logo





پزشکِ بخش ِ اِمِر جِنسی

بخش ِ هشتم

سه شنبه ۹ دی ۱۳۹۹ - ۲۹ دسامبر ۲۰۲۰

بهمن پارسا

...جیانی اینرا گفت و از جایش بلند شد که راهی اتاق خواب شود. سودابه خانم گفت : فقط میخام بِهِت بگم کاری نکن که بچّه مونو از دست بدیم باقیشو دیگه خودت می دونی! جیانی بی آنکه روی بطرف سودابه خانم برگرداند پاسخ داد: نه خاطرِت جمع باشه . سودابه خانم میدانست در این پاسخ هیچ نشانی از آن چیزی نیست که در باطن شوهرش جاری است.
ژزف و منیژه در راه بازگشت درباره چیزهای مختلفی گفتگو کردند از جمله اینکه فاصله ی خانه ی آنها تا خانه ی پدری منیژه مثل ِ فاصله ی ِ محل ِ کار ِ پدرش تا خانه اش میباشد که بسیار طولانی است و ژزف گفت هنگام روز و در ساعات رفت و آمد همگانی راهی پرازدحام است و خسته کننده و در پی آن افزود درود به پدر و مادرت، انسانهای سخت کوشی هستند. از غذاهای فوق العاده خوشمزه و عالی سودابه خانم حرفها زدند و ژزف گفت تنها تاسّف من اینست که با چنان غذا هایی شراب و یاشاید هیچ نوشیدنی دیگری جز آب متناسب نیست. تمام گفتگوهای ایشان در این زمینه ها بود و در خلوتی آخرین ساعات شب بعد از چهل دقیقه نزدیک محل ِ سکونت ِ منیژه بودند و ژزف از وی پرسید ایا مطمئن است که نمیخواهد شب را در خانه او بگذراند، منیژه گفت بهتر است خانه ی خودم باشم و با بوسه یی گرم از یکدیگر جدا شدند. تنهایی سبب شد تا منیژه تصاویر حرکات و رفتار پدرش را پس از دریافت موقعیت کاری و تحصیلی ژزف یک به یک کنار هم قرار داده و به تجزیه و تحلیل ِ رفتار و احوال پدرش بپردازد و فکر میکرد در چنین مواقعی بهترین عکس العمل ِ چیست؟ چطور می توان انسانی را که با تلاش و زحمات ِ واقعن کمر شکن خویش اداره کرده و از پس مشکلات بر آمده و خانواده یی ترتیب داده و خواسته تا خانواده اش موافق استاندارد های او که بخیالش تمامن در جهت ِ تعالی و ترقی ایشان است گام بردارند و اینکه دخترش دارد سبب نا امیدی او میشود ، مورد قضاوت قرار داد و با وی برخوردی منطقی کرد. در طول ِ راه بازگشت ِ به خانه بخوبی دریافت که ژزف نه بطور عمد بلکه به شیوه یی طبیعی و آنچه او و خُلق و خوی و تربیت اوست هیچ در باره رفتار پدرش نه مثبت و نه منفی درگیر دقّت و موشکافی و احتمالن نتیجه گیری و قضاوت نشده بود. بخاطر آورد ژزف یکبار گفته بود پدرت مرد خوش تیپ و خوش لباسی است. و دراین حرف اصلا قصدش تعارف و خوشامد گویی نبود و غیر از این در باره او صحبتی نکرده بود. تا می شد از مهربانی مادرانه ی سودابه خانم حرف زده و بخصوص گفته بود چگونه ممکن است زنی به تنهایی از پس اینهمه کار برآمده باشد ولی منیژه بلافاصله گفته بود ، مادرم فقط پذیرایی را به عهده داشت و غذا و دسِر را به بیرون سفارش داده بوده است. ژزف گفت در هرحال Chapeau . منیژه در طول ِ مدّت ِ اشنایی با ژزف در اثر شنیدن پاره یی کلمات و جملات ِ فرانسه که گاهی وی به زبان میآورد تا حدودی با بعضی از آن واژه آشنا بود و حتّی گاهی به شوخی و جدّی با تلفّظی که ژزف را متعّجب میکرد بعضی واژه ها را بزیان میآورد، واژه ها و جمله یی مثل voila , bonjour , n'est ce pas و با چند ترانه ی فرانسوی نیز که در اتومبیل و یا خانه ی ژزف شنیده بود و او برایش ترجمه کرده بود کاملن آشنا بود و دوست میداشت. آنشب را منیژه به بد خوابی صبح کرد و ساعت شش صبح کاملن آماده از خانه بیرون آمد و راهی بیمارستان شد. تازه وارد پارکینگ مخصوص پزشکان شده بود که تلفنش دینگی صدا کرد ! یعنی پیامک - تکست مَسِج - بلافاصله نگاه کرد و دید پدرش ،البته بانگلیسی ، نوشته بود روز بخیر عزیزم میدانم حالا سر کار هستی ولی بین ساعت دو تا چهار بعداز ظهر با من تماس بگیر، لاو یو . منیژه هیچ تعجّبی نکرد و کاملن نیز آماده بود که در همین ساعت و یا حوالی همین ساعت باید از پدرش پیامی دریافت کند و می دانست محور سخن بفرض اینکه گفتگو کنند چه خواهد بود و با خویش اندیشید ضمن حفظ کامل ِ احترام پدرش لازم است از استقلالِ خویش محترمانه دفاع کند. وی میدانست پدرش به شیوه های مشهور به "بیزنس مَنی " و یا با توسّل به روش معمول و رایج میان مردم این سرزمین ، مشهور به Politicaly correct با او وارد بحث شده و در مورد انتخاب ژزف با او صحبت خواهد کرد. منیژه اندیشید با تمام اهمیتی که پدرش برای رابطه ی دخترش با مردی که از نظر او شایسته ومناسب ِ او نیست ، قائل است ، حتّی در این مورد نیز رعایت ِ حق ِ تقّدم ِ ساعات کار ِ رستوران یا بقول خودش " بیزنس " را کرده تا خللی در کسب ِ او وارد نیاید و در اینجا بود که برای بیشمار بار در زندگی اش یاد ِ این گفته ی پدر و مردمی که پدرش با ایشان در رابطه بود افتاد که Business comes first . آری جیانی از منیژه خواسته بود تا در فاصله ی ساعت دو تا چهار تماس بگیرد که رستوران تقریبن خالی و بدون ِ مشتری است و او می تواند در دفتر کوچک ِ خودش احتمالن چُرتی بزند و آماده ی " Rush " شام و غروب باشد. پس منیژه فوری و کوتاه پاسخ داد تمام سعی خود را خواهم کرد ، و معلوم بود که نخواهد توانست با پدرش تماس بگیرد چرا که از بدو ورود به بخش کمکهای فوری تا پایان کار بطور مستمر درگیر با مردمی بود که نیاز به یاری و یاوری داشتند و پیش آمده بود که حتّی در تمام طول ِ نوبت ِ کارش حتّی گرسنگی یادش نیامده و چیزی نخورده باشد. یعنی این کیفیت کارِ بخش اورژانس است میتواند از بی نهایت پر ازدحام تا خیلی آرام در تناوب باشد . هستند روزها یا شب هایی که اغلب مراجعین را مردمی سخت حادثه دیده از هر سنی و جنسی تشکیل می دهند و هست مواقعی که جز تب و دل درد و ترس ناشی از سکته ی قلبی موضوعات ِ مهمّ دیگری در بین نباشد. منیژه در طول حضور خویش جایگاهش را بعنوان پزشکی مسئول و کاملن آشنا به وظایفش به ثبوت رسانیده بود. سلوک وی با مراجعین درد مند و همراهان ِ ایشان بخوبی گویای این بود که وی مشکل دیگران را در لحظاتی که به آن " اِمِرجِنسی " گفته میشود در میابد و از کمک سریع و درست و به موقع نیز کوتاهی نمیکند . پزشکان متخصص و باسابقه با او در نهایت احترام رفتار میکردند و روزهای حضور اورا مغتنم میشمردند چرا که هرگز پیش نیامده بود و نمی آمد که منیژه در امور تخصصی هیچگونه اظهار نظر یا مداخله یی کرده باشد . همواره شنیده شده بود که به همکاری یا مسئولی از مسئولانِ غیر پزشک و یا حتّی به بستگان و همراهان بیمار گفته باشد از اینجا ببعد را باید به پزشک متخصص ِ مربوطه مراجعه کنید و پیش نمی آمد که از دکتری خاص نام ببرد. هرگاه کسی از همکارانش از او خواسته بود به جای وی کار کند و یا نوبتش را با او عوض کند اگر خودش درگیری حرفه یی واجبی نداشت می پذیرفت . خلاصه اینکه همه چیز حکایت از این داشت که او انسانی است بس پر تحمّل و محترم که ضمن رعایت خواسته ها و باور های دیگران همواره میتواند در سخت ترین شرایط امور خویش را به آرامی بر گزار کند .
تا روز پنچشنبه ی بعد آن یکشنبه شب که منزل ِ پدر و مادرش بودند وی به ملاحظات کاری چون نمیتوانست با پدرش تماس بگیرد همه روزه در پاسخ او پوزش خواهی میکرد. شبها یی هم که بیکار بود موقع ِ مناسبی برای صحبت با پدرش نبود. پنجشنبه روزِ تعطیلی وی بود و هرگاه برنامه اش اینطور نوشته میشد معنایش این بود که جمعه نیمه وقت است و شنبه و یکشنبه هردو روز را در بیمارستان در بخش مربوطه و یا ON CALL میباشد . این برنامه را اصلا دوست نداشت ولی شکایتی نمیکرد. آن روز ِ پنجشنبه ساعت دو نیم بعداز ظهر به پدرش تلفن کرد و ضمن عذر خواهی و تشکر مجدد از پذیرایی گرم و صمیمانه و بخصوص برخورد دوستانه و محترمانه اش با ژزف سپاسگزاری کرد و گفت اگر فرمایشی باشد وی آماده است تا بشنود.
جیانی در پاسخ گفت ، دخترم احترام مهمان همیشه واجب است و باید رعایت کرد ، فرق نمیکند چه کسی است یا چکاره است بقول ایرانی ها " مهمان حبیب خداست " حالا این حبیب خدا که به مناسبت اشنایی با تو خُب حبیب تر هم بود. چن وخته ایشونو می شناسی؟ منیژه سخن پدر و پیام او را به روشنی در میافت.
منیژه گفت : من و ژزف حدوا دو سالی است با هم دوست هستیم.
جیانی گفت: یعنی که ایشون دوست پسر ِ شماست.
منیژه گفت: بله پدر ، البتّه روابط ما نزدیک تر و تا حدودی جدّی تر است.
جیانی گفت: نمیخام تو کارِت دخالت کنم ، ولی تجربه به من نشون داده روابط اینطوری که هم اختلاف زبانی هست و هم از دو ملّت مختلف هستید و از همه محترم یکی از نظرِ اجتماعی شان و مقامِ بالا تری داره خیلی طولانی نمیشه و آخرش باعث ناراحتی طرفین میشه . شما الان جوونی و باین چیزا فکر نمیکنی ولی بعد یه مدّت خودت متوّجه میشی و خُب این خودش یه جور ِ ضررهِ ، یه جور ... چه جوری بگم یه جور ...
جیانی حرفش را ادامه نداد و نمیتوان گفت اگر ادامه داده بود چه میگفت! شکست؟! شرمندگی؟! باخت؟! واقعن معلوم نیست چه کلمه یی بکار میبرد ، امّا گنجینه ی واژه های مردمی از این قبیل و با این سطح از باور ها و نگاه ها به زندگی ، خیلی پر بار نیست ، و در محدوده ی چند واژه ی کاسبکارانه و مقرون به صرفه دور میزند . چنته ی این مردم ظرفیت چندانی ندارد و در همان حدود که هست نیز فقط چیزهایی در درون آن دارند که منافع مادی دور و نزدیک خود را با آن ها اندازه میگیرند و هرچیز را که با آن متر و سانتیمتر ها نخواند مردود میدانند . اینها به رعایت ادب و شرایط موجود اجتماعی شاید نگویند که فلانکس آدم بد و یا نا محترمی است ، ولی وقتی از مردم محترم و خوب و اصیل صحبت میکنند گنجینه ی واژه هاشان محدود است به " آدم ِ محترمیه بابا ،دکتره!" یا " من چن دفه دیدمش خیلی آقا س مهندسه " یا اینکه " نخیر این خانوم با اونا که شما میشناسی فرق داره ایشون مدیر عاملِ شرکته، یه خانم به تمام معنا" . نتیجه اینکه وقتی کسی دارای چنان صفاتی نیست جزء آدم هایی است که هست . همین و بس.
منیژه گفت : پدر متشکرم که به فکر من و آینده من هستید. برای نظر شما احترام قائلم. برای یک بحث بسیار اساسی و تا این حدود حساس و جدّی وقت بهتر و شرایطی مناسب تر از ساعاتِ خلوتی رستوران لازمه و من بخوبی درک میکنم که اگر شما از این " بیزنس " غفلت کنید نتیجه اش سلب اعتماد ِ مشتریانی است که طی این سالها و با زحمت فراوان فراهم کرد ه ا ید. نمیخواهم کار و زندگی و دوست من باعث نگرانی و غفلت شما از " بیزنستون " بشود ، آیا بهتر نیست در شرایطی در این مورد گفتگو کنیم که هر دوی ما و یا شاید شما و من مامان فقط قصدمان بررسی این موضوع باشد و خواسته باشیم تنها در این زمینه صحبت کنیم ؟!
جیانی گفت : نه دخترم انقدارم مهم نیس که شما داری میگی ، خیلی سادَس خیلی روشنه ،حالا خودت می بینی با مامانت که بعضی شبا حرف میزنی ، منم که نظرمو منطقی دارم بِهِت میگم دیگه چرا تو وقتتو صرف کنی و یا مثلا من از کار بیفتم ، البتّه حالا که دوست داری باشه خَبَرِت میکنم یه روز حسابی باهم حرف بزنیم ، باباجون من که بد تو رو نمیخام ، باور کن یه کسایی هستن که تو خودت باورت نمیشه ... حالا باشه یه وَخ باهم صحبت میکنیم . همینقد بدون تو دکتری پس فردام میخای متخصص بشی، باید تو فکر کسی در ردیف خودت باشی ....
منیژه حرف پدر برید و گفت : پدر جان این بحث دقیق تر و طولانی تر از این حرفهاست . من عجله یی ندارم. شما هم عجله نکنید . بیشتر از این وقت شما را نمیگیرم ولی مسلمن در وقتی بهتر باهم صحبت خواهیم کرد. فعلن روز شما بخیر ، دوستتان دارم و می بوسمتان . بامید دیدار
جیانی گفت : حتمن حتمن ، می بوسمت ، آی لاو یو تو ... سی یو .
منیژه البته در این فاصله یکی دوبار با مادرش صحبت کرده بود . مادرش پس از دیدن ژزف و توّجه در سلوک او در همان چند ساعت، به چشمی دیگر در آن جوان محترم می نگریست ولی در هر حال نمی توانست فارغ از آنچه طی سالیان به آنها خو گرفته بود اظهار نظر کند . از طرفی نیز عواطف و احساسات هنوز زنده بود و حتّی بعضن سرکشی هم میکردند. وی هنوز به عشقی که خود تجربه نکرده بود باور داشت .در دو سه مکالمه ی کوتاه مجموعا باین نتیجه رسیده بود که ژزف تا آنجا که آنشب از وی بنظرش رسیده انسان ِ شایسته یی است و شاید بتوان به هر ایرادِ فرضی پاسخ ِ قانع کننده یی یافت ولی فاصله ی درجه ی تحصیلی و شان اجتماعی را نمی توانست به آسانی نا دیده بگیرد و آنرا بزرگترین عامل منفی در این رابطه میدانست و نکته ی مشترک میان نظر جیانی و سودابه خانم بیشتر این وجه مساله بود و دیگر اینکه هر دو - سودابه خانم و جیانی - پایه بر خورد با این رابطه را براین گذاشته بودند که ژزف پیشاپیش به منیژه پیشنهاد ِ ازدواج داده و منیژه نیز پذیرفته و به احتمال ِ قوی در آینده یی خیلی خیلی نزدیک آنها ازدواج خواهند کرد! و در این باره ابدا از منیژه چیزی نپرسیده بودند ،امّا هردو مصمّم بودند تا آنجا ممکن است تلاش کنند تا چنین امری واقع نشود . با این فرق که سودابه خانم انگیزه ی عاطفی و احساسی نیز داشت.
از آخرین مکالمه ی منیژه و پدر و مادرش در این مورد خاص دوماهی گذشت نه آنها دیگر راجع به ژزف سخنی گفتند و نه منیژه نیازی به چنین گفتگویی را لازم می دید. روزی در اوایل ماه جون منیژه ضمن مکالمه یی تلفنی به مادرش گفت که برای یک تعطیلی یکماهه به همراه ژزف برنامه یی تدارک دیده اند که خیلی برایش هیجان انگیز و خوشحال کننده است و بی صبرانه منتطر است تا روز ِ 15 جولای فرا برسد و آنها سفر خویش را آغاز کنند . به مادرش گفت سفر ِ هیجان انگیز ی است زیرا برای اوّلین بار وی از آمریکا خارج می شود و کشور های دیگری را با فرهنگهای متفاوت و مردمی مختلف می بیند و بخصوص با پدر و مادر و دیگر اعضای خانواده ی ژزف آشنا میشود. برنامه ی سفرشان اینطور تنظیم شده بود که ده روز را در بیروت و اطراف آن با خانواده ی ژزف بگذرانند و سپس برای دو روز در ژنو باشند و از آنجا با اتومبیل به شهر- روستای مادر ِ ژزف - THONES - در فرانسه سفر کنند و چند روزی را در آنجا میان کوه های آلپ باشند و بعد به شهر لیون سفر کنند تا منیژه با محل ِ زندگی سابق ژزف و دانشگاه محلِ تحصیل ِ وی اشنا شود و در انتها چند روزی را در پاریس سپری کرده باز گردند! واکنش سودابه خانم برای منیژه سخت شگفت انگیز بود! مادرش با صدایی که از شوق می لرزید ضمن تایید ِ صمیمانه ی این تصمیم آرزو کرد هرچه زود تر 15 جولای برسد و دخترش بتواند به چنین سفری برود . هیچ جمله و یا کلمه ی منفی در گفتار مادرش وجود نداشت و منیژه باور داشت که وی در این واکنش صادق است .

... ادامه دارد




نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد