگان ثروتمندتر مانند فویشت‌وانگر یا ورفل به جنوب فرانسه رفتند. اما وضعیت برای تقریباً همه دشوار و ناامن بود. فرانسه پناهندگی می‌داد، اما هیچ‌گونه کمک مالی ارائه نمی‌کرد. کسانی که فرانسوی را آن‌قدر خوب بلد نبودند که بتوانند به این زبان چیزی منتشر کنند، تقریباً هیچ شانسی برای تأمین معاش نداشتند. بسیاری واقعاً از گرسنگی در رنج بودند.

در همان زمان بسیاری تلاش می‌کردند توجه دیگران را به وضعیت آلمان جلب کنند. آیا این تلاش‌ها اثری داشت؟

تلاش‌های بسیاری صورت گرفت تا افکار عمومی فرانسه، همچنین آمریکایی‌ها و بریتانیایی‌ها، از خواب غفلت بیدار شوند. اما بازتاب آن اندک بود. بیشتر کشورها درگیر مشکلات خود بودند. نباید فراموش کرد: پیامدهای بحران بزرگ اقتصادی هنوز باقی بود، و در آمریکا مردم از گرسنگی رنج می‌بردند. این وضعیتی بود که امروز دشوار می‌توانیم آن را تصور کنیم.

در سال ۱۹۳۵ هاینریش مان در یک گردهمایی که قرار بود گروه‌های مختلف تبعیدی را گرد هم آورد، بسیار مورد استقبال قرار گرفت. این چه نوع جلسه‌ای بود؟

هدف آن بود که گروه‌های مختلف تبعیدی در فرانسه – که از نظر سیاسی و ایدئولوژیک اختلاف‌های شدیدی با یکدیگر داشتند – به یک پلتفرم اقدام مشترک ترغیب شوند. پشت این تلاش عمدتاً کمونیست‌های استالینیست قرار داشتند و گروه‌های لیبرال‌تر یا تروتسکیستی این را به‌خوبی احساس می‌کردند. آن‌ها نمی‌خواستند تحت نفوذ قرار گیرند. به همین دلیل این کنفرانس هم موفقیت قابل توجهی نداشت. کاملاً آشکار بود که مسکو از پشت پرده نقش تعیین‌کننده‌ای دارد.

تبعیدی‌ها چه زمانی دریافتند که فرانسه نیز از نظر سیاسی به سمت راست می‌لغزد؟ آیا این موضوع در زندگی روزمرهٔ آن‌ها احساس می‌شد؟

در ابتدا تقریباً هیچ. در سال‌های ۱۹۳۶/۳۷ جبههٔ مردمی به رهبری لئون بلوم حکومت می‌کرد. چرخش به راست تنها پس از شکست سال ۱۹۴۰ آشکار شد؛ پس از آنکه ورماخت ظرف تنها شش هفته فرانسه را شکست داد. عملاً هیچ‌کس چنین چیزی را پیش‌بینی نمی‌کرد—ارتش فرانسه یکی از قدرتمندترین ارتش‌های اروپا محسوب می‌شد.

چرا دفاع فرانسه این‌قدر سریع فروپاشید؟

فرانسه انتظار نوعی جنگ داشت که شبیه جنگ جهانی اول باشد. آن‌ها به خط ماژینو اعتماد کرده بودند؛ این دژهای تقریباً تسخیرناپذیر در مرز آلمان. اما آلمان بر نیروهای زرهی بسیار متحرک تکیه کرد. هیچ‌کس – نه در انگلستان و نه در فرانسه – برای چنین شیوهٔ جنگی آماده نبود. ورماخت با سرعت حیرت‌آوری پیشروی کرد، ارتش فرانسه ظرف مدت بسیار کوتاهی شکست خورد، و فرانسه مجبور به پذیرش آتش‌بس شد. در پاریس وحشت فراگیر شد.

این وحشت چگونه خود را نشان می‌داد؟

نکتهٔ تعیین‌کننده این بود که در سایهٔ پیشروی ورماخت، یگان‌های گشتاپو در سراسر کشور به حرکت درمی‌آمدند تا پناهجویان آلمانی و اتریشی را که یک‌بار از دست هیتلر گریخته بودند، شناسایی کنند. این افراد به‌خوبی می‌دانستند که زندان یا اردوگاه‌های کار اجباری در انتظارشان است.

هم‌زمان، هشت تا ده میلیون نفر از شمال فرانسه تنها ظرف چهار تا پنج هفته به سوی جنوب گریختند—یکی از بزرگ‌ترین حرکت‌های پناهجویی در تاریخ اروپا. جاده‌ها مسدود شده بودند: خودروها، ارابه‌ها، دوچرخه‌ها، عابران پیاده. این شرایط آشفته برای ورماخت یک مزیت بود: نیروهای فرانسه در جنوب عملاً نمی‌توانستند حرکت کنند، در حالی‌که آلمانی‌ها در جاده‌های خالی به سرعت پیشروی می‌کردند.

در عین حال، گزارش‌هایی از جنایات جنگی—اعدام غیرنظامیان، قتل اسیران جنگی—ترس و وحشت بیشتری ایجاد می‌کرد. دولت در ۸ و ۹ ژوئن ۱۹۴۰ از پاریس به تور، و بعداً به بوردو گریخت. وقتی حتی دولت فرار می‌کند، این پیام روشنی برای مردم است: اوضاع خطرناک شده است.

پس بسیاری به مناطق اشغالی‌نشدهٔ کشور گریختند. تجربهٔ فرار افراد مختلف—مثلاً هانا آرنت و آنا زگرس—چه تفاوتی داشت؟

زگرس در ابتدا اجازه یافت در خانه بماند، زیرا دو فرزند داشت. مادران دارای کودک خردسال تنها استثنا در قانون بازداشت اجباری بودند. او بعدها همراه کودکانش پیاده گریخت و پس از آتش‌بس، از خط مرزی عبور کرد و وارد منطقهٔ اشغال‌نشده شد.

اما هانا آرنت که فرزندی نداشت، مانند تقریباً همهٔ تبعیدیان آلمانی و اتریشی، بازداشت شد. از ترس خرابکاری‌های ادعایی، آن‌ها را همگی به‌طور دسته‌جمعی در اردوگاه‌ها نگه می‌داشتند. آرنت به اردوگاه گورس در نزدیکی پیرنه فرستاده شد و بعد پیاده از لورد تا مونتوبان گریخت.

در آن زمان کمک بسیار محدودی وجود داشت. یکی از معدود استثناها آمریکایی‌ای به نام واریان فرای بود. نقش او چه بود؟

سازمان‌های یهودی، کاتولیک، سوسیال‌دموکرات و کوئیکر وجود داشتند، اما سازمان فرای منحصر به‌فرد بود: او به‌طور ویژه از روشنفکران، نویسندگان و هنرمندان مراقبت می‌کرد. هدفش تنها نجات آن‌ها از گرسنگی نبود، بلکه می‌خواست آن‌ها را به شکل غیرقانونی از فرانسه خارج کند. بسیاری از تبعیدیان هیچ درآمدی نداشتند و اجازهٔ کار هم نداشتند—بدون کمک این سازمان‌ها عملاً از گرسنگی می‌مردند. اما فرای پا را فراتر گذاشت: او مسیرهای فرار را سازماندهی کرد.

چطور به این کار روی آورد؟

او در سال ۱۹۳۵ شاهد یک حادثه اتفاقی )( Pogroms) در شهر برلین، در منطقهٔ کورفورستندام بود. او برای نیویورک تایمز دربارهٔ آن گزارش نوشت—تجربه‌ای تعیین‌کننده. افزون بر این، بسیاری از نویسندگان و هنرمندان را شخصاً می‌شناخت؛ برخی از آثارشان را در دوران دانشجویی در یک مجلهٔ فرهنگی دانشگاه هاروارد منتشر کرده بود. وقتی شنید آن‌ها در جنوب فرانسه گرفتار شده‌اند، نتوانست بپذیرد که یک نسل کامل از هنر و ادبیات مدرن در اردوگاه‌های آلمانی نابود شود. انگیزهٔ او عمیقاً آرمان‌گرایانه بود. اشتیاقش به هنر و ادبیات مدرن اروپا بسیار زیاد بود و همین باعث شد شخصاً به فرانسه سفر کند تا در محل به مردم کمک کند.

آیا در آمریکا از او حمایت شد؟

نه، برعکس. بسیاری او را فردی مزاحم می‌دانستند—لقب تمسخرآمیز «واریانِ مخالف‌خوان» به او داده بودند. آمریکا در آن زمان عمدتاً درگیر مشکلات اقتصادی خود بود.

او شخصاً به مارسی سفر کرد. آیا این کار بسیار خطرناک نبود؟

چرا، بسیار خطرناک بود. با این حال، فرای ۱۳ ماه در فرانسه ماند. خوش‌شانس بود که فرانسویان زیادی به او کمک کردند، از جمله اعضای مقاومت. او بسیار محتاط بود. مارسی پر از کوچه‌های تاریکی است که می‌توان در آن‌ها ناپدید شد—اما فرای هرگز تنها از خانه بیرون نمی‌رفت و همواره مراقب بود که زیر نظر نرود. افزون بر این، چون آمریکایی بود، تا حدی از حمایت برخوردار بود: آمریکا هنوز وارد جنگ نشده بود و آلمانی‌ها نمی‌خواستند آمریکایی‌ها را تحریک کنند.

آیا او با توماس مان—که آن زمان در آمریکا زندگی می‌کرد—تماس داشت؟ برادرش هاینریش در فرانسه تحت تعقیب بود.

بله. کمیتهٔ نجات اضطراری که فرای همراه دوستانش بنیان گذاشته بود—نوعی سازمان مردم‌نهاد اولیه—به جمع‌آوری کمک‌های مالی می‌پرداخت. یکی از بنیان‌گذاران به کالیفرنیا سفر کرد و با همکاری توماس مان در خانهٔ شخصی او یک گردهمایی بزرگ برای جمع‌آوری کمک‌های مالی ترتیب داد. مان عمدتاً تهیه‌کنندگان یهودی و آلمانی‌تبار هالیوود را دعوت کرد. آنان بسیار سخاوتمند بودند، نه تنها به این دلیل که ثروتمند بودند، بلکه چون می‌دانستند اگر در اروپا مانده بودند چه بر سرشان می‌آمد. مان افتخار می‌کرد که در این برنامه بیش از مجموع کمک‌های حدود ۲۰۰ شرکت‌کنندهٔ نشست اولیهٔ کمیته در نیویورک جمع‌آوری کرده است.

بسیاری تلاش کردند از راه مارسی با کشتی بگریزند و برخی از مسیر پیرنه. والتر بنیامین این مسیر را رفت—با پایانی تراژیک.

بنیامین را یک زوج به نام لیزا و هانس فیتکو هدایت کردند؛ کسانی که بعداً با فرای همکاری نزدیک داشتند. او به اسپانیا رسید، اما پلیس مرزی اسپانیا او را به دلیل نداشتن ویزای معتبر ورود بازگرداند. شبی که قرار بود به فرانسه بازگردانده شود—و به احتمال زیاد تحویل آلمانی‌ها داده شود—در شهر پورتبو دست به خودکشی زد. این خودکشی پیامد داشت: گروهی که همراه او سفر می‌کردند ابتدا اجازه یافتند در اسپانیا بمانند و بعدها توانستند به پرتغال رفته و از آنجا از اقیانوس اطلس عبور کنند. پس از مرگ بنیامین، بازگرداندن پناهجویان در مرز اسپانیا بسیار کمتر شد—شاید مرگ او سبب شد تا گذشت بیشتری نشان دهند.

دیگران نیز مجبور بودند از پیرنه عبور کنند، مانند هاینریش مان.

بله. هاینریش مان همراه همسرش، برادرزاده‌اش گولو مان، و همچنین فرانتس و آلما ورفل از مسیر قاچاقچیان گریخت. این مسیر توسط سازمان فرای آماده شده بود و آن‌ها خوش‌شانس بودند که به‌موقع توانستند عبور کنند.

در همین زمان شرایط سیاسی بدتر شد. پتن همکاری می‌کرد، و روزولت شرایط ورود را سخت‌تر کرد. چرا؟

روزولت در کارزار انتخاباتی برای سومین دورهٔ ریاست‌جمهوری بود. آمریکایی‌ها نمی‌خواستند وارد جنگ شوند. افزون بر این، نوعی فضای ضدیهودی وجود داشت: آمریکا نمی‌خواست نویسندگان چپ‌گرا، پناهجویان زیاد، و به‌ویژه پناهجویان یهودی را بپذیرد. روزولت به‌عنوان یک نامزد انتخاباتی این فضا را در نظر گرفت. به همین دلیل ویزاهای کمی صادر شد.

آیا مردم اصولاً می‌توانستند با کشتی بگریزند؟

از بهار ۱۹۴۱ یک راه‌حل حقوقی پیدا شد: کشتی‌ها اجازه داشتند از مارسی به سوی مستعمرات فرانسه حرکت کنند. در ظاهر، فرد فرانسه را ترک نمی‌کرد، بلکه تنها از «سرزمین مادر» به مناطق فرادریایی می‌رفت. اما برای پناهجویان این تفاوتی حیاتی بود: آن‌ها می‌توانستند از دست گشتاپو از طریق اقیانوس اطلس بگریزند. مارتینیک به یک پناهگاه مهم تبدیل شد. آنا زگرس نیز همراه خانواده‌اش به آنجا رفت—البته به یک اردوگاه بازداشت. آمریکا به دلیل کمونیست بودن او اجازهٔ ورود نداد. او سرانجام به مکزیک رسید و آنجا از جنگ جان سالم به در برد.

سرنوشت خودِ واریان فرای چگونه پایان یافت؟

او همراه تیمش بیش از ۲۰۰۰ نفر را نجات داد—احتمالاً بیش از هر فرد دیگری که در دوران جنگ در کار نجات پناهجویان بوده است. اما تقریباً کسی از او قدردانی نکرد. هاینریش مان حتی در زندگینامهٔ خود نامی از او نیاورد.

فرای بعدها در آمریکا با سختی‌های زیادی روبه‌رو شد. چرا؟

زیرا بارها برخلاف منافع وزارت خارجهٔ آمریکا عمل کرده بود. آمریکا اساساً می‌خواست تنها تعداد اندکی پناهجو بپذیرد، اما فرای—اغلب برخلاف مقررات رسمی—به دنبال یافتن راه‌هایی بود تا بیشترین تعداد ممکن را به آمریکا برساند. این موضوع وزارت خارجه را چنان خشمگین کرد که بعدها اقداماتی برای مانع‌تراشی در مسیر شغلی او انجام داد.

این مشکلات فقط به سیاست مربوط بود—یا به شخصیت او هم؟

هر دو. فرای فردی دشوار بود: نه دیپلماتیک بود و نه اهل سازش. با تقریباً هر سردبیری که برایش کار می‌کرد دچار اختلاف می‌شد. او برای ادارهٔ یک تحریریه یا هدایت یک تیم—مانند آنچه در مارسی داشت—بسیار مناسب بود. اما به محض اینکه باید تابع کسی می‌بود، با مشکل روبه‌رو می‌شد.

اگر به امروز نگاه کنیم: فریدو مان آلمان را ترک کرده—به دلیل نگرانی از تحولات سیاسی و حزب AfD. آیا این داستان‌های تاریخی ما را به اندازه کافی حساس می‌کنند؟

باید چنین کنند. سرنوشت آن پناهجویان—نویسندگان نامداری که آثارشان را ارزشمند می‌دانیم—نشان می‌دهد که چگونه ممکن است انسان ناگهان مجبور به فرار شود و نیازمند کمک دیگران گردد. البته جنبش‌های پناهجویی امروز بسیار بزرگ‌ترند و در کنار دلایل سیاسی، عوامل اقتصادی هم نقش دارند. شرایط یکسان نیستند. اما این داستان‌ها ما را وادار می‌کنند از خود بپرسیم: اگر ما ناگهان مجبور به ترک کشورمان می‌شدیم، چه می‌کردیم؟ این زاویهٔ دید اغلب غایب است. تاریخ می‌تواند کمک کند که انسان‌دوستانه‌تر و حساس‌تر واکنش نشان دهیم.

۲۴ نوامبر ۲۰۲۵

اوه ویت‌اشتوک
، متولد ۱۹۵۵، نویسنده و روزنامه‌نگار است و تا سال ۲۰۱۸ دبیر تحریریهٔ مجلهٔ فوکوس بود. پیش از آن، وی به‌عنوان دبیر ادبی روزنامهٔ FAZ، ویرایشگر انتشارات S. Fischer و معاون بخش فرهنگی و خبرنگار فرهنگی روزنامهٔ Die Welt فعالیت می‌کرد.

او برندهٔ جایزهٔ روزنامه‌نگاری تئودور-وُلف است. آخرین اثر منتشرشدهٔ او از سوی انتشارات C. H. Beck:

«کارل مارکس در الجزایر. زندگی و آخرین سفر یک انقلابی.»


به نقل از فرانکفورتر روندشاو Frankfurter Rundschau


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد