logo





رادیکالیزاسیون دینی جوانان پناهنده
و نقش حس ملی

چهار شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۹ - ۰۴ نوامبر ۲۰۲۰

علی شاکری زند

در سه هفته ی گذشته دو جنایت فجیع در کشور فرانسه رخداد که نه تنها در این کشور بلکه در بسیاری از کشورهای دیگر نیز برای وجدانهای انسانی به شدت دردناک بود. مورد نخست سربریدن ساموئل پاتی، یک دبیر تاریخ در شهری در نزدیکی پاریس به دست یک پناهنده ی چچنی تبار هجده ساله بود و مورد دوم تکرار عمل مشابهی علیه سه تن از حاضران در کلیسای نتردام شهر نیس در جنوب فرانسه به هنگام شرکت در مراسم مذهبی، به دست یک تونسی بیست و یک ساله که چند روز پیش تر به این کشور آمده بود. در باره ی این حوادث تکان دهنده بحث و گفتگوی پردامنه ای در این کشور درگرفت، میان سران گروه های سیاسی از یک سو و از سوی اندیشمندان و صاحبنظران از سوی دیگر. محور بیشتر این بحث ها این بود که روشن سازند آیا این رویدادها که بدنبال بازنشر اخیر کاریکاتور پیامبر اسلام در مجله شارلی ابدو پیش آمده می تواند یا می باید به محدودیتی در آزادی بیان در این کشور که خود از اصول دموکراسی آن و در این مورد خاص از اصل جدایی دین از حکومت یعنی لاییسیته برمیخیزد بیانجامد یا، به عکس، و درست در برابر چنین حوادثی است که، آزادی بیان، همراه با توجه به محدودیت هایی که قانون جمهوری برای آن گذاشته، می باید استوارتر از هر زمان رعایت گردد. یکی از پرسش هایی که از جانب برخی طرح می شد این بود که آیا برخورد فکاهی، از راه کاریکاتور با مقدسات دیگران هم جزوی حذف نشدنی از آزادی بیان است یا نه. قانون فرانسه اشعار می دارد که اهانت به اشخاص و گروه ها از هر نوع جرم بوده قابل تعقیب قانونی است، اما بیان عقیده ای علیه عقیده ی دیگران، حتی از راه طنز که شیوه ای ادبی و هنری است جرم نبوده قابل تعقیب قانونی نخواهد بود. برخی روحیه هایی نیز که نمی دانند صلح جویی خود را در کجا بکاربرند می گویند رنجاندن معتقدان به ادیان، از هر نوع، از طریق طنز و کاریکاتور چه سودی دارد، و با این اظهار عقیده تقریباً به طور مستقیم خودسانسوری فکری و ادبی را توصیه می کنند؛ رفتاری که عقب نشینی از موضع آزاد بیان است. بعضی هم ممکن است بگویند آن کاریکاتور را یک بار در سال ۲۰۱۵ منتشر کردید و نتیجه ی آن را که قتل اکثریت تحریریه ی شارلی ابدو بود دیدید، پس تکرار این کار برای چه بود و چه سودی می توانست داشته باشد؛ و فراموش می کنند که این هم دعوت به نوعی محدودیت و خودسانسوری است؛ ضمن این که این بازنشر هم ابتدا به ساکن نبود، زیرا پس از آغاز محاکمه ی چند تن از متهمان قتل هیأت تحریریه ی مجله ی شارلی در ماه گذشته القاعده طی اطلاعیه ای اعلام کرده بود که باز هم خواهند کشت. یعنی کوتاه بیایید ... وگرنه ...!

بخشی از بحث ها نیز از سوی کارشناسان و صاحبنظران دیگری است که سالهاست درباره ی علل این قتل ها و بطور کلی پیدایش این پدیده در مقیاسی وسیع، آن هم نه تنها در کشورهایی که دارای یک اکثریت مسلمان هستند، بلکه در کشورهای غربی می نویسند و گفت و گو می کنند. نظرات آنان البته معمولاً نادرست نیست اما در وزنی که به هر عامل یا علت می دهند می توان بحث کرد. از جمله این که درباره تشکیل ج. ا. در ایران که برای بخش مهمی از مسلمانان متعصب کشورهای موسوم به اسلامی الگویی جذاب برای پیروی و تقلید شد، و این که با فروپاشیدن این رژیم نیز، همانگونه که با فروپاشی اتحاد شوروی سابق شور «چپ» های استالینیست به سرعت فرونشست، شور جنون آمیز این افراد و دستجات اسلامگرا نیز فرو خواهد نشست، کمتر سخنی گفته می شود.

در نوشته ی حاضر منظور ما پرداختن به عللی که در بالا به آنها اشاره شد و هر یک در جای خود نقشی هم دارند نیست. ما می خواهیم به علت دیگری وارد شویم که در این بحث ها کمتر به آن برخورد کرده ایم.

فرآیند رادیکالیزاسیون دینی جوانان که به اعمال خشونت از سوی آنان یا افتادنشان به دام سازمان های تروریست اسلامگرا می انجامد علل بسیار دارد که در مورد هر یک از آنان به نسبت های متفاوت کار می کند. در میان این علل یکی نیز به تبار آنان و به عبارت دیگر به فرهنگ خاصی مربوط می شود که پیش از مهاجرت خانواده ی آنان این تبار را دربرمی گرفته، اگر اصل آنان مهاجر باشد.

در حالت اخیر یکی از علل عمیق مؤثر در جوانان که می تواند به راندن آنان بدین سو و دست یازیدنشان به خشونت بیانجامد، بویژه آنها که بتازگی از کشورهای دیگر به فرانسه آمده اند، یعنی پدیده ای که با عدم درک مفهوم و فرهنگ لاییسیته همراه است، نداشتن حس ملی، یا درک ملی، یا ضعف آن در آنهاست. بدین جهت است که این فرآیند بیشتر در افرادی از تبار مردم کشورهایی مشاهده می شود که مفهوم ملت در آنها تازگی دارد و بدین جهت هنوز ضعیف و مبهم نیز هست.

برای فهم بهتر این نظر لازم است که پیرامون آن توضیح بیشتری داده شود.

باید دانست برای این که کسی که خود را شهروند می داند به دام رادیکالیسم دینی نیافتد لازم است که مفاهیم شهروندی، ملت و ملیت، و در نتیجه مفهوم حکومت (Etat) را بخوبی درک و هضم کرده باشد، زیرا شرط لازم برای فهم جدایی دین از حکومت این است که فرد به فهم معنی هر یک از این مفاهیم دست یافته باشد. از سوی دیگر، در حالی که معنای دین می تواند بدیهی بنماید، فهم معنای حکومت، و نیز حکومت ـ ملت (Etat- Nation) (که در فارسی به غلط به دولت ـ ملت ترجمه می شود) نمی تواند ساده باشد، حتی برای بسیاری از بزرگسالان.

دین و ایمان، که هر دو به دیرینگی جامعه ی انسانی اند، اعم از این که به این یک اعتقادی باشد و به آن یک عمل شود یا نه، در هر دو معنای فردی و اجتماعی که دورکِیم برای زندگی دینی برشمرده است، مانند خانواده و پیوندهای خانوادگی، اموری بدیهی و به عبارت دیگر «طبیعی» به نظرمی رسند. انس با مفاهیم دینی و خودی شدن آنها، درهمه ی فرهنگ ها، تا حدی مانند یادگیری زبان مادری است. چنین حکمی درباره ی مفهوم ملت به هیچ روی صدق نمی کند، و درباره ی مفهوم حکومت باز هم کمتر صادق است.

درعوض، می دانیم که حکومت به معنی مدرن آن یک مفهوم شدیداً انتزاعی است که در طی سده های اخیر ساخته و پرداخته شده و معنای آن در رشته هایی مانند علوم سیاسی، حقوق و فلسفه آموزش داده می شود. حکومت ـ ملت مفهومی باز هم بغرنج تر می نماید زیرا فهم آن نخست در گرو فهم دو مفهوم پیچیده ی دیگر بالاست و سپس منوط به فهم روابط فلسفی و تاریخی میان آنها.

چندان دور از واقعیت نخواهد بود که تصور کنیم جوانان بطور کلی، و بسیاری دیگر از مردم، حکومت را با دستگاه حکومت و دولت، و این یک را با کسانی که در زمانی معین بدان تجسم می بخشند اشتباه می گیرند. مفهوم ملت نیز، برای ناآموختگان، معمولاً با مفهوم مردم، و چه بسا با مفهوم مردمان، یعنی مجموعه ای از افراد، بی آن که پیوند ویژه ای جز حضور در جایی یا یا سکونت در سرزمینی داشته باشند خلط می شود. در حالی که اگر چنین حضوری نه یک پیوند لازم است و نه لزوماً پایدار، مفهوم ملت، برای کسی که آن را فهمیده و هضم کرده باشد، شامل پیوند های پرشمار و پیچیده ای است که هم شامل فضا می شود و هم با تاریخ مشترک، و بویژه اشتراک در یک نحوه ی نگریستن، در زمان به گذشته بر می گردد، و مهمتر از همه اشتراک در یک نحوه ی نگرش به هستی را که فرهنگ نامیده می شود، چنان که فیخته آن را درباره ی ملت آلمان دیده و بیان داشته بود، دربرمی گیرد. دریافت مفهوم حکومت که هگل آن را تحقق عقل، و بنا بر اصطلاح خود او «ایده»، در طول تاریخ می داند، باز هم دشوارتر است.

این ملاحظات در آنچه امروزه روایت ملی نامیده می شود، بیان می گردد. این روایت به رغم این که بخشی از آن، هنگامی که از دید انتقادی به دور باشد، تخیلی شمرده می شود، بر مواد و مصالحی استوار است که از کشوری به کشور دیگر، و بر حسب دیرینگی هر ملت و درجه ی مدرن بودن حکومتی که یک ملت در آن تجسم می یابد، متفاوت است.

از آنجا که روایت ملی قابل بحث و مسئله انگیز است، زیرا از سوی عقل مورد پرسش قرارمی گیرد، در نگاه نخست چنین می نماید که نتواند بسادگی از عهده ی رقابت با گزارمان دین که از مقوله ی ایمان بوده طبق تعریف قابل بحث و پرسش نیست، برآید۱.

ازاین رو، این انتظار از یک جوان که بتواند میان باورهای دینی اش، که معمولاً بسیار سطحی نیز هستند، و پیوند خود با ملتی که گفته می شود بدان متعلق است یا به او پناهندگی داده تا روزی هم او را چون عضوی در درون خود بپذیرد، مستلزم این است که در جریان آموزش هایش روایت ملی مورد بحث را فهم و هضم کند. به عبارت دیگری، یک جوان باید سرتاسر آن فرآیند دشوار عینی و تاریخی را که یک ملت برای ملت شدن طی سده ها پیموده، در مدت کوتاهی بطور ذهنی طی کند.

اگر حتی برای جوانی دارای پدر و مادری با اصل فرانسوی که در فرانسه نیز بزرگ می شود، رقابت میان روایت ساده و مأنوس دینی و روایت ملی کشورش که فهم آن نیازمند دانسته های بسیار وسیعتری است آسان و بدیهی نیست، چنین انتظاری از فردی متعلق به همان طبقه ی سِنی اما از پدر و مادری مهاجر متعلق به ملتی، بنا به اصطلاح جاری، «جوان»، بسیار پرمسئله تر است.

به عنوان مثال حمله ی ۲۵ سپتامبر به دو روزنامه نگار در نزدیکی ساختمان پیشین شارلی ابدو را در نظربگیریم. این حمله کار یک جوان هجده ساله ی زاده ی پاکستان، کشوری که در آن تظاهرات و خشونت مربوط به دین و صدور فتوا بر ضد این و آن، اغلب به دستاویز یک آری یا نه، هرروزه است؛ و همان کشوری که طالبان آن نیز، در مناطق کوهستانی همسایه ی افغانستان، وحشت را حکمفرما کرده اند.

نتیجه گیری می تواند سریع باشد: دیرینگی ملت پاکستان به هفتاد سال نمی رسد، اما از این پرمعناتر آن که این ملت را محمدعلی جناح و مُسلِم لیگِ وی، به هنگام استقلال این کشور، برای مسلمانان هندوستان تأسیس کردند.

حزب کنگره در ۱۸۸۵ تأسیس شده و توانسته بود همه ی گروه بندی های دینی را بر طبق اصل لاییسیته با هم متحد سازد، اما مسلم لیگ در ۱۹۰۶ به هدف « پاسداری از منافع مسلمانان» پایه گذاری شد و با نزدیک شدن استقلال هندوستان این هدف آن را وادارساخت تا تأسیس یک کشور مسلمان را مطالبه کند. نتیجه ی آن یک هویت ملی بود که از ابتدا بر گوهر دینی پایه گذاری شده بود. این حقیقت به معنی پیشداوری منفی درباره ی سرمایه ی فرهنگی و دیرینگی جامعه ی ساکن در این منطقه که وجود تمدن های شهرنشین در آن به هزاران سال پیش می رسد، نیست. اما مسئله پردازی ملی، چنان که در بالا دیدیم، ماهیت دیگری دارد.

همچنین می دانیم که قاتل ساموئل پاتی، دبیر فرانسوی تاریخ که در نزدیکی پاریس به قتل رسید، پناهنده ی جوان چچنی تباری بود که در مسکو زاده شده و در فرانسه بزرگ شده بود. و این امر تصادفی نیست، نظررمضان قدیروف رییس جمهور چچنی هرچه باشد، و هرچند که او با تأکید بر این که «عبدالله انظروف تقریباً همه ی زندگی خود را در فرانسه که در کودکی با پدر و مادرش بدان وارد شده گذرانده، و بنا بر این در کنار فرانسوی ها بزرگ شده، با آنان معاشرت و گفت و گو کرده و به زبان آنان نوشته»، در انکار تأثیر اصل او در آنچه در کشور فرانسه برایش پیش آمده، بکوشد.

از ۲۰۱۵ به این سو چندین عملیات جنایتکارانه که أعضاء گروه مهاجر چچنی در آن دست داشته اند در فرانسه رخداده است که به دستگیری چندین تن و اتهام قانونی علیه چند تن از آنان هم انجامیده است. برخی از این عملیات، از جمله حمله ای که در روز ۱۲ ماه مه ی ۲۰۱۸ در محله ی اپرای پاریس یک کشته برجاگذاشت، به قتل هایی نیز انجامیده است.

کشورهای اروپایی دیگری، از جمله اتریش، آلمان و بلژیک نیز شاهد عملیات کمابیش مشابهی بوده اند که پناهندگان چچنی تبار در آنها دست داشته اند. اقدام به قتل های دوگانه در ماراتون بوستون در آوریل ۲۰۱۳ را نیز، که به دست دو برادر چچنی تبار به عمل آمد، می توان به یادآورد.

البته این فکر هذیان آمیز که در چچنی ها یک ژن تروریسم وجوددارد به مخیله ی کسی خطور نخواهدکرد. اما، از سوی دیگر، می دانیم از زمانی که با آغاز گسترش امپراتوری روسیه به سوی جنوب دست اندازی آن بر سرزمین ها و مردمان قفقاز آغاز شد و از جمله به جنگ های متعدد ایران و روس نیز انجامید، برخی از مردمان این منطقه، و از آن میان چچن ها، با سرسختی علیه قدرت اشغالگر جنگیدند. همین که امپراتوری ایران که از مدت ها پیش رو به ضعف نهاده بود، در برابر امپراتوری جوان و تازه نفس روس شکست خورد، برای بخش مهمی از مردم قفقاز که به زور از تاریخشان کنده شده بودند، جز دینشان که اسلام بود چیزی باقی نماند. بدین ترتیب بود که از چند سده ی پیش مسلمانان قفقاز، اسلام را به عنوان هویت خود برگزیدند و، تا جایی که توانستند، مقاومت را شعار خود ساختند. یکی از حربه های روس ها نیز که تا توانستند از آن سوء استفاده کردند این بود که خشم و پریشانی آنها را علیه ارامنه و مسیحیان گرجستان منحرف ساخته آنان را به جنگ با اینان تحریک کنند و، بالعکس نیز، خشم اینان را علیه آنان.

و، البته، اگر هم در فدراسیون روسیه یک جمهوری چچن یافت می شود، این که از یک ملت چچن سخنی بگوییم، بیش از آن که کمکی به حل مسئله بکند بر پیچیدگی آن می افزاید. پس چه بهتر که از آن سخنی نگوییم. و از اینجا معلوم می شود که جوان چچنی تبار چرا در این همانی میان خود و یک ملت مدرن، و بیشتر از آن در به دست آوردن نگاه انتقادی نسبت به تنها هویت خود، یعنی مذهب خویش، دچار مشکلی چنین بزرگ می شود.

برخلاف ظواهر کنونی ایران می تواند یک مثال متقابل جالب باشد. کشوری که دیرینگی آن به چندهزارسال می رسد. همان هگل که بالاتر از او نقل قول کردیم، با گفتن این که ایرانیان نخستین مردمانی بودند که دست به تشکیل حکومت زدند، حکومت ایران را دیرینه ترین حکومت جهان دانسته بود. پس آیا شگفت انگیز نیست که با اینهمه از بیش از چهل سال پیش در ایران قدرتی دارای ماهیت کاملاٌ مذهبی حکومت می کند که در نظر آن «ملت» ایران جز بخشی از امت اسلامی نیست، و از دید آن لاییسیته، جدایی دین از حکومت، یاوه ای بیش نیست؟ اما ملت ایران هر اندازه هم که از لحاظ تاریخی ملتی استوار بوده باشد و هر قدر هم که بر طبق معیار فیخته ملتی واقعی شمرده شود، دیرینگی حکومتی که اینجا از آن سخن رفت دیرینگی حکومتی به معنی کهن این واژه بود که معنای امپراتوری ها و پادشاهی ها را می رساند. در حالی که پیشینگی نخستین کوشش ایرانیان برای دستیابی به یک حکومت مدرن از ۱۱۵ سال تجاوز نمی کند. در آن پیروزی اگرچه اصل حاکمیت ملی به کرسی نشست و با صراحت در یک قانون اساسی که برای زمان خود از جهات بسیار مدرن بود قیدشد، اما به علت گنجاندن حق نظارت فقهای شیعه در فرآیند قانونگذاری که زیر فشار بخش مهمی از آنها صورت گرفت، ضعیف گردید. هرچند این حق نظارت در هفتاد سال از عمر حکومت مدرنی که بدین صورت تأسیس شده بود، هیچگاه در عمل رعایت نشد اما حوادث تاریخی پرشماری که بطور عمده از ژئوپولیتیک ایران سرچشمه می گرفت، آن را رفته رفته ناتوان ساخت، تا جایی که یک قدرت دینی توتالیتر جایگزین آن شد۲. با اینهمه می بینیم که چه در فرانسه و چه در دیگر دموکراسی های غربی فرزندان مهاجران و پناهندگان ایرانی برای فهم مسئله ی لاییسیته بیشتر از فرزندان اهالی خود این کشورها مشکل ندارند. دو عامل مؤثر در این امر از سویی دیرینگی این ملت بوده است و از سوی دیگر پایه گذاری دولت مدرنی درحدود ۱۱۵ سال پیش که به رغم مصیبت هایی که از سر گذراند توانست اثر عمیق خود را در جامعه ی ایران بر جا گذارد.

می توان با یادآوری نمونه های افغانستان و عراق و کشورهای دیگری بر شمار مثال ها و مثال های متقابل افزود. در نتیجه گیری تفاوتی رخ نخواهد داد. به عنوان مثال حمله ی نظامی دولت بوش به عراق و نابود ساختن حکومت آن با این که به تشکیل مجدد حکومتی بسیار مصنوعی در این کشور نیز انجامید اما با خلاءِ هویتی که بوجودآورد فضا را برای پیدایش پدیده ی دیگری نیز که داعش بود باز کرد که در آن جای دو مفهوم ملت و حکومت ـ ملت را امت و خلافت می گرفت و نشان می داد که مفهوم ملت در این کشور ریشه ی تاریخی نداشته است. تاریخ تأسیس کشور عراق در منطقه ای که پیش از جنگ جهانی اول نه عراق بلکه بین النهرین نامیده می شد، و به دنبال این جنگ، در پی کشمکش های بسیار میان دو امپراتوری فاتح فرانسه و انگلستان در جهت عملی ساختن مفاد سندی که به توافقنامه ی سایکس ـ پیکو۳ معروف شده، انجام گرفت نشان می دهد که پیش از این حوادث واقعیتی سیاسی ـ تاریخی بنام ملت عراق وجودنداشته، و این تأسیس بیش از آن که بطور طبیعی از وجود یک سابقه ی ملی و یک عزم ملی ناشی شده باشد از مصلحت اندیشی های استراتژیکی آن دو قدرت سرچشمه گرفته بود.

آنچه درباره ی عوامل مؤثر در رادیکالیزاسیون این قبیل جوانان گفته شد، هرگز عذری برای جنایات هولناکی که در بالا از آنها سخن رفت نمی باشد و بنا بر این به معنی تفاهم نسبت به آنها بدان صورت که مانوئل والس نخست وزیر اسبق فرانسه گفته بود نمی تواندباشد۴. همچنان به هیچ روی به معنی وجود امری مقدر نیز نمی باشد. درست، به وارونه، نویسنده ی ین سطور بر آن است که هرگونه گرایش به اعتدال یا نمایش تفاهم نسبت به کسانی که در برابر آزادی وجدان و آزادی بیان با خشونت واکنش نشان می دهند همچون نشانه ای از ضعف فهمیده خواهد شد و جز آن که آنان را در رفتار خود گستاخ تر و جری تر سازد حاصلی نخواهدداشت.

اما این عقیده با بیان این که با شناختن ریشه های شر بهتر می توان از آن پیشگیری کرد، ناسازگار نیست.

بیشترین کوشش ممکن، از همان کودکی برای این که مفاهیم ملت، حکومت و شهروندی، که یک جوان زاده در یک خانواده با اصل فرانسوی برای آن از سهولت بیشتری برخوردار است چون هم به دلیل محیط خانوادگی و هم در اثر آموزش در مدرسه، و هم تحت تأثیر مراسم بزرگداشت ملت و نمادهایی که آن را به نمایش می گذارند، فهم آنها را بسیار زود آغاز می کند، به جوانانی که اصل فرانسوی ندارند، حتی، درصورت امکان، اگر با برقراری مجدد یک خدمت نظام حداقل هم باشد، همزمان با پرورش روحیه ی نقاد در آنها، وسائل اصلی برای مصون ساختن آنان در برابر رادیکالیزاسیون دینی است. و اینهاست که حتمی ترین وظائف آموزش و پرورش ملی و همه ی سرویس های دیگر دولتی را نسبت به جوانانی که در معرض انحرافی خطرناک قراردارند، تشکیل می دهد.

ــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ چنان که دکتر شاپور بختیار در رساله ی دکترای خود درباره رابطه ی دین و قدرت درجامعه های باستانی نشان داده، از دورانی که انقسام اجتماعی در جامعه هایی بسیار کهن تقسیم قدرت به قدرت دینی و قدرت غیردینی را نیز به همراه آورد، این دو همواره با هم در رقابت بوده اند و در دوران های دور مرز میان آنها نیز به ندرت توانسته بود روشن و دقیق گردد.
۲ در این نوشته ما به بحث درعلل پیدایش جمهوری اسلامی که در چندین مقاله به تفصیل بدان پرداخته ایم، وارد نمی شویم. در چند کلام یادآوری کنیم که دیکتاتوری بیست و پنجساله ای که نسل های جدید را با امر سیاسی به معنی دموکراتیک آن بیگانه ساخت و اصلاحات ارضی نادرست که بخش مهمی از کشاورزان ورشکسته را به حاشیه ی شهرها سرازیر ساخت و فرزندان ریشه کن شده ی آنان را که دیگر نه روستایی بودند و نه شهرنشین به سپاه فتنه ی خمینی تبدیل کرد، علل اصلی پیدایش این رژیم بود.
۳ آنچه به این عنوان مشهور شد توافقنامه ای میان دو دولت انگلستان و فرانسه بود که از سال ۱۹۱۵ بر سر تقسیم سرزمین های امپراتوری عثمانی پذیرفته شده بود و طی آن قرار بود هر یک از دو امپراتوری نامبرده بخش هایی را، از مدیترانه تا هندوستان، به دستاویز دفاع از حقوق اعراب و ملل زیر ستم، با عنوان تحت الحمایه یا با مدیرت مستقیم زیر قیمومت خود درآورند. افشاءِ این متن که پس از اکتبر به دست حکومت بلشویک افتاد سبب بروز اختلافاتی میان دست اندرکاران، خاصه با سران عرب مدعی حکومت گردید.
۴ پس از رشته عملیات تروریستی ۲۰۱۵ در فرانسه که چند صد تن قربانی بجاگذاشت و کارشناسان بسیار در تشریح علل گرویدن قاتلان به تروریسم اسلامگرا برای فهم آن کوشیدند مانوئل والس که در آن زمان هنوز وزیر کشور دولت فرانسوا هولاند بود گفته بود که کوشش برای فهمیدن سیر تحول جنایتکاران به سوی این روحیه به معنی توجیه آنان است و برای ما مطرح نیست.




نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد