logo





چهارمين قسمت
«به مناسبت روز جهانی زن»
نوعی مردم - نوعی روشنفکر
و نوعی سميه .

پنجشنبه ۱۹ فروردين ۱۴۰۰ - ۰۸ آپريل ۲۰۲۱

سيروس"قاسم" سيف

seif.jpg
خانه ای برای گفتگوئی آزاد
"براساس"
"عقل، منطق و انصاف"
.........................................
چهارمين قسمت
"به مناسبت روز جهانی زن"
نوعی مردم - نوعی روشنفکر
و
نوعی سميه .
............................................................

آن شب، در خانه ی علی، پس از آنکه از ميدان مغناطيسی چشمک ها و لبخند ها ی رنگارنگ، بيرون زدم، ميان دو نيروی دافعه و جاذبه، در نوسان بودم و انگار که بعدا، - به دلايلی نا معلوم که اکنون ديگر برايم معلوم شده است! - نيروی دافعه، برجاذبه پيروز شده بود و نه من، در روز و شب های بعد، به علی تلفن زدم و نه علی به من !- و... به صورت اتفاقی هم که قبل از آن شب، به فراوانی اتفاق افتاده بود، همديگر راملاقات نکرديم و در مورد سميه هم که نه تلفنی از او داشتم و نه آدرسی و ... زمان، درچنان نوساناتی پيچ در پيچ، به جائی رسيد که پس از مدتی، يکی از همکا ران تلويزيونی ام که با هم، در يک طبقه کارمی کرديم و چند دفعه هم، اتفاقی علی را با من ديده بود و احتمالا، يکی دو دفعه ای هم، پيش آمده بود که با هم به رستوران تلويزيون رفته بوديم و نهار خورده بوديم، جويای حال علی شد و پس از آنکه به او گفتم خيلی وقت است از علی بی خبرم، با نگاهی " پليسی جنائی که عادت فعالان سياسی آن زمان بود!" اطرافش را از زير نظر گذراند و بعد، با صدائی راز آميز، در حالی که نوک سبيل فرو افتاده اش را می جويد، از من خواست که از ساختمان خارج شويم، چون می خواهد راجع به مسئله ی مهمی با من صحبت کند! از ساختمان که بيرون آمديم و به فضای باز رسيديم، دو باره، با همان رفتار" پليسی جنائی!"، چشمی به اطراف گرداند وپچپچه کنان گفت : (علی به زندان افتاده است!) و فورا هم ناپديد شد!
رابطه ی من با علی فقط رابطه ی کاری و اداری بود و طبيعی می نمود که پس از مدتی بی خبرماندن از او، نگران شده باشم و بخواهم که از حالش مطلع شوم. پس، شب همان روز به او تلفن زدم که کسی، گوشی را برنداشت، چند روز و شب بعد از آن هم، تلفن زدم و چون بازهم کسی، گوشی را بر نمی داشت، يک روز تعطيل به سراغ منزلش رفتم و پس از آنکه چند دفعه زنگ را به صدا در آوردم، در باز شد و خانمی با لباس نظامی که اول نشناختم وکم کم متوجه شدم که خود خانم علی است، در آستانه در ظاهر شد و بر خلاف انتظار من، نه تنها اظهار آشنائی نکرد، بلکه وقتی سراغ علی را گرفتم، با عصبانيت، گفت : ( نخير. اينجا نيست!) و در را به شدت بر روی من بست!
منزل علی در يکی از خيابان های فرعی اطراف پل تجريش واقع شده بود. منزل من، در خيابان جاده ی قديم شميران، نزديک پل رومی. و چون روز تعطيل بود، از منزلم تا منزل علی پياده آمده بودم وحالا، بايد پياده بازمی گشتم. حدود دويست سيصد متری را با قضاوت های متناقض در مورد رفتار همسر علی رفته بودم و داشتم سرازير می شدم به سوی خيابانی که می رفت رو به پل تجريش، ناگهان متوجه رنگ و بو و شکل مکان و زمانی شدم که برايم نا آشنا بود. در چنان حالتی بود که پدر علی پيدايش شد و پس از آنکه کنار گوشم پچپچه کنان گفت : ( اگرچه علی را همسرش لو داده است، اما به خاطر نظامی بودنش نبوده است. بلکه از سر حسادت بوده است؛ حسادت!)
و بعد، چند دقيقه ای، حرف زدن يک نفس در مورد چيزهائی که نمی فهميدم چيستند، يک دفعه، مثل آنکه يادش افتاد باشد که اصلا، هدف از آمدنش چه بوده است، نان سنگگ خشخاشی ای را که تازه از نانوائی خريده بود و هنوز گرم بود و از آن، بخار متصاعد می شد، به سويم گرفت و با طنز گفت: ( بوی نون موليان آيد همی – ياد يار مهربان آيد همی) و... با غمی که در صدايش بود، اشک در چشمانم نشاند و تکيه دادم به ديوار پشت سرم که اگر بشود، چند سالی را، های های گريه کنم، اما ديوار به حرکت در آمد و مثل دری که روی يک پاشنه بچرخد، چرخيد و ديدم که نشسته ايم درون مسجدی وسميه هم آمد و چادرش را برداشت و گوشه ای نشست و پدرعلی هم دستش را دراز کرد و پيچ راديو را بازکرد وتقريبا، با تحکم ، به همه ی ما گفت که حالا، گوش کنيد! خوب گوش کنيد ببينيد که چه دارند می گويند و ما هم، گوش کرديم. اولش صدای پای اسب ها بود. بعدش، صدای خواننده ای که می خواند: ( ايران ايران ايران، رگبار مسلسل ها).



بعدش، صدای دو نفر آمد که نمی دانم از همين مردم کوچه و بازار بودند، يا بازيگرانی که داشتند يک نمايشنامه ی راديوئی را اجرا می کردند:
اولی: ( آنشب که به خانه ی علی دعوت شده بوديد، چه نوع اطلاعاتی در مورد همسر علی داشتيد؟!)
دومی: ( اطلاعات من، در مورد همسر علی، تقريبا، در حد صفر بود. من، همسر علی را تا همان شبی که علی مرا به خانه اش دعوت کرده بود، نمی شناختم و حتی، نمی دانستم که علی ازدواج کرده است! و پس از آن شب ميهمانی هم که برای اولين دفعه همسرعلی را ديده بودم، اگر کسی از من می پرسيد که نظرت در مورد همسرعلی چيست، می گفتم که همسر علی، انسانی است خوش برخورد و مهربان!).
اولی: ( چرا؟!).
دومی: ( چون، در آن شب ميهمانی، با مهربانی آميخته به احترام، با من، بر خورد کرده بود!).
اولی: ( و حالا، از آنکه در را به شدت، بر رويتان بسته است، ناراحت هستيد؟!).
دومی: ( آيا اگر شما، به جای من بوديد ناراحت نمی شديد؟! آيا با آن مهربانی توأم با احترامی که در شب ميهمانی با من داشت، عجيب است که وقتی در را به رويم می گشايد، انتظارداشته باشم که مرا بشناسد و حد اقل، مثل يک آشنا، حال و احوالپرسی کند؟!).
اولی: ( و حالا، اگر از شما بپرسم که همسر علی، چه گونه انسانی است، جوابتان چيست؟).
دومی: ( جوابم اين است که همسرعلی، بدون لباس نظامی، انسانی بود مهربان و با لباس نظامی،انسانی شد نامهربان!).
اولی: ( پس به نظر شما، نا مهربانی همسرعلی، ناشی از لباس نظامی او بوده است؟!).
دومی: ( شايد که ناراحتی اصلی او، به خاطر به زندان افتادن علی بود)
اولی:( کسی که علی را به زندان انداخته بود، خود همسر علی بود؛به خاطر حسادتش نسبت به رابطه ی علی و سميه)
دومی : (علی را پدرش به دليل علاقه ی شديدی که نسبت به سميه پيدا کرده بود، لو داده بود!)
اولی: (از کجا می دانيد؟!)
دومی :( شنيده ام)
اولی :( شنيده ها، مدرک دادگاه پسندی نيست! مدرک ديگری هم داريد؟)
دومی :( خير.ولی، به هر دليل که بوده است، چه ربطی به من دارد! اصلا، چرا من بايد خودم را درگير فهميدن انگيزه ی عمل انسانی بکنم که حتی به خودش زحمت يک لحظه فکر کردن به انگيزه ی حضورمن،در جلوی در منزلش را نداده بود! چرا؟!).
اولی:( چون، شما روشنفکرهستيد و روشنفکر، يعنی کسی که قضاوتش در مورد پديده های پيرامونش، اولا، ازسر حب و بغض نيست و ثانيا، تنها مبتنی بر ظاهر آن پديده نمی تواند باشد، بلکه، با تجزيه وتحليل جلوه های ظاهری هر پديده، به درون آن، راه می برد و پس از شناختن هستی درون و اکنون آن پديده، توانائی آن را پيدا می کند که بداند، آن پديده درگذشته هايش، چگونه هستی ای بيرونی و درونی داشته است ودر آينده ....).
دومی :(ولی، من روشنفکر نيستم!).
اولی:( به هر حال،همينکه در قضاوت کردنتان در مورعمل همسر علی، لباس نظامی او را " اصل" نمی دانيد و به دنبال شناختن دلايل بيشتری هستيد،نشان می دهد که اگرچه، صد در صد، روشنفکر هم نباشيد، اما...)
صدای بوق ممتد ماشينی، مرا به خود آورد. به اطرافم نگاه کردم. پل تجريش را پشت سر گذاشته بودم و به عوض رفتن به طرف خيابان قديم شميران، سرازير شده بودم به طرف خيابان پهلوی که... دو باره، صدای بوق بلند شد و متعاقب آن، ماشينی را ديدم که به سرعت، دنده عقب می آيد به طرف من. وقتی به روی به روی من رسيد، راننده ی ماشين که زنی بود با مقنعه و چادر، با حرکات سر و دست، به من اشاره می کرد که به طرف ماشين بروم. با اين تصور که می خواهد آدرسی، چيزی از من بپرسد، رفتم به طرفش. وقتی به جلوی پنجره ی ماشين رسيدم، پدرعلی را ديدم که در صندلی عقب نشسته است. همزمان، در جلو باز شد و صدای راننده را شنيدم که می گفت :( معطل چه هستی؟! بپر تو ديگه!).
بی اراده، پريدم تو و ماشين راه افتاد. برگشتم به طرف صندلی عقب که از بودن پدرعلی مطمئن شوم. پدرعلی آنجا نبود. برگشتم به طرف زن مقنعه پوش پشت فرمان ماشين و داشتم نگاهش می کردم که گفت: ( بالاخره شناختی؟!).
مردد و مبهوت، گفتم:( سميه؟!).
سميه گفت :( ساعت خواب!)

ادامه دارد.........


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد