logo





راه‌های انقلاب در اندیشه‌ مارکس متأخر
نگاهی تحلیلی به فصل نخستِ کتاب کوئین اندرسون

تحلیل از: سعید مهراقدم

جمعه ۹ آبان ۱۴۰۴ - ۳۱ اکتبر ۲۰۲۵

صورت‌بندی‌های اجتماعی اشتراکی و دگرگونی‌های آن‌ها در اندیشهٔ متأخر مارکس

کتاب راه‌های انقلاب در اندیشهٔ مارکس متاخر: از استعمار و جنسیت تا کمونیسمِ بومی نوشتهٔ کوئین اندرسون، در آوریل ۲۰۲۵ به زبان انگلیسی منتشر شد. ترجمهٔ فارسی این اثر با برگردان سعید مهراقدم، در اکتبر همان سال به‌صورت دیجیتال و با همکاری باشگاه ادبیات در دسترس مخاطبان فارسی‌زبان قرار گرفت.

مقالهٔ پیش‌رو تلاشی است برای ارائهٔ تحلیلی فشرده از فصل نخست این کتاب، با هدف ترسیم چشم‌اندازی مفهومی از محتوای آن برای خوانندهٔ فارسی‌زبان. امید است این مرور تحلیلی، انگیزه‌ای برای رجوع مستقیم به متن کامل کتاب و تأمل عمیق‌تر در اندیشه‌های متأخر مارکس فراهم آورد.

در این فصل از کتاب پر ارج ، نویسنده کتاب به بررسی یکی از مهم‌ترین و کمتر شناخته‌شده‌ترین حوزه‌های اندیشهٔ متأخر کارل مارکس می‌پردازد، یعنی صورت‌بندی‌های اجتماعی اشتراکی و دگرگونی‌های تاریخی آن‌ها. در فاصلهٔ سال‌های ۱۸۶۹ تا ۱۸۸۲، مارکس با نگاهی تازه به جوامع بی‌دولت، بی‌طبقه و اشتراکی در سراسر جهان می‌نگرد و از طریق مطالعهٔ منابع قوم‌نگارانه، به بازاندیشی در مفهوم کمونیسم، مالکیت، دولت و انقلاب اجتماعی دست می‌زند.

برخلاف برداشت‌های رایج که جوامع اشتراکی را بقایای مردهٔ گذشته می‌دانستند، مارکس در این دوره آن‌ها را به‌عنوان امکان‌هایی زنده برای تحول اجتماعی بررسی می‌کند. او در تحلیل کمون پاریس و اُبشچینا روسی، به امکان جایگزینی دولت متمرکز با ساختارهای اشتراکی اشاره می‌کند و در نامه‌اش به ورا زاسولیچ، تأکید می‌کند که زوال کمون روستایی روسیه نه ضرورتی تاریخی، بلکه نتیجهٔ فشار دولت و نفوذ سرمایه‌داری است.

مارکس در دفترهای قوم‌نگارانهٔ خود، به‌ویژه در یادداشت‌هایی بر آثار هنری لوئیس مورگان و ماکسیم کووالفسکی، ساختارهای قبیله‌ای ایروکوا، آزتک‌ها، داکوتا، بوتوکودوها، و جوامع روستایی هند، الجزایر، ایرلند و قبایل ژرمنی را بررسی می‌کند. او در این مطالعات، به‌جای تمرکز بر مالکیت، بر شکل کار اجتماعی و سازمان خویشاوندی تأکید می‌کند و نشان می‌دهد که مالکیت خصوصی نتیجهٔ کار بیگانه‌شده و سلطهٔ طبقاتی است، نه نقطهٔ آغاز تاریخ اجتماعی.

در این فصل کتاب، خواننده با تحلیل دیالکتیکی مارکس از گذار جوامع اشتراکی به ساختارهای سلسله‌مراتبی، پیدایش برده‌داری، مالکیت فردی، و دولت آشنا می‌شود. مارکس با نقد تکامل‌گرایی مورگان، نشان می‌دهد که عناصر اشتراکی می‌توانند در شرایط خاص به ضد خود بدل شوند و زمینه‌ساز ظهور کاست، طبقه و سلطه گردند.

مطالعهٔ تطبیقی مارکس از ساختارهای اشتراکی در هند، الجزایر، ایرلند و قبایل ژرمنی، نشان‌دهندهٔ تنوع تاریخی و ظرفیت مقاومت این جوامع در برابر سلطهٔ فئودالی و سرمایه‌داری است. او با نقد برداشت‌های استعماری و بورژوایی از این جوامع، از امکان‌های نهفته در آن‌ها برای بازسازی اجتماعی دفاع می‌کند.

در نهایت، تحلیل مارکس از اُبشچینا روسی به‌عنوان ساختاری زنده و پویا، نشان‌دهندهٔ امید او به امکان انقلاب غیرسرمایه‌داری از دل سنت‌های اشتراکی بومی است. این فصل کتاب، نه‌تنها بازتابی از اندیشهٔ قوم‌نگارانهٔ مارکس، بلکه دعوتی به بازاندیشی در مفهوم کمونیسم و امکان‌های تاریخی بدیل است.

همانطور که گفته شد، در واپسین سال‌های فعالیت نظری خود (۱۸۶۹ تا ۱۸۸۲)، کارل مارکس به‌گونه‌ای چشمگیر به مطالعهٔ صورت‌بندی‌های اجتماعی اشتراکی و دگرگونی‌های تاریخی آن‌ها روی می‌آورد. این چرخش فکری، نه صرفاً بازگشتی به گذشته‌های دور، بلکه تلاشی برای بازاندیشی در امکان‌های انقلابی نهفته در اشکال اجتماعی غیرسرمایه‌داری بود.در ادامه این مبحث به بخش‌های کلیدی این بازنگری که بطور کامل در فصل اول کتاب اندرسون مورد بررسی واقع شده‌است، می‌پردازم:

فراتر از مالکیت: تمرکز بر شکل کار اجتماعی

مارکس در این دوره، مفهوم «مالکیت اشتراکی» را برای تحلیل این جوامع ناکافی می‌داند. او به‌جای تمرکز بر مالکیت، بر «شکل کار اجتماعی» به‌عنوان ویژگی تعیین‌کنندهٔ صورت‌بندی‌های اجتماعی تأکید می‌کند. این دیدگاه، ریشه در آثار اولیهٔ او دارد. در دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴، مارکس می‌نویسد: ”مالکیت خصوصی محصول، نتیجهٔ ضروریِ کار بیگانه‌شده است.” و در کتاب «فقر فلسفه» (۱۸۴۷) می‌افزاید: ” آسیاب دستی جامعه‌ای با ارباب فئودال می‌سازد؛ آسیاب بخار، جامعه‌ای با سرمایه‌دار صنعتی.” این جملات، نشان‌دهندهٔ آن است که برای مارکس، نوع کار اجتماعی و ابزار تولید، تعیین‌کنندهٔ ساختار اجتماعی است، نه صرفاً شکل مالکیت. در همین راستا، لورنس کرادر، انسان‌شناس آمریکایی و شارح آثار مارکس، در مقدمهٔ خود بر «دفترهای قوم‌نگارانه» می‌نویسد: ”در آثار مارکس، رابطهٔ مالکیت تابعی از شیوهٔ تولید است.”

از کمون پاریس تا اُبشچینا: بازاندیشی در امکان‌های انقلابی

مارکس در این دوره، نه‌تنها به جوامع پیشاسواد و کتابت و بی‌دولت می‌پردازد، بلکه رخدادهای معاصر خود را نیز از منظر صورت‌بندی‌های اشتراکی بازخوانی می‌کند. او در تحلیل کمون پاریس (۱۸۷۱)، آن را تلاشی برای جایگزینی دولت متمرکز مدرن با شکلی اشتراکی از حکومت می‌داند. در سال ۱۸۸۲، در مقدمهٔ نسخهٔ روسی «مانیفست کمونیست»، مارکس از امکان پیوند میان کمون‌های روستایی روسیه (اُبشچینا) و انقلاب پرولتری در غرب سخن می‌گوید. او در اینجا، برخلاف دیدگاه‌های تکامل‌گرایانهٔ رایج، بر امکان‌های تاریخی بدیل تأکید می‌کند و از «زوال اجتناب‌ناپذیر» کمون‌ها دفاع نمی‌کند، بلکه آن را امری مشروط به شرایط سیاسی و اقتصادی می‌داند.

از نقد استبداد شرقی تا بازنگری تاریخی

در دههٔ ۱۸۵۰، مارکس جوامع اشتراکی پیشامدرن را با نگاهی منفی و از منظر تکامل تاریخی نقد می‌کرد. در مقالهٔ «حکومت بریتانیا در هند» (۱۸۵۳)، او کمون‌های روستایی هند را چنین توصیف می‌کند: ”این اجتماعات روستایی آرمانی... همواره پایهٔ استبداد شرقی بوده‌اند... ذهن انسان را در محدودترین دایره نگه می‌داشتند و آن را ابزار بی‌ارادهٔ خرافه می‌ساختند”. در این نگاه، کمون‌های آسیایی نه‌تنها مانعی برای پیشرفت بودند، بلکه به‌عنوان بستر سیاسی استبداد نیز عمل می‌کردند. مارکس در همین مقاله، کمون‌های روسی را حتی خطرناک‌تر از نمونهٔ هندی می‌داند، زیرا آن‌ها پایهٔ اقتصادی رژیمی بودند که «ارتجاعی‌ترین قدرت اروپا» محسوب می‌شد. بازنگری اساسی در این امر در کتاب سرمایه اتفاق می‌افتد. در بخش «فتیشیسم کالا» از جلد اول سرمایه، مارکس دیدگاه خود را تعدیل می‌دهد و جوامع اشتراکی پیشامدرن را چنین توصیف می‌کند: ”این ارگانیسم‌های اجتماعی کهن... ساده‌تر و شفاف‌ترند، اما یا بر ناپختگی فرد انسانی استوارند... یا بر روابط سلطه و بندگی مستقیم”. در اینجا، مارکس هنوز این جوامع را متعلق به مرحله‌ای ابتدایی از تاریخ بشر می‌داند، اما دیگر آن‌ها را صرفاً مانع نمی‌بیند. او به سطح پایین نیروهای مولد و محدودیت روابط انسانی در این جوامع اشاره می‌کند، اما از زبان تحقیرآمیز پیشین فاصله می‌گیرد.

دفترهای قوم‌نگارانه: نگاه تازه به جوامع بی‌دولت

از سال ۱۸۷۹ به بعد، مارکس به‌طور جدی به مطالعهٔ جوامع بی‌دولت و بی‌سواد می‌پردازد. او در یادداشت‌های خود بر آثار مورگان و کووالفسکی، جوامعی را بررسی می‌کند که نه مالکیت خصوصی داشتند و نه ساختار طبقاتی. در این جوامع، مالکیت حتی به‌صورت اشتراکی نیز تعریف نمی‌شد، بلکه ابزارها، غذا و زمین به‌صورت جمعی و بدون فردیت مالکانه استفاده می‌شدند. در یادداشت‌هایش بر کووالفسکی، مارکس از جامعهٔ داکوتا نقل می‌کند: ”در میان داکوتا، تنها لباس‌هایی که فرد بر تن دارد و ابزارهای ابتدایی جنگی، مالکیت خصوصی محسوب می‌شوند... حتی غذا نیز مالکیت فردی نیست.”.

از مانع تاریخی به امکان انقلابی

در فاصلهٔ سال‌های ۱۸۷۹ تا ۱۸۸۲، مارکس به‌طور فشرده به مطالعهٔ جوامع بی‌دولت و بی‌طبقه در میان بومیان آمریکا و استرالیا می‌پردازد. منابع اصلی او در این زمینه، کتاب «جامعهٔ کهن» اثر هنری لوئیس مورگان و اثر کووالفسکی دربارهٔ مالکیت اشتراکی در آمریکای لاتین، هند و الجزایر است. مارکس این جوامع را نه‌تنها به‌عنوان نمونه‌هایی از گذشتهٔ بشری، بلکه به‌عنوان الگوهایی برای بازاندیشی در مفهوم کمونیسم و امکان‌های اجتماعی بدیل بررسی می‌کند. در اینجا خلاصه از برداشتهای مارکس در مورد جوامع اولیه را از کتاب اندرسون بازگو می‌کنم:

ایروکوا(۱): کمونیسم در زیست و ساختار قبیله‌ای.
مارکس در یادداشت‌هایش بر مورگان، جامعهٔ ایروکوا را نمونه‌ای از جامعهٔ بی‌طبقه، بی‌دولت و اشتراکی می‌داند. او از مورگان نقل می‌کند: در این جامعه، زمین به‌صورت اشتراکی نگهداری می‌شود، ساختار خویشاوندی مادرتباری است، و قدرت سیاسی در دست شوراهای قبیله‌ای است که با رأی انتخاب می‌شوند. مارکس با تحسین از این ساختار یاد می‌کند، اما در عین حال، نسبت به روندهای درونیِ حرکت به‌سوی سلسله‌مراتب هشدار می‌دهد. مثلاً، در مورد ایجاد مقام دائمی «رئیس جنگ»، مورگان آن را نشانه‌ای از پیشرفت می‌داند، اما مارکس در حاشیهٔ یادداشت خود می‌نویسد: ”ایجاد این مقام به‌عنوان ویژگی دائمی، رخدادی فاجعه‌بار در تاریخ بشر است.” این جمله، نه‌تنها نقدی بر دولت‌سازی است، بلکه بیانگر موضع ضد‌دولتی مارکس در سال‌های پایانی عمر اوست.

داکوتا و بوتوکودوها(۲) : جوامع بدون مالکیت .
در یادداشت‌هایش بر کووالفسکی، مارکس به جوامعی مانند داکوتا در آمریکای شمالی و بوتوکودوها در برزیل اشاره می‌کند که حتی مالکیت اشتراکی نیز در آن‌ها به‌سختی تعریف‌پذیر است. او از کووالفسکی نقل می‌کند: ”در میان داکوتا... تنها لباس‌هایی که فرد بر تن دارد و ابزارهای ابتدایی جنگی، مالکیت خصوصی محسوب می‌شوند... حتی غذا نیز مالکیت فردی نیست.”

آزتک‌ها(۳): ساختار قبیله‌ای پیشرفته با گرایش به سلسله‌مراتب.7
مارکس در یادداشت‌هایش بر مورگان، جامعهٔ آزتک را در مرحلهٔ «مرحله میانی بربریت» قرار می‌دهد. این جامعه دارای ساختار قبیله‌ای، کشاورزی پیشرفته، تقویم خورشیدی دقیق، و نوعی نظام طبقاتی ابتدایی است. با این حال، مارکس آن را از نظر سیاسی پایین‌تر از ایروکوا می‌داند. او همچنین از مورگان نقل می‌کند که آزتک‌ها، برخلاف ایروکوا، اسیران جنگی را برای قربانی کردن نگه می‌داشتند، نه برای ادغام در جامعه. این امر، به‌زعم مارکس، نشانه‌ای از حرکت به‌سوی سلطه و دولت‌سازی است.

از قبیله به کاست: دیالکتیک تضاد درون ساختار اشتراکی.
یکی از مهم‌ترین مفاهیم نظری مارکس در این بخش، تحلیل دیالکتیکی از گذار قبیله به کاست است. او در یادداشت‌هایش بر مورگان می‌نویسد: ” با اصل تیره در تضاد افتاده و تیره را به متضاد خود، یعنی کاست، بدل می‌کنند”. این جمله، به‌زعم کرادر، «دیالکتیکی‌ترین فرمول‌بندی مارکس در دفترهای مورگان» است. مارکس در اینجا، برخلاف مورگان که به‌صورت خطی به تکامل اجتماعی می‌نگرد، بر تضادهای درونی و امکان‌های واژگونی ساختارها تأکید می‌کند.

گذار به مالکیت، برده‌داری و سلسله‌مراتبی—تحلیل دیالکتیکی مارکس از جوامع کشاورزی و شهری.
مارکس در دفترهای قوم‌نگارانهٔ خود، به‌ویژه در یادداشت‌هایی که بر کتاب مورگان نوشته، به‌دقت روند گذار از جوامع اشتراکی به جوامع طبقاتی را بررسی می‌کند. او این گذار را نه به‌عنوان «پیشرفت» خطی، بلکه به‌عنوان فرآیندی دیالکتیکی و متناقض می‌بیند که در آن، عناصر اشتراکی به ضد خود بدل می‌شوند و زمینه‌ساز پیدایش مالکیت خصوصی، برده‌داری و دولت می‌گردند. در این رهگذر مارکس به موارد زیرین توجه ویژه می‌کند:

یونان و روم .
در تحلیل مورگان، مرحلهٔ «مرحله تعالی بربریت» با ظهور کشاورزی پیشرفته، دام‌داری، برده‌داری و مالکیت خصوصی مشخص می‌شود. مورگان معتقد است که در این مرحله، زمین به‌تدریج از مالکیت اشتراکی به مالکیت فردی منتقل می‌شود. اما مارکس با این تفسیر موافق نیست. او در حاشیهٔ یادداشت‌هایش می‌نویسد: ”مورگان اشتباه می‌کند اگر گمان کند وجود حصار نشانهٔ مالکیت خصوصی است.” او همچنین با این دیدگاه که این روند «پیشرفت» محسوب می‌شود مخالفت می‌کند و آن را نشانه‌ای از آغاز انحطاط اجتماعی می‌داند.

برده‌داری: نخستین شکل مالکیت و نابرابری.
مارکس با مورگان هم‌نظر است که برده‌داری یکی از نخستین اشکال مالکیت است. او از مورگان نقل می‌کند: ”برده‌داری در این مرحله پدید می‌آید؛ و مستقیماً با تولید مالکیت مرتبط است.” در اینجا، مارکس تأکید می‌کند که برده‌داری نه‌تنها شکلی از مالکیت است، بلکه بنیان‌گذار نابرابری اجتماعی و پیدایش اشرافیت نیز هست. او می‌نویسد: ”برده‌داری به کسانی که محصول اجتماعی را تصاحب می‌کنند، برتری عظیمی نسبت به افراد آزاد می‌دهد که تنها به محصول کار خود وابسته‌اند”.

دام‌داری و مفهوم ثروت.
در جوامعی که هنوز مالکیت زمین به‌طور کامل تثبیت نشده، دام‌داری به‌عنوان نخستین شکل انباشت ثروت ظاهر می‌شود. مارکس از مورگان نقل می‌کند: ”مالکیت دام‌ها نخستین تصور از ثروت را در ذهن انسان پدید آورد”. او این نکته را مهم می‌داند، اما در عین حال، نسبت به تفسیر مورگان از نقش طلا و پول در این مرحله انتقاد دارد و آن را «آناکرونیک» می‌خواند.

تضاد درون قبیله:
از وحدت به طبقه. مارکس در تحلیل خود از یونان باستان، به‌ویژه در مورد قانون‌گذاری سولون(۴) و اسطورهٔ تسئوس(۵)، نشان می‌دهد که چگونه تضادهای درونی قبیله به پیدایش طبقات اجتماعی منجر می‌شود. او می‌نویسد: ”تفاوت مالکیت درون قبیله، وحدت منافع اعضا را به تضاد بدل کرد.” و دربارهٔ تسئوس می‌نویسد: ”تسئوس نمایندهٔ تضاد منافع میان توده‌های قبیله‌ای و رؤساست”. در اینجا، مارکس از اسطوره‌شناسی برای تحلیل تضاد طبقاتی استفاده می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه ساختارهای اشتراکی می‌توانند به‌تدریج به ساختارهای سلطه بدل شوند.

در مجموع، مارکس گذار از جوامع اشتراکی به جوامع طبقاتی را نه به‌عنوان پیشرفت، بلکه به‌عنوان فرآیندی متناقض و اغلب فاجعه‌بار می‌بیند. او با دیدی دیالکتیکی، به تضادهای درونی ساختارهای قبیله‌ای توجه می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه این تضادها می‌توانند به پیدایش مالکیت، برده‌داری و دولت منجر شوند.

مطالعهٔ تطبیقی ساختارهای اشتراکی—هند، الجزایر، ژرمن‌ها و ایرلند در نگاه مارکس.
مارکس در دفترهای قوم‌نگارانهٔ خود، با رویکردی تطبیقی به بررسی ساختارهای اشتراکی در نقاط مختلف جهان می‌پردازد. او از هند تا شمال آفریقا، از قبایل ژرمنی تا روستاهای ایرلند، نمونه‌هایی را تحلیل می‌کند که نشان‌دهندهٔ تنوع تاریخی و ظرفیت مقاومت در برابر سلطهٔ فئودالی و سرمایه‌داری‌اند. در این بخش، او نه‌تنها به توصیف ساختارها می‌پردازد، بلکه به نقد برداشت‌های استعماری و تک‌مسیری از این جوامع نیز توجه دارد.

هند: پنج مرحلهٔ تحول کمون روستایی.
مارکس با استفاده از اثر کووالفسکی، پنج مرحلهٔ تحول کمون‌های روستایی هند را بازسازی می‌کند:

مالکیت اشتراکی بر زمین، بدون حق فردی ”هیچ عضوی نمی‌تواند از مالکیت شخصی سخن بگوید، حتی در قالب استفادهٔ موقت.”

تقسیم نابرابر زمین بر اساس نزدیکی به بنیان‌گذار قبیله. ”هرچه فرد به بنیان‌گذار قبیله نزدیک‌تر باشد، سهم زمین او بیشتر است”.

بازتوزیع دوره‌ای زمین برای کاهش نابرابری. ”توزیع برابر، شکلی متأخر و اصلاحی از مالکیت اشتراکی است.”

خصوصی‌سازی زمین‌های زراعی، باقی‌ماندن منابع طبیعی به‌صورت اشتراکی. ”زمین زراعی به مالکیت خصوصی تبدیل می‌شود، اما جنگل‌ها و مراتع همچنان اشتراکی‌اند.”
نابودی کامل مالکیت اشتراکی در دورهٔ استعمار بریتانیا. مارکس در نقدی بر برداشت‌های استعماری، می‌نویسد: ”انگلیسی‌ها زوال مالکیت اشتراکی را نتیجهٔ پیشرفت اقتصادی می‌دانند، در حالی‌که خود عامل اصلی آن‌اند.”

الجزایر: ساختارهای خانوادگی و مقاومت در برابر استعمار.
در یادداشت‌هایش بر کووالفسکی، مارکس به جامعهٔ قبیله‌ای کابیلی در الجزایر می‌پردازد. او تأکید می‌کند که حتی پس از قرن‌ها سلطهٔ عرب، ترک و فرانسه، ساختارهای خویشاوندی و مالکیت اشتراکی پابرجا مانده‌اند: ”قرن‌ها حکومت عرب، ترک و فرانسه نتوانست سازمان خویشاوندی را از میان ببرد.” در این جوامع، حتی زیورآلات و لباس‌های فاخر نیز به‌صورت اشتراکی نگهداری می‌شوند: ”لباس‌های فاخر و گردنبندهای گران‌قیمت، همچنان مالکیت اشتراکی خانواده‌اند”. مارکس از واژه‌های روسی «اُبشچینا» و آلمانی «گِماینده» برای توصیف این ساختارها استفاده می‌کند، و آن‌ها را با کمون‌های روستایی هند و روسیه مقایسه می‌کند.

قبایل ژرمنی: دموکراسی قبیله‌ای و مالکیت گردشی.
مارکس با استناد به آثار سزار و تاسیتوس، ساختارهای قبیله‌ای ژرمن‌ها را نمونه‌ای از دموکراسی ابتدایی و مالکیت گردشی می‌داند. او می‌نویسد: ”هیچ‌کس مالک زمین مشخصی نیست؛ زمین به‌صورت دوره‌ای میان اعضا تقسیم می‌شود”. او همچنین به ساختار شوراهای قبیله‌ای اشاره می‌کند که در آن‌ها تصمیم‌گیری به‌صورت جمعی انجام می‌شود. این ساختارها، به‌زعم مارکس، نمونه‌ای از مقاومت در برابر تمرکز قدرت و مالکیت فردی‌اند.

ایرلند: نقد بر مین و دفاع از ساختارهای اشتراکی
.مارکس در یادداشت‌هایش بر آثار هنری مین، به ساختار «راندیل» در ایرلند می‌پردازد، که نوعی مالکیت اشتراکی بر زمین است. او مین را به‌دلیل برداشت‌های بورژوایی‌اش نقد می‌کند. مارکس از ساختارهای اشتراکی ایرلند دفاع می‌کند و آن‌ها را مقاوم در برابر فئودالیسم و سرمایه‌داری می‌داند. او به نقش «فوی‌دیر»ها (مهاجران بی‌زمین) و سازوکارهای اجاره‌ای اشاره می‌کند که نشان‌دهندهٔ پیچیدگی و پویایی این ساختارهاست.

اُبشچینا روسی و امکان انقلاب غیرسرمایه‌داری.
در واپسین سال‌های عمر خود، مارکس به‌طور خاص به ساختار کمون روستایی روسیه، یعنی اُبشچینا، توجه ویژه‌ای نشان می‌دهد. برخلاف بسیاری از نظریه‌پردازان اروپایی که این ساختار را بقایای عقب‌ماندهٔ تاریخ می‌دانستند، مارکس آن را به‌عنوان امکان بالقوه‌ای برای گذار به سوسیالیسم بدون عبور کامل از سرمایه‌داری بررسی می‌کند.

اُبشچینا: ساختاری زنده، نه بقایای مرده.
مارکس در نامه‌اش به ورا زاسولیچ (۱۸۸۱)، که در چندین پیش‌نویس تنظیم شده، به‌صراحت تأکید می‌کند که اُبشچینا نه یک نهاد منسوخ، بلکه ساختاری زنده و پویاست. او می‌نویسد: ” آن‌چه زندگی اُبشچینا را تهدید می‌کند، نه ضرورتی تاریخی، بلکه فشار دولت و نفوذ سرمایه‌داری است.” در اینجا، مارکس با دیدگاهی ضد‌تکامل‌گرایانه، امکان حفظ و توسعهٔ اُبشچینا را مشروط به شرایط سیاسی و طبقاتی می‌داند، نه به قانون‌مندی‌های جبری تاریخ.

تمایز اُبشچینا از کمون‌های خویشاوندی.
مارکس اُبشچینا را از کمون‌های قبیله‌ای سنتی متمایز می‌داند. این ساختار نه بر اساس خویشاوندی، بلکه بر اساس سکونت و هم‌زیستی در یک واحد روستایی شکل گرفته است. مالکیت زمین در اُبشچینا به‌صورت چرخشی و دوره‌ای میان خانواده‌ها تقسیم می‌شود، و تصمیم‌گیری‌ها در سطح جمعی انجام می‌گیرد.

امکان پیوند اُبشچینا با انقلاب پرولتری غربی.
در مقدمهٔ نسخهٔ روسی «مانیفست کمونیست» (۱۸۸۲)، مارکس و انگلس می‌نویسند: ”اگر انقلاب روسیه بتواند محرک انقلاب پرولتری در غرب شود، اُبشچینا روسی می‌تواند نقطهٔ آغاز تحول اجتماعی در روسیه باشد”. این جمله، نشان‌دهندهٔ امید مارکس به امکان پیوند میان سنت‌های اشتراکی بومی و جنبش‌های انقلابی مدرن است. او برخلاف بسیاری از نظریه‌پردازان اروپایی، اُبشچینا را نه مانعی برای انقلاب، بلکه بستری برای آن می‌داند.

نتیجه‌گیری: از قوم‌نگاری به سیاست انقلابی

مارکس در سال‌های پایانی عمر خود، با مطالعهٔ دقیق جوامع اشتراکی در سراسر جهان، به بازاندیشی در مفهوم کمونیسم، دولت، مالکیت و انقلاب می‌پردازد. او نشان می‌دهد که ساختارهای اشتراکی، حتی در جوامع به‌ظاهر «بدوی»، می‌توانند حامل امکان‌های تاریخی برای گذار به سوسیالیسم باشند، مشروط بر آن‌که از سلطهٔ دولت و سرمایه‌داری در امان بمانند.

*برگردان این کتاب به فارسی به زودی از سوی "باشگاه ادبیات" منتشر خواهد شد.

___________________________

۱- Iroquois ایروکواها که با نام‌های هادنوسانی یا شش ملت نیز شناخته می‌شوند، گروهی از قبایل بومی آمریکا هستند که در اصل در شمال شرقی ایالات متحده و بخش‌هایی از کانادا ساکن بوده‌اند. آن‌ها به خاطر فرهنگ غنی، سیستم‌های سیاسی پیچیده و تأثیرات قابل توجه تاریخی خود معروف هستند.

۲- در قاره‌ی آمریکا، در داکوتای شرقی در آمریکای شمالی و در بوتوکودوهای برزیل می‌توان این کهن‌ترین شکل اجتماعی را یافت. داکوتاها (بنابر روایت وایتز) پیوسته در پی شکار بوفالو از جایی به جای دیگر روه شکارچی است. هر کس «سهم برابر» خود را دریافت می‌کند. حیوانی اهلی نمی‌شود. بنابراین حتی غذا نیز در آغاز دارایی خصوصی نیست. (ص ۲۹)... در میان داکوتاها، تنها پوشاکی که فرد بر تن دارد و سلاح‌هایی (یا ابزارهایی) که در نبرد با طبیعت جاندار و بی‌جان به‌کار می‌برد، به عنوان مالکیت خصوصی به حساب می‌آید. به همین‌گونه در میان بوتوکودوها نیز تنها سلاح، پوشاک و زینت‌آلات، مالکیت خصوصی هستند. باقی چیزها میان اعضای یک یا چند خانواده که به‌شکل اشتراکی و خویشاوندی با هم زندگی می‌کنند، مشترک است. نقل از فصل اول کتاب اندرسون

۳- Aztecs ازتک‌ها تمدنی در آمریکای میانه بودند که از قرن ۱۴ تا ۱۶ در مرکز مکزیک شکوفایی داشت

۴- سولون، دولتمرد، قانون‌گذار و شاعر آتن باستان بود که حدود سال‌های ۶۴۰ تا ۵۶۰ پیش از میلاد فعالیت می‌کرد. او بیشتر به خاطر اصلاحات سیاسی و اقتصادی‌اش که پایه‌های دموکراسی آتن را بنا نهاد، شناخته می‌شود.

۵- تسئوس یا تزه، به یونانی: Θησεύς) یکی از قهرمانان بزرگ اساطیر یونان باستان بود. او پادشاه و پهلوان آتن محسوب می‌شد و نقش مهمی در شکل‌گیری هویت فرهنگی و سیاسی این شهر ایفا کرد





نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد