... فروشنده گفت برای خرید قسطی لازم است مدرک اقامتِ مجاز (کارت هویت)، گواهینامهی رانندگی و اطلاعات مربوط به حساب بانکی و شغل پدر بررسی شود. از پدر خواست چند ورقه را برای تقاضای وامِ خرید از همان فروشگاه پر کند و سپس به ما گفت نیم ساعتی منتظر بمانیم. هنوز نیم ساعت نشده بود که برگشت و گفت:
ـ خوشبختانه با درخواست شما تا مبلغ قابلتوجهی موافقت شد. میتونید هرکدوم از اقساط ششماهه تا بیستوچهارماهه را که میپسندید انتخاب کنید.
در این لحظه خوب فهمیدم که مادرم از حرفهای فروشنده چیزی نفهمید؛ من هم نفهمیدم. جملهها را میفهمیدم، اما مضمونشان را ابداً! فکر کردم مادر حتی خودِ جملهها را هم درنیافت. موضوع صحبت هیچ ربطی به زندگی روزانه ی من و مادر نداشت. خُب طبیعی بود نفهمیم! پدر موضوع را برای مادرم توضیح داد و بعد آنها از فروشنده خواستند تلویزیونی با اندازهی مناسب نشانمان بدهد.
فروشنده به تلویزیونی کوچک اشاره کرد و گفت فکر میکند برای ما مناسب است؛ مارک بسیار خوبی دارد، دوازده ماه ضمانت کارخانه، و قیمتش هم گران نیست. سپس به یکی از همان مدلها که میان دیگر تلویزیونها روشن بود اشاره کرد و گفت: «ببینید چه تصویر شفافی داره»، و چند تبلیغ دیگر هم اضافه کرد.
پدر و مادر دقایقی با هم صحبت کردند و از فروشنده پرسیدند مبلغ اقساط ماهانه در حالت دوازدهماهه چقدر میشود. فروشنده سریع محاسبه کرد و رقم لازم را گفت. امضای برگههای قرارداد خرید چند دقیقه طول کشید و ما صاحب تلویزیون شدیم! فقط مانده بود اینکه چطور میخواهیم از آنجا حملش کنیم.
فروشنده گفت:
«اگر وسیلهای برای حملش ندارین، بخش حملونقل فروشگاه یه پولی میگیره وتلویزیون رُو توچهلوهشت ساعت تا ورودی آسانسور ساختمان شما میآره.»
پدر به مادر گفت:
ـ به نظرم این کار خوبیه، چون خودمون که نمیتونیم!
مادر گفت:
ـ من متوجه نشدم، میشه بگی چه کاری خوبه؟
پدر گفت:
ـ میبخشی… این آقا میگه شما که وسیلهای ندارین تلویزیونو از اینجا ببَرین، یه پولی بدین،ماشین حمل و نقل فروشگاه تا دمِ درِ خونه میآره. من میگم خوبه، نظر تو چیه؟
مادر گفت:
ـ در حال حاضر بهترین انتخابه. ،کی میارن؟
پدر گفت:
ـ میگه چهلوهشتساعته ؛ قبل از اومدن م تلفن میکنن که بگن حدود چه ساعتی میرسن.
کار تمام شد. من از خوشحالی روی پا بند نبودم و یکبند قربانصدقهی مادر و پدر میرفتم.
آن روز در رستوران تر و تمیز همان فروشگاه،ناهار خوردیم و بعد رفتیم جاهای مختلفش را ببینیم. پدر و مادرم از تنوع و کیفیت اجناس و کالاها ـ بهخصوص ارزانتر بودن قیمتها در مقایسه با محل زندگی ما ـ خیلی خوششان آمد. مقداری چیزهای لازم هم خریدند؛ چیزهای سبک و قابل حمل: نان، پنیر،دو جور میوه یک شیر پاکتی و اب میوه برای من،و دو بطری شراب .
دوشنبه غروب، وقتی پدر به خانه آمد و سروصورتی شست و کمی نشست، مادر گفت:
ـ سیاوش، مگه اون فروشنده نگفت چهلوهشتساعته تلویزیون رو میارن؟ پس چی شد؟
پدر گفت:
ـ فکر میکنم فردا تا عصر بیارن. اینجا روزها و ساعتها رو براساس پنج روز کاری حساب میکنن؛ یکشنبهها و تعطیلات رو جزو زمان انتظار نمیذارن. چهلوهشت ساعت ما از صبح دوشنبه شروع شده، چون یکشنبه تعطیل بود.
چهرهی مادرم برقی زد و شکفت. این واکنش برای من همیشه خیلی محسوس است. کسی غیر از من ـ شاید فقط پدرم ـ متوجه این واکنش مادرم نمی شود. این برقِ صورت مادر نشانهی رضایتمندی عمیق اوست؛ وقتی چیزی را میفهمد، یا نکتهای تازه را یاد میگیرد و از یاد گرفتنش خوشحال است.
روز بعد، ساعت ده صبح، زنگ تلفن به صدا درآمد. تلفنکننده به مادر گفته بود که بین ساعت یک تا سه بعدازظهر تلویزیون را میآورند. پدر و مادرم گوشهی مناسبی را انتخاب کرده و میزی را که تلویزیون باید روی آن قرار میگرفت، آماده کرده بودند.
بهگمانم هرکسی، در هر سنی که باشد، وقتی منتظر است، گذر زمان برایش کندتر میشود؛ همین کندی، نوعی کلافگی پدید میآورد. حتی صبورترین و منطقیترین آدمها هم در لحظهی انتظارِ چیزی، کسی یا واقعهای، در جسم و جانشان بیقراری رخنه میکند؛ اعتراضی بینشانه، که نه جهت مشخصی دارد و نه به کس یا امر خاصی مربوط است. گاه از دیدن دری نیمهباز، یا استکانی نشُسته، از کوره درمیرود؛ بیآنکه ربطی به اصلِ موضوع داشته باشد. این حالت شکل یکسانی ندارد و در هرکس بهنوعی بروز میکند.
در مادر اغلب نشانهاش این است که قفسههای آشپزخانه یا کمد لباسها را چندبار وارسی میکند و هر بار ترتیبشان را عوض میکند. این حالت او را بارها دیدهام. من خودم، شروع میکنم به بافتن موهایم؛ میروم جلوی آینه، نگاهی میکنم، برمیگردم و دوباره با شانه به جان موهایم میافتم… از الف تا یِ تکرار. پدرم معمولاً سراغ قفسهی کتابهایش میرود؛ کتابی برمیدارد و همانجا مینشیند. کتاب تنها روی زانویش میماند و باز نمیشود. همین کافی است تا بفهمم در انتظار است و این انتظار برایش خوشایند نیست.
حالا هم در انتظار رسیدن تلویزیون، تکلیف روشن بود: مادر با قفسههای آشپزخانه و کمد لباسها سرگرم شد و من با بافتن و پریشان کردن چندبارهی موهایم.
ده دقیقهای از ساعت دو گذشته بود که زنگ در به صدا درآمد. با صدای بلند و خوشحال گفتم: «اوووومَدَن…!»
مادر لبخند زد، گوشی دربازکن را برداشت و گفت: «بفرمایید.» بعد از مکثی کوتاه گفت: «خودم هستم… بله… الان میام پایین.» رو به من کرد و افزود: «تلویزیون رو آوردن.»
از آپارتمان بیرون رفت تا پایین برود و من هم همراهش رفتم. جلوی درِ ورودی ساختمان، مردی با لباس فُرم ِفروشگاه منتظر بود. همین که ما را دید، جلو آمد و پرسید:
«مادام مینا؟»
مادر تأیید کرد. مرد گفت تلویزیون را آوردهاند و ورقهای جلو مادر گرفت:
«این رسید تحویل کالاست، لطفاً امضا کنید.»
وقتی ورقهی امضاشده را گرفت و خواست بهطرف کامیون برگردد، مادر پرسید:
«ممکنه با دریافت مبلغی تلویزیون رو تا آپارتمان ما بیارید؟»
مرد کمی مکث کرد و گفت: «چند دقیقه اجازه بدین.» و رفت با همکارش کنار کامیون صحبت کرد.
طولی نکشید که برگشت؛ جعبهی بزرگی را روی چرخ باربری میآورد. داخل ورودی ساختمان پرسید:
«طبقهی چندم؟»
مادر گفت: «ممکنه اول بگین چقدر باید بدم؟»
مرد جواب داد: «نیازی نیست، فقط بگین کدوم طبقه.»
مادر گفت: «سوم.»
قرار شد من و مادر با آسانسور بالا برویم و جلوی در منتظر بمانیم، چون جا برای هر سه نفر نبود. در طبقهی سوم از آسانسور بیرون آمدیم و منتظر ماندیم. کمی بعد مرد با آن جعبهی بزرگ از راه رسید. جلوی در آپارتمان پرسید تلویزیون را کجا بگذارد. مادر گوشهی اتاق را نشان داد. مرد با مهارتی حرفهای تلویزیون را از جعبه بیرون آورد، با دقت بلند کرد و روی میز گذاشت.
مادر از او تشکر کرد و خواست پولی بهعنوان پاداش بدهد، اما مرد گفت:
«لازم نیست… میتونید برای این فرشته اسباببازی بخرید.»
روزبخیر گفت و رفت.
معلوم بود مادر تحتتأثیر این رفتار مهربانانه قرار گرفته. من وقتی تلویزیون را روی میز دیدم، شگفتزده شدم. آنچه در فروشگاه دیده بودیم، خیلی کوچکتر به نظر میرسید. باورم نمیشد این همان دستگاهی باشد که فروشنده گفته بود برای آپارتمان ما مناسب است. پیش خودم گفتم چه خوب شد مدل بزرگتر را نخریدیم؛ برای جای ما خیلی بزرگ میشد.
با شوقی عجولانه پرسیدم:
«مامان، میشه روشنش کنیم؟»
مادر با مهربانی نگاهم کرد، کنارم آمد، دستی به موهایم کشید و مستقیم در چشمهایم نگاه کرد؛ نگاهی لبریز از مهر مادرانه. با صدایی نرم و نوازشگر گفت:
«فکر میکنم بهترین کار اینه که صبر کنیم بابا که اومد، همگی با هم روشنش کنیم… آهوخانوم چی میگه؟»
من گفتم:
«پس تا اونوقت میشه بریم پارک؟»
قصد من پارک نبود؛ اصلاً. راستش این که ،نمیخواستم بیصبرانه جلوی تلویزیونِ خاموش راه بروم، موهایم را ببافم و دوباره پریشان کنم؛ نمیخواستم روبهروی تلویزیونی بمانم که کار نمیکند و انگار بهجای آنکه من او را نگاه کنم، او مرا تماشا میکند.
مادر گفت:
«من فکر بهتری واسه آهوخانوم دارم! اول یه لیوان شیر و دوتا بیسکویت میارم، بعد هم با هم شمارهها رو تمرین میکنیم. اینطوری آهوخانوم هیچوقت حوصلهش سر نمیره.»
طبیعی بود که مادر هم دیگر مجبور نمیشد سراغ قفسههای آشپزخانه و کمد لباسها برود. اینطوری نیز حوصله اش سر نمیرفت! هر دو به رضایت رسیدیم و راستش این بود که وقتمان هدر نرفت.
وقتی پدر به خانه آمد، از هر روز دیگری از آمدنش خوشحالتر شدم. همینکه از در وارد شد، بعد از سلام و روبوسی، نگاهی به سمت جایی که تلویزیون را گذاشته بودیم انداخت و گفت: «بهبه... مبارکمان باشد! خیلی هم کوچک نیست!» راست هم میگفت.
پیش از آنکه مادر چیزی بگوید، من با شوق گفتم: «بابا میشه روشنش کنیم؟!»
مادر نگاهی به من کرد که معنیاش این بود: چه عجله یی داری بچّه ؟ بزار پدرت از راه برسه! تمام این حرفها –و شاید خیلی بیشتر– در همان نگاه کوتاه بود و من هر کلمهاش را فهمیدم. برای همین با صدای بلند گفتم: «ماشالله... تو چقدر عجولی بچه!»
پدر خندید و رفت که سر و صورتش را بشوید و لباس راحت بپوشد.
در غیاب پدر، مادر گفت: «آفرین آهوخانوم! چه دختری، چه...؟»
من بلافاصله گفتم: «چه چیزی؟ دست میکنه تو دیزی!»
و من و مادر با هم زدیم زیر خنده و همدیگر را بوسیدیم.
وقتی پدر به سالن برگشت، برای ما توضیح داد که موضوع به این سادگی نیست که تلویزیون را همین حالا روشن کنیم و مشغول تماشای برنامهها شویم؛ باید با یکی از شرکتهایی که در شهر لیل مسئول پخش برنامهها هستند تماس بگیریم و با پرداخت حق عضویت ماهانه، عضو شویم تا بتوانیم برنامهها را تماشا کنیم.
پدر گفت که ظهر ِهمان روز ، موقع ناهار، با کمک و راهنمایی ژانپُل –یکی از همکارانش– با یکی از این شرکتها تماس گرفته و همهچیز را هماهنگ کرده است. قرار است فردا بین ساعت ۸صبح تا ۴ بعدازظهر، کسی بیاید و تلویزیون ما را به کابل مربوطه وصل کند.
ادامه دارد...
نظرات خوانندگان:
عالی سیمین بهراد 2025-12-08 19:01:37
|
دست شما درد نکنه تا حالا که خیلی عالیه |
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد