logo





نه چندان دور

نقد و بررسی کتاب

جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۹ - ۱۹ فوريه ۲۰۲۱

رضا اغنمی

new/reza-aghnami1.jpg
نام کتاب: نه چندان دور
نام نویسنده: مهشید شریف
نام ناشر: ابتکار نو.
تاریخ نشر:1390. تهران

فهرست کتاب یکصد و سی و نه برگی، شامل هیجده عنوان که از«باور ساده» شروع و با عنوان « با مهر کسی را دوست دارد» به پایان می رسد.
در شبی دیر وقت زنی به نام «خانم مهر» مقابل مردی با عنوان «فرستاده» رو به روی هم نشسته با گره بزرگ و محکم روسری به گلوگاه چسبیده و لباس بلند دست و پای او را در خود پنهان کرده، طوری که دهن بسته و دو چشم نگران تنها نشانگر زنده بودن اوست. راوی با اشاره به ترس مبهم با مهر می گوید: « بامهربه ظاهرترسی ازحضوراو به خود راه نداده بود» فرستاده، با عذرخواهی ازاینکه شبانه ودیروقت خدمت رسیده اضافه می کند که احتیاچ به زبان خارجی سبب شده که او را بفرستند تا خانم با مهر راملاقات کند. همو ازگذشته ی بامهر می گوید از اشنایی با زبان پلیس های منطقه ای زمانی که بعنوان توریست به کشور کوبا رفته و برخورد پلیس فرودگاه با خودش را شرح می دهد . وقتی می گوید ایرانی هستم به سبن وجیم اومی پردازند. ازدوملیتی خود وعلت سفرش می گوید. می پرسند چرا به کوبا آمدید؟ پاسخ می دهد خودتان دعوتم کردید . من توریستم. عده ای پلیس او را احاطه کرده و پرس وجوغرق گذشته های هاوانا. که فرستاده
« صفحه ی روزنامه ای را به طرف او گرفت:
«خانم مهر، درمورد این اگهی چه می گویید؟
-- فکر می کنم آگهی خوبی بود و . . . برای زندگی درکنارسربازخانه هستید؟
-- دنبال یک عده بقول شما فرهنگ دوست برای آپارتمان هایم می گردم.
گفتگوها درباره کنترل وامنیت است و سرانجام، فرستاده اورا به اتاق برمی گرداند.ولی بامهر قبل ازخروچ رو به فرستاده می گوید که امنیت خودمان مربوط به خودمان می باشد وبس: فرستاده با سرباز خانه را ترک کرده ازدربیرون می روند.

خانه ای مثل علامت +

مادر بامهر وقت زایمان او فوت کرده . مادر مؤمن که همسایه بودند اورا بزرگ می کند:
«فرقی هم نمی کرد داشت در آغوش پدربزرگ می شد. همبازی مؤمن وخواهر برادر او، که درگوشه ی حیاط بزرگشان زندگی می کزدند» پدر روزی اورا به جای دوری برده و زمین بایری را که انتهایش تپه ای و درکنارش جوی آب، گفته که: «این زمین یادگار مادرت برای توست». و.صحبت ساختمان سازی خانه را با بامهر که بچه سال است مطرح می کند.
سال ها بعد که بامهر بزرگ شده مجموعه ی خانه های فرهنگی در همان زمین یایر آن روزی ساختمان های سازی را انجام می دهد.
خانه با مجموعه ی آپارتمان با همان قول و قرار کودکی بامهر و به شکل علامت به اضافه ساخته می شود و با سکونت خانواده هایی معمولی و فرهنگ دوست تکمیل می شود.

ادوارد میکایل

ادوارد میکائیل دریک روز شدیدا بادی به دیدار با مهر رفته. او که قبلا موزیسین بوده و از بد زمانه حالا راننده ی کامیون غول پیکرشده، : به درد دل با بامهر ازگذشته های خودودخترش لیزا می گوید. مخاطبش بامهر پاسخ می دهد : «پیرآزاد استاد او بود و قبل ازاینکه بمیرد ادوارد میکاییل را خبرکرد و بک راست به سراغ اصل موضوع رفت وگغت : متاسفم به زودی می میرم. خواستم تا آن روز نرسیده، پیانوی دلبندم را به تو بدهم . ازیادم نرفته که به آموزشگاه پدرم می آمدی و درس پیانو می دادی. این پیانو سهم تو از چیزی است که شادی زندگی من بود».
میکاییل از شنیدن خبر شوکه شده سپاس به جا می آورد . باخرید یکی ازخانه های فروشی انها درانجازندگی می کنند. دراسباب کشی هرکاری می کنند نمی توانند پیانو را به داخل ساختمان ببرند . در پارکینک می گذارند. ترس و وحشت درخانم و آقای میکاییل رخنه کرده: «پیانو، آینده خوش رویاهای خانوادگی آنها بود. هرکدامشان بارهادرختخواب وبیداری اجرای تک نوازی های لیزا را در کنسرتهای بزرگ پیش چشم مجسم کرده بود. چطور می توانستند پیانو را درپارکینک ول کنند وآسوده به خانه شان باز گردند» وسرانجام با جاسازی پیانو در پارکینک و:اجرای قطعه کویری هوشیار خیام توسط لیزا . . . همسایه هایشان را از در بیرون کشیدند تاخوب گوش کنند. دیکر همه باور کردند لیزا وآن رفیق قدیمی جدایی ناپذیرند»

دلبستگی

نیما وحسینن ازطریق اگهی ، خانه بامهررا پیدا کرده و دریکی ازآپارتمان ها ساکن می شوند. وپس از مدتی بامهر را برای مذاکره به خانه شان دعوت می کنند. بامهر که زیاد دوست ندارد با همسایه ها بجوشد پس ازمدتی، خسته از حرف های کسالت بار اطرافیان، حسین می گوید : «ما یک دختر بچه ای با خودمان اینجا آورده ایم». راوی با اشاره به دلواپسی او:«صدای گرپ گرپ قلب حسین تنها صدایی بود که درآن فضای سنگین شنیده می شد». واز سفر خود همراه با خواهرش به یکی ازدهات بی اب و علف شوشترمی گوید .ازبابا امید نامی که سیزده تا بچه دارد و پرنیا یکی ازدخترهای اوست که داده به ما بزرگش کنیم: «خیلی باهوش است. ممکن است زندگی با ما خیری داسته باشد. ماهم راضی شدیم اورا بیاوریم . . . در اصل به شما فکر کردیم. فکر کردیم شاید شما بخواهید»
با مهرکه دختررا دیده وگربه اورا ، می گوید بچه را پس بفرستید. اما دودل است. پرنیای مچاله شده درپیراهن دراز گلی رنگش را ازجا کند وسحری دراندامش دمید .

وابستگی

مرتضی پسرآقای اریانپور سراغ بامهررفته اورا سُوال پیچ کرده: منظورش ازآن خانه ی فرهنگی چیست؟ اخرسر می گوید اجازه نمی دهم پدرومادرش اذیت بشوند.
بامهربا نگاهی به مردجوان اورادعوت به درون می کند که مرتضی باگفتن نه، به شکایت ازهمسایه های والدین می پردازد. با تکرار آمد ورفت های مرتضی با وجود برخورد های تند و شدید ، بامهر عاشق مرتضی می شود: «فاجعه ازراه رسیده بود».

چیزی غیرازاین

راوی از رمزی «ساحره» وسیامک که زن و شوهرندوهردو کارمند رسمی تّاتر شهرمی گوید و رفتاران دو. هراندازه که رمزی دنبال ادا درآوردن وتقلید ازرفتاردیگران است:
«گاهی ادای جاهل هارادرمیاورد و سیگارش را انتهای لای دوانگشتش می گذاشت وپشت سرهم پک می زد . . .». اما سیامک، با رفتاری عادی درفکر اجرای نمایشی ست در همان پارکینگ که پیانوی لیزا آنحاست. مشکل اصلی نمایشنامه درپذیرفتن رمزی بود که انتخاب کننده ی واقعی اوبود میبایست متن نمایشنامه مورد پسند و دلخواه شخص رمزی باشد دررفع و رجوع عارضه های کبر وغرورش :«اونگفته بود که مثل شاهزاده های قصه های پری ها منتظراست تا اگر چنین متنی خلق شود و کارگردانی اش را به او بسپارند . . .» قبول کند والا غیرممکن خواهد بود. سیامک ده ها نمایشنامه می نویسد و رمزی هیچیک را نمی پذیرد. تردید ودودلی و نومیدی سیامک و بیماری روانی وعقده های رمزی تااستعفای هردو و خانه نشینی می انجاند.
آخزین عنوان دراین بررسیی :

با مهر کسی را دوست دارد

بامهر عاشق مرتضی می شود. او فرزند خانم وآقای آریانپور ازساکنان محل فرهنگی ست. مرتضی درمحل دیگری زندگی می کند ولی بارها باهم بگومگوها و ملاقات هایی داشتند. با این که او بیش از ده سال ازبامهر کوچکتر است، درنگاه به خود درآینه، از زبان همیشه در سکوت و سکون آینه، حس نگاه عشق را با بامهر یاداور می شود.
بامهر شبی در پارکینگ خانه، وقتی ازکنار اتاقک شیشه ای لیزا رد می شد به دعوت او وارداتاقش می شود و قطعه ی تازه ای را که ساخته با پیانو برای بامهر اجرا می کند. بامهر به خانه اش می رود و داستان به پایان می رسد.
داستان «نه چندان دور» اثرخانم مهشید شریف گوشه هایی از ادبیات پوچیگرایی درهستی را در ذهن خواننده بیدار می کند.


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد