logo






نگاهی به :
یاد مانده ها از برباد رفته ها(بخش دوم)

سه شنبه ۹ دی ۱۳۹۹ - ۲۹ دسامبر ۲۰۲۰

رضا اغنمی

new/reza-aghnami1.jpg
یاد مانده ها از برباد رفته ها
خاطرات سیاسی و اجتماعی دکتر محمدحسین موسوی
انتشارات مهر- کلن – ۱۳۸۲- ۵۰۹ صفحه

در نخستین برگ کتاب نویسنده خود را معرفی کرده است:

«حقوقدان، سناتورانتخابی مردم آذربایجان، عضو کمیته مرکزی و قائم مقام حزب مردم، عضو دفتر سیاسی و قائم مقام حزب رستاخیر»

کتاب شامل ۲۹ بخش و دربرگیرندۀ «پیشینه خانوادگی تا درنهانخانه و دربدری» است . وهمانطوریکه از شرح فصول پیداست خاطرات خصوصی ورویدادهای سیاسی با تکیه به فعالیت های سیاسی- اجتماعی و تجربه های شخصی دراحزاب رسمی و رفتار و اخلاق مسئولان و بلندپایگان رژیم گذشته را توضیح میدهد.

برگ های نخست کتاب نگاهی به تبریز، زمانۀ به قدرت رسیدن رضاشاه،شروع اصلاحات، مواضع خانوادگی نویسنده، دبستان شمس، شکل گیری فکری او در نوجوانی وآشنائی خواننده با فرازو فرود روایت های کتاب است که موسوی، خواننده را به قلب حوادث آنسال ها میکشاند.

نویسنده، بااشاره به حوادث تبریز به زمان شروع اصلاحات، درباره اجرای قانون "سجل احوال وسربازگیری وعمران وآبادی و ... ..." شمه ای از مقاومت آخوندها و تحریک عوام ونقش ملایان را شرح میدهد. مینویسد:

«روحانیون با کارهائی به مانند توسعه کوچه ها و خیابان ها سخت مخالف بودند وهر روز برای این امر مستمسکی میتراشیدند. حانه فلان یتیم را که تنها دارائی او بود و آن را از پدر به میراث برده بود خراب کردند یا فلان مسجد را که در گذشته معجزه هم درآن دیده شده بود خراب کردند و میخواهند درآنجا مدرسه بسازند آنهم مدرسه زنانه!» ص ۴۰

درصفحه بعد ازدومجتهد به نام انگجی و مجتهدی نام میبرد که اولی نمونه ای ازبد نام ترین ملاهای جاه طلب وفاسد شهرو دومی، . به روایتی مالک هفتاد وچند آبادی وازمحتکران اصلی غلات درسالهای قحطی آذربایجان بود.کسروی بارها، با لحنی گزنده به سیاهکاریها و تجاوزهای علنی همین مجتهد ها درتاریخ مشروطیت و دیگرآثارش اشاره کرده است.

موسوی با اشاره به اصلاحات وعمران و آبادی شهرتبریز در زمان رضاشاه، و شرح حال آن دوران «گورستانی که تبدیل به گلستان شد»، خاطرات کودکی را در من زنده کرد. در همین صفحات ازدستفروش رندی یاد میکند که رفتارو زبانش، بخشی از ادبیات عامیانه، دردوران استبداد مذهبی و سیاسی را به خواننده القاء میکند. من این دستفروش را اول بار دربازار شیشه گرخانه دیدم . فردای روزی که ازمدرسه کمال بعد ازکتک خوردن ازمعلم و فرارازمدرسه با سرو صورت خونالود، بعلت ندانستن زبان فارسی فرارکرده بودم وباعده ای ازهمسالان همدرد به دنبال مکتب میگشتیم. این دستفروش قهوه ای رنگ با اندام استخوانی که تله موش و رساله میفروخت باریش چندروزه درآن شلوغی، لحظاتی موجب سرگرمی ما شد. مفهوم حرفهایش درآن روزها برایم مشکل بود بهتراست سروده های مقطع او را از زبان نویسنده کتاب بیاورم که به درستی نشان اززایش نو، وتحول زمانه ای درحال نا همگونیها وروایتی تازه ازدرهم بودن«خرافات و روشنگری» داشت.

«تله دی، تولامادی، حاج میرزا ابوالحسن آقانین رساله دی»
یعنی اینکه من دارم تله است. آتش گردون[فریب دادن] است. رساله حاج میرزاابوالحسن آقا است.» ص ۴۶

اضا فه کنم که درزبان آذری فعل: "تولاماق" به معنای فریب دادن هم میباشد که بین عامه مردم درگفتگوهای روزانه رایج است.

هوشِ بیداری، نهیبِ درک زمانه جهت خودشناسی و مهم تر، ذوق و سلیقه در به کارگیری فرهنگ سیاسی در فضای سالوس و اختناق وانتخاب ابزاری به مانند "تله موش" و "آتش گردون" و "رساله مجتهد" و کنارهم چیدن آنها با توجه به مفهوم مختلف تله و آتش گردان که هریک نماینده و پیام ویژه ای را به شنونده القاء میکند، درواقع خوب که بنگری جهل وعقب ماندگی مردم را درکوچه وبازار گوشزد کردن است آن هم به زمانه ای که استبداد مذهبی - سیاسی مردم سراسر کشور را در خواب غفلت فرو برده است.
موسوی این را از قول دائی اش چنین نقل میکند:

«گفت: تله وسیله به دام انداختن است.(توغلاما) علاوه برآتش گردون به معنی گول زدن هم است پس به ظاهررساله می فروشد وآتش گردون و تله موش ولی در واقع میگوید: رساله دامی برای گول زدن و آتش افروختن است بنا براین با این آهنگ موزون که تکرار میکند درواقع هم کاسبی میکند و هم روشنگری.»

نویسنده، درباره کودتای رضاخان که با کمک آلمانیها قراربود انجام بگیرد نوشته است:

«لیتن روز ۲۱ اکتبر ۱۹۱۸ با دستگاه بیسیم و دوازده افسر جنگی و مقادیری تفنگ و نارنجک و مواد منفجره و با ۵۹۳ صندوق وجه نقد که شامل چهارمیلیون قران و ۴۷۸۰ لیره طلا بود ازبرلین به سوی ایران حرکت میکند. روز ۴ نوامبر که این هیآت و مهمات آنها به بخارست پایتخت رومانی میرسد. لتین درآن شهر تلگرافی از وزارت خارجه آلمان دریافت میکند مبنی براینکه به علت استعفای ویلهلم وتغییر دولت برنامه کمک به کودتای رضاخان لغو شده است. ... » ص ۶۷

لتین، کنسول آلمان درتبریز بود و کتابی با عنوان "خاطرات لتین" نوشته که درآن به کودتا اشاره ای نشده. وی درسال ۱۹۱۸به کنسولگری آمریکا درتبریز پناهنده شد و پس از ورود آنان به جنگ ازطریق کردستان، بغداد و استانبول، درروزهای آخرجنگ به آلمان برگشت. وزارت خارجه یک محموله خزانه داری را به او میسپارد که ازدسترس قوای دشمن دورکند.آن محموله قطاربا آن مآموران مسلح، به گمانم همان است که دراین کتاب روایت دیگری به خود گرفته. به نظرنویسنده،

طرح کودتا با کمک آلمانی ها دوسال قبل ازکودتای ۱۲۹۹ بوده. روایت فوق این سئوال را پیش میکشد که: انگلیس با آن همه نفوذی که درسطح جامعه داشته از درباروکابینه گرفته تا اصحاب مسجد وبازار،چگونه میتوان پذیرفت که از طرح کودتای آلمانی توسط رضاخان بی خبرمانده؟ آن هم درست به زمانی که نا آرامی های روسیه و اوج انقلاب درآن کشورو حضور"قشون دینکن" با ناوگان قوی در انزلی با فرماندهان روس های سفید فراری که مخالف انقلاب روسیه بودند.

یحیا دولت آبادی مینویسد:

« قشون دینکن که جنوب روسیه را احاطه کرده و کشتیهای جنگی او دربحر خزر حائزاهیمیت شده است این قشون بالاخره درمقابل قشون سرخ تاب نیاورده فراری میشود ... کشتیهای او ازبندرهای دیگر بحرخزر فرار کرده به انزلی ایران پناهنده میشود ... قشون انگلیس ناگهان خودرا درانزلی برابربمباردمان کشتیهای بلشویکی دیده بدون هیچ مقاومت عقب مینشیند و کشتیهای جنگی دینکن با هرچه در بردارند به دست بلشویکها میفتد...» صص۹ - ۱۳۸ .اتنشارات عطارچاپ چهارم ۱۳۶۲- تهران.

ملک الشعرای بهارنیز درجلد اول تاریخ احزاب سیاسی درص ۴۵ با شرح بیشتری به این موضوع پرداخته است.

درچنین شرایط حساس جنگی درمنطقه که روس وانگلیس سراسرشمال کشور را اشغال کرده وحوادث جاری اعم از نظامی – سیاسی کشوررا به ویژه انگلیسی ها زیرنظرداشتند، صحت روایت نویسنده با چه معیارهائی قابل توجیه است؟

در زیرنویس صفحه ۷۳ ، نویسنده به موضوعی اشاره کرده که سالهاست مورد اعتراض آذربایجانیان است. و ایشان، البته با چندین دهه تآخیرآن را مطرح میکنند که بارجای شکرش باقیست. اینکه دربرگرداندن اسامی محلی آذربایجان به فارسی، اصرار درفارس بودن سراسرآذربایجان یک سیاست تحمیلی ازسوی قدرت غالب بوده که گذشته از شهر و ده و حتا تغییرزبان مردم منطقه سرمایه گذاری میشد و میشود؛ نباید تردید کرد؛ با این تفاوت که اختلاف نظرشان سلیقه ای و سطحی ست. منظورشان اینست که به زبان مردم محل نباشد هرچه شد به هرمعنی ومفهوم مهم نیست. بعنوان مثال : درزمان فارسی کردن اسامی محله های تبریز، میدان "قورد" (گرگ) که بنا به اسناد وروایت ها، محل نمایش گرگ ها بوده و تا به امروزنیز در محلۀ خیابان تبریز، به این نام شهرت دارد مسئولان ترجمه آنقدرازمرحله پرت بودند که "گرگ" را به "قطب" ترجمه کرده اند! ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟

ایراد نویسنده به ترجمه نام های محلی درست است، اما ایشان هم درمفهوم غائی دچار اشتباه شده و نوشته اند.

«کلمه قره درترکی آذری، هم سیاه و هم بزرگ معنی میدهد. مانند قره کلیسا، قره آغاج، قره خان ومانند اینها که به معنی بزرگ کلیسا،بزرگ درخت، و بزرگ خان است . درمورد قره چمن چون منطقه ای سرسبز و چمن زار است، آن را قره چمن یعنی "بزرگ چمن" نامیده اند ولی کسانی که میخواستند نام هارا از جمله نام آنجا را به فارسی برگردانند، کلمه "قره" را دراین مورد سیاه ترجمه کرده اند. و قره چمن را "سیاه چمن" گفته اند که بنطرم با اساس تسمیه این محل به قره چمن سازگارنیست و بهتر آن بود که اگر ترجمه ضرورت داشت، قره چمن را "بزرگ چمن یا چمن بزرگ می گفتند.»
جائی ندیدم و نشنیدم که " قره" به معنی "بزرگ" باشد. شاید هست و من خبر ندارم. تا آنجا که شنیده ام قره، به معنی سیاه است. مثال هائی هم که ذکر کرده اند، وجه تسمیه رنگ هارا توضیح میدهد نه بزرگی آنها را.

جاداشت که نویسنده درزمان تصدی امور، این اشکالات را به مسئولان خطاکار گوشزد میکردند و نتیجه میگرفتند.

به قول شهریار: « آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟»

با این حال نباید بی انصافی کرد، دوران بلوغ فکری نویسنده، مقارن با چیرگی آرمان های هیتلرستائی وترویج افکارناسیونالیستی ِبود. تبریز آن سال ها، درمحافل خصوصی حتا درقهوه خانه هابحث برسر فتوحات هیتلر دور میزد. شوخی و جدی هرکسی که بهم میرسیدند، اولین پرسش این بود" ازهیتلر چه خبر؟" و چه طنزهای آلمانی وهیتلری که برسرزبان هانبود؟.

طبیعی ست که احساسات و ذوق جوانی فعال، درحال جوانه زدن که دنبال تحولات تازه میگشت هماهمگ بافضای محیط باشد. بعدها، درآشنائی با مکتب های سیاسی ازضعف خود پرده برمیدارد که نمونه ای از صداقت نویسنده است.

« لیسانسیه حقوق بودم، قاضی بودم، ولی فاشیسم را یک مکتب انسانی ودر خدمت بشر میداستم.» ص ۷۷

چیرگی افکار هیتلرپرستی، درآن سالها،که متآسفانه با اندیشه های ناسیونالیستی رضاشاه هماهنگ بود که باعث انحراف فکری مردم ازدرک واقعیت ها شد. نمونه اش درهمین کتاب به کرات به چشم میخورد از درون چنان هیولای غالب، حزب فاشیستی "سومکا" پا گرفت که درراه ستایش وطن ووطن پرستی قرآن و کتب اسلامی را آتش زدند. حافظ سوزانی پژوهشگری مانند کسروی را نیز در گسترش و نفود همین گونه تبلیغات باید بررسی کرد.

نویسنده، که درتبریزدرخانواده روحانی دانش آموزدوره متوسطه بوده، «یک نهاد خانوادگی به نام "کانون دانش پژوه" تشکیل داده » به شدت ترویج زبان فارسی را دنبال میکند. دربخش دوم کتاب مینویسد که :

« اما برنامه اصلی رواج دادن زبان فارسی بود. اعضای کانون موظف شدند در هرکجا باشند چه درخانه، چه درمهمانی، چه درخیابان و چه درگردش و مسافرت به فارسی حرف بزنند. دراین جهت نیز پیشرفت شایانی بود و فارسی حرف زدن چنان رواج گرفت که کم کم از پدران و مادرانی که سواد مختصری فارسی داشتند، با ما که پیشروان کانون دانش پژوه بودیم فارسی صحبت میکردند بازرسانی از اعضای کانون موظف بودند، میزان پیشرفت هارا بسنجند و اگر اشتباهی یا غفلتی را دیدند، به کانون گزارش کنند و چنین هم شد.» ص ۳۵
به ابن مسئله باز برمیگردیم.

نویسنده در ۲۳ سالگی به دادستانی مراغه منصوب میشود. وزیر دادگستری علی اصغر حکمت است. شوروی ها سراسر آذربایجان را زیرچکمه های سربازان خود دراشغال دارند. حزب توده درمنطقه به شدت فعالیت میکند.

موسوی درشرح این مآموریت با آشنائی با خانواده ها و سرشناسان محل، وحضور بستگانی چند (قبلا خدمت سربازی را درمراغه گذرانده است) خاطراتش را نقل میکند. و درضمن اربرخوردحونین دو ایل کرد در منطقه میاندوآب روایت جالبی شرح داده و نتیجه میگیرد که:
«من ازاینکه سنتهای محلی بدانگونه برای دوطرف متخاصم محترم بود و رعایت میشد و ازاینکه در هنگامه جنگ و دشمنی .... سوارکاران یک طرف آن چنان اعتماد میکردند که هنگام ورود اسب ها و سلاح ها و آخرین فشنگ هایشان را هم تحویل میدادند غرق حیرت بودم و هنوز از وابستگی شدید آنها به آداب ایلی شان در حیرت ستایش آمیز هستم.» ۹۰ - ۸۹

این بخش ازسخنان موسوی بدان جهت قابل تآمل است که آداب ورسوم و احترام نهادی شده اقوام و دیگرملیت های ایرانی را برای هموطنان توضیح میدهد.

نویسنده ازتجربه های شخصی خود درآشنائی باحزب توده وشرکت درنشست های آن حزب، آشنائی با سران حزب درتهران و شناحتی که از پیشه وری و حکومت یک ساله او داشته گفتنی های جالبی دارد که قابل توجه است.

« ... الموتی دبیر اول حزب بود. اوپشت تریبون رفت وضمن گزارش از کارهای حزب گفت: اینک که چند سال کوتاهی از تآسیس حزب میگذرد ما سه نفر وزیردر دولت داریم، بیگمان سال دیگر در چنین روزی دولت ازآن ما خواهد بود. ... متوجه شدم که رنگ پوست قوام سخت به کبودی گرائید ... به تکان خوردن افتاد... » ص ۱۱۴

موسوی درصفحه بعد اشاره ای بجا دارد به قتل محمد مسعود مدیر روزنامه مرد امروزوحسام لنکرانی که باموافقت رهبران حزب توده انجام گرفت. از ننگین ترین کارهای حزب توده درآن دوران بود .
دراینکه حزب توده مرتکب ده ها اشتباه شده نباید تردید داشت. اما جهل و غفلت و همه عقب ماندگی های هزارساله را به گردن حزب توده انداختن کار منصفانه ای نیست.

اما درباره حوادث آذربایجان و تشکیل حکومت فرقه دموکرات، مسئله را باید درست مطرح کرد. راستش درباره آن یکسال سخن بسیار رفته ولی هنوزاصل ماجرا برای عموم مردم روشن نشده است. نارضائیها و بیعدالتی ها تحقیرو توهین حکام مرکزی، و عدم پاسخگوئی به مطالبات قانونی بزرگترین عامل رشد افکاری بود که به حکومت فرقه دموکرات منجرشد.

مگرقانون اساسی مشروطیت، انجمن های ایالتی و ولایتی را تصویب نکرده بود؟ مگرطبق همان قانون، قرارنبود که امورداخلی هراستان با توجه به اوضاع اقلیمی مردم، به دست اهل محل و برگزیدگان شان اداره شود؟ نویسنده درسراسر کتاب به این موارد کوچکترین اشاره ای نمیکند. از بی قانونی و عدم اجرای قانون کلمه ای برزبان نمیآورد. ملکۀ ذهنش شده زبان مادری میلیون ها آذربایجانی را برگرداند به فارسی . اگراین ایدۀ به ظاهرعامیانۀ نویسنده شکافته شود، هیولای فاشیست از آن روی سکه قد میکشد وکشوررا متلاشی میکند. یک لحظه چشم هایم را می بندم ودرعالم خیال فرض میکنم که آرزوی این حقوقدان تبریزی به مرحلّۀ عمل رسیده. بعد از آذربایجان نوبت به کردستان میرسد. داستان دردآلود ترکها با کردها و آن وجه تسمیۀ ننگین و تحقیرآمیز (داغ ترکی) . بعد ، بلوچها وعربها وارامنه و ... ویرانگری کشور با مرزهای تازه! اگراین ها ابزار چیرگی فاشیست نیست پس چیست؟
گذشته ازآن مگر دربخش های دیگرکشور که فارسی زبان هستند فقر فرهنگی، درد ومصیبت و فلاکتِ استبداد نیست که چنین فکربزک کردۀ عامیانه را توصیه میکنید؟

در آن سال های نوسازی کشور، جامعۀ ملتهب، نیاز به تمرین ویادگیریِ شرایط آزادی داشت. احترام به قانون و گسستن زنجیرهای کهن عقیدتی داشت که چون پتیاره ای بدخیم درذهنش لانه کرده وتا به امروزسرسنگین نشسته و حکمفرماست.

این درست است که اصلاحات رضاشاه ایران را تکان داد. سیمای جامعه را با جامه ای نو آراست. افق های تازه و روشنی در چشم اندازمردم گشود. نوآوری هایش پایه های ارتجاع را لرزاند. اما ذهنیت ها همانگونه تک بٌعدی ماند. ریا و دوروئی و نیرنگبازی های نخبگان ، مرده ریگ باستانی، چند صباحی سازش یا تقیه و تغییر جهت با وزش بادی و از سر گرفتن تکرار. این تکرار، قرنهاست که دراین سرزمین باستانی مردم را بیمار کرده است. تکرار، عادت شده است. ذهن اجتماعی ما درهردوره درحلقه ای به زنجیر افتاده است. بررسی هر دوره ازاین گرفتاریها گرچه نامیسر نیست، اما کار آسانی هم نیست و مشکل تراینکه ارتباطی بین این واحدهای زنجیره ای وجود دارد که شناختن آن الزامی ست، شکافتنش اگر چه صحت خیلی ازنظریه ها و باورهای تاریخی را سست میکند، لطمه میزند و بی محتوائی آنها را ثابت میکند؛ اما استمرار و حضورش برای ادامۀ جهل وغفلتِ نهادی شده وخوابرفتگیِ جامعه بک ضرورت اجتماعیست. جدال تجدد و سنت از آنجا آغازشد که : تجددخواهان با احترام حقوق فردی انسان را پیش کشیدند و فحایع کلیسا را آفتابی کردند. ازغفلت هائی که قرنها برجوامع بشری چیره شده بود پرده برداشتند. دراروپا مردم به خود آمدند. اما، ما تا به امروز درانتظار آن اسب سوار

با چشمان اشگبار به تکدی نشسته ایم.

غفلت زدگان درمحاق جهل، هیچ نمیگویند، چون وچرا ندارد، طراح زندان اند زندانی جهل؛ زندانی که به دست خود ساخته اند و این؛ سرنوشت ماست.

تحلیل اجتماعی نویسنده دراین باره واقعا دردآور است. موسوی با عینک طبقۀ خود به تماشای مردم نشسته. آن وقت که درنوجوانی با تآسیس«کانون دانش پژوه» وبه قول خودشان « وضع زندگی مردم آذربایجان، جهل وبیسوادی، بخصوص ندانستن زبان فارسی و محرومیت های حاصل ازاین بیگانگی نسبت به زبان رسمی کشور و مانند آنها مطرح میشد. ... » ص۳۳، خانواده های زیادی بودند که بچه های فارسی ندانشان درنخستین روزهای شروع به تحصیل، درمدارس شهر زیر جریمه وتوهین و تحقیرمعلم ها، با دلی پرازنفرت اززبان فارسی ازخیرتحصیل میگذشتند. نمونه این تنفروبیزاری درحوادث بعد ازشهریور ۲۰ به صورت فاجعه ای خونین سر برافراشت. وقایع تاریخی آذربایجان به رهبری سید جعفر پیشه وری، اگرچه بخشی با حمایت شوروی بود، با این حال پشتیبانی مردم بومی درآن خیزش را نمیتوان منکرشد. آبشخورحمایت ازآن حکومت، دسترسی ووصول مطالبات قانونی و نیازهای مردم بومی بود که درحکومت یک سالۀ فرقه دموکرات به اجرا درآمد. مدارس ابتدائی آزاد شد. مردم عادی ودهقان آذربایجانی بدون حضورمترجم مشکلات خود را با ضابط قانون درمیان گذاشت. البته اینها دلیل نمیشود که منکر کاستی ها و اشکالات آن حکومت یک ساله شد. ولی به گواهی اسناد و مدارک در آن یک سال کارهای بنیادی زیادی صورت گرفت: آزادی زبان، تآسیس دانشگاه، رادیو،آزادی زنان و تشکیل پلیس زنان را میتوان به اجمال نام برد. دولت مرکزی همه را نابود کرد به جزرادیو، ودانشگاه که بعد ازچند سال توسعه پیدا کردند.

ایکاش، نویسنده کمی دورتر ازاطراف خود را هم میدید، لایه های گوناگون جامعه را میگشت، با دردها و کمبودها بیشترآشنا میشد؛ درآن فضا ورفاه روحانی مشکل است فقرِ اجتماعی را دیدن و تمیز دادن. کمبود اجتماعی و مطالبۀ مردم رسمی شدن زبان فارسی نبود. مگرزبان رسمی دردوران قاجارفارسی نبود؟ درکدام یک از مکاتبات رسمی وغیررسمی سراسر دوران قاجار یا بقول تاریخنگاران دولتی «ترکمانان» ، یک مکتوب ترکی سراغ دارید؟ گرفتاری از زمانی آغاز شد که زبان بومی مردم درمدارس و دوایر دولتی ممنوع شد. فرق است بین رسمی کردن یک زبان درسراسر کشور و ممنوع کردن زبان مردم درکشوری با اقوام و زبان ها و فرهنگ های گوناگون با قدمت تاریخی - آنهم مردمی که در سراسر تاریخ با همه اختلاف های زبانی و فرهنگی بامردم کشوردرارتباطی عاطفی بوده بدون کمترین اختلاف – به بند کشیدن قانونی زبان مادری درزادگاه خود وسلب حقوق ازشهروندان. منع زبان های محلی تجاوز آشکاری بود که درآن سالها رخ داد و تا به امروزنیزادامه دارد. تربیت نویسنده در خانواده روحانی وآشنائی با زبان فارسی ازطفولیت استثناء بوده و نباید آن را به کل جامعه تعمیم داد.

خاطرۀ غم انگیزی دارم ازنخستین روز مدرسه که با پسربچه ای همسن و سال خودم که ظاهرش نشان میداد روستازاده است. کنارم نشسته بود چیزی پرسیدم. کلام دردهنم بود که معلم را دیدم با چوبدستی مرا زیررگبار گرفت و با سرو صورت خونالود ازمدرسه کمال فرار کردم. پس از چند روز با تنی چند از بچه های محل به مکتب شیخ محمدحسین دربازار شیشه گرخانه که نویسنده نیز به آن اشاره ای دارد رفتم. درآنجا بود که برای اولین باربا سعدی آشنا شدم. خلیفۀ ما درآن مکتب پسربزرگ حاج سید مرتضی خسروشاهی ازعلمای سرشناس تبریزبود وشش هفت سالی بزرگتر ازما. با جعفرسبحانی فرزند حاج محمد حسین که ازبا تقوا ترین علمای شهر و ازاساتید حکمت و منطق بود(آقای دکتر مجمدعلی موحد ازشاگردان ایشان بودند) - که امروز به نام آیت الله سبحانی ازمدرسین برجستۀ حوزۀ علمیه قم است، کنار هم نشستیم که کلمه ای فارسی بلد نبودیم. این توضیح را بدان جهت آوردم که امکانات انحصاری تعلیم و تربیت خانوادگی نویسنده ازاستثنائات بوده وتسری آن به کل جامعه اشتباه است . نویسنده باچنین دیدگاهِ ویژه به ارزیابی اجتماعی پرداخته، وخانوادۀ روحانی مرفه خود را به عنوان الگوی فرهنگ متعالی وضع آموزشی آذربایجانیان را توضیح داده است . خیلی ازبچه ها تا کلاس ششم ابتدائی فرق آموزگارودانش آموز رانمیدانستند. خودم جزوآنها بودم. آنچه درفرهنگ عامه رواج داشت معلم و شاگرد گفته میشد.

اینکه پیشگامان خیراندیش تجدد درقانون اساسی مشروطیت ومتمم آن با تصویب مواد۹۰ تا ۹۳ «درخصوص انجمن های ایالتی و ولایتی» با توجه به مصالح عامه مقدمات مشارکت مردم را دراداره کشور پیش بینی کرده اند، حکایتی از درایت و گشاده فکری و آینده نگری آن ها دارد. میدانستند در کشوری با اقوام چند گانه و فرهنگ و مذاهب گوناگون میباید هرمحل با حکام محلی و برگزیدگان همان قوم
اداره شود. تصویب آن مواد قانونی، راه را برای فدرالیسم باز گذاشته است. همچنان که درکنارآموزش زبانهای محلی، زبان رسمی را هم باید همگان بیاموزند که برای صیانت روح ایرانی وارتباط همگانی درسطح کشورالزامی ست.

تا به امروز که یکصد سالی ازآن روزگاران سپری شده، این قانون تصویب شده به اجرا درنیامده و مطالبّات ملی همانطورمعوق مانده است. بخشی ازعوارض خونین جنبش های منطقه ای، دربستراین بیعدالتی های فاحش قابل بررسی ست.

انباشت عقده در دل های اقوام، وقتی که در خانه پدری، بچه های معصوم را در مدارس، به جرم حرف زدن به زبان مادری جریمه کردند وبه فلک بستد، شکل گرفت. بذر نفرت و انتقام را در دل نورس بچه تحقیرشده کاشتند. اینها پیامدهای دیگری داشت که ازچشم های ظاهربین دولتمردان غایب بودند.

وقتی دراوایل کتاب بودم. فکرمیکردم که تآکید نویسنده برزبان درنوجوانی، درسال های بعد دراثرآشنانی با مردم وتجربه های زندگی پند آموزخواهد بود و رفتاری متعادل با اصول فرهنگی پیش خواهد گرفت. دربخشهای دیگرکتاب، ازاین خوش بینی بیجای خودم غمم گرفت. دیدم نه خیراین حقوقدان ونمایندۀ انتخابی مردم در مجلس شورایملی وسنا عشق عجیبی برای برگرداندن زبان آذربایجانیها دارند. در پیگیری مسئله ، درتهران، حزب مردم جلسه ای تشکیل داده و برای نیازهای مردم منطقه برنامه ریزی میکنند. ازآنجا که "فارسی ندانی" آذربایجانیها ازعلل عقب ماندگی مردم آن سامان است وگرایشهای مردم به رادیو تلویزیون های دو کشور همسایه مانند آذربایجان شوروی (آن زمان آذربایجان جزوشوروی بود) و ترکیه، به نظز نویستده، مثلا باعث تجزیۀ کشور خواهد بود: «با گوش دادن به تبلیغات کشورهای مجاور که متآسفانه طمع ارضی و سیاست خاصی نسبت به ما دارند، احیانا تحت تآثیرآنها قرار میگیرند. ... ... من گفتم آذربایجان دردی دارد که اگر واقعا بررسی و برای رفع آن همت شود، همه مشکلات آن رفع خواهد شد و آن درد آذربایجان مشکل درس نخوانده در مورد زبان فارسی است. ... توضیح دادم که اگردولت دراین سفربه جای کمک به شهرداری این ویا آن شهر، و یا راهسازی بین دو نقطه، به یک جهاد بزرگ برای یاد دادن زبان فارسی به مردم آذربایجان دست زنند، خیلی از مشکلات دیگر از جمله مشکلات مربوط به راه و برق و آبادسازی برطرف خواهد شد و ... » ص ۶۳ – ۳۶۴

جل الخالق ازاین آشفته حالی و پریشان گوئی! من که چند باراین مطلب رازیرو رو کردم واقعا رابطه برق و آب وراه وبیمارستان وسایر امکانات رفاهی مردم را با برگرداندن جبری زبان بومی مردم که یک عمل فاشیستی و درست همانست که عرب درحمله به ایران مرتکب د ووارثانش تا به امروز حسرت به دل مانده اند که چرا نتوانستند زبان مردم ایران را به عربی برگردانندٍ. شما که اهل علم ودانش هستید بطورقطع ازنامه روادیان ها (والی عرب، خلیفه اسلامی درکردستان و آذربایجان) اطلاع دارید و من برای پرهیزازاطاله کلام ازنقل آن خودداری می کنم. میدانم که ازمفاد آن نامه ها اطلاع دارید.

من وقتی اسم جهاد را میشنوم یاد جهاد ملانراقی درتبریزو علمای اسلام میافتم که به زمان فتحعلیشاه ازعراق راه افتادند آمدند ایران برای بزرگنمائی آخوندی، بخش عظیم کشوررا دردوجنگ خانمانسوزبه روس ها واگذاشند. یا حکم جهادی که به فتوای آیت الله خمینی درجنگ ایران و عراق برعلیه صدام صادرشد و دیدیم که بعد ازآنهمه ویرانی جانی ومالی و خونریزیهای هشت ساله، وقتی جام زهررا سرکشید دولتمردان دو کشور همدیگر را بغل کردند و بوسیدند. دختر سردار سازندگی به میهمانی ویژۀ فرزند صدام به بغداد رفت، (همانکه وقتی «فرهاد بازفت» خبرنگارشجاع ابزرور را در بغداد کشتند و جنازه اش را به لندن پس فرستادند گفته بود "این مگس های ایرانی را باید پنجاه شصت بارکشت") واز تجارت آزاد دو کشور میلیاردها دلار سود بردند.

آیا جهاد بزرگ، اجرای مفاد قانون اساسی نبود؟ که ابزار توسعۀ فرهنگ مردم را گسترش میدادید ودرکنار فراگیری زبان مادری، زبان فارسی هم خواهی نخواهی توسعه پیدا میکرد. ودعای خیر نسل های آینده را ازآن خود میکردید.

کم کم دارم از مطلب دور می افتم.

آنچه که مایۀ حیرت است، راکد ماندن ذهن نویسنده دربارۀ شناخت نیاز موکلین و هم شهریان خود است. ایشان که درنوجوانی "کانون دانش پژوه" را برای فراگیر شدن زبان فارسی در تبریزتشکیل داده اند، سی سال بعد هم با همان باورهای خام نوجوانی، وقتیکه درمقام نمایندگی و فعالیت درحزب مردم، با همان ذهنیت حضور دارند و دولت رابرای فتوای "جهاد" ترغیب میکنند؛ آنهم با از سر گذراندن وقایع خونین آذربایجان وکردستان آنهمه سال های پرتنش تا کودتای ۲۸ مرداد .

بااین نمونه بیعملی و درجا زدن افکاردولتمردان، میتوان مفهوم سکون و سکوت تاریخی و آن تکرارهای ادواری را که درگذشته ذکر کردم دریافت .

رضاشاه و محاکمۀ ۵۳

نویسنده نکته ای را نقل کرده که درخاطرات سلیمان بهبودی نیزآمده است وآن درباره پرونده ۵۳ نفرمحکومین زمان رضاشاه است که بعدها برخی از آنها از گردانندگان حزب توده بودند. با توجه به حساسیت رضاشاه به اشخاصی که گرایش های کمونیستی داشتند. روایتس شنیدنی ست .

«رئیس شهربانی گزارش میدهد که این امراز موارد جاسوسی های بین المللی است. بهتراست که رسیدگی امربه دادرسی ارتش ارجاع شود. شاه دستور میدهد در هیآت دولت مطرح کنید. هیآت دولت متوجه میشود که اگر شاه میخواست پرونده دردادرسی ارتش رسیدگی شود نیازی به این تشریفات نبود. ... ... معلوم میشود که قصد شاه رسیدگی در مرجع صالح قانونی است که دادگستری بوده است و بنا براین پرونده را به دادگستری احاله دادند ... ... وقتی وزیر دادگستری رآی دادگاه جنائی تهران مبنی برمحکومیت را بعرض میرساند شاه میگوید اینها جوان هستند و شاید اشتباه کرده اند ... ... همین مجازات کافی است و اینها جوان هستند باید آزاد شوند و مشغول خدمت گردند.» ص ۳۹ - ۱۳۸»

دربخش یازدهم کتاب، موسوی اشاره ای دارد به عبدالعلی لطفی وزیردادگستری دکترمصدق. روایت نویسنده دراین باره شنیدنی ست.
«لطفی مردی جاه طلب ودنبال نام بود ودراین کارازهیچ ننگی رویگردان نبود. به گونه ای که اگربگوئیم از مصادیق" چون به خلوت میرسند آن کار دیگر میکنند" بود، سخنی به گزاف نگفته ایم.» ص ۱۵۴.

به نظر میرسد اینگونه داوریها برخورد اخلاقی ست. هیچیک ازاین صفات جرم نیست ونمیتوان به حساب بیکفایتی وخیانت یک وزیر مسئول تلقی کرد.

به خصوص که نویسنده، سالها پیش لطفی را درتبریزدیده و خاطرۀ آن دیدار را نیز شرح میدهد:

«... بهارسال ۱۳۲۱ بود، کمتر از یک سال از اشغال آذربایجان و استان های شمالی به وسیله نیروهای شوروی میگذاشت ... دولت یک هیآت بازرسی از طرف بازرسی کل کشور به ریاست عبدالعلی لطفی که رئیس دادگاه های استان مرکز بود به آذربایجان فرستاد. برادرمن احمد موسوی هم به نمایندگی ازوزارت دادگستری و ثبت کل ازاعضای این هیآت بود. ... جناب شیخ عبدالعلی لطفی به همراه برادرم درمنزل ما اقامت گزید. خاصه آنکه ظاهر شیخ مآب او با لباس و تحصیلات مذهبی پدرم سازگاربود و سکونت درمنزل ما از هرحیث متناسب. با اینهمه این شیخ با آن ظاهر مقدس نما پیش از سه روز نتوانست درخانه ما بماند. چون میخواره و هوسباز بود ... ... وی همینکه فهمید من کارمند دادگستری و لیسانسیه حقوق هستم ... نامه ای به وزارت دادگستری نوشت و ازمن به تفصیل تعریف و تمجید کرد ... پیشنهاد لطفی سبب شد که به فاصلۀ کوتاهی ابلاغ دادیاری دادسرای شهرستان تبریز که عنوان قضائی دارد به نام من صادر گردید.» ص ۷۹

درصحت روایت تردیدی نیست تنها اشکال، همانگونه اشاره شد برخورد اخلاقی ایشان است وسئوالی که درذهن خواننده جان میگیرد و یاد دادگاه دکترمصدق بعد از کودتای ۲۸ مرداد میافتد وقتی که آزموده دادستان نظامی بی آزرم ارتش شروع به بازجوئی ازوزیر دادگستری کابینه دکترمصدق کرد، همین شیخ عبدالعلی لطفی بود که با پرخاش رو به آزموده گفت :

«احضاربنده به عنوان گواه بوده است. با گواه دردادگاه چنین رفتاری نمی کنند که دادستان ارتش بفرمایند بایستی فلان کاررا کرده باشی چرا نکرده ای.» و چون دادستان ارتش اجازه خواست تا توضیح بدهد لطفی فریاد کرد: نه خیر، بنشین، بنده اعتراض می کنم جایش نیست.» ص ۳۷ و ۳۸ خواب آشفته نفت جلد سوم. محمدعلی موحد چاپ تهران نشرکارنامه ۱۳۸۳

آزموده با آن افکار آخوندی، که مصدق را به تهمت بیدینی تکفیر میکرد، و حتا با دکترصدیقی درباره «تطورادیان»، درمقابل پاسخ مستدل و فاضلانۀ او، بیدانشی محض خود را آفتابی کرد و بی آبروترشد، آیا از "جاه طلبی" - "ننگینی" و"خلوت رفتن" های لطفی خبر نداشت؟ که پاسخ او را بدهد. عجیب به نظرمیرسد ازآدم بی پرنسیب وبد دهنی چون آزموده، که درمقابل آنهمه توهین وخفت وخواری وسخنان گزندۀ لطفی، سکوت کند و سوابق اورا روشن نکند؟

نویسنده، درباره رفتارهای ناشایست اسدالله علم و اشاره به پرونده قتل دکترخانه خراب، (کرمانشاهی) بی اخلاقی یک رجل سیاسی و استفاده از مقام را مطرح میکتد. با پیش کشیدن پرونده حیف و میل اراضی "طرشت" با اطلاع امیرعباس هویدا و اراضی "حصارک" توسط یکی از والاحضرتها که مانع صدورسند مالکیت و نارضایتی مردم را فراهم میساختند روایت های شنیدنی دارد.

« راست است که هویدا شخصا سوء استفاده نمیکرد ولی متآسفانه درقبول اینگونه تقاضاهای متنفذین، برای طولانی کردن دوران حکومت خود، طبع بسیار موافقی داشت تاجائی که گاهی دستورهای بیشتر شفاهی اش، به نوعی تآیید تلویحی ازاین خلاف کاری ها تعبیر میشد.» ص ۱۷۴ طرح والاحضرت هم این بود که

«هوس کرده بودند درآنجا شهرکی بسازند وطرح شان این بود که ازمالکین بخواهند نصف میزان مالکیت خود را به والاحضرت تقدیم کنند و نسبت به بقیه یعنی نصف دیگر به ایشان وکالت شهرسازی بدهند... ... » ص ۱۷۵

ای کاش این حیف و میل ها و فسادهای آشکار و پنهان در زمان وقوع حادثه مطرح میشد وازطریق اقدامات قانونی ازادامه فساد جلوگیری میشد! حالا چه اثری میتواند داشته باشد، جز خواندن و ادلۀ بیشتری آوردن برای فروپاشی رژِیم.؟

از خلاف کاریها ومداخلات ساواک درباره انتخابات کانون وکلا و هو کردن هویدا در نشست کانون، تشکیل حزب مردم مطالب جالبی روایت شده که نشان میدهد، "خانه ازپای بند ویران است" . آن هم از زبان کسی که خوداز دست اندرکاران و رهبران آن حزب دولتی بوده و با صداقت پرده ها را کنار زده است.

نویسنده کتاب، درباره افتتاح حزب مردم درتبریز وهمراهی ش با دبیرکل حزب اسدالله علم به آن شهر، گریزی زده به علی اصغر سرتیپ زاده « ... که رئیس شهربانی " شیخ محمد خیابانی" یکی از به وجود آورندگان اولین داستان جدائی آذربایجان به نام "آزادیستان" بود.» ص ۲۱۲

شیخ محمد خیابانی هرگزجدائی طلب نبود میتوان گفت که تا مغز واستخوانش از هر ایرانی، ایرانی تربود که جای بازگشودن بحثش اینجا نیست. و ازآنجائی که در این فرهنگ، نقد و انتقاد هنوزجایگاه خود را پیدا نکرده وعقلانیت ومسئولیت قلم هم هکذا، تنها زورش دراین میان به خودش میرسد که بپرسد:

اگر سرتیپ زاده رئیس شهربانی شیخ محمد خیابانی " جدائی طلب" بوده اولا چرا محاکمه نشده و چرا با آن سابقه ننگین به حزب ملیون پیوسته و اساسا چه دستهائی باعث شده که این آدم خائن و همدست یک تجزیه طلب آنقدر سمبه اش پرزورباشد ازاین قرار :
« ... به علم مراجعه کردم از گفته های او چنین استنباط شد که جناب سرتیپ زاده خود را نتوانسته قانع کند که من حتا از گرمی هم کاندیدا شوم و بدینگونه نام من حتا از گرمی هم حذف شد.» ص ۲۱۸. و هکذا « ... چون نه تنها هریک مرا بالقوه رقیب و خطری برای خود میدید بلکه دررآس آنها سرتیپ زاده بود که دشمن ومخالف سرسخت من بود. تکلیف کاندیداهای حزب ملیون،حزب مخالف ما، معلوم بود.» ص ۲۲۲

این روایت ها با آن سابقۀ ننگین جدائی طلبی خوانائی ندارد. گسستی دراین میان به چشم میخورد که به تمارض بیشتر میمامد و یا تقیه به قول ملایان. ایشان ، درمورد دیگران نیز همین داوری هارا دارد (درباره عبدالعلی لطفی) بنا بر این، این قبیل قضاوت هارا نباید جدی گرفت . خودبزرگ بینی های عقیدتی در سراسر این اثر به طور آزار دهنده حضور دارد.

ایکاش پرده های محافظه کاری، درادبیات روائی که بخشی از انحرافهای جامعه شناسی را پدید آورده، کنار میرفت ونویسندگانِ مسئول روشن وسرراست سخن میگفتند. من هیچگونه تماسی نه با آن شخص و نه نویسنده داشته ام. درآن سال ها که در مدرسه کمال بودم. درقسمت غرب مدرسه، خانه سرتیپ زاده بود. پسرش کاوه که جوان بسیارمودب و درسخوان وبا برادربزرگم همکلاس بود گاهی نیز به خانه ما میآمد تمیز وشیکپوش و رویهمرفته رفتارش خلاف دیگربچه مدرسه ای ها بود. با شناختی که ازخلق و خوی پدرم داشتم اگرسرتیپ زاده آنی بوده که نویسنده معرفی کرده، هرگزازاو به نیکی یاد نمیکرد. کاوه بعد ازمدتی از تبریز رفت و دیگر ندیدم. اما، درباره محمد دیهیم و آنچه را که درباره بندبازی های او در صفحات بعد آمده ، کم و بیش با شایعاتی که درباره اش رواج داشت، همخوانی دارد. هرج و مرج ها و سیاست های نابخردانۀ مسئولان درانتخابات مجلس در زمانه ای که با قطبی شدن، دردو حزب ملیون و مردم، متمرکز شده بود، فضارا برای بازیگران بیمایه وفرصت طلب آماده ساخته تا جائی که جامعه را ازمشارکت در انتخابات دلسرد و اصولا؛ عقیده ای به انتخابات نداشتند. صرفنظر از اعتراف نویسنده به نمایشی بودن انتخابات درصفحه ۲۸۳این روایت موسوی را نیزبه طور اختصار میآورم:

برای تعویض صندوق ها هیآتی به سرپرستی دکتر حبیب دادفر، ازطرف سپهبد کیا به تبریز میروند، اما بامقاومت سرسختانۀ استاندار وقت (حاج عزالممالک اردلان) که به پاکی و سلامت نفس معروف بود، تیرشان به سنگ میخورد و دست خالی به تهران برمیگردند. این روایت نویسنده که در صفحۀ ۲۲۹ کتاب آمده، فساد رایج دولتمردان مسئول و اسم و رسم دار کشور را توضیح میدهد. راستش من خواننده مثل اکثرمردم درآن سالها فکرمیکردم که گرداننده امور درایران شخص پادشاه است. درحالی که آن وقت ها هم انگار کشورمانند ده چند کدخدا اداره میشده است.

جان کلام را موسوی، درباره انتخابات مجلسین، درآن سال ها روایت میکند:

« ... برای اینکه سخنی منطبق با واقعیت گفته باشم، زیرا که دردورۀ بیست و سوم همچنانکه اشاره رفت مانند دوره های ۲۱ و ۲۲ انتخاباتی درکار نبود. فقط تشریفات ظاهری انتخابات انجام میشد. ... » ص ۲۸۳

راوی این قانون شکنی وتجاوزبه حقوق ملی، ازوفادارترین دولتمردان رژیم بوده که زمان تصدی، توانائی ِ دیدنِ آن همه بیعدالتی واجحاف را نداشته. نمیدیده . گلایه ها به دوران بازنشستگی خمیرمایه ای شده برای خاطره نویسی، و نمایشی ساده از مصلحت اندیشی ها با هدفِ انتقال تجربه به آیندگان و یادآوریِ عادت های دیرپای تکراری.

بخش پانردهم :

مجلس بیستم از افتتاح تا انحلال. آمدن دکترامینی و سیر حوادث آن روزها که شایع بود: امینی را آمریکا به شاه تحمیل کرده است. هفت سال بعد از کودتای ۲۸ مرداد بود و برگی دیگرازبازگشائی تاریخ و شایعه پاگیری مجدد جبهه ملی، که به ناگهان سخنرانی بزرگی از سوی طرفداران دکترمصدق درجلالیه برگزارشد. مانوری بود درارزیابی قدرت های خاموش. ولی غافل از ترفندهای پشت پرده بودند وحشت به جان کودتاگران افتاد. با اینکه اساسا استخوان بندی جبهه ملی داغون شده بود جز دکتربختیار ودکتر صدیقی و دوسه تن دیگرباقی نمانده بودند. عده ای ازپادوهای سواداگر درآرزوی احیای گذشته تلاش کردند. فرصت طلبان به دیدن دکترمصدق به احمدآباد رفتند. پیردیرخرابات آنعده را نپذیرفت که مریض است. به مباشرش دستورداد نفری یک بوقلمون به آنها بدهدوباطلب پوزش همه شان را برگرداند. این نوع پذیرائی مصدق به جراید کشیده شد. نوشتند که دکتر مصدق خیلی محترمانه بوقلمون صفتی آنها را به رخ کشیده و برگردانده است (نقل به معنی).

برنامه های امینی تنها دربستن مجلس وحکومتی بدون رعایت قانون بود. بعد از مدتی کتار گذاشته شد. موسویّ با آشنائی از نزدیک با او، گوشه هایی ازآمدن و رفتن این رجل سیاسی و رفتاروکردارش را مطرح کرده است.

نویسنده در انتقاد از امیرعباس هویدا مینویسد:

« ... هویدا خود درجوابگوئی متآسفانه همیشه به مغالطه و هوچی بازی میپرداخت و چون اکثریت قریب به اتفاق نمایندگان دراختیار او بود، دیگر هرگز اعتنائی به سست بودن و پاسخ ومنطق خود نمی کرد چرا که هرچه میگفت با صدای "احسنت – احسنت" استقبال میشد. ... درپاسخ به دکتر درودی که درخواست میکرد درحوزه انتخابی او قزوین وسایل تحصیلات عالی فراهم شود گفت " آقا چه بکنیم که مردم نمیخواهند بچه های شانرا به قزوین بفرستند".»

درباره روابط حزبی و رفتارهای هویدا مینویسد:

« ... استقبال مردم از حزب و روزنامه "مردم" را خوش نداشت و لذا دنبال بهانه بود. ... نویسنده ما مقاله ای نوشته بود ... و درآن مقاله دولت را بی محابا به باد انتقادهای جان گداز گرفته بود و فریاد دولتیان بلند شد و ناصر عامری عزیز مارا زیر تیر ملامت کشانده بود. ... تلفن به صدا درآمد ناصر گوشی را برداشت ... هویدا بود ازاو خواست که فورا باهم دیدار داشته باشند ... ما همچنان درانتظار بودیم باز آمد. نخستین مطلبی که گفت این بود سهمیه کوچک حزب را قطع کرد.»ص5 – ۲۹۴ .

ناگفته نماند که برحسب روایت نویسنده بعدازتعویض دبیرکل حزب (ناصرعامری)، «هویدا فورا مبالغ قابل توجهی دراختیار فضایلی گذاشت.» ص ۳۱۱ .

موسوی، با اشاره به کارشکنی ها و مداخلات هویدا درامور جاری و گردش کارهای حزب مردم، پارا فراتر گذاشته و با ایمان قاطع میتویسد:

اگر توطئه های امیرعباس هویدا برعلیه حزب مردم به توفیق نمی انجامید، زمینه داخلی برای حدوث بلای بهمن ۲۲ به وجود نمی آمد.» ص ۳۱۷

نمیدانم آقای موسوی شوخی ش گرفته یا به این اظهارنظر خود واقعا ایمان دارد؟

نوشته اند که اگرهویدا با حزب مردم کنار آمده بود، بلای ۲۲ بهمن پیش نمیآمد. اگر چنین است که میبایست با اسناد و مدارک متقن، این مدعای بزرگ را زیر ذره بین نقد میبردند و ماجرای برآمدن ملایان را میشکافتند.

تا آنجا که به یاد دارم بود و نبود احزاب دولتی از دیدگاه مردم عادی فرق چندانی نداشت. احزاب دولتی فاقد پایگاه اجتماعی بودند. البته نباید منکر عضوگیری آنها و مشارکت بخشی از تکنوکراتها و تحصیل کرده ها یا برنامه های مترقی شان شد، اما در کلیت، از نطرگاه اکثریت جامعۀ شهری، فعالیت آنها نمایشی ازقدرت غالب ارزیابی میشد.

نویسنده، فکرشکل گیری تک حزبی را از هویدا میداند.

« هویدا برنامه ی پیاده کردن این فکررا آن چنان ماهرانه به صحنه آورد که تا این تاریخ یعنی پس ازگذشت ۳۰ سال از پیدایش این فکر کمتر کسی میداند یا تصور میکند که فکر تک حزبی درکشور ما از هویدا بوده است.» ص ۳۲۸

موسوی، باروایت نطق های شاه در سال ۱۳۵۳ براین عقیده پای میفشارد که شاه هرگز خواهان حکومت تک حزبی نبوده است. دریک ملاقات خصوصی از قول هویدا، می گوید: «این کارها چیست که میکنید، خودرا بیخودی خسته نکنید بالاخره همه یکی خواهیم شد.» همان ص. هکذا « هویدا به علم گفت توهم به شاه بگو چاره ی کار، تک حزبی شدن کشور است.» ص ۳۲۱

حزب رستاخیز در۱۱ اسفند سال ۵۳ با سخنرانی شاه رسمیت پیدا میکند و آن دو حزب دولتی منحل میشود.

و به نقل ازمسئولان و دولتمردان وقت باتکیه به سخنان مصطفا الموتی، عبدالمجید مجیدی در تاریخ شفاهی حبیب لاجوردی و فریدون هویدا درکتاب عباس میلانی نتیجه میگیرد که :

« ... مسلم و قطعی است که فکریکی شدن احزاب ازهویدا و صرفا برای جستن از خطر سقوط دراثر استقبال عمومی از حزب مردم بوده است ... ... که با آشنائی کامل و تسلط وی به روحیۀ شاه و با دست گذاشتن به نقاط حساس روحی وی سرانجام توانسته است در شرایطی که بیماری و خستگی شاه تمایل و کشش روز افزون او را به راحتی و آسایش به اوج خود رسانده بود، این فکر را دراو تلقین
و تثبیت کند. » ص ۴ - ۳۳۶

موسوی، در تحلیل روحیات هویدا گفتنی هائی دارد که شنیدنی ست.
« راست است که او به خوبی با عرف و سنن اجتماعات گوناگون آگاهی داشته ... دربرخورد و گفتگو با افراد و گروه ها اعم از ایرانی و خارجی به آسانی برصحنه بحث تسلط و دردل ها راه مییافت ... راست است که با امکانات گشاده ای که داشت میتوانست به سادگی نیاز افراد دلخواسته را برطرف سازد. و ازهمه بالاتر اهل مطالعه بود وآخرین کتابهارا به زبان های مختلف دردسترس داشت. ... عشق او به مطالعه به گونه ای بود که اورا از این حیث در ردیف استثنائات قرار میداد. اما این وابستگی به کتابخوانی ... ... به جای تقویت منطق و روح واقعگرائی، هوای داستانسرائی وصحنه سازی های نمایشی را در ذهن او پرورش داد. تا جائی که همه رویدادها و پیشامدها را، غیرازحفظ اعتماد شاه، ملعبه و شوخی تلقی میکرد. ... ... شاید همین روحیه جدی نگرفتن مسائل او را برآن داشت که بلای جهنمی ۲۲ بهمن ۵۷ را هم امری غیرجدی و افسانه ای تلقی کند ... و در روز ۲۲ بهمن بجای خروج از زندان بی زندانبان خود را تسلیم جلادان کند و با سرنوشت شوم مواجه گردد.» ۷۵ - ۲۷۷

درباره هویدا و تحلیل وضع روحی او به ویژه درباره تمکین او در پذیرش تقاضاها برای خروج اززندان بدون زندانبان حتا وسیله خروج ازکشورمطالب زیادی گفته و نوشته شده است، اما این اولین بار است که اهل کتاب با یک تحلیل تازه و منطقی روبه رو میشود. موسوی، با سیری درحوادث دوران، نقب تازه ای زده به ژرفای فکر و اندیشۀ هویدا، وروان او را درمنظر دیدی تازه قرار داده است.

در زیرنویس ص ۳۲۶ مطلبی دیدم که به خواندنش میارزد :
«دردوران تسلط ملایان، یکی ازموثقین، گزارش ساواک مازندران شاه را در پرونده سازمان جمهوری اسلامی دیده بود. به گفتۀ این شخصیت مورد وثوق در گزارش ساواک به صراحت نوشته بودند که حزب مردم برنده انتخابات شد ولی با تعویض صندوق "کلاسر" حزب ایران نوین برنده اعلام گردید.»

موسوی به خدمات عمران و آبادی دردوران نمایندگی خوددرمحال هشترود اشاره کرده که جا دارد از تلاش های او درآن زمان به نیکی یاد کنم. راهسازی هشترود واتصال قره چمن به مراغه ازمطالبات چندین سالۀ مردم منطقه بود. که از زمان باستان مالرو بود جزقره چمن تا سراسکند. هشترود منطقه ایست پرآب وپر جمعیت با آب و هوائی کم نظیر، که بیشترین آذوقه مردم آذربایجان را تآمین میکند. هشترود از شمال به قره چمن (سر راه تبریز - تهران) و ازجنوب به مراغه وصل میشود. راه سازی و ایجاد تلفن و دیگر وسائل رفاهی و اداری در اثر تلاش های موسوی درآن سال ها مورد قدردانی مردم منطقه واقع شد.

زد و بندهای انتخاباتی و نفوذ سپهبدآزموده استاندارتنبل وفاسد آذربایجان و روابط خانوادگی او با مرتضی خوئی، مدیر کل ساواک مرکز، دخالت سازمان امنیت، حضور خواهر شاه وخانم فریده دیبا درتبریز در بحبوحه انتخابات برای پشتیبانی ازخوئی، ورقابت های انتخاباتی بین دوحزب دولتی، تشکیل رستاخیزو برکناری هویدا، نخست وزیری آموزگاروپیامهای آیت الله شریعتمداری به محمدرضاشاه، توسط نویسنده ازمطالب خواندنی این کتاب است که موسوی در بحش بیست ودوم، خواننده را با اطلاعات مفید و فسادهای واگیر سازمان یافتۀ آن سالها آشنا میکند.

موسوی، درباره سپهبد آزموده این امیرشجاع! ارتش که درآن روزهای پرتنش استاندارآذربایجان بود، مطلبی روایت میکند که نمونه ای از غفلت های مقامات را توضیح میدهد:

«روز۲۹ بهمن ۱۳۵۶، حدود ساعت ۱۰ صبح دردفترکارم درحزب مشغول بودم که آموزگار زنگ زد ... کفت درتبریز مردم همه جارا آتش زده اند ... استاندارمیگوید فقط تو میتوانی قاضی (منظور طباطبائی ست) را متقاعد کنی که جلو تظاهرات را بگیرد ... استاندار میخواهد که تو با قاضی تماس بگییری و از اوبخواهی که بیاید بیرون و مردم را آرام کند. ... فورآ تلفن قاضی طباطبائی را گرفتم ... دیدم سخت عصبانی است ومیگوید این قزاق (منظورش آزموده استاندار بود) رفته قایم شده و مآمورینش دارند قتل عام میکنند من با این وضع تیراندازی چگونه میتوانم بیرون بروم. این مردک را پیدا کنید یا ازتهران مستقیما دستور دهید که تیراندازی قطع شود تا من اقدام کنم. ... هرچه کوشیدم استانداررا نتوانستم پیدا کنم. موضوع را به آموزگار گفتم. گفت در سربازخانه پیش فرمانده نیروست. ... ... معلوم شد استاندار ارتشی از ترس فحش شنیدن و کشته شدن رفته درگوشه سربازخانه قایم شده است تا جائیکه جسارت صحبت کردن با یک روحانی شریف مانند قاضی طباطبائی را هم ندارد.» ۱۶ - ۴۱۷
اهل محل ازسپهبد اسکندرآزموده، استاندارارتشی که مردی لاابالی و خوشگذران و بد دهن بود دل خونی داشتند، و چون شخصا ازمیزان نفرت مردم نسبت به خود آگاه بود، درسربازخانه مخفی میشود.

موسوی، حوادث آن روز تبریزرا ناشی از سازمان دهی یک گروه زیرزمینی قوی که با تدارک وسیع وگسترده مراکزحساس شهررا به آتش کشیدند، مینویسد:

« ... از چند روز پیش از حادثه عده ای غیرمحلی و غیر آذربایجانی و غیرآشنا به زبان محلی که اکثرا به گفته همشهریان عربی صحبت میکرده اند، بدون کنترل بهصورتی که جلب نظر نکند وارد تبریزمیشده اند و چوب و چماقهای تراشیده شده و آماده حمله وهمچنین وسائل آتش زنی پیشاپیش به این شهر آورده شده بود. مقادیری سنگ نیزجمع آوری شده بود تا در روزبلوا دراختیار آشوبگران قرارداده شود. ... تظاهر کنندگان ازاهالی خود تبریز و اطراف آن بودند، ولی گردانندگان گروه ها، فارسی زبان و عده ای نیزعربی زبان بودند ... موتورسیکلت سوارانی که وسایل آتش زا همراه داشته با سرعت میرسیدند و اماکن خاصی را با انداختن بمب آتش زا آتش میزدند. ... حیرت آورتر آنکه آن همه وسایل آتش زا، آن همه چماق، آن همه مردم مشکوک ومظنون ازچند روز پیش وارد تبریزشده بود، وآن تازه واردان، تمام هتل ها و قهوه خانه ها و مسافرخانه ها را پرکرده بودند، ولی دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی ... از وجود آن همه خرابکارکوچکترین اطلاعی نداشتند. ... استاندار شب ۲۹ بهمن را درمنزل قوم و خویش خود حاج مرتضی خوئی گذرانده و نزدیک صبح به کاخ استانداری رفته و درخواب غفلت غنوده بود، بطوریکه تا ساعت ده صبح هرتلفنی میشد خانم استاندار میگفته است که نمیتواند آقارا بیدار کند چون آقا ناراحت میشود.» ۱۹- ۴۲۰

درباره «تظاهرات شکوهمند تبریز» ازطرف حزب مردم آمده است که « تعداد جمعیت بیش ازسیصد هزارتخمین زده شد، آموزگار وهمراهان درساعت مقرر از تهران وارد شدند. ... ... آموزگار نمی خواست با نشان دادن واقعیت احساسات مردم تبریز و عظمت اجتماع مردم آذربایجان، برغفلت دائی خود سپهبد اسکندر آزموده مهر تآیید بزند.» ص۲۶ - ۴۲۸

واقعیت این است که برخی مطالب بالا مورد تردید است. آن میدان که متینگ در آن روزبرقرارشد میدان شهربانی بود که دروسط آن حوض بزرگی هم قرار داشت و در ضلع شرقی میدان محل دژبانی کل بود که امروزه همه آن ها تخریب شده است. میدان آن روزی گنجایش بیستهزارنفررا نداشت چه برسد به سیصد هزارنفر. گذشته ازآن وقتی آقای آموزگارصحبت کرد گفت آنها که شهررا درآن روز بهم ریختند وباعث کشتارمردم وتخریب شهرشدند، ایرانی وآذربایجانی نبودند و از آن طرف آمده بودند. منظوزش بنا به سنت دیرینه وهمجواری با آذربایجان شوروی (درآن روزها) خرابکارانی بود که به تبریز وارد شده بودند! چه جوری و چگونه و از کدام مرز؟ معلوم نشد! ولی ابدا صحبت عرب و سازماندهی و پرشدن هتل ها و مسافرخانه ها ازغریبه ها دربین نبود تا اینکه خبرش را درهمین کتاب خواندم و حیرت زده شدم از این نقل و قول های خیالی.

بخش بیست و سوم، نویسنده با شرح دیدارهای خود با آیت الله شریعتمداری، و روایت پیام های او به شاه، به مطلبی اشاره میکند که قابل تآمل است. شاه قبلا به نویسنده کتاب گفته است « ... به این همشهریتان(مظنورآیت الله شریعتمداری است) بگوئید که اگراینان برمملکت مسلط شوند برکسی ابقا نمی کنند، و پیش ازهمه خود اورا با همان عمامه اش خفه می سازند.» ص ۳۸۸ .

موسوی که زمان نخست وزیری آموزگارو رئیس جناح پیشرو، جانشین و همه کاره جناح او بود، درباره یکی از ملاقات هایش با آیت الله شریعتمداری مینویسد:

« ... نمی خواست غیبت کند. نمی خواست بد بگوید. ولی از قول دیگران و یکی از آیت الله های گذشته درباره عدم تعادل روحی خمینی سخن گفت و دولت را ازخطر کارها و وجود او برحذر داشت. سرانجام سخن ما به آنجا رسید که با صراحت تمام اسامی چند نفررا که درآن زمان نمایندگان خمینی بودند به من داد و ازمن خواست که این اسامی رابه شاه بدهم وازاوبخواهم که اگرمیخواهند تشنجات خاتمه یابد، باید تکلیف خودرا بااین عده روشن کنند ... به تهران رسیدم. آموزگار مانند همیشه که به قم میرفتم، منتظر بازگشت من میشد ... مطالب را عموما گفتم صورت عمال خمینی را که شریعتمداری داده بود دراختیارش قرار دادم. چند روزی گذشت شریعتمداری تلفن زد و گفت آن صورت چه شد؟ گفتم داده ام و قطعا اقدام خواهند کرد گفت دارد دیر میشود. بازهم به آموزگار گفتم. باز خبری نشد ... ... عملا ثابت شد وقتی شریعتمداری دولتی هارا بیشعور میدانست حق داشت.» ص ۸ – ۳۹۷ .

موسوی اضافه میکند که وقتی درآخرین شرفیابی خود قسمتی ازجریان ملاقات ها با شریعتمداری وپاسخ های وی، مخصوصا درمورد طرفداران خمینی را به استحضار رساندم ... ... با تعجب به روی من نگاه کرد و گفت این کی بود؟ این سخن شاه هیچ معنی نداشت جزاینکه ازاین مسائل که من به موقع گزارش داده بودم بی اطلاع بوده است.» ص ۴۱

نویسنده ازسهل انگاریها و بی توجهی های مسئولان ردۀ بالای کشوری و لشگری خاطرات تلخی دارد. اشاره اش به: هویدا، آموزگار، فردوست و قره باغی و ... است. اما آنچه که درباره اش گفته نشده، نقش بی اعتمادی شاه به مشاوران و نزدیکان بود که درنهایت به قدرت فردی و تمام خواهی شاه منتهی میشد.

نویسنده، به سفارش (استمپل، رئیس اداره اطلاعات سفارت امریکا درتهران) دربارۀ مهندس مهدی بازرگان مینویسد:
« ... گفت آیا میتوانم از شما انتظار داشته باشم در مجامعی که هستید و در ارتباط هائی که دارید مهندس مهدی بازرگان را تقویت و از او حمایت کنید؟ این گفته به مانند پتکی بر مغز من بود. ... روحیۀ مذهبی را از پدر به ارث برده بود ... در همان جبهه ملی هم عده ای اورا آدمی ضعیف وفاقد بینش درست سیاسی میدانستند. هرچه بود بسیار آدم جاه طلب و مقام پرستی بود.» ص ۴۵۸
همچنین در زیرنویس صفحۀ ۴۷۹ آمده است :

«بازرگان در نطقی به صراحت گفت: چون امریکا میخواست شاه برود و ماهم همین را میخواستیم، ازاین رو من با امریکا درتماس بودم.»
کتاب، باشرح روایت خارج شدن نویسنده ازکشوربه پایان میرسد. من نیزکتاب رامی بندم. با اندوهی سنگین در گذشته ها پرسه میزنم. پشت پلک های بسته بازهم درکتاب مروری میکنم. نویسنده را می بینم درآئینۀ خیال، با موهای سفید در هشتاد و چند سالگی، باایمان به سرنوشت وطن و وفادار به آرمانهای خود. تردید زیر پوستم میخلد. از درک و احساس و سطحی نگری های او به دردهای جامعه با آن موقعیت هایی که داشته. مهم نیست که از تبارمن نبوده و نیست و مخالف فکری صدها من های دیگر، مهم این است که اهدافش پیشروانه و مترقیانه بوده و جهش به جلو را مد نظرداشته و خواهان ترقی وروشنگری ملت ایران بوده با راه و روشی که خود ایمان داشت. او که نماینده شهروندان و روستائیان هشترود بوده، در ارزیابی نیازهای محلی، با معیارهای شخصی و به درستی موفق بوده است.

دراثر کوشش موسوی سناتور بود که «جاده قره چمن تا مراغه» احداث شد ومنطقه حاصلخیز و پرجمعیت هشترود با آنهمه دهات که بیشترین آذوقه شهریها را تامین میکرد، صاحب مدارس دردهات شد که امر وزه با جاده اسفالته ، تشکیلات شهری مانند برق و کانون های اجتماعی و فرهنگی شرکت های چاپ و نتشاراتی نیز دایر رواج پیدا کرده است. میباید که قدردان فعالیت های آن مرد خیراندیش بود.

اینکه موسوی ازتبارنخبگان است ومانند سایرمجریان حکومت، سخنگوی قشری از تکنوکرات ها با افکار ناسیونالیستی نباید تردید کرد ونباید عیبی یا نقصی شمرد. همان قدرکه افکاروتمایلات خود را مکتوب کرده و با برجسته کردن کاستیها، در تبیین خطاهای رژِیم گامی برداشته، از لغزش ها وافکار واندیشه های خود نیز سخن گفته باید ارج نهاد.

درک دستاوردها و مفاهیم مدرنیته از ضروریات زمان است. برآمدن رضاشاه زمینه ترقی و پیشرفت کشوررا فراهم ساخت. باتضعیف قدرت ملایان، رونق گرفتن مدارس دخترانه، آزادی زنان و کشف حجاب، ودرآوردن دستگاه قضایی وفرهنگ ازسلطه چندینقرنی دینمداران ریاکار، پیشرفتهای اجتماعی، فرهنگی،علمی وصنعتی دوران دوپادشاه «پهلوی» ، به ویژه در دوره محمد رضاشاه، با وجود داروطناب، درتاریخ ایران کم نظیر بود. حرف و حدیث مخالف را گوش کردن، الفبای آزاداندیشی ست و زمینه ای مساعد با فرهنگ نقد؛ ابزاری که خشگ اندیشی و تعصب را از فرهنگ آلوده میزداید. افقهای روشن و تابناک را درچشم انداز جامعه ای که تا خرخره غرق اوهام اند میگشاید. رهایی از میراث های شوم سنت را فراهم می سازد.

نویسنده «یادمانده ها از برباد رفته ها»، دوره ای ازتحولات و دگرگونی های تاریخی ایران، در«هشیاری و غفلت» را در محک آزمایش به نقد گذاشته است.

با اندوهی که ازبرخی غفلت و بی سرو سامانی ها بر دلم نشسته کتاب را می بندم.

باآرزوی این که نویسنده آگاه درچاپهای بعدی ، برخی لغزش های کتاب را بکاهد.

بازنگری ۲۰۲۰/۹/۱۱


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد