logo





خاطره

سه شنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۴ - ۰۲ دسامبر ۲۰۲۵

رسول کمال

new/rasoul-kamal1.jpg
نجوا می کند
او
با دلم
و
طلیعه ی آرزویی
که
آوازش آبیِ رویایی دیرین را
تلخندی دیرسال به یاد دارد
درسکوتِ شب
حی می پرد
پلکانِ چشمانم
گوئیا نشسته به انتظار
تا بکوبد یکی رهگذر
کوبه ای بر دربِ این خانه ی رفته از یاد
شاید
آن جاودانه نور
یا
آن زلالِ رودِ عشق
دوباره باز آید
هیچ کس نمی داند
راهِ پنهانِ قلبم را
و
سرودِ نفس هایش را
و
نهایتِ یک جهان تنهایی را
آه
ای پادشهِ خوبان
مرا
سجده بر آسمان وُ ستاره
و
دستانی که می جویند
گل واژه هایِ عشق
و
زلالِ وُ صفایِ آئینه
تا
هر نگاهِ آدمی
جنگلی باشد
از حضورِ شادِ انسان
بیا با من
بیا
تا آخرین قدم‌های بودن
تا
بنشانیم ذره های هستی را
بر مغاکِ این خاکِ سوخته
بیا با من
تو ای بُرده از یاد
شهرِ یاران بود وُ
خاکِ مهربانی این دیار

28 /11/2025
رسول کمال

این شعر را با صدای شاعر گوش کنید



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد